مهدي بيكاوغلي
ورود بازيگران جديد مانند چين و روسيه به پرونده مذاكراتي ايران چه معنا و مفهومي دارد؟ اين پرسش در روزهايي كه نخست وزير چين در ديدار اخير خود با محمدرضا عارف، معاون اول رييسجمهور خبر از گسترش روابط دو كشور ايران و چين در همه زمينهها داده و از سوي ديگر حضور لاوروف، وزير امور خارجه روسيه در تهران گمانهزنيهاي تازهاي را در خصوص مذاكرات ايران و امريكا بر سر احياي تفاهم اسلامآباد ايجاد كرده كه به كرات در فضاي سياسي كشورمان مطرح ميشود. به گفته ماشاءالله شمسالواعظين، امريكا بيشترين سهم را در تخريب اين توافق داشته، چراكه اصل را بر «تسليم شدن ايران» گذاشته است، او در عين حال معتقد است ايران در ميدان جنگ و ديپلماسي توانسته توازن جديدي در برابر واشنگتن و متحدانش برقرار كند و همين توازن باعث شده غرب از ادامه جنگ، فعال شدن گسلهاي تازه در جبهههايي مانند بابالمندب بيمناك شود. به باور شمسالواعظين، اين سه چالش (تنگه هرمز، پرونده هستهاي و بابالمندب) امريكا را به مذاكره براي تامين پارهاي از شرايط ايران واداشته، اما واشنگتن تلاش ميكند كارتهاي برنده ايران را به حاشيه ببرد. در حالي كه بهزعم اين تحليلگر كارتهاي ايران در مقايسه با پيش از جنگ به شكل چشمگيري تقويت شده است.
گفته ميشود ورود چين و روسيه به پرونده ايران ميتواند زمينهاي براي احياي تفاهم اسلامآباد را فراهم سازد . در واقع گفته ميشود تضامين مورد نظر ايران از طريق روسيه و چين و در ادامه با مصوبات شوراي امنيت سازمان ملل محقق ميشود. اين گزاره درست است؟
بسياري از ناظران بيروني نسبت به ورود چين و روسيه به پرونده ايران نظر مساعدي دارند. اساسا جامعه بينالمللي امروز به دنبال اين است كه ايران و امريكا به يادداشت تفاهم اسلامآباد بازگردند و دو طرف دنبال يادداشتهاي تفاهم، سندها يا توافقهاي ديگري نباشند. چرا؟ براي اينكه يادداشت تفاهم اسلامآباد محصول يك سلسله تلاشهاي بيوقفه بينالمللي و منطقهاي بوده كه ميان ايران و ايالات متحده امريكا و با ميانجيگريهايي مانند قطر و عمان و سپس اسلامآباد شكل گرفته است. تلاشها در اين راستاست كه اين زحمات به هدر نرود. اگرچه امريكا بر اثر فشارهاي داخلي با يادداشت تفاهم دچار مشكل شده بود، به نظر ميرسد اگر موضوع انتخابات مياندورهاي كنگره امريكا با هر نتيجهاي پايان پيدا كند، رييسجمهور امريكا كمتر تحت فشار خواهد بود، چراكه ديگر اهرم فشار انتخابات عليه ترامپ از ميان ميرود. نكته مهم اين است كه اگر سناريوي احياي تفاهم اسلامآباد جانشين سناريوي جنگ بشود، عليالقاعده كوتاهترين راه و منصفانهترين راه براي دو طرف (بر اساس اصل برد - برد) احياي يادداشت تفاهم اسلامآباد خواهد بود . ورود چين و روسيه نيز عملا به اين مسير شتاب ميدهد، چون وقتي مسكو و پكن پشت يك سند نشسته باشند، وزن اجرايي آن براي واشنگتن بسيار بيشتر از توافقي است كه فقط با ميانجيهاي منطقهاي امضا شده باشد.
چرا تفاهم اسلامآباد تا امروز احيا نشد؟
شما ميفرماييد دو طرف و جامعه بينالمللي مايل به احياي تفاهم اسلامآباد هستند، اما چه عاملي باعث شده تا به امروز اين مهم محقق نشود؟
اين سوال، سوال مهمي است. ايالات متحده امريكا ميگويد ايران يادداشت تفاهم را نقض كرده و ايران هم ميگويد كه امريكا دهها مورد نقض يادداشت داشته است. مثلا از روز اول قرار بود داراييهاي توقيفي ايران تبديل به پول نقد و به ايران عودت داده شود، به ويژه ۶.۵ ميليارد دلاري كه در بانكهاي قطر به صورت امانت سپرده شده و هنوز آزاد نشده است. امريكا اين مبلغ را مشروط كرده بود به خريد گندم و برنج و سويا و مسائلي از اين دست از كشاورزان ايالات متحده، اين رويكرد به اين دليل بود كه ترامپ نميخواست در داخل امريكا از او انتقاد شود كه مانند اوباما پول نقد به ايران داده است. بنابراين فرض بگيريم هر دو ادعا درست باشد؛
در بازگشت به يادداشت تفاهم هم، دو طرف بايد ۵۰ - ۵۰ عمل كنند؛ يعني هم ايران بايد وظايفي كه در اين يادداشت تفاهم وارد شده است را انجام دهد و هم ايالات متحده. اما به نظر ميرسد ايالات متحده بيشترين نقش را در تخريب توافق ايفا كرده است. چرا اين را ميگويم؟ به دليل اينكه ايالات متحده اصل را بر تسليم شدن ايران گذاشته و نه چيز ديگر. بنابراين هر توافقي كه امضا ميشود، بر اثر فشارهاي بينالمللي و بر پايه گراني انرژي در دنيا و اقتصاد بوده است. از سوي ديگر به محض اينكه ايران اهرمهاي فشارش را كاهش دهد (يعني همان زماني كه ايران مفاد تفاهم را اجرايي ميكند) بخشي از تعهدات ايالات متحده به حالت تعليق درميآيد و امريكا تعهدات خودش را انجام نميدهد. اين الگويي است كه در تجربه تفاهم اسلامآباد هم به روشني ديده شد: توافق امضا ميشود، ايران گام برميدارد و در همان نقطه تعهدات واشنگتن معلق ميماند.
در اين شرايط چه تضميني وجود دارد كه امريكا دوباره توافقها و تفاهمهاي بعدي را هم اجرايي كند و به تعهداتش پايبند بماند؟
ايران ميخواهد به اين چرخه پايانناپذير پايان بدهد. اين نكته خيلي مهم را براي اينكه يادتان نرود تكرار ميكنم: هرگاه امريكا احساس ميكند فشار بر ايران قوي است، انگار حق خود ميداند كه هر نوع تفاهم را نقض كند. انگار كه اساسا نه امضايي براي امريكاي مدل ترامپ تعهدآور است و نه احترامي براي امضاي رييسجمهور امريكا قائل است. من هميشه ميگويم وقتي ترامپ، خودكار و خودنويسش را پس از امضاي توافقنامهها به سمت داوطلبان دريافت اين خودكارها پرت ميكند، نشاندهنده عدم احترام به همان امضاست. اين در حالي است كه در گذشته وقتي ابرقدرتها جنگهاي جهاني را پايان ميدادند، همان خودكارها و خودنويسها را در موزهها نگهداري ميكردند تا بگويند با اين خودنويس، جنگ جهاني دوم پايان يافته و ژاپن تسليم شده است. اما وقتي ترامپ خودكارها را پرت ميكند، او با اين عمل ارزش امضاي خودش را هم ناديده ميگيرد. ايران ميخواهد به اين وضع پايان بدهد و به نظر ميرسد اينبار، با ورود ابرقدرتها به اين ماجرا، تضمينهاي بيشتري دريافت خواهد كرد، چون توافقي كه با تضمين روسيه و چين و حتي در افق مصوبات شوراي امنيت همراه شود، ديگر صرفا به خلق و خوي يك رييسجمهور خاص گره نميخورد.
امريكا نقش ميانجيگرانه چين و روسيه را پذيرفته است؟
امريكا آيا اين نقش را براي چين و روسيه پذيرفته است؟ اگر بله، چه اتفاقي افتاده كه ايالات متحده به نقش ميانجيگرانه ابرقدرتها تن داده است؟
من هنوز كمي ترديد دارم. ايالات متحده نقش قطر و پاكستان و ديگران را مهم نميداند، چون هيچ تعهدي در برابر آنها ندارد، اما به روسيه و چين اهميت بيشتري ميدهد و در واقع به تلاشهاي ميانجيگرانه ابرقدرتها وزن ميدهد. چرا؟ براي اينكه وقتي مسكو و پكن وارد مساله ميشوند، راهحلها و فرمولهاي خروج از بنبست، شكستن مسائل راكد و به حركت درآوردن ماشين ديپلماسي كه به هر دليلي متوقف شده، فراهم ميشود. كشورهاي كوچك ميانجي به دليل حجم كوچكشان خودشان يك متغير وابسته هستند و نه متغير مستقل. به همين دليل ورود چين و روسيه هنگامه تازهاي را شكل ميدهد و ترامپ براي اعتبار خودش هم كه شده، حاضر نيست جلوي اين ابرقدرتها كم بياورد.
موضوع مهم بعدي، دستاوردهاي فوقالعاده دولت چهاردهم و نظام سياسي در حوزه ديپلماسي است. ببينيد ايران از يك سو در دو بخش بازدارندگي خود را ايجاد و تثبيتش كرد. يكي در جنگ؛ به خاطر تهديدهايي كه ايالات متحده و اسراييل ميكردند، ايران توجهي نكرد و ماشين نظامي خود را پرقدرت حفظ و حراست كرد. اينها يعني بازدارندگي در جنگ؛ يعني ايران به تقاضاي طرفهاي ثالث براي پايان جنگ توجه نكرد، تابآوري نظامي خود را ارتقا داد و بخش زيادي از موشكهاي ما در رسيدن به اهدافشان موفق شدند. امريكا حالا ممكن است تن به ميانجيگري بدهد؛ البته من گفتم بعيد ميدانم در برابر معادله ورود دو ابرقدرت يعني پكن و مسكو به ماجراي ميانجيگري ميان ايران و ايالات متحده مقاومت كند.
منظورتان از موازنه جديد چيست و چه عاملي امريكا را به تن دادن به اين معادله رسانده است؟
من تصور ميكنم برقراري موازنه در دو بخش، عامل بسيار مهمي بوده است؛ يكي بخش نظامي. شما ميدانيد كه جنگ ۱۲ روزه به تقاضاي طرفهاي مقابل پايان پيدا كرد، نه به تقاضاي ايران. يعني اين نشان ميدهد كه تابآوري ايالات متحده و اسراييل در همان حدي بوده كه آنها نتوانستند ادامه بدهند و تقاضاي آتشبس كردند، ايران تقاضاي آتشبس نكرد و اين امريكا و اسراييل بودند كه چنين تقاضايي را مطرح كردند. اين موضوع دلايل متعددي دارد؛ از جمله كاهش جنگافزارها و كاهش ذخيره جنگافزاري كه در ارتباط با موشكها و موشكهاي تاد و مسائلي از اين دست بود. به هر حال ايران موفق شد موازنه قوا را در صحنه نبرد ايجاد كند، بهطوري كه رقيب و حريف نتوانست هر كاري كه دلش ميخواهد انجام بدهد. اما در بخش ديپلماسي، ايران حتي به نظر من خيلي بهتر از جنگ درخشان عمل كرد. ايران موفق شد ماشين ديپلماسي خودش را به حركت درآورد؛ هر جا كه عرصه اول يعني جنگ با مشكل مواجه ميشد، عرصه ديپلماسي ميآمد و بخشهاي باقيمانده يا پايان نيافته جنگ را جبران ميكرد و ديپلماسي را در بالاترين سطح خودش در ارتباط با مذاكرات صلح و مذاكرات آتشبس، همراه با شرايط جديد ايران، به كار ميگرفت و آن موازنه را برقرار ميكرد. بنابراين ايالات متحده در عرصه جنگ و در عرصه ديپلماسي با نيرويي مواجه شد كه توانست توازن جديدي برقرار كند. نتيجه اين شد كه ايالات متحده و كشورهاي غربي به اين جمعبندي رسيدند كه ادامه جنگ با ايران ممكن است گسلها و جبهههاي تازهاي را فعال كند و لرزههاي ديگري به راه بيندازد.
گسلهاي جديد؛ از تنگه هرمز تا بابالمندب
كدام گسلها و جبههها امكان فعال شدن و ضربه زدن به منافع غربيها را دارند؟
در صورت ادامه جنگ ممكن است جبهههاي ديگري فعال شوند و الان نظريه و تدبير گشايش جبهه سومي مطرح ميشود به نام بابالمندب و اين براي ايالات متحده ميتواند خطرناك باشد. كل بحث من همين جاست: اين سه عامل منجر ميشود كه ايالات متحده تن به مذاكره بدهد، همراه با تامين پارهاي از شرايط ايران؛ ولي تا جايي كه ممكن است، امريكا تلاش ميكند اين سه عنصر (يعني تنگه هرمز، پرونده هستهاي و بابالمندب) را با اهميت كمتري نسبت به تلاشهايي كه براي ديپلماسي اختصاص خواهد داد، مواجه كند. يعني چه؟ يعني پرونده هستهاي را عمده كند و در اولويت قرار بدهد و بقيه را به حاشيه ببرد تا كارتهاي برنده ايران كاهش پيدا كند. تمام توقفهايي كه ما در عرصه مذاكرات ميبينيم به همين دليل صورت ميگيرد؛ به خاطر تلاشهاي امريكا براي كشاندن بساط تنگه هرمز از زير پاي ايران. اينكه هر روز اعلام ميكنند چند بشكه نفت رفته يا اينكه هيچ سيطرهاي بر تنگه هرمز وجود ندارد و آنجا «تنگه ترامپ» شده و بحثهايي از اين قبيل، همه نشان ميدهد ايالات متحده مايل است كارتهاي برنده ايران را يا كم اهميت كند يا اصلا از زير پاي ايران خارج كند. حالا فرضيه سومي هم مطرح شده كه آنها به شدت نگرانند و نگراني اروپا را هم موجب شده است؛ به نام بابالمندب. در هر حال ما متحد استراتژيك ايران را داريم به نام جمهوري عربي يمن كه عمليات جديدي انجام داده و بابالمندب را به تصرف خودش درآورده است، تمام بحثهايي كه درباره عقبنشيني نيروهاي يمني از بابالمندب مطرح ميشود، دروغ است و نيروهاي يمني همچنان مسلط هستند و حتي تعز (شهر استراتژيك يمن) در محاصره كامل نيروهاي يمني قرار دارد. بنابراين ميخواهم اين را بگويم: كارتهاي ايران حالا كه قرار است مذاكره بشود، نسبت به ماقبل اين مذاكرات افزايش چشمگيري يافته است و ايران ميتواند موفق شود شرايط خودش را، بدون كاستن از هيچ يك از امتيازها يا مزيتهايي كه در طول جنگ به دست آورده، دنبال كند.