حدود یک هفته پس از تفاهم اسلامآباد، «اسکات بسنت»، وزیر خزانهداری آمریکا، از «عملیات خشم اقتصادی» علیه ایران خبر داد که در عمل، ادامه همان کارزار «فشار حداکثری» بود که دونالد ترامپ از دوره اول ریاست جمهوریاش کلید زده بود. او این عملیات را «معادل مالی یک کارزار بمباران» توصیف کرد که شبکههای بانکی سایه، دسترسی به رمزارزها، ناوگان نفتکشهای پنهان و حتی پالایشگاههای مستقل چینی را هدف میگیرد. در چنین کارزاری، «قدرت اجبار» از مجرای شبکههای فراملی مالی اعمال میشود. آمریکا سیگنال تهدید به تحریم و مسدودسازی داراییها را مخابره میکند و بانکها، شرکتهای حملونقل، بیمهگران و بازیگران حساس به ریسک، با محدودکردن همکاری با ایران، اثر عملی این تهدیدها را گسترش میدهند.
به این ترتیب، «اثر بازدارنده» پدیدار میشود؛ به عبارت دیگر، بازیگران اقتصادی برای پرهیز از مجازات احتمالی، حتی از برخی معاملات مجاز با ایران نیز احتیاطا خودداری میکنند. در نتیجه، فشار اقتصادی از دامنه رسمی تحریمها نیز فراتر میرود و انزوای مالی ایران تشدید میشود. پیامد چنین وضعیتی، کاهش ورود ارز، فشار بر ریال، تورم وارداتی و تشدید رکود است. هرچه این چرخه تقویت شود، تبدیل «فشار بیرونی» به «بیثباتی درونی» سرعت و شدت بیشتری مییابد. تجربه سالهای ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۶ نشان میدهد شوکهای ارزی و تورمی بارها با موج اعتراضهای داخلی، نوعی همزمانی نشان میدهند. اگر به این موارد، حملات دوران جنگ به زیرساختهای صنعتی، از صنایع فولاد و پتروشیمی تا شبکه ریلی، اضافه شود، آستانه تحمل اجتماعی بیش از پیش تحتتاثیر قرار خواهد گرفت و هدف نهاییِ محتمل بهسادگی قابلخواندن است: تبدیل «نارضایتی اقتصادی» به یک «متغیر تعیینکننده سیاسی». خارج کردن این اهرم خطرناک از دست آمریکا، احتمالا در گام اول فقط با پایان دادن جنگ نظامی و بازگرداندن کشور به وضعیت نرمال، میسر است.
تله بازدارندگی
اما چرا بیرون آمدن از این وضعیت، پیچیده است و بهرغم همه این هزینهها، ماندگاری در این تله ادامه مییابد؟ بخشی از پاسخ را میتوان در سه سازوکار پیش رو یافت. نخست، هزینه عقبنشینی و پاسخگویی. این مساله شاید در مورد شخص ترامپ و ادعاهای پرطمطراقش بیشتر ملموس باشد. تصمیمگیرانی که پیش از اقدام، خطوط قرمز تند و تیزی تعیین میکنند، دست خود را بیش از پیش در برابر هر نوع امکان انعطافی میبندند. اگر در برابر حرکت حریف واکنش نشان ندهند، متهم به ضعف میشوند. بنابراین گاهی برای رهایی از «سرزنش داخلی» دست به اقدامی میزنند که هیچکس واقعا خواستارش نبوده است. این مورد در طرف ایرانی نیز مانعی قابلتوجه در مسیر تفاهم است.
دوم، معضل تعهدپذیری. بیاعتمادی ساختاری میان تهران و واشنگتن هر آتشبسی را شکننده میکند. تهران، با یادآوری برجام، آتشبس را فرصتی برای بازسازی پدافندی آمریکا و همپیمانانش و ضربه سنگینتر بعدی میبیند. در سوی دیگر، واشینگتن نگران است توقف حملات به ایران امکان بازسازی توان موشکی و منطقهایاش را بدهد. بدون مرجعی که تعهدات را تضمین کند، هر طرف «زبان زور» را از «وعده کاغذی» مطمئنتر میداند. شاید به همین دلیل است که آتشبس نظامی، بیآنکه جنگ اقتصادی متوقف شود، تنها نیمی از صلح است: ایران آن را «آتشبس بدون امتیاز و بازدارندگی معتبر» میبیند و آمریکا آن را «نوعی فشار به شیوه دیگر».
سوم، فشارهای متناقض بر ترامپ. در کنار زمینههای ساختاری و ملموسِ پدیدآورنده جنگ، برخی جریانهای نومحافظهکار آمریکایی اما این نبرد را «جنگ تمدنی» بازنمایی میکنند و هر مصالحه را عقبنشینی در برابر نظمی تجدیدنظرطلب، تصویرسازی میکنند؛ افزون بر این، لابیهای قدرتمند حامی اسرائیل نیز بسیار فراتر از این گام برداشته و متمایل به فروپاشی ایراناند، نه لزوما یک بازدارندگی موقت. در سوی دیگر، ترامپ خود را معاملهگری نشان میدهد که میراث سیاسی و برند شخصیاش را بر بسیاری دیگر از امور، ارجح میداند. تداوم جنگی فرسایشی که بنزین را گران و بازارها را متزلزل کند و پایگاه رای ضدجنگ او را ناامید سازد، اگر حتی برای خود او یک «کابوس انتخاباتی» نباشد، قطعا برای هم حزبیهایش در حزب جمهوریخواه خواهد بود. وضعیت کنونی او در میان «نمایش اقتدار» و «فرار از باتلاق» همچنان در نوسان است. در نتیجه، با ترامپ نه از راه استدلال حقوقی یا عدالت تاریخی، بلکه با محاسبه هزینه و فایده هم میتوان سخن گفت: در صورت پیروزی قاطع دموکراتها در انتخابات پیش رو، ادامه جنگ برای آینده خود او نیز بسیار گران است و توقفش را میتوان «معامله طلایی» روایت کرد.
نقشه خروج
جنگها وقتی تمام میشوند که طرفین دریابند پیروزی قاطع، ناممکن و درد و هزینه «ادامه» بیش از درد «مصالحه» است. برای رسیدن به این نقطه، چهار اصل ضروری است.
۱. پل خروج آبرومند: اگر توقف آتش برای ترامپ نشانه تسلیم باشد، او تنش را تشدید خواهد کرد. فرمول توافق باید به هر دو طرف اجازه دهد در خانه احساس پیروزی کنند: واشینگتن از «مهار و شکست دشمن و مخابره قدرت بازدارندگی» بگوید و تهران از «ایستادگی و اقتدار ملی و شکست محاسبات رقیب». این روایتسازی دوسویه بقای سیاسی طرفین را تضمین میکند، بیآنکه نیازی به پیمان تسلیم تحقیرآمیز باشد. با وجود تشدید تنشها در روزهای اخیر و احتمال وقوع جنگی دیگر، همین مقطع حساس میتواند فرصت قابل تاملی باشد تا «پایان جنگ» پیش از انتخابات، بهعنوان یک پیروزی به ترامپ عرضه شود. چنین امتیازی در عرصه نمایش سیاسی به احتمال بسیار زیاد او را از شکست انتخاباتی نجات نخواهد داد؛ با توجه به عملکرد ضعیف دولت ترامپ در داخل و نارضایتی فراگیر عمومی، حتی دستاوردی بزرگ مانند پایان جنگ نیز برای تغییر روند انتخابات و ترمیم جایگاه او در افکار عمومی کافی نیست. اما همین انگیزه میتواند او را به پذیرش توافق و پایان دادن به درگیری نزدیک کند. اگرچه این فقط یک احتمال از میان هزاران است و قطعا جوانب آن نیازمند بررسی، اما دیپلماسی میتواند از این انگیزه بهره بگیرد و توافقی متوازن را چنان صورتبندی کند که ترامپ بتواند آن را موفقیت جلوه دهد، درحالیکه ایران نیز از منافع ملموس و تعهدات متقابل برخوردار شود.
۲. گامهای کوچک، همزمان و بازگشتپذیر: امضای معاهده جامع در میانه آتش، ناممکن و محکوم به شکست است. بهجای آن باید «یک گام در برابر یک گام» پیش رفت: اقداماتی چون تعلیق متناظر برخی عملیات، توقف پروازهای شناسایی یا کاهش سطح آمادهباش، بیآنکه کسی اهرم اصلیاش را کنار گذاشته یا واگذار کند. کلید مدل، «بازگشتپذیری فوری» است: اگر یکی از طرفین نقض کند، باید وضعیت ظرف چند ساعت به حالت پیشین بازگردد. چنین ساختاری ترس از خلف وعده و آسیب را کم میکند. گامهای مالی و دریایی، مانند آزادی عبور در تنگه هرمز در برابر تعلیق مشخصی از فشار مالی، میتواند بخشی از همین بسته باشد.
۳. ضامنان ثالث با منافع حیاتی: از آنجا که دو طرف به هم اعتماد ندارند، آتشبس به تضمینکننده خارجی قدرتمندی نیاز دارد که خودش نیز از سوی دو طرف به طور جدی درگیری منفعتی روشن داشته باشد. قدرتهایی چون چین، برخی کشورهای منطقه و شرکای آمریکا که از بستهبودن هرمز زیان بیشتری میبینند، میتوانند منافع خود در برقراری «ثبات» را به «فشار دیپلماتیک» تبدیل کنند. این ابتکار باید فعالانه از سوی دستگاه دیپلماسی ایران پیگیری شود. با اندکی درایت و کیاست، حتی نگرانیهای امنیتی ذینفعان دیگر از جمله اسرائیل (به عنوان محرک اصلی جنگ و برهمزننده هر نوع توافق) نیز میتواند به شکلهای گوناگون و همزمان با دیکته کردن منافع اساسی ایران به سایرین و تقویت و تثبیت بازدارندگی کشور، در ترتیبات قابل بررسی مطرح شوند، بیآنکه اختیار پایان جنگ به رضایت نامحدود یک بازیگر ثالث وابسته شود. در واقع، هرچه توافق برای بازیگران بیشتری منفعت ملموس ایجاد کند، برهمزدن آن دشوارتر خواهد شد.
۴. تفکیک میدان جنگ از پروندههای کلان: گرهزدن آتشبس به آینده خاورمیانه، برچیدن ائتلافها یا لغو یکجای تحریمها هر توافقی را زمینگیر میکند. حل کردن مسائل این حوزه دههها زمان خواهد برد. گام نخست، تعیین خطوط قرمز درگیری و برقراری کانالهای تماس فوری میان هیاتهای ویژه و هماهنگ دیپلماتیک/نظامی است تا از حادثه و محاسبه نادرست در خلیج فارس و دریای سرخ جلوگیری شود. صحبت در مورد اختلافات اساسی و کلان، باید به فرصتی دیگر و در آرامش پساجنگ حواله داده شود.
پایان واقعی جنگ زمانی ممکن خواهد شد که ادامه آن برای تصمیمگیران، کمجاذبهتر و توافق برایشان قابل دفاعتر شود و شاید مهمتر از همه اینکه بتوان توافق را در داخل کشور توضیح داد و از آن دفاع کرد. این دو شرط، همزمان با هم باید محقق شوند. اگر هدف یکی از طرفین واقعا نابودی و شکست دیگری باشد، هیچ فرمول آبرومندانهای کارساز نخواهد بود و پیش از هر چیز باید خود آن هدف تغییر کند. اما اگر هر دو طرف هنوز توافقی را تحملپذیر میدانند، وظیفه دیپلماسی «یافتن» و مهمتر از آن، «ساختن» مسیری است که در آن هر دو طرف بتوانند از وعدهها و تهدیدها، که اکنون مانع سازش شده، عقب بنشینند و در عوض به تعهدات محدود و قابل اجرا، آن هم گامبهگام و بازگشتپذیر، متعهد شوند.∎