یادداشت مهمان، کورش علیانی، فعال فرهنگی: «بیا خونهات رو ادایی کنیم.» این جمله که حالا در پیشنهادهای چیدمان، نقاشی، و بازسازی خانه میشنویم، از تغییر معنای یک کلمه خبر میدهد. ادایی تا همین اواخر سرزنشی برای رفتار متظاهرانه افراد کممایه بود. امروز همان کلمه به دعوتی دوستانه برای خرج کردن تبدیل شده است. کسی که آن را به کار میبرد، میداند قرار نیست ضرورتی را برطرف کند. میخواهد چیزی بخرد که خوشحالش کند و در عین حال، اندکی به ویترین زندگی جلوه بدهد. طنز پنهان کلمه، سنگینی تجملخواهی را از روی این انتخاب برمیدارد. کسی از ادایی بودن خودش شرمنده نیست؛ آن را اعلام میکند.
یک عروسک بز مهربان، عودی خوشبو، پاف پینترستی، یا پرداخت بیستوپنج درصد بیشتر برای رنگ خاص مبلی با همان کیفیت قیمت اصلی، همگی میتوانند ادایی باشند. اینها فقط اشیای دلپذیر نیستند؛ نشانههای منزلت هم هستند. ادایی به طبقه متوسط و حتی فقیر امکان میدهد با هزینهای محدود، سهمی از لذت تمایز داشته باشد. منزلتیابی امری دموکراتیک شده است؛ منزلتی که دیگر در انحصار صاحبان داراییهای بزرگ نیست و میشود با یک خرید ظاهرا کوچک تجربه کرد. دیگر لازم نیست کسی ویلای چهارهزارمتری لواسان داشته باشد تا چیزی در زندگیش توجه دیگران را جلب کند.
اما تفاوت اصلی در قیمت نیست؛ در دوام منزلت است. ویلا سالها میماند و منزلت صاحبش را حفظ میکند. کالای ادایی ممکن است فردا دیگر جذاب نباشد، از مد بیفتد، یا حتی راهی سطل زباله شود. منزلتش سریعتر از خود کالا مصرف میشود. برای تکرار لذت باید خرید تازهای انجام داد. آنچه در یک نوبت خرجی ناچیز به نظر میرسد، با تکرار، به سوراخی دائمی در بودجه زندگی تبدیل میشود؛ سوراخی که چون از پرداختهای کوچک ساخته شده، بهسادگی دیده نمیشود. هر بار فقط مبلغی کوچک از حساب کم میشود، اما مجموع این مبلغها میتواند سهم مهمی از درآمد محدود فرد را ببلعد.
اینجا است که پشت ظاهر شیرین ادایی، خطری جدی پنهان میشود. خانواده ممکن است خرید خوراک بهتر را عقب بیندازد، رسیدگی ریشهای به بیماری را به تعویق بیندازد، یا از کیفیت آموزش کودکان بزند، اما برای عروسک تازه، قاب عکس متفاوت، یا آباژور پول خرج کند. مسئله دشمنی با زیبایی و دلخوشی نیست. مسئله این است که مصرف نشانههای زندگی بهتر، آرامآرام جای ساختن خود زندگی بهتر را نگیرد. طنز «ادایی» هم بهجای آن که ما را هوشیار کند، گاهی هزینه را بیاهمیت جلوه میدهد. خودمان به ولخرجی میخندیم و همان خنده، پرسش درباره اولویتها را عقب میاندازد.
این اتفاق در کشوری رخ میدهد که در وضعیت جنگی است. زنجیرههای تأمین چنان خوب کار کردهاند که مردم، با وجود فشار اقتصادی، با قفسههای خالی و نایابی گسترده روبهرو نشدهاند. فشار را بیشتر در تورم میبینند. تورم خریدهای معنادار، از بهبود خانه تا تأمین نیازهای اساسی را دورتر میبرد، اما خرید ادایی هنوز ممکن به نظر میرسد؛ دلخوشی کوچکی در برابر آرزوهای بزرگِ دور از دسترس. به این ترتیب، فشاری که باید اولویتهای مصرف را تغییر دهد، خودش به توجیه مصرف بیشتر تبدیل میشود. موفقیتِ در زنجیرههای تأمین نباید ضرورت معیشت سنجیده در روزگار جنگ را از یاد ما ببرد.