شناسهٔ خبر: 80236502 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

پروبلماتیک چپ در ایران

هاشم آقاجری گفت:‌ مسئله اصلی چپ ایران از انقلاب مشروطه تا امروز، همواره این پروبلماتیک بنیادین بوده است: آیا جامعه ایران در مرحله «انقلاب دموکراتیک» به سر می‌برد یا در آستانه «انقلاب سوسیالیستی»؟ تمامی منازعات درونی جریان‌های مارکسیستی به این پرسش بازمی‌گشت.

صاحب‌خبر -

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- سبحان کیانی؛ نشست نقد و بررسی کتاب «مارکسیسم و انقلاب در ایران» نوشته علیرضا مرادی،‌ عصر روز چهارشنبه ۲۹ مهرماه در کافه کتاب نشر ثالث برگزار شد. در این نشست هاشم آقاجری عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس،‌ علیرضا ملائی توانی عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و علیرضا مرادی، نویسنده کتاب و عضو هیات علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی سخنرانی کردند. دبیر نشست سیاوش شوهانی بود. در ادامه گزارشی از سخنرانی‌های این نشست از نظر می‌گذرد؛

پروبلماتیک چپ در ایران سیاوش شوهانی و علیرضا ملائی‌توانی

این کتاب تاریخ تشکیلات چپ نیست

سیاوش شوهانی

دبیر جلسه

فضای عمومی صنعت نشر کشور به‌گونه‌ای است که آثار ترجمه‌شده ارجحیت بیشتری نسبت به آثار تألیفی پیدا کرده‌اند؛ که البته دلایل مشخص خودش را دارد. هم ذائقه مخاطب فارسی‌زبان است که به این آثار اختصاص داده می‌شود و البته خب، کیفیت آثار تألیفی نیز هست که حق‌والانصاف در حوزه‌های نظری همچون فلسفه یا حتی مثلاً جامعه‌شناسی، به هر حال آثار تألیفی‌مان قادر به رقابت کردن با آثار ترجمه‌شده یا آثار تولیدی آن‌ها نیست.

شرح آثار هگل شاید واقعاً قادر به رقابت با شرح درجه دوم و سوم آثار یا شرح‌هایی که از آثار هگل در دانشگاه‌های غربی همین الان نوشته می‌شود، نباشد و مخاطب هم در واقع حق انتخاب دارد که به آثار تألیفی کمتر اقبال نشان بدهد.

ناشران نیز تن دادن به این قاعده ناچارند، چرا که با توجه به کیفیت آثار و ذائقه مخاطب و در خواست بازار باید بتوانند چرخه نشر را حفظ کنند. این کتاب در واقع برای من یک استثنا بود و وقتی که دو سال پیش آقای دکتر مرادی آن را برای داوری به بنده تحویل دادند، در همان نگاه اول پژوهش متفاوت و جدی و استوار نویسنده را دریافتم؛ هم منابع پژوهشی که استفاده کرده‌اند و هم زبانی که فکر می‌کنم آگاهانه انتخاب کرده‌اند؛ به‌دور از آن زبان خشک آکادمیک که زبان مخاطب عمومی شاید منطقش را نتواند دریابد.

پروبلماتیک چپ در ایران

از این رو نویسنده توانسته اثری خلق کند که هم پشتوانه‌های آکادمیک دقیق و هم منابع دقیقی داشته باشد، همچنین بر پایه یک پژوهش جدی صورت گرفته باشد و از طرف دیگر، مخاطب عمومی هم به آن اقبال نشان بدهد. هر چند موضوع کتاب هم کاملا با مسئله روزگار ما گره خورده - همچنان که از استقبال از این جلسه نیز شاهدیم- توجه مخاطبان را نیز به خود جلب کرده است. 

این کتاب، «مارکسیسم و انقلاب در ایران»، به هیچ‌وجه تاریخ جنبش‌ها و جریان‌های چپ نیست؛ تاریخ تشکیلات چپ نیست؛ به‌صورت مشخص به سراغ یک موضوع خاص رفته است: در رابطه با نظریه‌پردازانی که در این جریان‌های چپ با پدیده انقلاب مواجه شده‌اند؛ یعنی کاملاً یک بحث نظری است.

متاسفانه برخی جریان‌های چپ‌گرا بدون مطالعه و با سرعت در باره این کتاب قضاوت کردند. این واکنش‌ها نشان می‌دهد که تمایلی به بحث و نقد و نظر نداشته‌اند. نکته مهم این است که شما وقتی مقدمه کتاب را می‌خوانید، متوجه می‌شوید نویسنده کوشیده است تا حد امکان موضوع را از زاویه کنشگران ببیند و بفهمد. در این کتاب، فهمِ زمینه‌مند و نزدیک به موضوع همراه با فاصله تحلیلی و تحلیل انتقادی به چشم می‌خورد. این دقیقاً وجه تمایزی است که یک پژوهشگر می‌تواند داشته باشد؛ یعنی ضمن همدلی، رویکردی انتقادی نیز داشته باشد.

پروبلماتیک چپ در ایران علیرضا مرادی

مارکسیست‌ها چگونه انقلاب را «تخیل» کردند

علیرضا مرادی

نویسنده اثر و عضو هیئت‌علمی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم

این مطالعه، بخشی از طرح موظف من است که برای موسسه مطالعات فرهنگی اجتماعی انجام شده و دومین اثری است که از من در این حوزه منتشر می‌شود. در ایران اندیشه‌های ناسیونالیستی، دینی و مارکسیستی در دوران جدید ساحت‌های مختلفی همچون سیاست و اجتماع و فرهنگ را به خود اختصاص دادند. تمرکز مطالعاتی من در این کار بر مارکسیسم بود و می‌خواستم ببینم جریان‌های مختلف مارکسیستی، مفهوم «انقلاب» را چگونه تخیل کردند. یعنی به دنبال به تصویرکشیدنِ تصوری بودم که در میانِ مارکسیست‌های ایرانی در باره انقلاب شکل گرفت. درصدد ترسیم ادراک آن‌ها از تحول انقلابی بودم. می‌خواستم روشن شود که چنین رخدادی چگونه ممکن می‌شد و چه ویژگی‌هایی داشت. برای روشن شدن موضوع باید بین آن دسته از جنبش‌ها و انقلاب‌هایی که در صحنه واقعی تاریخ ایران به ‌وقوع پیوست، با آن نوع از تحول انقلابی که چپ‌های ایرانی مصرانه پیگیر آن بودند، فرق گذاشت. این کتاب نمی‌خواهد توضیح دهد که از نقطه نظر مارکسیستی، انقلاب‌های تاریخی چه سازوکاری داشته است. به عبارتی نمی‌خواهد روایتی از ارزیابی مارکسیستیِ این تحولات ارائه دهد بلکه به بررسیِ تصورات، مفاهیم، روش‌ها و راهبردهایی می‌پردازد که چپ‌های ایرانی برای شکل دادن به تغییر انقلابی – به ویژه در معنای چپ‌گرایانه- در سر داشتند.

تمام چپ‌های ایرانی به دنبال یک انقلاب بودند؛ همه این سازمان‌ها نظریه‌پردازی می‌کردند که انقلاب سوسیالیستی در ایران چگونه می‌تواند اتفاق بیفتد. برای این منظور ابتدا باید روشن می‌شد که مارکسیسم به عنوان نظریه‌ای که از بیرون وارد جامعه ایرانی شده است، چه قابلیت‌هایی برای توضیح بسترهای جامعه ایرانی در مسیر انقلاب دارد. و حتی پیش از آن باید روشن می‌شد که آیا آنچه را شماری از اصحاب علوم اجتماعی به عنوان نظریه‌های وارداتی می‌نامند، می‌تواند در جامعه مقصد کار کند؟ به ویژه که در ایران این نکته مکرر تکرار شده است که نظریه در جایی دیگر(مثلا در غرب) تولید می‌شود، بعد ترجمه می‌شود و سرانجام به طور تصنعی تلاش می‌شود مسائل این جامعه با چنان نظریه‌ای توضیح داده شود و ما فقط مخاطب منفعل آن نظریه هستیم و صرفا در معرض آن قرار گرفته‌ایم. به باور من این‌گونه نبوده است.

پروبلماتیک چپ در ایران

برعکسِ آنچه گمان می‌شود، مارکسیسم در حد و اندازه یک ایده خارجی، بیگانه، غریبه و نامأنوس با فضای ایران ظاهر نشد که اصلاً ربطی به جامعه ایران نداشته باشد. این کتاب نشان می‌دهد که در طول بیش از یک سده تلاش خیلی گسترده‌ای در عرصه‌های مختلف صورت گرفت و ساحت‌های مختلفی از فرهنگ و سیاست ایرانی را در نوردید و بسیاری از تحولات دوران معاصر متاثر از آن بود. از این رو، اندیشیدن به سازوکارهای انقلاب در چنین چشم‌اندازی، مستلزم اندیشیدن به قابلیت‌های انطباق اندیشه مارکسیستی با شرایط معین جامعه ایران بود. بنابراین مطالعه حاضر به نوعی روایت‌گر انواع کوشش‌هایی است که می‌خواستند این نظریه را بومی کنند، و آموزه‌های متعارف مارکسیستی را به اصطلاح ایرانی کنند تا با شرایط ایران تناسب داشته باشد. به عبارتی نظرورزی در باره چگونگی وقوع انقلاب، همزمان و به طور اجتناب‌ناپذیری به معنای فکر کردن به شرایط معین ایران بود. این‌که چنین نظرورزی‌هایی چقدر موفق یا ناموفق بود، هسته مرکزی و نقطه تمرکز این مطالعه است. یعنی من می‌خواستم روشن کنم آن دسته از ایرانیانی که به دنبال توضیح چنین نظریه انقلابی بودند، چه تصوری از انقلاب سوسیالیستی، از جامعه ایران، و از مردم ایران داشتند. همانطور که گفتم این انقلاب هیچ‌وقت تحقق پیدا نکرد ولی درباره‌اش نظرورزی‌های زیادی صورت گرفت و من همین نقطه نظرات را مورد بررسی قرار دادم.

برای انجام کار، الگویی که مد نظر من بود، از خود مارکس وام گرفته شد. به این ترتیب که می‌خواستم بدانم چپ‌های ایران چه ادراکی از ساخت اجتماعی ایران داشتند، جامعه ایران را چگونه می‌فهمیدند. از دید آن‌ها جامعه ایران درگیرِ چه تضادهایی بود یا دست کم تضاد اصلی را در چه چیزی می‌دیدند؟ کدام نیروها را برای پیشبرد تحول در چنین شرایطی محق می‌دانستند و روندِ دگرگونی احتمالی را چگونه پیش‌بینی می‌کردند؟ به طور مشخص، چهار پرسش مورد توجه بود:

۱. ایران از چه نوع ساخت اقتصادی-‌اجتماعی برخوردار است؟

۲. تعارض‌های اصلی جامعه ایرانی و طبقاتِ متخاصم کدامند؟

۳. کدامیک از نیروهای اجتماعی قادرند تحول انقلابی را عملی سازند؟

۴. شکل تحقق انقلاب یا ماهیت و روند این تحولات چگونه خواهد بود؟

من این چهار پرسش را از فاصله ۱۲۸۴ تا ۱۳۵۷ از منظر چند سازمان سیاسی چپ-گرای ایران یعنی سوسیال دموکرات‌ها، فرقه کمونیست ایران، حزب توده، سازمان انقلابی حزب توده، جریان های چریکی، و نیز مصطفی شعاعیان پیگیری کردم. به این دلیل به شعاعیان، یک فصل اختصاص یافت که یک نظریه‌پرداز منحصربه‌فرد بود. البته این کار کاستی‌های زیادی دارد از جمله این‌که برخی گروه‌ها هنوز کار نشده‌اند.

کسانی که اندیشه‌های آنان در این نوشته مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد، اندیشمندانی نبودند که فرصت پژوهش دقیق داشته باشند. همان چیزی هم که نوشته می‌شد امکان چاپ نداشت یا باید زیرزمینی توزیع می‌شد. به همین دلیل آنچه از آنها در باره مفهوم و معنای انقلاب در دسترس است، با ضعف‌ها یا کاستی‌های مختلفی همراه است. با آنکه این جنبش در بیرون از دانشگاه فضایی پر تب‌وتاب ایجاد کرده بود اما بازتاب این مضامین در بحث‌های آکادمیک و دانشگاه ایرانی به مراتب کمرنگ بود. به همین دلیل این فعالان در کنار کنشگری به توضیح نظریه انقلابی نیز پرداختند. آنچه در این مطالعه تحت عنوان نظریه انقلابی از منظر جنبش چپ در ایران مورد بحث قرار گرفته، از این دست نظرورزی‌هاست و کتاب حاضر کوشید ضمن سازماندهیِ بحث‌ها، ابعاد مختلفِ نظریه انقلابی را مورد بررسی قراردهد.

پروبلماتیک چپ در ایران هاشم آقاجری

مسئله چپ در ایران

هاشم آقاجری

عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس

سخن گفتن در باب موضوعاتی از این دست، از نظر برخی، پرداختن به بحث‌های صرفاً روشنفکرانه، نظری، آکادمیک و بریده از واقعیت تلقی می‌شود؛ اما با توجه به کتابی که آقای دکتر مرادی تدوین کرده‌اند و با عنایت به محتوا، مضمون و تماتیک اصلی آن، تصور می‌کنم این مباحث بی‌ارتباط با موقعیت‌های واقعی جامعه ما نباشد؛ یعنی با بحث‌هایی روبه‌رو هستیم که منحصر به حیطه آکادمیک نیستند، بلکه دقیقاً با پراتیک و تحول عینی جامعه پیوند می‌خورند.

ابتدا خدمت دوست عزیز، جناب آقای دکتر مرادی تبریک عرض می‌کنم و از زحماتی که برای تألیف و تدوین این اثر متقبل شدند تشکر می‌نمایم؛ همچنین از ناشر محترم سپاسگزارم. در این جلسه بنا نیست من صرفاً یا اصولاً در باب مزایا و محاسن کتاب سخن بگویم؛ هرچند خودِ عنوان اثر گویاست و احتمالاً نخستین کاری است که در این زمینه موضوعی خاص سامان یافته است. با این حال، قصد دارم ملاحظاتی را مطرح کنم که با مطالعه کتاب به ذهنم رسید؛ ملاحظاتی صرفاً علمی و روش‌شناختی که به دور از کشمکش‌ها و تسویه‌حساب‌های سیاسی است که آقای شوهانی نیز اشاراتی به آن‌ها داشتند.

پروبلماتیک چپ در ایران کارل مارکس

اجازه دهید بحث را از خودِ کتاب آغاز کنم. مارکس و مارکسیسم دو مقوله کاملاً متفاوت هستند. خودِ مارکس در پاسخ به یکی از نامه‌ها تصریح کرده بود: «من مارکس‌ام، نه مارکسیست»؛ چراکه پسوند ایسم نوعی افق بسته ایجاد می‌کند، در حالی که مارکس دقیقاً از متفکرانی بود که افق فکری بازی داشت و متصلب نبود. دقیقاً به دلیل همین گشودگی افق بود که وقتی با پدیده بناپارتیسم روبه‌رو شد، کتاب هجدهم برومر لویی بناپارت را نگاشت؛ اثری که صورت‌بندی آن با فرماسیون‌های کلاسیکِ مرسوم، که به‌ویژه در دوره استالینی به نوعی این‌همانی تقلیل یافتند، تفاوت چشمگیری دارد. یا در نمونه‌ای دیگر، زمانی که مارکس به مطالعه درباره آسیا پرداخت و متوجه تفاوت‌های ساختاری آن شد، چون مفهوم دیگری در دست نداشت و آن ویژگی‌ها را در آسیا مشاهده کرده بود، آن شیوه را «شیوه تولید آسیایی» نامید. البته او فرصت بسط تفصیلی آن را نیافت، چراکه دغدغه اصلی‌اش تحلیل مناسبات جامعه سرمایه‌داری اروپا در زمانه خودش و نشان دادن راه‌های برون‌رفت از آن بود.

پروبلماتیک چپ در ایران

افزون بر این، در جهان امروز اساساً باید از «مارکسیسم‌ها» سخن گفت، نه یک مارکسیسم واحد. به‌ویژه در قرن بیستم، تحولاتی چندان عمیق در حوزه نظر و عمل مارکسیستی رخ داد که گنجاندن همه آن‌ها ذیل یک عنوان کلی غیرممکن است؛ تحولاتی که هم برآمده از تأملات تئوریک بودند و هم ریشه در ضرورت‌های پراتیک داشتند. اصولاً اندیشه مارکس تابِ محصور ماندن در دیوارهای آکادمی را ندارد. مارکس گاه اساتید دانشگاه را به طعنه می‌گرفت، چراکه مارکسیسم یک نظریه فارغ‌البالِ دانشگاهی و بی‌دغدغه نسبت به سرنوشت انضمامی جامعه نبود؛ بلکه تئوری را مقدمه و در خدمت عمل می‌دانست. در سطح جهانی نیز تحولات نظریه مارکسیستی زمانی رخ داده است که متفکران خواسته‌اند تئوری را متناسب با زمانه و بافتار انضمامی جامعه خود بازخوانی کنند و با پرهیز از انطباق مکانیکی، دست به بازاندیشی بزنند. برای نمونه، بازگشت مجدد جورج لوکاچ به هگل را می‌بینیم؛ یا در ایتالیا آنتونیو گرامشی و مارکسیسم گرامشیایی را شاهدیم که برآمده از شرایط انضمامی ایتالیاست؛ و در بریتانیا نیز با جریان‌های متعددی مانند مارکسیسم بریتانیایی و روایت چهره‌هایی چون ای. پی. تامپسون مواجه می‌شویم. با وقوع انقلاب اکتبر در روسیه و سپس دیگر انقلاب‌ها و شکل‌گیری دولت‌های سوسیالیستی در قرن بیستم، جریان‌های مختلفی نظیر لنینیسم، مائوئیسم، کاستروئیسم و خوجه‌ئیسم شکل گرفتند.

به گمان من، اگر چند حیطه مفهومی در کتاب از یکدیگر تفکیک می‌شدند، ساختار بحث نظام‌مندتر و دقیق‌تر می‌گشت. نخست اینکه ما در جامعه‌شناسی تاریخی حوزه‌ای داریم به نام «تئوری‌های انقلاب» که حوزه‌ای تبیینی و توصیفی با خصلت اخباری است و به چرایی وقوع پدیده‌ها می‌پردازد؛ اما این مبحث با «تئوری‌های انقلابی» کاملاً متفاوت است. تئوری‌های انقلابی ساحت هنجاری، تجویزی و استراتژیک دارند و معمولاً کسانی دست به تولید نظریه انقلابی می‌زنند که دغدغه پیوند نظر و عمل را دارند و می‌خواهند در مقام فاعل و عامل تحول، در سرنوشت جامعه خود اثر بگذارند. نکته دوم این است که ما حوزه دیگری نیز به نام «فلسفه تاریخ و تاریخ‌نگاری» داریم که از آن دو مقوله پیشین متمایز است. مقایسه اندیشمندان و تحلیل کلان سیر تحولات تاریخی عمدتاً باید در ساحت فلسفه تاریخ و متدولوژی تاریخ‌نگاری صورت پذیرد، نه در ذیل نظریه‌های انقلابی. در بخش‌هایی از کتاب، نوعی خلط میان این سه حوزه به چشم می‌خورد که تمایزگذاری روشن میان آن‌ها می‌توانست منطق علمی و دقت روش‌شناختی اثر را ارتقا بخشد.

پروبلماتیک چپ در ایران

نکته دیگر درباره سخنان آقای دکتر مرادی در مقدمه و مباحثشان پیرامون گسست نظریه مارکسیستی در ایران از نهاد آکادمی است. واقعیت این است که در بازه زمانی میان انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷، مارکسیسم در ایران در وهله نخست نظریه‌ای وارداتی بود که ابتدا از طریق قفقاز و شوروی وارد شد؛ از تجارب حزب عدالت و فرقه کمونیست ایران گرفته تا سال‌های اوج فعالیت حزب توده. در این دوره، بخش عمده ادبیات مارکسیستی متکی بر متون ترجمه‌ای بود. بعدها نیز با سربرآوردن مائوئیسم در چین یا شکل‌گیری جنبش‌های چریکی در آمریکای لاتین، ترجمه جزوه‌های انقلابی کارلوس ماریگلا، ارنستو چه‌گوارا و فیدل کاسترو رواج یافت. این شکاف میان جریان مارکسیستی و فضای آکادمیک، مختص ایران نبود و در خودِ اروپا نیز دیده می‌شد؛ نه مارکس و لنین دانشگاهی بودند و نه گرامشی. جریان‌های انقلابی اصولاً دغدغه محدود ماندن در حصار آکادمی را نداشتند. در ایران نیز تحت حاکمیت فضای بسته و استبدادی مابین دو انقلاب، اغلبِ آثار به همت اعضای تشکل‌هایی چون حزب توده ترجمه می‌شد و توزیع آن نیز عمدتاً مخفیانه و زیرزمینی بود. بنابراین، کم‌کاری یا بی‌علاقگی احتمالی دانشگاهیان به تدوین نظریه انقلابی امری طبیعی بود؛ چراکه رسالت آکادمیسین نه درگیری با پراتیک، بلکه پرداختن به مباحث تئوریک و پژوهشی است. ضمن اینکه باید روشن شود مقصود دقیق از مارکسیسم آکادمیک در ایران چیست؛ برای نمونه، پژوهشگرانی چون دکتر احمد اشرف را نمی‌توان در ذیل چنین عنوانی دسته‌بندی کرد.

پروبلماتیک چپ در ایران

مثلاً در باب نظریه انقلابی، به گمان من نوعی خلط میان این سه حوزه در بخش‌های مختلف کتاب دیده می‌شود که اگر تفکیک می‌شد، بحث منطق علمی‌تر و دقیق‌تر پیدا می‌کرد. نکته دوم این است که آقای دکتر مرادی در مقدمه و در فرمایشاتشان اشاراتی به بریدگی نظریه مارکسیستی در ایران از نهاد آکادمی داشتند. از انقلاب مشروطیت تا انقلاب ۵۷، یعنی حدفاصل این دو انقلاب، اگر بخواهیم مارکسیسم را در ایران مطالعه کنیم، اساساً با نظریه یا نظریه‌هایی مواجهیم که وارداتی بودند؛ در ابتدا عمدتاً از شوروی، یعنی از حزب عدالت و فرقه کمونیست ایران گرفته تا سال‌های بعد و حزب توده. ادبیات مارکسیستی اساساً ادبیات ترجمه‌ای بود که از قفقاز و شوروی می‌آمد و بعدها گرایش‌های دیگر نیز از طریق ترجمه وارد شد؛ مثلاً با سربرآوردن مائوئیسم از چین، یا از آمریکای لاتین و جزوه‌های انقلابی کارلوس ماریگلا، چه گوارا و فیدل کاسترو. ضمن اینکه در خود اروپا هم این تفکیک وجود داشت؛ از خود مارکس بگیرید که آکادمیسین نبود تا لنین و گرامشی که هیچ‌کدام دانشگاهی نبودند و جریان‌های انقلابی اصولاً دغدغه آکادمی نداشتند. به‌ویژه در شرایط استبدادی و بسته‌ای که ما مابین دو انقلاب مشروطه و ۵۷ تجربه کردیم، غالب آثاری که به فارسی ترجمه شد حاصل کار اعضای حزب توده و البته به صورت مخفی و زیرزمینی بود. اینکه مارکسیست‌های آکادمیسین در این زمینه کم‌کار بودند یا دلمشغول نظریه انقلابی نبودند طبیعی است، چون کارِ دانشگاهی معطوف به پراتیک نیست و حوزه‌اش تئوریک است.

پروبلماتیک چپ در ایران یرواند آبراهامیان

وانگهی مشخص نیست منظور آقای دکتر مرادی از مارکسیسم آکادمیک در ایران چیست؛ تا آنجا که می‌دانم برای نمونه آقای احمد اشرف یا جناب کاتوزیان را نمی‌توان جزو این گروه تلقی کرد، شاید تا حدودی بشود از دکتر یرواند آبراهامیان نام برد. اساساً مارکسیسم در ایران در حوزه آکادمیک مطرح نبود و کسانی هم که خارج از کشور بودند، بیشتر به نقد مارکسیسم می‌پرداختند یا اگر مارکسیست هم بودند چارچوب پژوهشی متفاوتی داشتند.

نکته بعد این است که باید دو حوزه را از هم متمایز کرد؛ رسالتی که این کتاب بر عهده گرفته، مطالعه و بررسی تئوری‌های انقلابی است، نه تئوری‌های انقلاب. یعنی گروه‌هایی که از حزب عدالت باکو و فرقه کمونیست ایران تا چریک‌های فدایی خلق و دیگر سازمان‌ها شکل گرفتند، می‌خواستند از جامعه زمانه خود تحلیلی به دست دهند و بر پایه آن، استراتژی مبارزه برای تحول را تعیین کنند. در اینجا ما با سه سطح روبه‌رو هستیم که تفکیک آن‌ها ضروری است: نخست، سطح نظری و ایدئولوژیک. چنان‌که می‌دانید همواره این بحث مطرح بوده که آیا آموزه‌های مارکس علم است یا ایدئولوژی؟ لویی آلتوسر با طرح گسست معرفت‌شناختی، میان مارکس متقدم و مارکس متأخر قائل به تفکیک شد و مارکس متأخر را برگزید، چراکه در پی مارکسیسم علمی بود و اندیشه متقدم او را ایدئولوژیک می‌دانست. اما در هر حال، چه علم باشد و چه ایدئولوژی، گروهی که خواهان تحول اجتماعی است ابتدا باید بر اساس چارچوب نظری به تحلیل شرایط موجود بپردازد؛ سپس از کاربست آن تئوری در موقعیت‌های انضمامی و معین تاریخی، استراتژی متولد می‌شود.

پروبلماتیک چپ در ایران لویی آلتوسر

بنابراین ما با سه ساحتِ امر انتزاعی، امر انضمامی و سطح استراتژیک مواجهیم و هسته اصلی این کتاب باید سطح سوم باشد؛ یعنی واکاوی این مسئله که استراتژی‌های اتخاذشده توسط این گروه‌ها میان دو انقلاب چه بود و بر چه تحلیلی از جامعه استوار می‌شد. از آنجا که چارچوب مارکسیستی بنیاد دگرگونی را بر شیوه تولید، ساختارهای اقتصادی، آرایش طبقاتی و تضاد حاصل از آن می‌گذارد، نباید مباحث را با تاریخ‌نگاری دوره‌های باستانی مثل دوره مادها یا تئوری‌های عمومی انقلاب که تبیینی و پسینی هستند خلط کرد. جامعه‌شناسان و نظریه‌پردازانِ انقلاب در پی انقلاب کردن نیستند، بلکه انقلاب‌های واقع‌شده را توضیح می‌دهند؛ اما تاریخ‌نگاران مارکسیست وقتی به تاریخ ایران می‌رسند بر سر دوره‌بندی‌ها و به‌ویژه زمانه گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری به‌شدت اختلاف‌نظر دارند. این پرسش که فئودالیسم در ایران چه زمانی پایان یافت و سرمایه‌داری مستقر شد، حتی در میان مورخان شوروی مثل ایوانف نیز مورد مناقشه بود؛ گروهی انقلاب مشروطه را بورژوایی می‌دانستند، برخی در آغاز دولت رضاشاه را نماینده بورژوازی نوپا تلقی می‌کردند و دسته‌ای دیگر آن دوران را همچنان فئودالی یا گذار می‌دیدند، مبحثی که تا اصلاحات ارضی دهه‌های چهل امتداد می‌یابد. به باور من برای تبیین دولت رضاشاهی، چارچوب نظریِ دولت مطلقه پری اندرسون کارآمدتر است؛ یعنی مفهومی برآمده از فرماسیونی بینابینی در مراحل زوال صورت‌بندی کهن و آغاز آستانه‌های سرمایه‌داری. کتاب در بخش‌هایی از این چارچوبِ تاریخِ اندیشه و استراتژی انقلابی فراتر رفته و به حوزه‌هایی وارد شده که انسجام متن را برهم می‌زند.

پروبلماتیک چپ در ایران تقی ارانی

از سوی دیگر، خود نویسنده نیز اشاره کرده‌اند که به برخی جریان‌ها نپرداخته‌اند؛ در حالی که جای بررسی تجارب مهمی چون جمهوری انقلابی دکتر تقی ارانی، حزب زحمتکشان و نیروی سوم خلیل ملکی، یا جریان‌های تروتسکیستی در ایران خالی است؛ جریان‌هایی که به روایت رسمیِ استالینیستی یا مائوئیستی تن نمی‌دادند و در ایران نیز پایگاه فکری داشتند. افزون بر این، مؤلف در کتاب صرفاً به توصیف بسنده نکرده، بلکه دست به داوری زده و از درستی و نادرستی استراتژی‌ها سخن گفته است. چنین قضاوتی نیازمند ارائه معیاری شفاف است. اگر معیار سنجش، واقعیت‌های عینیِ جامعه ایران است، نویسنده باید ابتدا قرائت و تحلیل خود از جامعه ایران را ارائه می‌داد تا ملاک ارزیابی روشن می‌شد؛ به‌ویژه آنکه جامعه ایران در فاصله هفتادساله میان دو انقلاب مراحل متفاوتی را پشت سر گذاشت و عدم تمایز میان مختصات دهه بیست با دهه‌های چهل و پنجاه، متن را در مواردی دچار زمان‌پریشی و آناکرونیسم کرده است. بدون تنقیح این معیار، خواننده درمی‌ماند که آیا این نظریات در نسبت با خودِ متن مارکس سنجیده می‌شوند، یا در تطابق با بافتار عینی جامعه، یا از حیث کارآمدی و کفایت استراتژیک در ایجاد تغییر بنیادین.

پروبلماتیک چپ در ایران حیدر عمو اوغلی

همچنین چند خلأ ساختاری در کتاب احساس می‌شود. نخست اینکه اشارات گذرا به اروپا ممکن است این توهم را پدید آورد که مارکسیسم در غرب پیکره‌ای واحد و منسجم بوده است، حال آنکه منازعات نظری و عملی از همان انترناسیونال اول و دوم میان مارکس، کائوتسکی، برنشتاین و دیگران جریان داشت و این افتراق صرفاً خصلت مارکسیست‌های ایرانی نظیر سلطان‌زاده، حیدرخان عمواوغلی و آرداشس آوانسیان نبود؛ بنابراین ترسیم تصویری اجمالی از سیر انشعابات مارکسیسم غربی ضرورت داشت. دوم، نبود یک گاه‌شمار و بستر تاریخی مدون از زایش و فرسایش سازمان‌های چپ در ایران است. منازعات این جریان‌ها هم ناشی از نارسایی‌های درونی نظریه کلاسیک در مواجهه با مسائلی چون زن و خانواده، مسئله ملی، اتنیک، جایگاه روحانیت، ساختار دولت و موقعیت پیرامونی ایران بود و هم به وقایع روز پس از انقلاب ۵۷ نظیر ماجرای سفارت آمریکا، جنگ با عراق و نحوه تعامل با دولت موقت و حزب جمهوری اسلامی برمی‌گشت.

پروبلماتیک چپ در ایران مصطفی شعاعیان

فقدان این زمینه تاریخی، مباحث را گسسته و نقطه‌ای جلوه می‌دهد؛ چنان‌که برای نمونه، صورت‌بندی اندیشه مصطفی شعاعیان بدون درک نقش خلیل ملکی، دکتر مصدق، جبهه ملی، تجربه نهضت جنگل و اولویت منافع ژئوپلیتیک شوروی بر آرمان‌های نظری ناممکن است. سرانجام در کنار چهار پرسش محوری مطرح‌شده در صفحه ۲۱ کتاب، باید به مسئله سرنوشت‌ساز «هژمونی» در جوامع نیمه‌سرمایه‌داری اشاره کرد. اختلاف عمده جریان‌ها پیرامون همین مفهوم دور می‌زد؛ از جمله نقدی که به حزب توده وارد می‌شد که چگونه حزبی با ادعای نمایندگی پرولتاریا، به نام تشکیل جبهه متحد ضدامپریالیستی میان طبقه کارگر، دهقانان و خرده‌بورژوازی، عملاً هژمونی را به رهبری روحانیت و خرده‌بورژوازی واگذار کرد. در تحلیل دورانی و آرایش طبقاتی نیز نباید در چارچوب پنج‌گانه ارتدوکس متصلب ماند؛ همان‌طور که مائو در چین بر خلاف تلقی سنتی مارکس از دهقانان که آن‌ها را محافظه‌کار و شبیه به «کیسه سیب‌زمینی» می‌دید، بر عاملیت انقلابی دهقانان و استراتژی محاصره شهرها از طریق روستا تکیه کرد؛ تجربه‌ای که بر انشعاباتی چون سازمان انقلابی حزب توده و چهره‌هایی نظیر مهدی خان‌بابا تهرانی تأثیر مستقیم بر جای گذاشت

بازار سنتی ما پدیده‌ای است که تا امروز امتداد یافته و اتفاقاً یکی از تضادهای بنیادین دهه‌های ۴۰ و ۵۰ ناشی از همین سیاست‌های اقتصادی محمدرضا شاه پهلوی بود؛ سیاست صنعتی‌کردن و توسعه کمپرادور و وابسته. برآمدن طبقه‌ای نوین یعنی بورژوازی جدید صنعتی، اما از نوع مونتاژ و کمپرادور، تضادی جدی را دامن زد؛ تضاد میان بورژوازی سنتی مستقر در بازار و تشکل‌هایی نظیر هیئت‌های مؤتلفه، با بورژوازی مدرنی که دیگر اتصالی به روحانیت و نهادهای مذهبی نداشت. با این حال، در تحلیل‌های مربوط به دهه‌های ۴۰ و ۵۰ گاه می‌بینیم که آقای دکتر مرادی از مفهوم «بورژوازی ملی» سخن می‌گویند. واقعیت این است که در مختصات اقتصادی و ساختاری دهه‌های ۴۰ و ۵۰ دیگر طبقه‌ای به نام بورژوازی ملی وجود خارجی نداشت. بورژوازی ملی مفهومی متعلق به دوران پیش از کودتای ۲۸ مرداد است که نمایندگی سیاسی آن را دکتر مصدق و جبهه ملی بر عهده داشتند؛ اما در پی تحولات ساختاری پس از اصلاحات ارضی، اساساً صورت‌بندی طبقاتی دگرگون شد و دیگر با بورژوازی ملی مواجه نبودیم.

افزون بر این، چند نکته مفهومی و ترمینولوژیک در کتاب دیده می‌شود که نیازمند تدقیق است. نخست اینکه در نظریه مارکسیستی مفهومی به نام «تعارض‌های اقتصادی» نداریم؛ مفهوم اصیل، «تعارض و تضاد طبقاتی» است. مسئله در اینجا طبقه است نه صرف اقتصاد؛ چراکه بحث از اقتصاد در آرای نظریه‌پردازان بورژوایی نیز به تفصیل وجود دارد. آن وجه ممیزه‌ای که کارل مارکس را از دیگران جدا می‌کند، ارجاع مناسبات اقتصادی به جایگاه طبقاتی و تضاد طبقات است؛ تعارض اقتصادی حتی میان جناح‌های مختلف سرمایه‌داری در جامعه‌ای مثل ایالات متحده نیز جریان دارد، اما آنچه شالوده دگرگونی است، تعارض طبقاتی است. دوم اینکه ما در ترمینولوژی مارکسی پدیده‌ای به نام «تغییر در تولید» نداریم؛ مکرر در کتاب آمده است که تغییر در تولید موجب تحول جامعه می‌شود، در حالی که تعبیر دقیق علمی «تغییر در شیوه تولید» است. سوم اینکه در منظومه فکری مارکس و آموزه‌های مارکسیستی، «ساختار اجتماعی» منفک از «ساختار طبقاتی» نیست و این دو هم‌پوشانند. نویسنده در مواردی چنان سخن می‌گوید که گویی ساختار اجتماعی پدیده‌ای جداگانه از موقعیت طبقاتی است. چهارم، مسئله کاربرد واژه «گفتاورد» است؛ مشخص نیست مؤلف آن را به چه معنایی به کار برده است. گفتاورد معادل فارسیِ «نقل‌قول» است، اما در متن در ترکیب‌هایی مانند «تعارض گفتاوردها» آمده که به نظر می‌رسد مقصود نویسنده «دیدگاه‌ها» یا «نظریه‌ها» بوده است، نه نقل‌قول‌ها. همچنین در جامعه‌شناسی تاریخی و تاریخ‌نگاری، تفکیک میان علت و دلیل اصلی روش‌شناختی است و در مواردی خلط میان این دو مفهوم به چشم می‌خورد.

نکته دیگر غیبت برخی سازمان‌های کلیدی است؛ در حالی که مؤلف از جبهه ملی و فدائیان اسلام نام می‌برد، نامی از نهضت آزادی ایران و به‌ویژه سازمان مجاهدین خلق به میان نمی‌آید. شاید حساسیت‌های نهادی در میان بوده، اما به‌ویژه در بحث مناقشه‌برانگیز «مارکسیسم اسلامی» این غیبت چشمگیر است. اصطلاح مارکسیسم اسلامی برچسبی بود که ساواک بر پیشانی سازمان مجاهدین خلق نشاند؛ حال چگونه ممکن است در واکاوی چپ مذهبی از گروه‌های اقماری نام برده شود، اما مهم‌ترین سازمان مسلح و چریکی دهه ۴۰ و ۵۰ ناگفته بماند؟

پروبلماتیک چپ در ایران

مطلب مبنایی‌تر، تمایز میان «تئوری‌های انقلاب» با «تئوری‌های انقلابی» است. تئوری‌های انقلاب رهیافتی اخباری، تبیینی و توصیفی دارند و متعلق به حوزه جامعه‌شناسی تاریخی‌اند؛ اما تئوری‌های انقلابی مبتنی بر رهیافتی انشایی، تجویزی و استراتژیک هستند. در نظریه‌های تجویزی، اصل بر عاملیت است. هنگامی که مارکس مانیفست را با ندای «پرولتاریای جهان متحد شوید» به پایان می‌برد، عاملیت انسانی را برجسته می‌کند. در کتاب، پاره‌ای از گروه‌ها به جبرگرایی متهم شده‌اند؛ حال آنکه اگر گروهی تماماً جبرگرا و دترمینست باشد، اساساً نمی‌تواند دست به تدوین استراتژی انقلابی بزند.

پس از انقلاب اکتبر و گسست تاریخی سوسیال‌دموکراسی اروپا از مارکسیسم انقلابی (بلشویسم لنین)، همین مفهومِ عاملیت محور منازعه شد و کائوتسکی را در نگاه لنین به «مرتد» بدل ساخت. نزاع بر سر فرگشت و تطور در برابر انقلاب بود؛ سوسیال‌دموکرات‌های رفورمیست مارکسیسم را به علمی شبه‌طبیعی تقلیل دادند که طبق آن باید منتظر ماند تا سرمایه‌داری مانند میوه‌ای رسیده از درخت فرو افتد، اما لنین عاملیت حزب، کادرها و اراده انقلابی را در شتاب‌بخشی به تاریخ دخیل می‌دانست. رویکرد صِرف ساختارگرایانه متعلق به جامعه‌شناسی تاریخی است؛ چنان‌که تدا اسکاچپول نیز در کتاب «دولت‌ها و انقلاب‌های اجتماعی» مواضعی کاملاً ساختارگرا داشت، اما پس از تجربه عینی انقلاب ۵۷ ایران، نقش ایدئولوژی، رهبری و عاملیت انسانی را وارد مدل نظری خود کرد. البته در جریان‌های بومی، مکاتبات سوسیال‌دموکرات‌های ارمنی با کائوتسکی در سال‌های ۱۹۰۸ پیش از چرخش‌های دوران جنگ جهانی اول قابل توجه است؛ دورانی که انترناسیونالیسم با بحران روبه‌رو شد و احزاب سوسیال‌دموکرات از جمله در آلمان، بر خلاف اصل «کارگران وطن ندارند»، اولویت را به مسئله ملی و منافع دولت‌های متبوع خود دادند.

پروبلماتیک چپ در ایران

مسئله اصلی چپ ایران از انقلاب مشروطه تا امروز، همواره این پروبلماتیک بنیادین بوده است: آیا جامعه ایران در مرحله «انقلاب دموکراتیک» به سر می‌برد یا در آستانه «انقلاب سوسیالیستی»؟ تمامی منازعات درونی جریان‌های مارکسیستی به این پرسش بازمی‌گشت؛ چراکه اگر مرحله دموکراتیک است، باید دید آیا هژمونی بورژوازی پذیرفته می‌شود یا جبهه متحدی به رهبری طبقه کارگر با همراهی خرده‌بورژوازی شکل می‌گیرد. نقطه ضعف اساسی حزب توده، به‌ویژه در دوران نهضت ملی، انطباق کامل استراتژی خود به عنوان یک حزب ایرانی بر منافع ژئوپلیتیک و استراتژی اتحاد جماهیر شوروی بود؛ امری که هم در تقابل اولیه با دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت و هم در وقایع فرقه دموکرات آذربایجان در سال ۱۳۲۴ نمایان شد. بعدها نیز حزب توده با گرته‌برداری از نظریه‌پردازان مسکو، مفهوم «راه رشد غیرسرمایه‌داری» را وارد ادبیات نظری خود کرد. در این بافتار، مناقشه محوری دیگر، رابطه «دولت و طبقه» است. پس از اصلاحات ارضی ۱۳۴۱، ساختار طبقاتی جامعه دگرگون شد اما ساختار دولت دست‌نخورده باقی ماند؛ پدیده‌ای که چارچوب ارتدوکس مبنی بر این‌همانی بی‌واسطه طبقه و دولت را به چالش می‌کشید. از این رو، نظریه‌های انقلابیِ معطوف به تغییر رادیکال، نقطه آغاز خود را سرنگونی دولت مستقر قرار می‌دهند. در کتاب نقدی وارد شده مبنی بر اینکه اگر مسئله بخش خصوصی است، چرا مبارزه علیه دیکتاتوری دولت متمرکز شد؛ پاسخ روشن است: دولت، قدرت و ابزار سازمان‌یافته قهری است و در هر استراتژی انقلابی، گام نخست انقلاب سیاسی و فروپاشی ماشین سرکوب دولت است و تحولات عمیق اجتماعی در مراحل پسین رخ می‌نماید. خطا در تشخیص این توالی فازها، همان نقدی بود که بر ترور سرمایه‌دارانی چون فاتح یا آزمایش توسط چریک‌های فدایی وارد شد.

پروبلماتیک چپ در ایران از راست: سیاوش شوهانی، علیرضا ملائی توانی و علیرضا مرادی

جریان چپ در ایران تک‌ساحتی نیست

علیرضا ملائی توانی

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

حضور من در این جلسه در وهله نخست برای عرض خداقوت به آقای دکتر مرادی بابت زحمات ارزشمندی است که در نگارش این اثر پژوهشی ارجمند متحمل شده‌اند؛ کاری که دریچه‌های نوینی در واکاوی مسائل فکری و به‌ویژه تبارشناسی انقلاب می‌گشاید. جناب آقای دکتر آقاجری نکات انتقادی و تحلیلی بسیار سودمند و ارزنده‌ای را صورت‌بندی کردند که شایسته است در مراحل آتی پژوهش مورد توجه قرار گیرد. خوشبختانه آقای دکتر مرادی یک برنامه و پروژه فکری مدون دارند و این ملاحظات می‌تواند به بسط و تعمیق طرح مطالعاتی ایشان یاری رساند. جامعه ما در تاریخ معاصر آسیا همواره بستری تحول‌خواه، بحران‌خیز و سرشار از جنبش‌های اجتماعی دامنه‌دار بوده است، اما متأسفانه به موازات این پویش‌ها، ادبیات نظری و تحلیلیِ عمیقی تولید نشده است. کتاب آقای مرادی گامی جدی و درخور تحسین در این جهت و به‌ویژه در بازخوانی اندیشه‌های مارکسیستی پیرامون انقلاب است؛ حوزه‌ای که پس از انقلاب، با ورود مباحثی تحت عنوان دروس دانشگاهی «تئوری‌های انقلاب» دچار بدفهمی‌ها و تقلیل‌گرایی‌های فراوان شد. کتاب حاضر تلاشی شایسته است برای زدودن این نگاه‌های سطحی و نشان دادن ابعاد پیچیده، چندلایه و سرشت متناقض‌نمای جریان‌های چپ در بستر تحولات ایران.

کتاب حاضر به ما نشان می‌دهد که برخلاف تصور رایج، جریان مارکسیستی جریانی یکپارچه، همگن و تک‌ساحتی نیست، بلکه از لایه‌های متعددی تشکیل شده که باید به هر یک جداگانه ورود کرد، به بحث پیرامون آن‌ها پرداخت و مختصاتشان را توضیح داد. مؤلف تلاش ارزنده‌ای در این مسیر داشته و یکی از نقاط قوت اثر این است که اساساً «مسئله‌محور» است؛ دارای چارچوب نظری، پیشینه تحقیق و دستگاه مفهومی روشنی است، پرسش‌ها و ایده‌های معینی دارد و در متن پژوهش کوشیده تا نوعی تاریخ فکری یا به تعبیر دیگر تاریخ مفهومی ارائه دهد. نکته ارزشمند این است که پژوهش در سطح انتزاعی مفاهیم متوقف نمانده، بلکه پیوند آن با واقعیت‌های انضمامی و انضمامیت جامعه ایران لحاظ شده است؛ از این رو، کتاب تا حدی تاریخ جنبش چپ و کمونیستی در ایران را نیز بازمی‌نماید. با این همه، کتاب نیازمند توجهی دقیق‌تر به زمینه‌ها، بسترها و فراز و فرودهای تاریخی ایران است و ملاحظاتی که جناب دکتر آقاجری مطرح کردند می‌تواند به تعمیق اثر کمک کند.

جریان چپ در سنت مارکسیستی دو نحله کلان را شکل داد: مارکسیسم متقدم یا مارکسیسم اروپایی که منطبق بر تحولات غرب بود و جامعه ایران را به‌مثابه جامعه‌ای فئودالی یا نیمه‌فئودالی صورت‌بندی می‌کرد، و سنتی دیگر که مسئله شیوه تولید (از جمله مناقشه شیوه تولید آسیایی) را مدنظر قرار می‌داد. جریان نخست با رویکردهای وابسته به مسکو در قالب حزب توده و دیگر تشکل‌های متأثر از مشی چینی (مائوئیستی) یا مشی مسلحانه چریکی ظهور یافت؛ اما در شاخه دوم ادبیات نظری قدرتمندی تولید نشد. مؤلف اثر کوشیده در عین شناسایی، تحلیل و نقد این جریان‌ها، فاصله انتقادی خود را با آن‌ها حفظ کند و به داوری بنشیند که این امر بر جذابیت اثر افزوده است.

پروبلماتیک چپ در ایران خلیل ملکی

با این حال، علاوه بر سازمان‌های چپ غیرتوده‌ای نظیر نیروی سوم خلیل ملکی، جریان سوسیال‌دموکراسی مذهبی و چپ اسلامی در ایران نیز پدیده‌ای غیرقابل اغماض است و اگر بنا بر تحلیل تفصیلی آن نبوده، دست‌کم نیازمند اشاره و ادای سهم بود. از نقطه آغاز تکوین فرقه عامیون (اجتماعیون عامیون) در عصر مشروطه، متن‌های دفاعیه و توجیهی در تطبیق مرام‌نامه حزب دموکرات با شرایط فرهنگی و مذهبی ایران نگاشته شد؛ از جمله رساله مهمی تحت عنوان «رساله به قلم یک دموکرات» که نویسنده آن حاج شیخ ابراهیم زنجانی بود و در آن کوشید با ارجاع به آیات، روایات و سنت نبوی تبیینی دینی از سوسیال‌دموکراسی ارائه دهد. بعدها در حزب سوسیالیست ایران، شخصیت‌هایی چون میرزا سلیمان‌خان میکده و شاهزاده سلیمان میرزا اسکندری حضور داشتند که گرچه از ملاکان و اشراف بودند و تقیدات شرعی خود را داشتند، اما در پیوند با این آرمان‌ها کنشگری می‌کردند. این تبار بعدها در دهه‌های ۲۰ و ۳۰ در نهضت خداپرستان سوسیالیست(محمد نخشب)، جریان‌های ملی‌مذهبی و سپس در منظومه فکری دکتر علی شریعتی بازتولید شد.

پروبلماتیک چپ در ایران محمد نخشب

یک دستاورد مهم کتاب، تبیین تلقی خاص جریان چپ از مفهوم انقلاب است؛ یعنی فرایندی که از دگرگونی در شیوه تولید و روابط تولیدی و ساختارهای اقتصادی-اجتماعی آغاز می‌شود و در نهایت به یک دگرگونی سیاسی یا انقلاب سیاسی می‌انجامد. برای رفع ابهامات نظری، پیشنهاد می‌شود در طلیعه کتاب تفکیکی مفهومی میان دو برداشت از انقلاب صورت گیرد: انقلاب در معنای مارکسیستی و انقلاب در مفهوم متعارف علم سیاست.

۱. انقلاب در دیدگاه مارکسیستی به معنای دگرگونی بنیادین در شیوه تولید و ساختار طبقاتی است، در حالی که در علم سیاست متعارف، انقلاب دلالت بر تغییر در شیوه حکمرانی و جابه‌جایی نظام حاکم دارد.

۲. انقلاب در دیدگاه مارکسیستی پدیده‌ای پیوسته با تاریخ بشر و تنازع طبقاتی قلمداد می‌شود، اما انقلاب در مفهوم مدرن سیاسی سرآغاز مشخصی دارد که از انقلاب ۱۶۸۸ انگلستان و تحولات سده‌های هفدهم و هجدهم به این سو تعریف می‌شود.

۳. در نگرش مارکسیستی، غایت انقلاب دگرگونی در فرماسیون مالکیت اقتصادی است؛ در حالی که در علم سیاست، انقلاب با دگرگونی ساختار قدرت شناخته می‌شود.

۴. انقلاب در تلقی مارکسیستی یک «چرخش دورانی» و انتقال جامعه از یک فرماسیون تاریخی به مرحله‌ای نوین است؛ در حالی که در دانش سیاسی یک تحول نهادی یا دوره‌ای است و چه‌بسا چندین انقلاب سیاسی متعارف رخ دهد تا زمینه‌ساز تغییر ساختاری عمیق در مناسبات تولیدی شود.

۵. در چپ مارکسیستی، عدالت و دگرگونی نیروهای مادی اولویت دارد و انقلاب سیاسی روبنایی تنها جزئی از کلان‌پدیده انقلاب اجتماعی است؛ اما در اندیشه سیاسی مدرن، دغدغه اصلی توزیع قدرت سیاسی و اولویت آزادی بر عدالت است. گنجاندن این تمایزات در پیش‌درآمد اثر به خوانش دقیق‌تر فصول کمک خواهد کرد.

∎​