شناسهٔ خبر: 80220411 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

ديگري بايد شد از خاكستر خويش

رضا درستكار

صاحب‌خبر -

فيلم‌هاي خوب اين دوره و زمانه‌مان ديرياب شده، اما قابليت‌هايي فوق‌العاده دارند و در شيوه روايت، از دوره‌اي جديد از فيلمسازي خبر مي‌دهند.

اين حس را شما در داستان‌هاي موازي (اصغر فرهادي) هم تجربه مي‌كنيد. آن داستان‌هاي كلان وانهاده شده و اكنون در متن تصوير و تماشا غوطه‌وريم و حتي اولش ممكن است سرخورده هم بشويم، چراكه بخشي مهم از اين چيزها را مي‌دانيم؛ فضاي مجازي، قماربازي و...؛ اما نه صبوري بايد كرد،  اتفاقي در شرف  وقوع است.
      
سرعت و شتاب رخدادها و اتفاقات سرزمين ما، آنقدر زياد شده است كه تغيير و تحول را در بطن فرهنگ و ساير حوزه‌ها هم پرشتاب كرده و طبيعي است كه روايت‌هاي سينمايي - سينماي اصلي ما- هم متاثر از اين شرايط (در خواب يك داستان صرف، محدود و متوقف نماند) و قائميت يافتن بر هسته‌هاي ادراكي زمانه را، فرصتي يكه برشمارد. به لحاظ تاريخي هم، سينماي  بهتر ما،  هرگز  وجه بازتاب‌دهندگي خود را فراموش نكرده است. حالا كه ديگر كلا روح عمومي جامعه هم خواهان مرزبندي است، هنرمند بايد پشتش به خورشيد گرم باشد و راه مماس با روح جمعي را بداند  و بخواند و... .
      
بله! البته آن طرف هم سينماي منجمد تجاري‌ (گيشه‌اي) را داريم كه تحت تاثير هيچ امري قرار نمي‌گيرد كه هنوز هم دركي از شرمساري ندارد. به برخي از اين فيلم‌هاي موارد انجماد در امتداد دوره گذشته بنگريد، در عجب مي‌مانيم از اين ‌همه «پرت» بودن و اين ‌همه حرص و ولع داشتن! كه براي رسيدن به عبارت «هنرمند»، كيلومترها از آن فاصله دارند و اتفاقا تعدادي‌شان، در دام همين فضاي مجازي گرفتارند، به محض اكران خصوصي فيلمي، آرايشگاهي مي‌روند، لباسي اجق‌وجق مي‌پوشند، كلاهي گشاد يا تنگ بر سر مي‌كنند تا متفاوت جلوه كنند و ژست هنري گرفته براي عكاسان و به اينستاگرامي دلخوشند كه بلندشان كند! حاليا كه خيلي‌هاي‌شان حتي براي ديدن فيلمي كه دعوت شده‌اند، نمي‌روند! خب عزيز جان، حداقل زكاتت را بپرداز! براي  هنرمند شدن، فيلم  ديدن و شناخت و البته حوصله و احترام هم، يكي  اصل است. هيچ؛  بگذريم!
      
بنابراين براي مخاطب اين زمانه ما، «بُت» ديرياب مي‌شود، وقتي كه شما در اجراي موضوعات، با اين‌ همه تغيير و دگر شدن و تماشاي جديد از جهان پيرامون‌تان مواجه مي‌شويد. هضم  اين ‌همه داده  واقعا سخت  است.
وقتي كه سينماگر خودش با خودش رقابت دارد كه بهترين ورژن خود را به منصه ظهور برساند؛ ولو كه گاهي نرساند؛ مي‌شود حميد نعمت‌الله. هفت فيلم ساخته است كه هر هفت تا  با هم متفاوتند و از گذشته سينماگر وام نمي‌گيرند، در فضاسازي هر دم و با هر فيلم پيش‌تر رفته و متفاوت‌تر شده‌ و اين‌طوري تشخصي قابل اعتنا هم  يافته است. 
      
با اين وصف و در يك نگاه كلي «بت» هم مثل كارهاي ديگر حميد نعمت‌الله است. انگار و به ‌قول معروف، فيلمسازاني مثل او هميشه فقط يك فيلم مي‌سازند و او درباره «اديسه زيستن و دگر شدن» فيلم مي‌سازد. آدم‌هايش -اصلا بي‌تعارف زن‌هاي آثارش- مثل همند، در سختي‌ها و رنج‌هايي كه مي‌برند، قد مي‌كشند و اينكه براي ادراك اين جهان، «بايد ديگري شد از خاكستر خودت» را به معرض تماشا مي‌گذارند. آنها مي‌كوشند و مي‌كوشند و در پايان، بالغ و بالغ‌تر از چيزي مي‌شوند كه در ابتدا بوده‌اند. مثلا شخصيت زن رگ خواب را به ‌ياد بياوريم كه براي شناخت يافتن از محيطش، چه‌سان دگر مي‌شود، بالا و پايين مي‌شود، بلند مي‌شود، فرو مي‌پاشد و در پايان... آنها خود را مي‌يابند و از ستروني و سستي، مخلوقي جديد مي‌آفرينند و نشان مي‌دهند كه تا چه اندازه مي‌توانسته‌اند قوي باشند. مثل همين شخصيت ليلا در فصل پاياني «بت» كه ديگر به نقطه‌اي و نسخه‌اي از خود مي‌رسد كه انگار تازه‌ زاده شده است. 
      
در قاتل و وحشي (فيلم به نمايش در نيامده نعمت‌الله) هم وقتي مهاجمان به خانه زن حمله‌ور مي‌شوند و دقيقا از هيچ كاري فروگذاري نمي‌كنند و شنيع‌ترين بلاها را سر اين خانه و زن مي‌آورند، تصوير نهايي چيزي نيست كه از ابتدا انتظارش را داشتيم. شگفت است كه مسير بازيابي عزت نفس (از عزيزترين تم‌هاي سينما) در اين فيلم آنچنان پر فروغ از كار در آمده است كه مانع نمايشش شده‌اند! وقتي با آن مخالفند، يعني عميقا كار خودش را كرده است. اين اعتباري ‌است كه به مخيله آدم‌هاي اطراف در خود فيلم هم نمي‌رسيد كه بتوان چنان سرسختي و سماجت كرد و چنان در حوداث فيلم ريشه ‌دواند كه پايان، فراتر از باور تو باشد كه انسان براي «بودن» در آثار نعمت‌الله، تا مرزهايي بسيار ناشناخته پيش مي‌رود  و اين موضوعي نيست كه بتوان در فيلم هر فيلمسازي به  تماشايش  نشست. 
نمي‌دانم كه شما تاكنون به انتهاي آدمي انديشيده‌ايد يا نه؟! اينجا به ‌نظر مي‌رسد كه انتهاي اين داستان‌ها هم در حال شدن، يافته ‌شدن و كشف است. من حتي مي‌خواهم پا را فراتر بگذارم و بگويم كه خود اين روندها در فيلم‌ها، در مسير ساخت است كه كشف، هضم و جذب مي‌شوند، روح انتقالي نهفته درون اين درام‌ها، از يك تازگي و تفاوتي خبر مي‌دهد كه حتي قالب تصوير هم كم مي‌آورد. مع‌الوصف، با نوعي سياليت در شخصيت‌ها هم طرف مي‌شويم كه در پايان، گويي انتهايي ندارند و فراتر از چيزي مي‌شوند كه مي‌شناخته‌ايم. اين ممتازترين ويژگي معنا در آثار نعمت‌الله است.
      
اساسا بت از يك رفرنس و ورود معركه تاريخ ‌سينمايي كار خود را شروع مي‌كند؛ كندو (ساخته فريدون گُله) -اينجا مي‌خواهم نظريه قبل را به اثبات نزديك كنم- در اين محل مدرنِ اين‌ روزگاري، در كافه‌رستوراني كه فيلم هم نمايش مي‌دهند، فصلي از كندو در حال پخش است، براي آن فن‌هاي سينما، اين يك كليد ادراكي در جهت مقارنه‌سازي است، آنها حالا و به ترتيبي مي‌توانند تصوير مونث «ابي» آن فيلم را در مسير «شدن» در زماني ديگر تماشا كنند. (اين مونث را هم از باب تخفيف ‌دادن نگفتم، اطلاع بود از باب مداقه اين زماني)  آري! اين اديسه زني نسبتا گنگ است كه در ابتدا به نظر نمي‌رسد بتواند مثل حتي يك آدم ساده به سر منزل برسد، اما نه، او تازه كارش شروع شده و ماموريتش را رقم مي‌زند و هر چه پيش‌تر و پيش‌تر مي‌رود، مي‌تواند بيشتر از قبل به ذات برسد و حقيقتي را بر پرده بتاباند و به منصه ظهور برساند. اينجا حتي آن كم‌تواني در اداي واژه‌ها، به‌ شكلي جالب بدل به ويژگي و امتيازش مي‌شود و اين درست همان خط كندو است. ابي در كندو اولش خودش هم باور نداشت و از خشم و عصيان و لاعلاجي به سوي معركه مي‌رفت، اما از يك جايي به بعد خواست تا ثابت كند كه مي‌تواند؛ و بعد مست و لايعقل مي‌ديد كه تماشاگرانش در پرده دارند تماشايش مي‌كنند، اما به هيچ كجايش نمي‌گرفت و از يادش مي‌برد و قصه خود را صنعت مي‌كرد، درست مثل همين ليلاي «بت». خودخوانده و فاعلانه «كنش» را برمي‌گزيند. مي‌كوبد و پيش مي‌رود و در هر منزل بيشتر و بيشتر آسيب مي‌بيند. در اين جامعه خودباخته بي‌تكليف واكنشي كه روح جمعي، مخفي و مترصد قرباني گرفتن است، ليلا با نخوابيدن و رنج بردن، جسم خود را به قربانگاه مي‌برد و تقديم هيولاي طمع مي‌كند تا ولع زنده‌ بودن، جلوه‌هاي عيني خود را به تماشا بگذارد. اينجا ديگر آن هر دو سكانس‌ پاياني؛ قطعا براي لذت بردن نيست كه خشونت را از حد سام‌پكين‌پايي هم فراتر مي‌برد و آدم‌ها را مي‌بينيم كه به آن دو پسر (يحيي و شاهرخ) حمله مي‌كنند و حركت آهسته، ما را به ضيافت خون و گل‌وشل و باران مي‌برد تا عميقا اين قساوت را -به‌خاطر پول- تماشا   كنيم  و با هر ضربه، زخمي را بر تن‌مان حس كنيم؛ اين اي‌ بسا كه براي به  خود آمدن باشد. هر چند كه «بت» كلا  فيلم موعظه  نبوده و نيست.
      
اين فرآيندهاي به‌روز كردن داستان ولع و «شدن» ما را ياد آن آثار قديمي تاريخي هم مي‌اندازد كه قبايل، به‌ مناسبت‌ها، زيباترين دختران‌شان را برمي‌گزيدند، مي‌آراستند و با سلام و صلوات به قربانگاه مي‌بردند تا تقديم اژدها و هيولايي كنند و خودشان آسوده باشند از گزند! اينجا هم در تقارني شگفت، قرباني تازه‌اي داريم تا از وجودش بهره ببرند. بدو مي‌گويند نخواب! و او نمي‌خوابد و با خواب مي‌استيزد تا هزينه گزاف زندگي معنا يابد. چه آنجا كه قرباني مي‌شود، چه وقتي كه خود را پيدا مي‌كند.
      
زيرمتن در آثار نعمت‌الله، هميشه و بدون اشارات مستقيم به مسائل موجود پيش رفته. مثلا اگر شما دنبال عناصر سياسي بگرديد، آب در هاون كوبيده‌ايد. اما محال است كه درك نكنيد سازنده قاتل و وحشي در يك پيش‌آگاهي شگفت، شما را براي برخورد با چيزي كه در آينده است، آماده‌تان مي‌كرده. در  بت هم همين است؛ مثل فيلم‌هاي آن دوران، تنگنا (امير نادري) و كندو كه هم موتيفي تصويري‌ است بر نشانه‌هاي متقارن و رخدادها و هم به علاقه و سواد بصري مولفش گواهي مي‌دهد، غيرمستقيم و از طريق فهم و وجدان كردن انسان، بيننده را -بدون آنكه عيش‌اش را از سينما منغص كند- به مسير زيرمتن سوق مي‌دهد. اين ميل غيرمبهم خواستن، تجلياتي ديگر هم دارد، ميزانسن بعضي از پلان‌ها، عينا بازسازي مادر (علي حاتمي) است و حتي اشاره به آثار كيميايي در جاهايي از فيلم. (مهدي نادري كه خودش فيلمساز است، به من مي‌گويد: «نعمت‌الله، شاخص‌ترين فيلمساز معاصر نسل پس از گله، نادري و كيميايي است.» من حتي مي‌خواهم بگويم حالا در «بت»، مي‌توان روح برخي يادگارهاي فيلمسازان بزرگ تاريخ سينما را هم در سكانس‌هايي ديد و كشف كرد؛  مثل آثار  پكين‌پا، تارانتينو،  ويم  وندرس و...) 
سازندگان آن‌ فيلم‌ها در گذشته ايران، نشانه‌هايي مي‌دادند كه انسان معدل ايراني -در همان ميزانسن شبه‌مدرن ادعايي رسمي- در معرض تخفيف است. آنها اين بيان را به سينمايي‌ترين شكل ممكن در قالب قصه و داستاني تقديم مي‌كردند، چون كار هنر همين است. غيرمستقيم شما را به بيان، غنا و شناخت رهنمون كند. مثل همين كاري كه نعمت‌الله در «بت» كرده است. محيط زشت و روابط پلشت دنياي امروزمان را در قالب داستاني ارائه مي‌دهد كه هر قطعه و پلانش عذاب‌آور و توامان ديدني و لذت‌بردني ‌است، زيرا پرداخت هر صحنه به‌گونه‌اي  وجدآور  و توأم با جذابيت‌هاي بصري هم همراه است. مثل آن مرد جذاب عاشق و دلخسته در رگ خواب كه تا خائني هوسران و در انديشه «رفت‌وآمد» صرف تقليل مي‌يابد  و... 
نعمت‌الله اين تضادهاي درون را به‌ خوبي در آثارش پيدا كرده و اجرايي مي‌كند يا در همين «بت» مي‌بينيم مردي را كه در نقطه حسرت‌آلود از زيستن قرار دارد (كاظم سياحي) كه سقوط مي‌كند به جايي كه مي‌خواهد به زور به ليلا تعرض كند! تلورانس  و طيف‌وارگي شخصيت‌ها در آثارش و همين «بت»  جاي تعمل  و تفكري  ويژه پيدا مي‌كند.
      
سينماي منجمد ما هميشه كوشيده بر تخيل سطحي مخاطبش از نوعي جنسي‌زدگي چندش‌آور (بي‌دردسر) اسكي كند و همواره خط كشيدن بر اخلاق رسمي را به عنوان دستاورد به مخاطبش قالب مي‌كند و جهان خود را اين‌گونه مي‌سازد كه با تخدير مي‌توان زندگي را به سوي رضايتمندي سوق داد. براي همين دستگاه‌هاي رسمي اخلاق‌گرا، نه‌تنها با آن مشكلي ندارند كه فرصت عرض اندام در درون و محتواي آن را هم خواهانند. اين سينماي اثبات و «همه ‌چي‌ آرومه» است. خوش‌شان مي‌آيد.
اما اينجا در «بت»  شما به تماشاي جهاني مي‌رويد كه در نگاه اول از تخدير مخاطب بيزار است و برعكس هيپنوتيزم سينماي منجمد، سيلي‌زننده به صورت‌هاي خواب‌آلوده است و اساسا گريبان را گرفته و رها هم نمي‌كند و بر صورت مثالي از دنيايي واقعي، آمبيانس اصلي را مي‌سازد كه مرزهاي تعيين ‌شده مشخصي هم ندارد، همان است، اما خيلي دور از بي‌پردگي شنيع سلف سينمايي‌است و عميق همچون آثاري كه بدان‌ها رفرنس مي‌دهد.
در كندو و تنگنا هم شما گير افتادن در چنبره زيست را تجربه مي‌كرديد. اگر از نگاه لوكس موجود به تاريخ سينماي ايران بگذريد (كه صفحات مجازي را درنورديده و به همه‌ چيز، نگاهي انگلي و اغراقي داده) خواهيد ديد كه زندگي‌ها خيلي سخت‌تر از قبل شده و اما هيچ چيز هم فرقي نكرده است! دنياي شرط‌بندها و قماربازهاي پنهان و همه چي همان‌طور مانند سابق ادامه دارد... و وقتي آشكار مي‌شود، خود شما هم اساسا متوجه مي‌شويد كه انگار بخشي از نظام له كردن خودتان بوده‌ايد و اين خيلي دردآور است.  

∎​