تفاوت علم با شبهعلم در محدوده عمل آنهاست، به اين معنا كه مثلا در مورد داروهايي كه در فرآيند ابطالپذير علمي حاصل ميشوند، هر دارو وظيفه درمان يك يا چند بيماري محدود را دارد و اگر مثلا در مسير درمان معلوم شود كه به كار بيماري ديگري هم ميآيد، فقط پس از آزمايشهاي متعدد و بر اساس نمونههاي تكرارشونده در مدت زماني قابل قبول، ممكن است براي بيماري ديگري كه آن دارو براي درمان آن توليد نشده ولي تجربيات باليني و آزمايشگاهي، اثربخشياش را تاييد كرده، تجويز ميشود. ولي در شبهعلم اصلا اينگونه نيست و رد و قبول مثلا يك دارويي كه شبهعلم آن را تجويز ميكند، در فرآيند آزمايشگاهي و نمونههاي ابطالپذير حاصل نميشود، براي همين ممكن است اصطلاحا يك طبيب گياهي، خاكشير را هم براي رفع گرفتگي مزاج و هم روندگي مزاج تجويز كند يا آنطور كه در برخي خردهفرهنگها شاهديم، عرق نعنا انگاري كليد باز كردن هر قفلي است و براي هر نوع دردي تجويز ميشود. از اين رو به مباحث علمي نيز لازم است تا همينگونه نظر كرد و برايش محدوده و حيطه كاركرد قائل شد. يكي از مهمترين موضوعاتي كه در علوم به آن توجه ميشود، موضوع تئوري است و اينكه اصلا چرا به تئوري نياز داريم؟ اولين و مهمترين نكتهاي كه لازم است در تئوريها به آن توجه شود، كاركرد و وظيفه هر تئوري است. اولا، اينكه تئوري داراي محدوديت است و لازم است كه به محدويت آن توجه داشت. مثلا در تئوري «نقطه جوش آب» اينگونه است كه ميگوييم آب خالص در ارتفاع صفر (همسطح دريا) در ۱۰۰ درجه ميجوشد. ثانيا، كاركرد و وظيفه تئوري، مثلا در مورد تئوري نقطه جوش آب، پيشبيني رفتار آب است، اما اين پيشبيني مشروط است يعني هر آبي و در هر ارتفاعي، چنين رفتاري از خود نشان نميدهد. يعني آب ناخالص در دماي بالاتري به جوش ميآيد و مثلا در كوهستان، دماي جوش آب پايينتر است و اين نكتهاي است كه حتي بسياري از اهالي علم نيز به آن توجه ندارند كه تئوري فقط دارد رفتار را توضيح ميدهد و لاغير و اين عدم توجه در علوم انساني عميقتر است، به اين معني كه خيلي اوقات، از آنجا كه ما در مسائل جامعه داراي پيشفرضها، علايق و نفرتهايي هستيم، به اين نكته توجه نميكنيم كه تئوريها در حوزه علوم اجتماعي مانند همه تئوريها در حوزه همه علوم، اولا، مشروط هستند، ثانيا، كاركردشان فقط براي توضيح آن چيزي است كه وجود دارد و ثالثا، پيشبيني رفتار آينده كه اين سه را اگر در مورد آب خالص بخواهيم، شرح دهيم اين است كه نقطه جوش آب چيست؟ كدام آب و در كجا به اين نقطه جوش ميرسد؟ و مورد سوم، حالا و از اين به بعد در مورد آن آبي كه در كنار دريا، در دماي ۱۰۰ درجه نميجوشد، چه ميتوان گفت؟ من در مورد رفتار ايرانيان و حاكميت كشور (هر حاكميتي كه باشد و با هر ايدئولوژي كه داشته باشد) قبلا در همين ستون چسب و قيچي روزنامه اعتماد، چند يادداشت منتشر كردهام كه نمونههاي شاخص آن، دو يادداشت با عناوين «روح امپراتوري» و «كمي هم شيشهخرده داشته باشيم» در توضيح تئوري روح امپراتوري به عنوان شاكله شخصيت جمعي ايرانيان بوده كه مانند هر تئوري ديگري، آن سه نكته بالا، در مورد اين تئوري نيز صادق است، يعني هم مشروط است، هم در كجا ميتوان اين ويژگي را مشاهده كرد و هم اينكه در صورت وقوع چه رخدادي، چه واكنشي را از جامعه ايراني شاهد خواهيم بود؟ در طرح اين تئوري، من هيچ جا نگفتهام كه وجود چنين شاكلهاي در ميان ايرانيان خوب است يا بد و حتي نگفتهام كه بايد آن را حفظ كرد يا از بين برد، بلكه بر اين تاكيد كردهام كه اين تئوري فقط قصد دارد بخشي از رفتار ايرانيان و هر حاكميتي كه در ايران بر سر كار ميآيد را توضيح دهد، نه اينكه بگويد وجود چنين خصلتي در ميان ايرانيان خوب است يا بد. به گمانم، عدم توجه نخبگان و عدم نقد آن از طرف مدعيان انديشه و تفكر در ميان صاحبنظران سبب شد كه تقريبا همگي بهطور مطلق، امروز و پس از يكسال و نيم جنگ، به اتفاق ميگويند كه اصلا پيشبيني چنين مقاومتي را از ايران در مقابل تجاوز امريكا - اسراييل نداشتند. به گمانم اين اعتراف هرچند نشانه صداقت است ولي حكايت از يك بيماري عميق در بين نخبگان ما در عدم فهم جامعه و حاكميت آن دارد. اينكه ۴۷ سال سايه جنگ بر سر ايران باشد و صاحبنظران ما به اتفاق ندانند كه جامعه در صورت پيش آمدن چنين رخدادي چه واكنشي نشان خواهد داد و ندانند كه حاكميت، با وجود تمام شواهد آشكار و متقن براي آمادگي در مقابل چنين واقعهاي، چه خواهد كرد، نهتنها عجيب كه حتي تاسفبار است.
براي نمونه، در مجموعه گفتوگوهايي كه در فضاي مجازي منتشر شده است، پرسشگري از ميهمانان خود در هر نوبت برنامه، ميپرسد كه آيا شما اين مقاومت را پيشبيني ميكرديد و همگي ميگويند نه و حتي يكي كه روزنامهنگاري صاحبنام است، ميگويد اين تقصير حاكميت است كه در اين مورد اطلاعرساني كافي نكرده و عجيبتر از اين جواب، عدم واكنش پرسشگر است كه نميگويد: «مگر شما روزنامهنگار نيستيد؟ گيرم حكومت چيزي نگويد (كه اتفاقا بارها با صداي بلند گفته و كسي حاضر به شنيدن نبوده)، آيا شما كه روزنامهنگاريد، در چنين موضوعي كه مهمترين موضوع تمام تاريخ اين سرزمين است، نبايد كنكاش ميكرديد تا به جواب برسيد؟» يعني دقيقا همين قدر بيتوجهي به مهمترين مساله تمام تاريخ ايران كه ميتوانست نابودي هميشگي براي كشورمان را باعث شود. اما عجيبتر اينكه تقريبا تمام تحليلگران غيرايراني در اين روزها، دليل مقاومت موفق ايران را در همان سابقه تاريخي ايرانيان يا همان روح امپراتوري ميدانند، ولي نخبگان ما همچنان از اشاره به اين ويژگي پرهيز دارند يا حتي منكرش ميشوند، چرا؟ نميدانم. خب اگر اين تئوري، مقاومت ايران را توضيح نميدهد، اولا، ايرادش چيست؟ ثانيا، تئوري جانشينش از نظر شما كدام است؟ همان روحي كه بالاخره بعد از ۴۷ سال ناديده گرفتن كشورمان در مسائل منطقه و جهان، امروز تروييكاي اروپايي (انگلستان، آلمان، فرانسه) را ناچار كرده از ايران درخواست مذاكره كنند و امضاكنندگان پيمان مكه را راهي تهران كرده و بهرغم تلاش كارشناس تلويزيون بيبيسي كه ميگفت اجلاس ۸ كشور در تركيه نشانه حذف ايران در تنظيمات امنيتي منطقه، پس از پايان جنگ است، وزير خارجه عمان ميگويد: «امنيت خليجفارس بدون مشاركت ايران ممكن نيست.» سخني كه حالا ديگر همه ميدانند، همه. هر چند بعضي شايد نهتنها دوست ندارند بدانند، بلكه نميخواهند بدانند چرا و با تكيه بر كدام ويژگي، ايران به چنين جايگاهي رسيده. تئوري روح امپراتوري براي همين وقتهاست، براي زماني كه بتوانيم توضيح دهيم كه چرا كشوري با نيمدرصد سهم از كيك اقتصاد جهان، توانست آنچنان اقتصاد جهان را تحت فشار قرار دهد كه ديگر ناديده گرفتنش ممكن نباشد و تئوري روح امپراتوري، دليل همين موضوع را توضيح ميدهد.
كاركرد و وظيفه تئوري چيست؟
مهرداد احمديشيخاني
صاحبخبر -
∎