به گزارش گروه رسانهای شرق،
در سکانسی از فیلم «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی، «عماد» که در پشتبام خانهاش ایستاده، با نگاهی به «شهر تهران» میگوید: «دلم میخواست با لودر میزدم زیر این شهر، همهچیز را خراب میکردم و از نو دوباره میساختم». این را میتوان احساس بسیاری از شهروندان تهرانی درباره محل سکونتشان دانست. موتورهای سرگردان، ترافیکهای نفسگیر، فضای سبز کم، مکانهای تفریحی محدود و شلوغ و به تعبیری: «شهری تحت فشار». این سیمای شهری است که در ارزیابی سالانه مجله اکونومیست، جزء 10 شهر جهان با بدترین شرایط زیستپذیری قرار گرفته و در میانه سال 1405 روزبهروز بیشتر استاندارهای لازم برای یک زندگی خوب را از شهروندانش دریغ میکند. تهران از سویی درگیر جنگ و مشکلات کلان اقتصادی و اجتماعی است که دامن زندگی روزمره شهروندانش را گرفته و از سوی دیگر، شاهد تصمیماتی است که گویی هدفی جز «زیستناپذیرتر»کردن این شهر برای بخشهای مختلف شهروندان ندارند؛ تصمیماتی مثل برخورد با کافههای خیابانهای مختلف تهران از سنایی تا شهرک غرب و انقلاب و کریمخان به علت «دوردور بدون هدف جوانان» که اخیرا توسط «رئیس اداره نظارت بر اماکن پلیس تهران بزرگ» و...، شهروندان تهرانی روزبهروز از بهبود وضعیت شهر و ساختارهای آن ناامیدتر میشوند؛ موضوعی که با گشتی در آثار ادبی و سینمایی نمود آن را میتوان دید. «حسین ایمانی جاجرمی»، این وضعیتِ گویی اصلاحناپذیر را ناشی از فقدان «مشارکت واقعی» شهروندان میداند؛ مسئلهای که از نگاه او ناشی از این است که «تهران، شهر دولت است» و به همین منظور، حق مشارکت شهروندان تهرانی، قربانی تصمیمات ارکانهای دولتی مختلف، نیروهای غیررسمی و ثروتمندان شده است. روایت 10 شهروند از زندگی در تهران نشان میدهد چگونه دشواریهای زندگی در این شهر، بر روابط فردی و اجتماعی، سلامتی و روحیه و امید به آینده آنها تأثیر گذاشته است.
حس میکنم متعلق به این شهر نیستم
«مهسا»، ۲۳ساله، دانشجوی انسانشناسی دانشگاه تهران است؛ دختری که از بدو تولد در منطقه ۴ پایتخت زندگی کرده است. او با توصیف تقلیل زیست شهری به دالانهای عبور و مسئولیتهای روزمره میگوید: «من از چهارسالگی ساکن منطقه ۴ هستم و خانهمان عوض نشده است. یک روز عادی من در تهران عموما به جاهایی که برای مسئولیتهایم باید بروم میگذرد؛ دانشگاه یا سرکار. وقتهای خیلی کمتری به تفریح یا حضور در جاهایی که خودم بخواهم بروم میگذرد. معمولا هم برای دانشگاه و کارم به مرکز شهر میآیم و رفتوآمد دارم. مناطق مختلف شهر برای من محل عبورند تا مقصد مشخص. بیشتر اوقات از خیابانها و مسیرهای بسیار مشخصی میروم و میآیم و خیلی کم پیش میآید این مسیر به جاهای دیگری برسد و بهطور کل گشتوگذارم در شهر کم بوده و الان کمتر هم شده است». او میگوید برای این ترددهای اجباری در سطح شهر، ترافیکهای زیادی را باید تحمل کند: «حداقل ۴۵ دقیقه در صبح و حداقل ۴۵ دقیقه در عصر را همیشه در راهم. فرقی نمیکند دانشگاه بروم یا سر کار، در راهم و این وقت خیلی هدر میرود؛ چه رانندگی کنم یا با مترو بروم. البته با مترو وقت کمتری از دست میدهم». این دانشجوی انسانشناسی به پیامدهای روانی و جسمی چنین زندگیای اشاره میکند: «زندگی در تهران تأثیرات جالبی برایم ندارد. حس میکنم از نظر روحی هیچ فضا یا مفری برای اینکه آسوده باشم و یک دقیقه از آن مسئولیتها فاصله بگیرم یا احساس بهتری داشته باشم ندارم. حتی اگر بخواهم برای گشتوگذار جایی بروم، عموما همین کافهها و خیابانهای مرکزی شهر است که اصلا حس سبکی و رهایی به من نمیدهد؛ هر بخش شهر، محیطهایی بستهتر، شلوغتر و پرفشارتر از دیگری هستند. سعی میکنم گشتوگذار را به خانهها یا کافهها محدود کنم و خیلی در سطح شهر نباشم، چون سطح شهر اصلا حس سبکی نمیدهد و بیشتر حس فشردگی دارد. سلامت جسمم هم کلا خیلی خوب نیست؛ سیستم ایمنی نسبتا پایین، کیستهای زیاد و یک بیماری مزمن دارم که قطعا به زندگی در تهران ربط دارد؛ چون آلودگی و اضطراب همگی تأثیرگذارند. مثلا مشخصا برای کیست، آلودگی و تغذیه بسیار مؤثر است و برای بیماری مزمن هم همانطور که میگویند، اضطراب و فشار تأثیر میگذارد. البته هیچوقت نمیتوان مستقیم وضعیت جسمی را به تهران ربط داد، چون جای دیگری زندگی نکردهام که مقایسه کنم، ولی به احتمال زیاد مرتبط است. اگر واقعا در شهری زندگی میکردم که اینقدر ترافیک یا شلوغی نداشت، احتمالا فشاری که از کارم حس میکردم خیلی کمتر بود، چون بخش زیادی از انرژی و زمانم را باید بگذارم تا برسم و برگردم و این به مرور مرا تحلیل میبرد». «مهسا» درباره فقدان محیطهای طبیعی در تهران میگوید: «بزرگترین مشکل یا مانع در تهران، در نگاه اول نبودن محیط طبیعی در شهر است؛ اینکه واقعا هیچی نیست، یعنی نه سبزی به آن شکل وجود دارد و نه آب و رودخانهای. چنین چیزهایی همیشه در شهر توجهم را جلب میکند و به نظرم میتواند زندگی را راحتتر و پرانرژیتر کند. مثلا شهرهای شمالی به همین دلیل همیشه حالم را خوب میکند. وقتی در آن محیط هستم، فارغ از اینکه در سفرم، بودن در آن فضا، هوا و نزدیکبودن به طبیعت تأثیر بسیار مثبتی روی حالم دارد. این فاصله عجیبوغریبی که ما با محیط زیست و طبیعت داریم، اتفاق تلخی است». او بخشی از تجربه خود در تهران را مزاحمتهای خیابانی و نداشتن حس امنیت میداند: «نمیدانم چقدرش مختص تهران است، ولی مزاحمتهای خیابانی زیاد، مثل انواع فحشهای رکیک و جنسی، آسیبزنندهترین تجربهام بوده است؛ هم قبلا بوده و هم اخیرا رخ داده که حس امنیت مرا در شهر بسیار کم میکند. حس میکنم متعلق به اینجا نیستم، یعنی نباید اینجا باشم و اگر باشم حضورم واکنشبرانگیز است». این دانشجوی دانشگاه تهران با اشاره به زوال تدریجی فضاهای عمومی و پناهبردن به حوزههای خصوصی ادامه میدهد: «در سالهای اخیر، زندگی در تهران قطعا سختتر شده و هیچجوره نمیتوانم بهترشدنش را ببینم؛ فشار اقتصادی، آلودگی هوا، جمعیت بیشتر و ترافیک خیلی سنگینتر، همگی زندگی را سختتر کردهاند. ضمن اینکه مثلا فضاهایی هست که امکان وقتگذراندن را میدهد، اما برای دستهای از آدمهای شبیه من، همان خیابانهای مرکز شهر اینقدر شلوغ و پرمتغیر شده که ترجیح میدهم اصلا در آن نباشم. حس میکنم قبلا، شاید به دلیل سن کمتر و وقت بیشترم، فضاهای بیشتری داشتم که در آنها وقت میگذراندم؛ مثلا پارکهایی که در سنین مختلف خیلی زیاد میرفتم، اما الان آن فضاها خیلی محدود شده و دیگر فضای من نیستند. حتی ترجیح میدهم وقتگذراندن با دوستان یا نزدیکانم را دائم به فضاهای خصوصی ببرم تا فضای عمومی شهر. دلیلش هم این نیست که فکر کنم کسی قرار است گیر خاصی بدهد؛ طبیعتا با بیشترشدن امکان پوشش اختیاری شاید باید راحتتر میشد، اما کلا حالم با فضای خصوصی بهتر است، در حالی که در کودکی و نوجوانی بچهای بودم که در پارکها زندگی میکرد و آنجا فضای اجتماعیاش بود، اما الان هیچکدام از آنها وجود ندارد».
شهری برای دیگران
برای «کامران»، خبرنگار ۲۹سالهای که یک دهه است هر روز صبح را در تهران میگذراند و شبها به کرج بازمیگردد، ریتم تهران تصویری از دویدنهای بیپایان در میدانی پر از تنش است. او که در دورههایی مختلف در محلاتی مثل کارون، هاشمی و حوالی میدان انقلاب سکونت داشته، سرعت و اضطراب تهران را با کرج مقایسه میکند و میگوید: «انگار تهران روی دور تند یا ضرب در دو است. تهران اضطراب خاصی به آدم تزریق میکند؛ همه انگار در حال دویدن هستند، ترافیک روانت را فرسوده میکند و گویی اصلا روح و روان این شهر از شهرهای دیگر ضعیفتر و شکنندهتر است. تو محکوم به حضور در این شلوغی و درهمتنیدگی هستی و به واسطه کار خبری هم ناچاری در طول روز میان محلههای مختلف جابهجا شوی، جابهجاییهایی که انرژی فوقالعادهای از آدم میبلعد». او علت بیشترین اتلاف وقتی را که در تهران تجربه میکند، در ناکارآمدی زیرساختهای حملونقل عمومی میبیند: «مسئله فقط ترافیک ماشینها نیست؛ حملونقل عمومی هم بهشدت ضعیف و فرسوده است. گاهی یک ربع باید منتظر مترو بمانی یا در خطوط بیآرتی دو سه اتوبوس پر و سرریز از مسافر رد میشوند و اصلا نمیتوانی سوار شوی». «تهران» عوارض جسمی و روانی عمیقی بر او تحمیل کرده است: «اگر ابعاد اقتصادی و اجتماعی را هم کنار بگذاریم، بخش اعظم افت وضعیت روحی و جسمیام حاصل حضور در تهران است. روزهایی که به خاطر تعطیلات در تهران نیستم و شمال یا کرجم، آرامش، حس زیستن و حتی امید به زندگیام بالا میرود. اما در تهران، وقتی صبح زود خوابآلود و مغموم در ازدحام مترو دست به میله میایستی و حجم سرسامآور آلودگی صوتی را تاب میآوری، حاصلش جز سردرد، بدندرد و کوفتگی مداوم نیست؛ فرسایشی که مستقیم بر روابط خانوادگی و شخصی هم سایه میاندازد».
جوانی در تهران گران
«مبینا» که 24 سال از عمرش را در تهران و محلههای منطقه ۲۲ گذرانده، میگوید زندگی در پایتخت نوعی از خستگیِ مزمن و همیشگی است که حتی با خواب کافی و بیداری بهموقع هم مرتفع نمیشود. او روزهای کاریاش را با «بهزور و سختی» بیدارشدن آغاز میکند و سپس وارد شهری میشود که «ترافیک» آن، بخش زیادی از انرژی او را میگیرد: «چیزی که بینهایت اذیتم میکند، ترافیک است. همهش باید درگیر باشی که نکند دیر برسی؛ گوگلمپ میگوید نیمساعت راه است، اما باید برای مسیر نهچندان دورِ محل کارم، یکساعتونیم زمان بگذارم. حتی اگر رانندگی نکنی و با ماشین دوستانت هم به سرکار بروی، بخش بزرگی از وقت در کوچهپسکوچهها صرف یافتن جای پارک میشود». او معتقد است تهران، زیستن او را به یک انتخاب میان «هدررفتن زمان» یا «پرداخت پول گزاف» تبدیل کرده است: «اگر بخواهم با اسنپ بروم، هزینه بسیار زیادی دارد. اگر بخواهم با ماشین شخصی بروم، گرفتار ترافیک سنگین میشوم. اگر بخواهم با مترو بروم، باید شلوغی خفهکننده آن را تحمل کنم و تازه برای رسیدن به اولین ایستگاه مترو هم باید تاکسی اینترنتی بگیرم که چون مسیر کوتاه است، برای همان پنج دقیقه راه، مبلغی حدود ۱۰۰ تا ۱۳۰ هزار تومان میگیرد که صرفه اقتصادی ندارد». این فشارهای مالی بیش از هرجای دیگری، در اوقات فراغت و تفریحهای او تأثیر گذاشته است: «هزینهها بهقدری زیاد شده که حتی ارزانترین تفریحات در دسترس هم گران شدهاند. مثلا قبلا میشد با مبلغ کمی سوخاری کیلویی بخوریم و لذت ببریم، اما حالا همان هم گران شده و مجبوریم تعداد انتخابهایمان را در یک وعده به حداقل برسانیم. وقتی هم که برای یک تفریح کوچک هزینه میکنی، عملا بودجهات تمام میشود و تا آخر ماه دیگر امکان هیچ تفریح دیگری نداری».
ماندن از سر ناچاری
«امین» دوران مدرسه و هشت سال اخیر را بهطور مستمر در تهران زیسته و خود را «تهرانی» میداند. او میگوید تنشهای شهر تهران او را خانهنشین کرده است: «من سالهای مدرسه را در تهران بودم و هشت سال است بهطور مستمر در تهرانم. خودم را تهرانی میدانم و در این شهر بزرگ شدهام. در طول هفته معمولا از خانه کار میکنم و ترجیحا تردد زیادی در شهر ندارم، مگر برای دانشگاه، قرار کاری، دید و بازدید و امثال اینها. خودم زندگیام را اینطور تنظیم کردهام، چون تنشهای خیابان یا محیطهای عمومی خارج از حوصله من است. بهخصوص پاییز و زمستان کمتر میل به گشتن در شهر دارم؛ بیماری، ترافیک، آلودگی و افزایش پرخاشگری در سطح شهر من را پس میزند. بیشترین وقتی هم که از دست میدهم مربوط به طرفهای کاری من هستند؛ همیشه بهانهای برای تأخیر وجود دارد». او میگوید «ناچار» است در تهران بماند: «اینکه چرا در تهران ماندهام به این دلیل است که هر چقدر بیشتر میمانی، شرایطت برای خروج از شهر سختتر میشود؛ مثلا از نظر سیاسی و اقتصادی، یکجور ناچاری است. دلیل دیگر هم این است که کندن از تعلقهای عاطفی آسان نیست و پیوسته در گوش خود میخوانی این نیز بگذرد». «امین» وضعیت اقتصادی ماههای اخیر را اما آن نقطهای میداند که شاید باعث شود از تهران برود: «اخیرا آنچه بیش از همه زیستپذیری تهران را برایم به چالش کشیده، مسائل اقتصادی است. نه امکان فعالیت درآمدزا وجود دارد و نه بدون درآمد بالا میشود زندگی کرد. بعید نیست که آزار این قضیه آنقدر برایم زیاد شود که یکباره دست از تمام تعلقاتی که اینجا دارم، بشویم».
تنفس فقر در شهر
«تاکسی و مترو معمولا تأخیر دارد و بخش بیشتر یک روز زندگی من در تهران صرف منتظر ایستادن برای آمدن وسیلهای نقلیه برای رسیدن به دانشگاه و برگشت از آن میشود». «پرنیا» دانشجو است و تمام 20 سال عمر خود را در منطقه ۵ تهران زندگی کرده است. او میگوید تهران با تمام مشکلاتش برای او فرصتهای ارتباطی زیادی ساخته است: «در تهران انواع آدمها وجود دارند. از این نظر، بهشخصه از اینکه توانستم با آدمهایی که به آنها حس خوبی دارم ارتباط برقرار کنم و با گروههایی که زیست مدرنی دارند ارتباط بگیرم، راضیام و آن را حاصل زندگی در تهران میدانم». اما این شهر با وجود این حسنها، مشکلات زیادی نیز برای او ساخته است: «این حجم از آلودگی شهری و ناپاکی هوا واقعا بر سلامت جسمی من مؤثر بوده است. از سویی مهمترین مانع را ناپایداری و بیثباتیای میدانم که زندگی در تهران دارد؛ وقتی در آن راه میروم، با فقر و مشکلات اجتماعی به شکل روزمره برخورد کنم و بخشی از آن حاصل تصمیمات اشتباه و نادرست مدیران شهر است. در این سالها این وضعیت بدتر نیز شده و خیلی بر روحیه من اثر گذاشته است».
فروش شهر، فروش امکان شهروندی
«تهران در سالهای اخیر خیلی کثیفتر شده است؛ هم آلودگی هوا و هم کثیفی خود محیط شهری. مردم بهشدت خسته، عصبی و کلافه هستند. دعوا، فحاشی و پرخاشگریها بسیار زیاد شده و آستانه تحمل همه پایین آمده است». «سمیه» در دهه چهارم زندگیاش به سر میبرد و بیش از 12 سال از عمرش را در تهران گذرانده است. از نظر او، بحران تهران تنها محدود به یک آلودگی نیست، بلکه ترکیبی از آلودگیهای مختلف است: «آلودگی صوتی، آلودگی محیطی و حتی آلودگی بصری؛ تابلوهای تبلیغاتی شهری که پیوسته در حال ترویج زندگی قسطی و مفاهیم ضدتوسعه هستند و بار روانی تحمیل میکنند». اما تلخترین و آسیبزنندهترین تجربه زیسته «سمیه»، مواجهه مستقیم و هرروزه با عریانشدن فقر و استیصال در سیمای شهر است: «رانندگی سالمندان بسیار سالخورده که از سر ناچاری کار میکنند، آدمهایی با ظاهر بازنشسته و کارمندان سابق که با شرم و خجالت خم میشوند و در سطلهای زباله میگردند و تصاویری اینچنینی، عمیقا روح را میخراشد. درست روبهروی پنجره خانه ما یک سطل زباله شهرداری است و هر روز دیدن این صحنهها و تماشای رنج و درماندگی مردم فوقالعاده دردناک است. امسال بهطور واضح رنج عمومی بیشتر شده و دیدن این حجم از استیصال، هر چقدر هم بخواهی عادیسازی کنی، غیرقابل تحمل است». او روند دگرگونی پایتخت در سالهای اخیر را نهفقط سختتر، بلکه «ناعادلانهتر» میداند؛ وضعیتی که «سمیه» ریشه آن را در سیاستهای مدیریت شهری و کالاییسازی بیرویه فضا میبیند: «شهرداری تهران بهطور واضح شروع به فروش شهر کرده است. تراکمفروشی بهشدت بالا رفته و فضاهای تفریحی و تنفسی مدام محدودتر میشوند؛ بزرگترین پارکهای شهر به بهانههای مختلف بسته میشوند یا در آنها ساختوساز میشود و حتی یک دویدن عادی میتواند برایت دردسر ایجاد کند. این حس که شهر دارد فروخته میشود، یک ادراک عمومی است. وقتی صندلی کافهها را از پیادهروها جمع میکنند، پیامش روشن است: اینجا ننشینید، شهر برای شما نیست، خیابان فقط برای ردشدن است. در حالی که شهر یعنی فضایی برای حضور، توقف و معاشرت. این یعنی فضا برای زیستن روزبهروز تنگ و تنگتر میشود و خیابان کارکرد انسانیاش را به نفع یک معبر صرف از دست داده است».
شهر بیپناهی
«فاطمه» پنج سال است که در «خیابان ایران» تهران زندگی میکند؛ شهری که پیش از این برای او شبیه به یک مقصد آخر هفتهها و تعطیلات تابستان و عید بود، حالا تبدیل به محل زندگی اصلیاش شده است. او تجربه خود از تهران را با واژه «ترافیک» توصیف میکند: «بیشتر از همه، وقتم سر رفتوآمد از دست میرود؛ مسافتهای خیلی زیاد باعث میشود که وقت آدم تلف شود، بیآنکه بشود استفاده دیگری از آن کرد. مهمترین مانع زندگی در اینجا مسافت و ترافیک است. اصلا خیلی از برنامهها را فقط به خاطر ترافیک نمیتوان رفت. ما همه در یک شهر زندگی میکنیم، ولی رابطه کسی که در غرب تهران است با کسی که در شرق است، عملا یک رابطه از راه دور به حساب میآید». این وسعت و ازدحام، زیست خانوادگی او را نیز دستخوش تغییر کرده است. «فاطمه» با مقایسه دوران نوجوانی در شهرستان با شرایط فعلی تهران میگوید: «زندگی در تهران روابط خانوادگی ما را کمرنگتر کرده است؛ چون صبح از خانه بیرون میروم و شب برمیگردم و در نهایت بتوانیم در یک وعده صبحانه یا شام همدیگر را ببینیم. روزهای تعطیل هم چون کل هفته سر کار بودهام، ترجیح میدهم از تهران بیرون بروم یا در شهر تفریح کنم و خانهماندن را انتخاب نمیکنم. وقتی قم بودم، مدرسهها و کارها زودتر تعطیل میشد و همیشه ناهار را با خانواده میخوردم؛ اما الان وعده ناهار خیلی وقتها حذف یا در دانشگاه سپری میشود. کانون خانواده آن زمان خیلی گرمتر بود». فشار زندگی در تهران، آثار مستقیمی بر تن و روان او گذاشته است؛ از بروز کمردردهای ناشی از رفتوآمدهای طولانی با موتور و مترو گرفته تا فشارهای روانی رقابت در کلانشهر. او در تشریح فرسودگی روانی خود بیان میکند: «وقتی آمدم تهران، دیدم بیشتر دوستانی که در این شهر زندگی میکنند، قرص ضدافسردگی میخورند و پیش روانپزشک میروند و واقعا هم مجبورند بروند؛ وضعیتی که در شهرستان اصلا اینطور نبود. حالا خودم را هم در همان دسته میبینم. اینکه من اینهمه قرص مصرف میکنم، بخشی از آن ناشی از زندگی سخت تهران است. اینکه بخواهی خودت را به یک جامعه ثابت کنی و از نظر شغلی، درسی یا رابطه به جایی برسی، رقابتی بسیار سنگین است که روحم را فرسوده کرده است. این فضا گرچه از جهتی آدم را قویتر و تابآورتر میکند، اما از جهت دیگر فرسودهکننده است». تجربه بیپناهی روی دیگر زندگی او در این شهر است: «وقتی در تهران با ماشین یا موتور تصادف میکنی، بهشدت حس بیپناهی داری؛ چون اگر به نزدیکترین آدمهای زندگیات زنگ بزنی، حداقل ۴۰ دقیقه تا یک ساعت با تو فاصله دارند تا خودشان را برسانند، در حالی که در یک شهر کوچکتر در نهایت یکربع بعد کنارت هستند». او به جهش هزینهها در سالهای اخیر اشاره میکند: «در سالهای اخیر، گرانی سرسامآور، گرانشدن اسنپ و بنزین و افزایش ترافیک، زندگی در تهران را مدام سختتر کرده است؛ هرچند از نظر معیارهای مدرن شغلی و گسترش دایره روابط، موفقیتهای بیشتری نسبت به ماندن در شهرستان به همراه داشته است».
تاریک و روشن یک شهر
«سارا» 26ساله مانند پدر و مادرش از بدو تولد ساکن تهران بوده است و در محله «نظامآباد» زندگی میکند. برای او زندگی در تهران و مسائل آن امری است که دیگر طبیعی شده، با این حال ترافیک حتی در مسافتهای نهچندان دور نیز گریبان او را میگیرد: «یک روز عادی من با رفتن به سر کار شروع میشود و حتما با ترافیکهای شدید روبهرو هستم؛ چون محل کارم مرکز شهر است و با اینکه خیلی دور نیستیم، اما ترافیک بسیار زیادی وجود دارد. مخصوصا بعد از اول مهر و بازگشایی مدارس، ترافیک دائمی میشود؛ هم صبح، هم شب و هم وقت تعطیلی مدارس همهجا قفل است و آدم معمولا دیر میرسد». او درباره میزان دسترسی به فضاهای فراغتی میگوید: «دسترسی افرادی مثل ما که در این محلهها زندگی میکنیم به کافهها و فضاهای عمومی، نسبت به کسانی که در مرکز شهر ساکن هستند، محدودتر است و باید مسافتی را تا مرکز برای رفتن به مراکز فرهنگی و تفریحی طی کنیم». او موانع و مشکلات زندگی در تهران را این موارد میداند: «به نظر من مهمترین مانع، جمعیت زیاد، تراکم بالا، گرانی مسکن و ترافیک و شلوغی است. اینها زیستن را سخت میکند؛ چه از نظر معیشتی و رفتوآمد و چه حتی برای یک تفریح ساده که باید هزینههای سنگینی مثل بنزین و مخارج جاری را پرداخت». «سارا» درباره برخی خیابانها بیان میکند: «اخیرا خفتگیری و دزدی هم در برخی جاها هست. شاید این مسائل در شهرهای دیگر هم باشد، اما در پایتخت به دلیل شلوغی و تمرکز جمعیت، این اتفاقات بیشتر به چشم میآید؛ بهخصوص در محلههایی که امکان خفتگیری و سرقت خیلی بیشتر است». او شکاف شهری را نمادی از عدم توازن ثروت میداند: «در سالهای اخیر زندگی در تهران به واسطه تراکم جمعیتی، بحران مسکن و عدم توازن ثروت میان طبقات خیلی سختتر شده است. وقتی به فرشته و زعفرانیه میروی، انگار یک شهر دیگر است و وقتی وارد شوش و مولوی میشوی، با یک شهر کاملا متفاوت مواجه میشوی. حاشیهها که جای خود دارد». با وجود اینها، «سارا» سیاستهای مرکزگرا به نفع پایتخت را واقعیتی انکارناپذیر میداند: «چون سیاستها خیلی اوقات مرکزگرا بوده، به تهران بیشتر رسیدهاند؛ قطعی آب و برق کمتر از شهرهای دیگر است، امکانات تفریحی بیشتری دارد و منابع آموزشی و سلامت هم در وضعیت بسیار بهتری قرار دارند».
ترافیک، کمرنگشدن خانواده
«رضا» دانشجوی دندانپزشکی، ۲۶ سال است در تهران زندگی میکند. او پیشتر در خیابانهای کاشانی و گیشا ساکن بوده و اکنون در سعادتآباد زندگی میکند. رفتوآمد روزانه با خودروی شخصی، از ترافیک میدان توحید تا مسیر برگشت و گرههای اطراف بزرگراه یادگار امام، بخش ثابتی از تجربه او از شهر است. «رضا» ترافیک را فقط اتلاف وقت نمیداند و معتقد است فشار دائمی آن به سلامت روان و جسم و حتی روابط خانوادگی هم راه پیدا میکند: «تهران همیشه استرس را در ذاتش دارد. برنامه زمانی آدم در این شهر خیلی محدود است و گستردگی شهر، ترافیک و شلوغی مدام تنش و اضطراب ایجاد میکند. این وضعیت دستکم بر سلامت روان و جسم اثر میگذارد». او درباره رفتوآمد روزانهاش توضیح میدهد: «صبح با ماشین شخصی راه میافتم و در ترافیک میدان توحید میمانم. خیلی از روزها از آن مسیر فرار میکنم و به ترافیک بلوار کشاورز پناه میبرم؛ چون دستکم ترافیک آنجا برایم قابلتحملتر است. بعد حوالی خیابان ۱۶ آذر ماشین را پارک میکنم؛ البته خیلی روزها جریمه میشوم، چون جای پارک نیست و سمت راست خیابان هم معمولا پر است. عصر هم همین مسیر را برمیگردم و دوباره در ترافیک میافتم. قبلا از همان ابتدای مسیر، سمت شمال هم گرفتار ترافیک میشدم؛ حالا مسیر بهتر شده، اما نزدیک یادگار امام، جایی که چمران به یادگار میرسد، باز ترافیک زیادی هست و معطل میشوم». رضا پیامد این فشار شهری را محدود به زمان رفتوآمد نمیداند: «برداشت من این است که زندگی در تهران بیشتر آدم را در محیط و فضای بیرونی قرار میدهد تا فضای خانوادگی؛ در نتیجه روابط خانوادگی کمرنگتر میشود، مگر اینکه خانواده خیلی سنتی و محکمی داشته باشید تا بتوانید آن را حفظ کنید».
شهر تحت فشار
«امیرحسین» از پنج سال پیش، وقتی برای تحصیل دانشگاهی راهی پایتخت شد، ساکن «پونک» تهران شده است. روزهای او در این سالها حول محور دانشگاه و فضاهای پیرامونی آن چرخیده است؛ از حضور در کلاس و کتابخانه تا گشتوگذارهای گاهبهگاه در محیطهای آموزشی و فرهنگی. اما این «زندگی» بهظاهر ساده، در بستر شهری که به تعبیر او «فراتر از گنجایش خود» رشد کرده، تجربهای فرسایشی بوده است: «عملا هر موقع که از در خانه بیرون بیایی، باید ترافیک درخور توجهی را تجربه کنی؛ از چراغ قرمز بگیر تا هر چیز دیگر. در ابتدای سکونتم فکر میکردم که ساعتهای اوج ترافیک را میشود پیشبینی کرد تا قبل یا بعدش حرکت کرد، اما بعد فهمیدم ترافیک تهران به ساعات خاص محدود نمیشود». برای او، حملونقل عمومی هم راه گریزی نبوده است: «استفاده از حملونقل عمومی هم وقت بسیار زیادی از آدم میگیرد. برای سوارشدن در خطهایی که نو هستند و قطار کمتری دارند، باید زمان طولانی در صف ماند و ایستگاههایشان به قدری شلوغ میشود که واقعا گنجایش ندارند و آدم را اذیت میکنند. مشکل حملونقل، مهمترین مانع زندگی در تهران است که شاید ریشهاش در مشکل جمعیت باشد؛ یعنی جمعیت بیش از حدی که از سطح گنجایش شهر فراتر رفته است». این تجربه دائمی گیرافتادن در خیابان، تنها اتلاف وقت نیست، بلکه بر سلامت روان و جسم او تأثیری مستقیم میگذارد. او اضطراب زندگی در تهران را با دوران زیست خود در «گلپایگان» مقایسه میکند و میگوید: «سطح اضطراب و تنشی که در تهران تجربه میکنم، همواره خیلی بالاتر از زندگی در شهرستان است. این تجربه بهشدت بر سلامت روان تأثیر میگذارد؛ شلوغی آزاردهنده است و فرهنگ رانندگی، آن انبوه موتورسیکلتهایی که هر لحظه از چپ و راست و بالا و پایین هجوم میآورند و خطر تصادف دارند، مدام آدم را در وضعیت هراس قرار میدهد». تصویر او از تهران، تصویری از یک شهر تحت فشار است: «تهران مشکل فضای سبز جدی دارد. بهجز مناطق معدودی مثل عباسآباد یا نیاوران، اکثر مناطق شهری از کمبود فضای سبز رنج میبرند. بهخصوص در فصل تابستان که گرمای هوا زیاد است، ترافیک و شلوغی در مرکز شهر، تجربه زیستن را سخت میکند و این موضوع پیامدهای بسیار مخربی دارد که روح و جسم و روان را همزمان هدف قرار داده است».
«تهران»؛ شهر دولت
«حسین ایمانیجاجرمی» جامعهشناس شهری و رئیس مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران است. او در توصیف ساختار متکثر «کلانشهر تهران» میگوید: «تهران از نظر من دیگر محدود به یک شهر نمیشود، بلکه یک منطقه شهری بسیار بزرگ است. من تهران را تاریخی و فضایی میفهمم؛ روزگاری بلدهای بود به نام تهران، بعد شد شهر تهران، سپس کلانشهر تهران و حالا یک ابرمنطقه شهری است که حتی نامش هم میتواند فقط تهران نباشد و شامل حومهها، کرج و دماوند شود. چون با یک منطقه شهری سروکار داریم، با یک شکل از زندگی مواجه نیستیم و موقعیت افراد در آن یکسان نیست. آن کسی که در هسته تاریخی شهر زندگی میکند، با آن که در مناطقی که من حومه تهران میدانم مثل اکباتان و شهرکغرب ساکن است، یا کسانی که در اسکانهای غیررسمی و روستاهایی با توسعه قارچگونه سکونت دارند و آنهایی که در دژهای خیابان فرشته محصور شدهاند و با شهر قهر کردهاند و همه چیز را در خود متمرکز کردهاند، یا سبک زندگی ویلاهای لواسان، دنیایی از انواع آدمها و شیوههای زیست است. مسئله تهران همین است؛ فهم، درک و تجربهاش اساسا قابل پیمانهزدن نیست و همیشه باید از نسبیت درباره آن سخن گفت».
با وجود تکثر شیوههای زیست، احساس فرسودگی، اتمیزهشدن و فقدان فضای عمومی در میان طبقه متوسط، کارمندان و دانشجویان، پرسشی بنیادین را پیش میکشد: معضلات تهران از چه زمانی به یک «مسئله اجتماعی» تبدیل و صورتبندی شدند؟ ایمانیجاجرمی این روند را در چهار سند تاریخی کلیدی ردیابی میکند: «اولین صورتبندی از تهران و سختیهای زندگی در آن، توسط نویسندگان نشریه بلدیه در اواخر دوره قاجار تا سال ۱۳۱۷ رقم خورد. آنها دریافتند شهر سنتی در حال پوستاندازی است و باید برای ورود به دنیای مدرن آماده شد. سند دوم، مجله آرشیتکت در دهههای 20 و 30 خورشیدی به همت معماران مدرنیستی همچون وارطان است که در نقد معماری سنتی و تلفیقی، به مسئله فضای سبز و ضرورت خانههای ارزانقیمت پرداختند. سند سوم که برای ما بسیار حیاتی است، گزارش نخستین سمینار بررسی مسائل اجتماعی شهر تهران در اردیبهشت ۱۳۴۱ در همین مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی است؛ جایی که متخصصان طی هفت روز متوالی، مسائلی همچون ترافیک، آلودگی هوا، بحران مسکن، آب و حملونقل را موشکافی کردند و نشان دادند دانشگاه و علوم اجتماعی نوپا پی برده بودند که شهرنشینی شتابان با بحرانهای ساختاری همراه است. سند چهارم نیز گزارش سازمان برنامه موسوم به تهران ۵۶ است. این اسناد نشان میدهند که زندگی در کلانشهر اساسا آسان نیست و حتی اگر فرد ثروتمندی باشید و در برجی بلند با دوربینهای مداربسته قوی بخوابید، وقتی وارد خیابان میشوید آرامش نخواهید داشت. در غولشهرهایی مثل نیویورک، پاریس و لندن نیز این مسائل با شدت و ضعف وجود دارد و آسودگی مطلق در کلانشهر یک خیال باطل است». رئیس مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی معضل بزرگ تهران را فقدان مشارکت مدنی و ساختار آمرانه مدیریت شهری میداند: «همانطور که در سمینار سال ۴۱، سند تهران ۵۶ و آثار پژوهشگرانی مانند علی مدنیپور تأکید شده، این شهر از مشارکت واقعی خالی است. اگر چارچوبی وجود داشت که مردم در قالب انجمنهای محلات و شوراهای واقعی مناطق با نمایندگانشان، در اداره شهر سهیم میشدند، شهر وضعیت بهتری داشت و شهروند احساس انفعال، سردرگمی و بیقدرتی نمیکرد. متأسفانه ساختارهای اداره تهران، ساختارهایی بسته و از بالا به پایین هستند که این حس بد ضعف و بیاثری را در شهروندان دغدغهمند بازتولید میکنند». این وضعیت مستقیما به تبار سیاسی و اقتصادی شکلگیری پایتخت گره خورده است. «ایمانیجاجرمی» در اینباره میگوید: «این شهر برای دولت ساخته شده است. انتخاب تهران برای پایتختی از سوی آقامحمدخان قاجار بر اساس محاسبات سیاسی، نظامی و ژئوپلیتیکی انجام گرفت تا بتواند به همه جای کشور دسترسی داشته باشد. اما با تشکیل دولت مدرن، ما عملا فاقد مدیریت واقعی محلی شدیم. شهرداری یک دستگاه اداری است و شورای شهر نیز عملا نتوانست نظارت مؤثری اعمال کند. در کنار شهرداری، انواع و اقسام دستگاههای دولتی، بازیگران غیررسمی و بخش خصوصی ساختوساز برای پایتخت تصمیم میگیرند. به همین دلیل است که با پارادوکسهایی مواجه هستیم. برای مثال از یک طرف خانههای خالی فراوان و از طرف دیگر انبوه بیخانمانها و مستأجران مستأصل را داریم. ساختارهای بسته و غیرمشارکتی چون در وضعیت موجود ذینفع هستند، تن به تغییر نمیدهند و بحران تداوم مییابد». این فقدان قواعد، مشارکت و پارادوکسهای عیان، در زیست کالبدی خیابانها نیز آشکار است: «شما هجوم و گسترش رهاشده موتورسیکلتها را ببینید؛ موتورسیکلت وسیله نقلیه مفیدی است، اما پیادهرو محل عبور یا پارک آن نیست. حرکت در خلاف جهت و بیتوجهی کامل به مقررات، پایههای نظم مدنی را سست کرده است. رعایت این قواعد هیچ ارتباطی به سیاست ندارد؛ اینها منافع عمومی و سلامت شهروندان است. اما میبینیم که نظمی وجود ندارد و اگر تذکری هم بدهید، با شما برخورد تند میشود». با وجود تمام این تیرگیها و تمرکز نابرابر امکانات که به تعبیر او دردناک است، این جامعهشناس حاضر نیست تهران را شهری پایانیافته یا صرفا رو به انحطاط بداند: «تهران از نظر من بهترین شهر ایران است. اگر واقعبینانه نگاه کنیم، در کنار تمام این محدودیتها، امکان بینظیری از فردیت، تنوع و خلق فرصت را در خود دارد. البته این عیب بزرگی است که تمام این فرصتها در تهران متمرکز شده و در سراسر کشور توزیع نشده است، اما شهرها ساخته دست بشرند و مسائلشان با معجزه حل نمیشود. کلانشهرهایی در جهان در حال توسعه مثل مکزیکوسیتی، قاهره و دهلینو هم با این مسائل روبهرو بودهاند. شهرهایی مثل سئول توانستند بخشی از این بحرانها را سامان دهند، طبیعت را بازگردانند و مسکن و حملونقل را مهار کنند. نباید تسلیم شد و پنداشت که سرنوشت محتومی دستوپای ما را بسته است؛ وضعیتهای اجتماعی همواره محصول همزمانی کنشگر و ساختار هستند و میتوان آنها را تغییر داد. در همین تهران، کنشگران بسیاری برای زیستپذیرترشدن شهر تلاش میکنند و باید با تکیه بر آنها امیدوار ماند؛ چراکه بدون امید، هیچ گامی در بهبود شهرنشینی برداشته نخواهد شد».
تهران شهرداری و تهران شهروند
در سال 1400، «علیرضا زاکانی» شهردار فعلی تهران که آن زمان به تازگی دوران مدیریت خود را شروع کرده بود گفت: «تهران را به الگوی کلانشهر جهان اسلام تبدیل خواهیم کرد». این سخن او چندماه بعد، در سال 1401 در سند «برنامه چهارم تحول و پیشرفت شهر تهران» تبدیل به رویکرد و چشماندازی اساسی شد. در این برنامه حول 4 محور شکل گرفته بود: «تحول در مدیریت شهری» از طریق اصلاح ساختار سازمانی و مالی شهرداری، «تحول نرمافزاری و روحی» از طریق گسترش ابعاد فرهنگی و اجتماعی سبک زندگی ایرانی-اسلامی، مشارکت شهروندی و کاهش آسیبهای اجتماعی، «تحول سختافزاری و کالبدی» از طریق بازآفرینی شهر و توسعه زیرساختها و زیباسازی شهری و در نهایت «تحول فناورانه و هوشمندسازی شهر» از مسیر توسعه سامانههای دیجیتال، استفاده از دادهها در تصمیمگیری و هوشمندسازی مدیریت ترافیک و خدمات شهری. حالا در پاییز 1405به گفته مدیران شهر تهران از جمله «مجید باقری» معاون برنامهریزی، توسعه سرمایه انسانی و امور شورای شهرداری تهران این طرح همچنان درحال اجراست و «78 درصد پیشرفت داشته است»، آمارها نیز تا حدی حاکی از این پیشرفت است اما نگاهی به شهر تهران از درون آن، خبر از وضعیتی دیگر میدهد. «میشل دوسرتو» جامعهشناس شهری مثال معروفی دارد، او میگوید زاویه دید مدیران شهری به شهر «از طبقه 110 برج مرکز تجارت جهانی نیویورک» است، زاویه دیدی که شهر را در قالب اعداد و خطوطی هندسی میبیند و آن را به مثابه «جغرافیایی تحت کنترل» میداند، اما از نگاه این جامعهشناس «شهر زیسته» یعنی آن شهری که در پیادهروها و حضور بدنمندانه شهروندان قابل ادراک است، هرگز داخل دادههای آماری مدیران جای نمیگیرد و این بعد شهر است که واقعیت یک شهر نام میگیرد. در تهران نیز ما شاهد همین تفاوت نگاه هستیم، مدیران شهری با افتخار خبر از افتتاح پارکها، بوستانها، مراکز حمایتی و جمعآوری بیخانمانها میدهند، اما گفتوگو با خود شهروندان نشان میدهد که تهران در واقعیت زیسته آنها شهری بدون فضای سبز، با محدودیتهایی در فضای عمومی توامان با ترافیکها و نابسمانیهاست. اگر روزی مدیران شهری تهران نیز از ساختمان بزرگ خود در «خیابان بهشت» که منظرهای به «پارک شهر» دارد بیرون بیایند، شاید مواجه شوند با شهری که طبق ارزیابی سالانه «مجله اکونومیست» از نظر «زیستپذیری» در رتبه 164 از 173 شهر جهان قرار دارد و نمره 45.3 از 100 را دریافت کرده است؛ شهری که زیستن در آن، بسیار دشوار است.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.