شناسهٔ خبر: 80261311 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: شهرآرانیوز | لینک خبر

این قاب‌ها بماند به یادگار

برخلاف اقتضای شغلی‌ام علاقه‌ای به ثبت کردن ندارم و بیشتر اهل تماشا کردنم. اصلا از آن آدم‌های دوربین به دست نیستم که وقتی خط سرخ غروب در آسمان رد می‌اندازد، چلیک چلیک دکمه دوربینشان را می‌چکانند. برخلاف اقتضای شغلی‌ام علاقه‌ای به ثبت کردن ندارم و بیشتر اهل تماشا کردنم. اصلا از آن آدم‌های دوربین به دست نیستم که وقتی خط سرخ غروب در آسمان رد می‌اندازد، چ...

صاحب‌خبر -

برخلاف اقتضای شغلی‌ام علاقه‌ای به ثبت کردن ندارم و بیشتر اهل تماشا کردنم. اصلا از آن آدم‌های دوربین به دست نیستم که وقتی خط سرخ غروب در آسمان رد می‌اندازد، چلیک چلیک دکمه دوربینشان را می‌چکانند یا پیش از دیدن یک اثر تاریخی دوربینشان را برای ثبت آن نشانه می‌روند.

همه آن‌هایی که مرا می‌شناسند،  می‌دانند در ۹۰ درصد روز‌های سال گوشی تلفنم روی حالت سکوت است یا جایی چند متر دورتر از خودم.

درهمه این سال‌ها هم اتفاقی نیفتاده که از این رویه زندگی‌ام متأثر شوم تا همین چند شب پیش. یادم می‌افتد که با دوستی تماس بگیرم.

دستم را داخل کیفم که می‌کنم تازه یادم می‌افتد طبق معمول گوشی‌ام را روی سنگ اُپن آشپزخانه جا گذاشته‌ام. اتفاق مهمی نیست می‌توانم سرفرصت که برگشتم خانه با دوستم تماس بگیرم. لابه لای جمعیت گشتی می‌زنم. خوشم می‌آید در کار آدم‌ها دقیق شوم. جوانی خودش را کنار می‌کشد تا پیرزن لبه باغچه کنار پیاده رو بنشیند. نفسش که بالا می‌آید به زور شعار نوشته‌ای را با چوب دستی بزرگ بالای سرش‌ می‌آورد.

دو سه باری جمله اش را می‌خوانم. از آن دست شعار‌هایی است که از خواندش حظ می‌برید؛ آمیخته‌ای از خلاقیت و تفکر؛ «از B۱ و B۲ و B۵۲ نترسید. از B وطن و B شرف و B غیرت بترسید.» متوجه نگاه خریدارم می‌شود و با ایما و اشاره چیزی می‌گوید. از آن فاصله نمی‌فهمم. جلوتر که می‌روم، می‌گوید: خوشت اومده؟ کار خودمه! با گوشی ات یه عکسی ازم می‌گیری، برام بفرستی؟ گوشی خودم خیلی کیفیت نداره. روم نمیشه به کسی بگم ازم عکس بگیره.

ما ملت پیروزیم
در ادامه حتما بخوانید ما ملت پیروزیم

دستم را داخل کیفم که می‌کنم باز یادم می‌افتد گوشی‌ام را روی سنگ اُپن آشپزخانه جا گذاشته‌ام. وانمود می‌کنم خودم هم یکه خورده‌ام. لبخند تلخی می‌زنم و عذر می‌خواهم: می‌خواین به یکی دیگه بگم ازتون عکس بگیره؟‌

می‌گوید: نه مادر! اینو نوشتم که همه بدونن حرف ما مردم چیه. وگرنه من که دیدنی نیستم.

نخستین باری است که به خاطر این مسئله خودم را سرزنش می‌کنم. می‌توانست خوراک رسانه‌ای خوبی باشد.

شب بعد و بعدترش یادم می‌ماند که حتما گوشی باخودم بردارم ولی خبری از پیرزن و دست نوشته اش نیست. تأسفم دوچندان می‌شود تا اینکه موضوع کم کم از یادم می‌رود. ولی امروز دیدن اتفاقی این عکس در کانال یکی از دوستان شوکه‌ام کرد. یاد پیرزن قصه خودم افتادم؛ فقط باید جای او را با پیرزن این قصه عوض می‌کردم. حتی قابش هم مشابه قاب پیرزن قصه خودم بود با این تفاوت که عکاسش قدر این فرصت‌ها را بیشتر از من می‌داند.

∎​