محمدحسین احمدی راد ـ هر بار که از آن خیابان عبور میکردم، چشمم به او میافتاد که تنها ایستاده بود؛ با دو پرچم. آخر شب بود، اما رفتوآمد در آن خیابان از بسیاری از خیابانهای دیگر بیشتر بود و او همچنان ایستاده بود و پرچمها را میچرخاند. نه جمعی دورش بود و نه به نظر میرسید منتظر کسی باشد. خودش بود و پرچمهایش؛ حضوری آرام و پرمعنا. انگار سنگری بود و او وظیفه داشت از سنگرش نگهداری کند. چند بار از کنارش گذشته بودم و هر بار او را در همانجا دیده بودم. این موضوع برایم سؤال شده بود: از چه زمانی به اینجا میآید؟ میتوانستم درکش کنم، اما احساس میکردم چیزی فراتر از آنچه در ظاهر میدیدم، در وجودش هست. هر شب، تنها، در این وقت از شب میآمد و پرچم میچرخاند. میخواستم با او صحبت کنم؛ نه صرفاً برای اینکه چند سؤال بپرسم و چند پاسخ بگیرم، بلکه برای اینکه بفهمم این مرد چه چیزی در وجودش دارد که شبهایش را اینگونه میگذراند؛ آن هم بیش از دویست شب پیاپی و در تنهایی. سر صحبت را باز کردم. پس از احوالپرسی، پرسیدم از چه زمانی به اینجا میآید. میگفت از همان روزهای اول شروع کرده است. محل زندگیاش نزدیک همینجاست. همراه همسرش به تجمع میدان محل میرود و پس از آن، برای آنچه خودش بهنوعی اضافهکاری آخر شب محسوب میکرد، بهتنهایی به اینجا میآمد. ابتدا فکر کردم از همان روزهای اول همراهانی داشته و بعداً تنها شده است. وقتی درباره این موضوع از او پرسیدم، پاسخ داد که خودش به اینجا آمده و تصمیم گرفته است همینجا را سنگر کند؛ بیآنکه برایش مهم باشد قرار است چه اتفاقی بیفتد.
همین پاسخ کوتاه تا حدی تکلیفم را روشن میکرد. او منتظر نمانده بود تا جمعی شکل بگیرد. خودش تصمیم گرفته بود کاری انجام دهد؛ کاری که از دستش برمیآمد. از او پرسیدم: «هیچوقت با خودت نگفتی که حالا که کسی نمیبیند، چه الزامی دارد هر شب حاضر شوم؟» لبخندی زد و گفت: «چه کسی گفته به کسی پاسخگو نیستم؟ من کارفرمایی دارم که هر روز مرا میبیند.» برای لحظهای مکث کردم. منظورش چه بود؟ کارفرما؟ یعنی چه؟ انگار آب سردی روی سرم ریخته باشند. ذهنم بیاجازه به سمتی رفت که خودم هم از آن خوشم نیامد. نکند واقعاً بابت این حضور به او پول میدهند و من از ماجرا بیخبر ماندهام؟ نکند پشت این ایستادنهای هرشبه، چیزی باشد که من نمیدانم؟ هنوز سؤالم را کامل نکرده بودم که توضیح داد: «خدا را میگویم.» نفسی کشیدم و به خودم آمدم. راستش را بخواهید، برای لحظهای واقعاً به این فکر افتاده بودم که نکند بابت این کار پولی دریافت میکند و فقط من از آن بیخبرم! اما انتظار چنین پاسخی را نداشتم. کارفرما برای او معنای دیگری داشت؛ کسی که حضورش را میبیند، رفتوآمدش را میداند و از نیتش باخبر است. او خودش را موظف میدانست که هر شب به آنجا بیاید، چون باور داشت کسی هست که هر شب به او سر میزند؛ کسی که برای دیدهشدن از سوی او، لازم نیست چشمش به نگاه مردم باشد. او خود را موظف میدانست که هر شب به آنجا بیاید و خدا را کارفرمایی میدانست که هر شب او را میبیند و به او سر میزند. خواستم از آن شک بیرون بیایم. سؤال دیگری پرسیدم، اما پاسخ تازهاش تردید دیگری در ذهنم ایجاد کرد. هرچه بیشتر پیش میرفتم، عمق وجود این مرد برایم آشکارتر میشد.
از واکنش مردم پرسیدم؛ از واکنشهای خوب و بدی که در این شبها همه ما با آنها مواجه شده بودیم. گفت: «من از هر دو طرف ماجرا را میبرم.» توضیح داد که عدهای ابراز ارادت میکنند. از میدانهای مختلف میآیند و هنگام عبور، با دیدن او واکنش نشان میدهند. در مقابل، عدهای هم فحش میدهند. اما او هر دو حالت را بهنوعی به سود خود میدید؛ چه کسی که تشکر میکند و چه کسی که با عصبانیت از کنارش میگذرد. در هر دو حالت، احساس میکرد کار خودش را انجام داده و از موضعش عقب ننشسته است. طبیعی بود که سؤال بعدیام درباره خستگی باشد. آیا هیچوقت با خودش نگفته بود که دیگر بس است و نمیخواهد این کار را ادامه دهد؟ گفت در حد توانش میایستد و سعی میکند بیش از اندازه به خودش فشار نیاورد. سپس حرفی زد که به نظرم، بخش مهمی از انگیزهاش را توضیح میداد. گفت ناامیدی زمانی به سراغ انسان میآید که ارتباطش با ارزشهای خودش از بین برود؛ زمانی که ارزشهایش برای او روشن نباشد یا آنها را بهدرستی انتخاب نکرده باشد. آنوقت است که انسان خسته و ناامید میشود و ارزشهایی که زمانی برایش اهمیت داشتهاند، کمکم بیارزش میشوند. از او پرسیدم: «حالا حاجی، تا کی قرار است ادامه بدهی؟» سعی کردم ضمن حفظ احترام، کمی صمیمیتر صحبت کنم. او هم با مهربانی، گرمی و عمق خاصی پاسخ میداد. گفت همانطور که بیعت رضوان زیر آن درخت اتفاق افتاد، ما هم زیر این پرچم پیمان بستهایم. امیدوار بود خداوند صدق نیتشان را تأیید کند و این کار را از موجبات پیروزیشان قرار دهد.
ده پس از پذیرش مسئولیتهایی گفت که برخی شخصیتها بر عهده میگیرند؛ از جمله آقای قالیباف که به گفته او چند مسئولیت را همزمان بر عهده دارد. معتقد بود همین وضعیت و تعدد مسئولیتها میتواند مشکلاتی به وجود بیاورد. در تمام این مدت، یک سؤال همچنان برایم باقی مانده بود. مردی که شبها در خیابان میدیدم، با وجود همه خستگیها، مسئولیتهای زندگی و اتفاقات این روزها، چرا هنوز پرچم را رها نکرده بود؟ چه چیزی در آن پرچم وجود داشت که باعث میشد هر شب دوباره آن را به دست بگیرد و در خیابان بایستد؟ این سؤال را از خودش پرسیدم. با تعجبی که در کلامش بود، جواب داد: «مگر پرچم ایران چه چیزی دارد؟» سپس ادامه داد که با این پرچم، خشم و انزجار خود را از متجاوز اعلام میکند. به اعتقاد او، دل هر ایرانی باید برای ایران بتپد و اگر کسی خودش را وطنپرست میداند، باید بتواند از وطنش حمایت کند و برای آن اهمیت قائل باشد. تأکید داشت که این موضوع فقط به نگاه مذهبی محدود نمیشود. از فردوسی هم یاد کرد و این بیت را خواند: «همه سر به سر تن به کشتن دهیم به از آنکه کشور به دشمن دهیم» برای او، پرچم ایران نشانه همین تعلق و مسئولیت بود؛ نشانه اینکه انسان نمیتواند نسبت به سرنوشت وطنش بیتفاوت بماند. این پرچم یادآور اصالت و همپیمانی ماست. همانطور که پیشتر گفته بود، آنها زیر این پرچم با یکدیگر پیمان بستهاند؛ پیمانی برای خونخواهی از دشمنان و خونخوارانی که خون ولیّ آنها را ریختهاند. توضیح داد که گاهی پرچم را به همین شکل در دست میگیرد تا نشان دهد آنها زیر این پرچم با یکدیگر همپیمان هستند؛ هم برای خونخواهی و هم برای ایران.
حالا دیگر میدانستم آن مردی که شبها در خیابان میدیدم، چرا آنجا ایستاده است؛ و نهتنها آن مرد، بلکه دیگر زنان و مردان، پیران و جوانان نیز چرا در آنجا حضور دارند. برای او، پرچم صرفاً پارچهای نبود که در خیابان بچرخاند؛ نشانهای بود از چیزی که به آن باور داشت، چیزی که حاضر نبود بهسادگی از آن دست بکشد. نامش حبیب حبیبنژاد بود. نام آن یک نفر را پرسیدم، اما نام بقیه مردم را نپرسیدم. بااینحال، هم من، هم آقای حبیبنژاد و هم دیگر مردم میدانیم که کارفرما نام تکتک ما را میداند و هر روز و هر ثانیه به ما سر میزند؛ همان کارفرمای آقای حبیبنژاد. اما تصویر آن شبها همچنان در ذهنم باقی مانده است: ساعتی دیرهنگام و مردی که با دو پرچم، تنها ایستاده است. مردی که وقتی از خستگی و ناامیدی حرف میزند، از ارزشها میگوید؛ وقتی از جنگ حرف میزند، از تنبیه متجاوز و پیروزی؛ و وقتی از پرچمش میپرسم، پاسخ را در ایران، خونخواهی و پیمانی میبیند که به گفته خودش، زیر همان پرچم بسته است. ی که هدف محقق شود و تا وقتی که کار بهتری برای انجامدادن بلد نباشد، به این حضور ادامه خواهد داد. کمکم صحبت به حوادث سیاسی و اجتماعی این روزها هم رسید. میخواستم بدانم از نگاه کسی که حدود ۲۳۰ شب در میان مردم حضور داشته است، کدام موضوع بیش از همه توجهش را جلب کرده است. پاسخش روشن بود: «تنبیه متجاوز و انتقام.» این همان پاسخی است که اگر از هر یک از مردم حاضر در کف خیابان بپرسید، بهاحتمال زیاد خواهید دید که این موضوع از اولویتهای اصلی اوست.
میگفت متأسفانه احساس میکند این موضوع با نوعی برخورد مواجه شده است؛ انگار به مسئلهای فرعی تبدیل شده یا قرار است پس از رسیدگی به همه مسائل دیگر، در آخرین اولویت به آن پرداخته شود؛ درحالیکه از نظر او، این موضوع باید در اولویت باشد. البته به نظر من، این مسئله نهتنها از نظر او، بلکه از نظر دیگر مردم مبعوث نیز اهمیت دارد. منظورش این بود که انتقام باید اولویت اصلی باشد و نباید بهسادگی آن را کنار گذاشت؛ حتی اگر مسائل دیگری هم برای رسیدگی وجود داشته باشد. تأکید کرد: «این اولویت اصلی ماست.» پس از آن، از غیرت و احساس مسئولیت گفت. معتقد بود باید در قبال خودمان و آنچه برایمان اهمیت دارد، احساس مسئولیت کنیم؛ وگرنه اگر با همین روال پیش برویم، هر روز اتفاق تازهای رخ میدهد و طرف مقابل ما را محک میزند. به اعتقاد او، در نهایت اتفاقات بسیار شدیدتری هم رخ داده است که شهادت آقای ما یکی از آنها بوده است. تشبیه زیبایی به کار برد که واقعاً از شنیدنش لذت بردم. میگفت این یکی از واقعیتهای تلخ تاریخ است. به ماجرای حضرت زهرا(س) اشاره کرد؛ به اینکه ایشان بارها به خانه مردم مدینه مراجعه کردند تا واکنش مناسبی در میان ملت مسلمان شکل بگیرد. اما وقتی دشمنان امیرالمؤمنین دیدند واکنشی وجود ندارد، زمینه برای جسارتها و اقدامات بعدی فراهم شد. از نظر او، اگر آن غیرت و احساس مسئولیت وجود میداشت، شرایط میتوانست متفاوت باشد و حضرت زهرا(س) به شهادت نمیرسیدند و خلافت مولایمان امیرالمؤمنین غصب نمیشد. او این موضوع را با واکنشی مقایسه میکرد که مردم مبعوث در این چند شب رقم زدند و با حضور خود، این انقلاب را به دست گرفتند تا غصب نشود.
صحبت به اینجا رسید که برخی ممکن است بگویند تأکید بر انتقام یا تجمعات و حضور مردم باعث میشود نتوان جنگ را پایان داد، گفتوگو کرد یا به مذاکره رسید. این احتمال را با او در میان گذاشتم؛ اینکه عدهای معتقدند چنین مواضعی میتواند مانع پایان درگیریها شود. در پاسخ، از وضعیتی گفت که به نظرش برای ما گرفتاری ایجاد کرده است: گاهی در بعضی مسائل آنقدر تلاش میکنیم از خود کسانی که مدعی دموکراسی هستند، دموکراتتر رفتار کنیم که حتی از خودشان هم جلو میزنیم. پرسیدم به نظر او چگونه میتوان جنگ را به پایان رساند؟ پاسخش روشن بود: «برای رسیدن به امنیت، باید جنگ با استمرار و قدرت ادامه پیدا کند تا تنبیه متجاوز اتفاق بیفتد.» وقتی پرسیدم آیا معتقد است باید تا زمان تنبیه متجاوز ایستادگی کرد، گفت: «بله، دقیقاً همین است.» سپس توضیح داد که اگر موضعمان را مشخص کنیم و اصولی را برای زندگی و حیاتمان در نظر بگیریم، راهکارهای رسیدن به پیروزی نیز روشنتر میشوند. او معتقد بود پیروزی وعده خداست؛ اما این وعده چگونه تحقق پیدا میکند؟ به گفته او، خداوند بارها به تزکیه و استغفار سفارش کرده است و همه اینها از زمینههای پیروزی هستند. داشتن نیتی صالح و درست نیز شرایط پیروزی را فراهم میکند و به انسان استقامت میبخشد. از نظر او، نمیتوان همه این اصول را کنار گذاشت و بعد نشست و گفت باید عاقلانه پیش برویم. سؤالش این بود که در چنین شرایطی، با عقل چه کسی میخواهیم پیش برویم و کدام عقل و محاسبه میتواند ما را به نتیجه برساند؟ بحث را به توان ایران برای پیروزی کشاندم. پرسیدم با توجه به قدرت دشمنان، آیا به نظرش ایران توان پیروزی بر آنها را دارد؟
گفت نباید تصور کرد که پیروزی صرفاً به قدرت ظاهری طرفین وابسته است. از نظر او، این خداست که پیروزی را نصیب ما و در واقع جبهه حق میکند. وظیفه ما این است که بیتفاوت نباشیم و تلاش کنیم. تعبیرش این بود که ما باید سنگ خودمان را پرتاب کنیم و امیدوار باشیم خداوند آن را به هدف برساند. به اعتقاد او، تلاش ما باید در همین مسیر باشد؛ یعنی در کنار محاسبات خودمان، بر اساس محاسبات الهی هم عمل کنیم. وقتی پرسیدم آیا معتقد است باید در کنار توجه به محاسبات الهی، بیتفاوت هم نباشیم و تلاش کنیم، تأیید کرد و گفت: «بله، دقیقاً همین وضعیت است. باید به محاسبات الهی توجه کنیم و در کنار آن، بیتفاوت نباشیم و تلاش کنیم.»
08:59 - 25 اکتبر 2026
∎