راز قصر صورتی دختر شهید حنظله
«مهدا دلتنگ پدرش که میکشد برایش نقاشی میکشد. من میگویم: پست میکنم به دست بابا میرسد. بعد برایش هدیهای از طرف پدرش میفرستم.»
صاحبخبر - گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: اسمش مهدا است و شش سال بیشتر ندارد. هنوز بلد نیست دلتنگیاش را با کلمات بزرگ توضیح بدهد؛ اما راه خودش را برای رسیدن به بابا پیدا کرده است. وقتی دلش تنگ میشود، نقاشی میکشد و از مادرش میخواهد آن را برای پدر بفرستد.
از فتح سایبری تا شهادتتا همین چند ماه پیش پدر داشت؛ محمدهادی ایمانی، از نخبههای گروه حنظله. همان گروه سایبری که در زمان جنگ با دیدن شاهکارهایشان ذوق میکردیم. هر وقت اطلاعات اسرائیلیها را هک میکردند یا به زیرساختهایشان حمله سایبری میکردند، انگار آبی میریختند روی آتش جگرمان. ولی بعد از ظهر ۱۵ اسفندماه بود که محل اقامتشان مورد اصابت موشکهای آمریکایی_صهیونی قرار گرفت و به شهادت رسیدند.
آخرین دیدار رضوانه با محمدهادیرضوانه زمزم، همسر محمدهادی و مادر زهرا و مهدا است. آخرین بار شب قبل از شروع جنگ او را دیده بود. قرار بود صبح روز شنبه برای مراسم تکلیف دخترش زهرا به برنامه «محفل ستارهها» بروند، اما جنگ که شروع شد همه چیز به هم ریخت. محمدهادی صبح شنبه رفت و دیگر همدیگر را ندیدند.
قول داده بود بعد از ۱۰ روز برگرددرضوانه میگوید: محمدهادی بهخاطر مسائل امنیتی اصلاً با تلفن صحبت نمیکرد مگر اینکه با تلفن خاص به گوشی ساده من زنگ میزد و مکالمهمان چند دقیقه بیشتر طول نمیکشید. به محمدهادی اصرار کردم که بچهها خیلی ترسیدهاند و بیقراری میکنند. چند روز بیا خانه. ولی گفت: اجازه بده ۱۰ روز کامل شود که روزههایم خراب نشود. میآیم و یکی دو روز میرویم مشهد. تا حال و هوایتان عوض شود ولی به آنجا رسید. روز هفتم جنگ با زبان روزه شهید شد.
با این دو بچه چه کنم؟اولین چیزی که بعد از شهادتش به ذهنم رسید این بود که با این دو بچه چهکار کنم. محمدهادی در۶ سال اخیر، هفتهای یکی دو روز بیشتر خانه نمیآمد ولی همان مدت کم هم آنقدر به بچهها و من محبت میکرد که سیراب بودیم. بچههایم آنقدر به پدرشان وابسته بودند که وقتی خبر شهادتش را شنیدند، دختر بزرگترم اصلاً حرف نمیزد. دختر کوچکترم هم تا یک هفته تب کرده بود و اصلاً تبش پایین نمیآمد.
بابا برای امام زمان(عج) کار میکندبعد از چند روز برای مهدا تعریف نبودن پدرش را عوض کردم. به او گفتم که بابا نمرده است و دیگر برای امامزمان (عج) کار میکند. حالا مهدا ارتباط زیادی با محمدهادی برقرار کرده است. با پدرش حرف میزند، با او نقاشی میکشد. خیلی به خوابش میآید. نمیدانم این خوب است یا نه ولی فعلاً کمتر بیتابی میکند.
«اینا بچهننهان؛ همش با باباهاشون بازی میکنن»یک شب بعد از شهادت محمدهادی مشهد بودیم. در صحن بعثت، نزدیک رواق دار الذکر نشسته بودیم. آنجا یک صحن کوچک و دنج است که همیشه محمدهادی با بچههایم آنجا مینشستند. این دفعه هم مهدا اصرار کرد که برویم همانجایی که با بابا میرفتیم. در صحن نشسته بودیم. بچههایی که با خانوادههایشان به آنجا آمده بودند با پدرشان بازی میکردند و از سر و کولشان بالا میرفتند. یکدفعه مهدا با بغض گفت: این بچهها خیلی بچهننه هستن. همهاش با باباهاشون بازی میکنن.
قصر صورتی باباآن شب مهدا خیلی غصه خورد. شبخوابش برد و خواب محمدهادی را دید. برایم تعریف کرد که خواب دیدم بابا در بهشت است. پشتش یکعالمه شهید با لباس نظامی ایستادهاند. بعد بابا من را صدا کرد، بغلم کرد. امامزمان هم کنارشان ایستاده بود. بابام دستم را گرفت و یک قصر صورتی نشانم داد. گفت: اینجا خانه ما است. بابا خونه ما را در بهشت نشانم داد.
مردی که بیرون خبرساز بود، در خانه شعر عاشقانه میگفت از آن موقع مهدا هر چیز با ارزشی که دارد میگوید: مامان این را میخواهم با خودم ببرم بهشت خانهمان. محمدهادی ایمانی را شاید خیلیها با اسم گروه حنظله میشناسند؛ با رد حملههای سایبری و خبرهایی که از کارهایشان منتشر میشد. اما در خانه رضوانه، قصه محمدهادی فرق دارد. آنجا قصه مردی است که برای همسرش شعر میگفت، بیمناسبت گل میخرید، برایشان نان درست میکرد و عاشقشان بود.پایان پیام/#گروه حنظله#سایبری#هک#شهادت#پدر
20:51 - 5 آبان 1405
فرهنگحماسه و مقاومت∎