صاحبخبر - ایران در لحظهای ایستاده که دیگر نمیتوان آن را صرفا «دوران گذار» نامید. این لحظه، لحظه تصمیم است، لحظهای که هر انتخاب، هر تأخیر و هر پردهپوشی میتواند مسیر یک ملت را به سوی ثبات یا بیثباتی، ترمیم یا فرسایش، بقا یا زوال ببرد، در چنین بزنگاهی، تحلیل سناریوهای پیشروی کشور نه تمرینی نظری، بلکه ضرورتی برای فهم آیندهای است که نشانههای آن را میتوان در اقتصاد، سیاست، جامعه و امنیت مشاهده کرد. پرسش اصلی این است که کدام مسیر پیش روی ایران قرار دارد و هزینه هر انتخاب را چه کسانی خواهند پرداخت؟
تداوم وضعیت موجود؛ سیاستِ تعویق؛ این سناریو بر حفظ ساختار فعلی قدرت استوار است ساختاری که سالهاست با فشار اقتصادی، فرسایش نهادی و شکاف اجتماعی دستبهگریبان است، شبکههای رانتی فربه و بخشهایی از الیگارشی اقتصادی که از انحصار، محدودیت رقابت و اقتصاد غیرشفاف منتفع میشوند، از مهمترین ذینفعان این مسیرند. برای آنان تداوم میتواند به معنای حفظ قدرت و امتیازات باشد اما برای جامعه، بهویژه طبقه متوسط و بخشهای مولد معنایی جز فشار معیشتی بیشتر، مهاجرت، ناامنی روانی و کاهش امید به آینده دارد، تداوم وضع موجود، اگر با اصلاحات واقعی همراه نباشد، الزاما ثبات نمیآورد ممکن است تنها فرصتی باشد برای عمیقتر شدن بحرانی که هزینه آن را جامعه میپردازد.
گذار کنترلشده؛ اصلاح یا خرید زمان؟
در این سناریو بایست برای کاهش فشار خارجی و جلوگیری از تشدید بیثباتی داخلی، به سمت تنشزدایی، عادیسازی روابط و اصلاحات محدود حرکت کرد. تکنوکراتها، فعالان اقتصادی، بخشهایی از طبقه متوسط و نیروهای سیاسی اصلاحمحور میتوانند از حامیان این مسیر باشند.
چنین تحولی میتواند فرصتی برای کاهش ناامنی اقتصادی، جذب سرمایه و بازسازی امید اجتماعی فراهم کند. اما پرسش اساسی این است که آیا گشایش سیاسی و خارجی به اصلاح ساختارها منجر خواهد شد یا صرفا فرصتی برای ادامه و تداوم وضع موجود با هزینهای کمتر خواهد بود؟ گذار کنترلشده، اگر به شفافیت، پاسخگویی و اصلاحات داخلی متصل نشود، ممکن است بحران را حل نکند و تنها آن را به آینده منتقل سازد.
بیثباتی و فروپاشی؛ نقطه ممنوعه: جنگ، بحران اقتصادی شدید، شکافهای مهارنشده در ساختار قدرت و ناتوانی نهادها در مدیریت اختلافات میتوانند کشور را به مسیری سوق دهند که مقابله و مهار پیامدهای آن دشوار باشد. در چنین وضعیتی، اختلال در اداره کشور، تخریب زیرساختها، گسترش خشونت، مهاجرت گسترده و بحران انسانی، خطرهایی واقعی خواهند بود. مسئله دیگر صرفا تغییر حکومت یا جابهجایی قدرت نیست، مسئله حفظ جامعه و امکان زندگی عادی برای میلیونها انسان است. فروپاشی نیز برخلاف تصور برخی، الزاما به آزادی، دموکراسی و یا توسعه منتهی نمیشود. پایان یک نظم سیاسی با ساختن نظمی بهتر یکسان نیست و فاصله میان این دو میتواند بهای سنگینی برای یک ملت داشته باشد.
کدام سناریو محتملتر است؟ با توجه به موازنه قدرت، فشارهای اقتصادی، وضعیت منطقه و رفتار بازیگران داخلی، در کوتاهمدت میتوان ترکیبی از حفظ وضع موجود و مذاکره محدود را محتملتر دانست، مسیری که در آن حکومت برای کاهش فشار خارجی به انعطافهای تاکتیکی تن میدهد، اما از تغییرات ساختاری پرهیز میکند. نه اصلاح کامل، نه فروپاشی فوری بلکه نوعی تعویق بحران از طریق امتیازدهی محدود، بدون آنکه ریشههای اصلی مشکلات و موانع از میان برود، و اینکه این ارزیابی قطعی نیست، تشدید درگیریهای منطقهای، شکاف در ساختار قدرت و یا شوک اقتصادی میتواند مسیر تحولات را تغییر دهد، با این حال، حتی اگر تعویق بحران در کوتاهمدت ممکن باشد، نمیتوان آن را با حل بحران اشتباه گرفت.
اما مسئولیت نخبگان امروز پایان سکوت هاست، سالهاست که بخشی از فضای سیاسی کشور، مسائل ملی را در دوگانههایی چون «مقاومت» و «مذاکره» خلاصه کرده است گویی انتخاب یکی از این دو، بهتنهایی پاسخگوی همه مشکلات است. حال آنکه نه مذاکره بدون اصلاحات داخلی تضمینکننده توسعه است و نه مقاومت، بدون سنجش هزینهها و ظرفیتهای واقعی کشور، لزوما به حفظ منافع ملی میانجامد. مسئولیت نخبگان سیاسی، دانشگاهی و رسانهای، دفاع بیقیدوشرط از یک مسیر نیست، روشن کردن پیامدهای هر انتخاب و دفاع از منافع ملی در برابر منافع گروهی است. رسانه نیز نباید به بازتاب مواضع صاحبان قدرت بسنده کند. جامعه حق دارد بداند هر تصمیم چه هزینهای دارد، چه منافعی را تأمین میکند و چه پیامدهایی برای آینده کشور خواهد داشت.
مرزهای جغرافیایی یا مرزهای انسانی؟ تمامیت ارضی از بنیادیترین مؤلفههای منافع ملی است، اما پایداری یک کشور تنها با حفظ خطوط جغرافیایی تضمین نمیشود. فقر، ناامنی، بیاعتمادی و احساس بیآیندگی میتوانند پیوند میان جامعه و نهادهای کشور را فرسوده کنند. کشوری که مردمش خود را در تعیین سرنوشت خویش بیاثر بدانند، حتی با مرزهای حفظشده نیز از درون آسیبپذیر خواهد بود. درواقع تمامیت ارضی بدون تمامیت انسانی، فقط خطوطی روی نقشه است.
یوگسلاوی و ویتنام؛ دو تجربه، دو هشدار: فروپاشی یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ نشان داد که چگونه بحران اقتصادی، تضعیف نهادهای مشترک، رقابت بر سر قدرت، ملیگراییهای متعارض و مداخلات خارجی میتوانند در کنار یکدیگر به جنگ و تجزیه منجر شوند. این تجربه پیشبینی سرنوشت ایران نیست؛ هشداری است درباره هزینه نادیده گرفتن شکافها و از دست رفتن توان مدیریت بحران.
ویتنام از زاویهای دیگر قابل تأمل است. پایان جنگ و اتحاد دوباره کشور در سال ۱۹۷۵، بهخودیخود رفاه و توسعه نیاورد. این کشور پس از سالها دشواری اقتصادی، از سال ۱۹۸۶ با اصلاحات «دوی موی» مسیر اقتصاد خود را تغییر داد و بهتدریج ارتباط بیشتری با اقتصاد جهانی برقرار کرد، درس ویتنام ستایش جنگ یا توصیه به الگوبرداری از نظام سیاسی آن نیست، بلکه یادآوری این واقعیت است که عبور از جنگ و بحران، بدون بازنگری در سیاستها و بازسازی اقتصادی، آیندهای پایدار و توسعه نمیسازد.
اما ایران نه یوگسلاوی است و نه ویتنام. درواقع تجربه هر دو نشان میدهد که سرنوشت کشورها تنها به قدرت نظامی یا حفظ ساختار سیاسی وابسته نیست، توانایی اصلاح مسیر، حفظ انسجام اجتماعی و توجه به زندگی مردم نیز تعیینکننده است.
ایران امروز در نقطهای ایستاده که هیچ انتخابی بدون پیامد نیست. مسئله، صرفا انتخاب میان تداوم، مذاکره یا تغییر نیست، مسئله این است که آیا میتوان پیش از آنکه بحران از کنترل خارج شود، راهی برای ترمیم اقتصاد، بازسازی اعتماد عمومی و حفظ منافع ملی پیدا کرد؟ اگر نخبگان سیاسی، دانشگاهی و رسانهای واقعا مدعی دفاع از ملتاند، باید پردهها را کنار بزنند، هزینه هر مسیر را روشن کنند و اجازه ندهند سرنوشت کشور به میدان رقابت بر سر منافع محدود تبدیل شود.
آینده ایران هنوز تعیین نشده است؛ اما فرصت تصمیمگیری آگاهانه، اگر با تعلل و انکار از دست برود، ممکن است جای خود را به انتخابهایی پرهزینهتر بدهد.
∎