شناسهٔ خبر: 80137691 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ابنا | لینک خبر

یادداشت؛

چرا غرب منجی‌باوری را »پناهگاهی خیالی« می‌داند؟

از دیوار ندبه در بیت‌المقدس تا پرسش‌های فلسفی درباره معنای زندگی، منجی‌باوری موضوع مواجهه دو نگاه متفاوت است: نگاهی که آن را وعده‌ای الهی می‌داند و رویکردی سکولار که در پی تبیین ریشه‌های روانی و تاریخی این باور است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ مواجهه با بنیادهای فکری غرب نشان می‌دهد که جهان امروز صرفا با پرسش‌های ساده اعتقادی روبه‌رو نیست بلکه با یک «دستگاه فکری منسجم و انسان‌محور (اومانیستی)» مواجه است که تلاش می‌کند تمام باورهای الهی و قدسی ادیان توحیدی را به پدیده‌های روان‌شناختی یا برساخته‌های تاریخی تقلیل دهد. یکی از مهم‌ترین این عرصه‌ها باور به «منجی آخرالزمان» است.

متنی که در ادامه می‌خوانید با هدف تبیین بازنمایی و فهمِ شیوه نگاه اندیشه سکولار غرب به مسئله منجی نوشته شده است. در ایدئولوژی مادی‌گرای غرب—به‌ویژه متاثر از روان‌کاوی مادی‌گرایی فلسفی—اعتقاد به منجی نه یک وعده صادق الهی بلکه یک «سازوکار دفاعی ناخودآگاه» توصیف می‌شود اسطوره‌ای که گویی بشر خسته از رنج، جنگ و بی‌عدالتی آفریده تا در پناه آن درد ناتوانی خویش را تسکین دهد.

برای آنکه این زاویه دید پیچیده و آکادمیک برای مخاطب ملموس‌تر و عینی‌تر شود نوشته زیر در قالب روایتی داستانی به تصویر کشیده شده است ماجرای نوجوانی رنج‌دیده و تنها که در جست‌وجوی دوست نامه‌ای به سوی آسمان می‌فرستد اما در مواجهه با منطق خردگرایانه و شکاک غرب با این فرضیه مادی روبه‌رو می‌شود که شاید نجات‌دهنده ساخته ذهن خود انسان‌ها برای فرار از واقعیت‌های تلخ زمین باشد.

هدف از نگارش این اثر نه تایید این نگاه بلکه فراهم آوردن بستری دقیق برای شناخت اندیشه ها در عصر حاضر است .

باد عصرگاهی اورشلیم در میان چین‌های قبای ارتدوکس‌ها می‌پیچید. در شلوغی زمزمه‌های پرشور و جنبش تن‌هایی که رو به سنگ‌های عظیم «دیوار ندبه» تاب می‌خوردند «دانیال» ایستاده بود؛ پسربچه‌ای لاغراندام با کلاه‌کیپایی که اندکی برای سرش گشاد بود و نگاهی که بیش از آنکه سرشار از شور مذهبی باشد سنگین از بار تنهایی بود. 

دانیال دوازده‌ساله بود در سنی که جهان اطرافش پر از ستیز، فقر، خشونت و قلدری‌های هم‌کلاسی‌ها در کوچه‌های محله بود. او نه همبازی‌ای داشت و نه کسی که بار دلتنگی‌های عصر شنبه‌اش را به دوش بکشد. در دستان عرق‌کرده‌اش کاغذی تاخورده و مچاله قرار داشت. سنت به او آموخته بود که هر خواسته‌ای میان شکاف‌های این دیوار گذاشته شود مستقیما به گوش آسمان می‌رسد.


روی تکه‌کاغذ با دست‌خطی لرزان نوشته بود:  
«ای ماشیح (منجی موعود)... زودتر بیا. دنیا پر از بدی و ظلم است و بچه‌ها مرا اذیت می‌کنند. من هیچ دوستی ندارم. اگر بیایی آن ها با من دوست می شوند»

دانیال کاغذ را میان دو سنگ کهنه و سرد جا داد پیشانی‌اش را به سنگ سپرد و منتظر ماند گویی معجزه‌ای باید همان لحظه دیوارهای ضخیم تنهایی‌اش را فرو می‌ریخت.

دایی دانیال مردی میانسال به نام «آمین» استاد جامعه‌شناسی و تاریخ در دانشگاه برلین بود که برای تعطیلات به زادگاهش آمده بود. او از فاصله‌ای نه چندان دور شانه فروافتاده و نگاه ناامید خواهرزاده‌اش را که پس از ساعت‌ها نیایش چیزی جز سکوت دیوار عایدش نشده بود نظاره می‌کرد. 

در راه بازگشت در کافه‌ای خلوت مشرف به شهر دانیال با چشمانی خیس سکوتش را شکست:  
«چرا نمی‌آید دایی؟ مگر نمی‌بیند جهان چقدر زشت شده؟ مگر نمی‌بیند آدم‌ها چقدر تنها هستند؟ پس کی قرار است بیاید؟»

آمین لیوان چای را روی میز جابه‌جا کرد به چشمان مضطرب کودک نگاه کرد و با لحنی آرام، منطقی و خالی از تعصب گفت:  
«دانیال‌ انسان همیشه به دنبال کسی می‌گردد که مسئولیت نجاتش را به او بسپارد. اما آیا تا به حال فکر کرده‌ای که شاید این ماجرا از سرچشمه دیگری آب می‌خورد؟»

آمین به اندیشه متفکران بزرگ غرب اشاره کرد؛ اندیشه‌ای که منجی را نه ضرورتی آسمانی بلکه «یک سازوکار دفاعی روانی»می‌داند:
 
   آمین توضیح داد که اندیشمندان غرب‌ وقتی که  انسان‌ها در برابر بی‌عدالتی، بلایای طبیعی، مرگ و تنهایی احساس ناتوانی مطلق می‌کنند در ضمیر ناخودآگاه خود دست به فرافکنی می‌زنند. همان‌طور که یک کودک در تاریکی شب پدر یا مادری قدرتمند را برای پناه صدا می‌زند انسان بالغ نیز وقتی جهان را خشن و بی‌رحم می‌یابد در خیال جمعی خود یک «سوپرمن کیهانی» یا «منجی مقتدر» خلق می‌کند تا پناهگاهی برای اضطراب وجودی‌اش باشد.

   آمین استدلال می‌کرد که انسان آرمان‌های دست‌نیافته خود یعنی عدالت مطلق، برابری، صلح پایدار و رهایی را از زمین برمی‌دارد آن‌ها را به کمال می‌رساند و در قالب یک چهره آسمانی یا اسطوره‌ای بازسازی می‌کند. انسان از ناتوانی خود افسانه‌ای به نام نجات‌بخش ساخت تا به زندگی پر از محنتش معنا دهد دارویی بی‌حس‌کننده در برابر درد استخوان‌سوز بی‌عدالتی.

   فیلسوفان اگزیستانسیالیست غرب نشان می‌دهند که جهان فی‌نفسه سرد و نسبت به رنج‌های ما بی‌تفاوت است. پذیرش اینکه هیچ قدرتی قرار نیست از بیرون بیاید و جهان را گلستان کند هولناک است. برای فرار از این واقعیت گزنده تمدن‌ها در گذر هزاران سال اسطوره‌ی «روزی که او بیاید» را پروراندند تا امید مانع از سقوط بشریت به پوچی و خودویرانگری شود.

دانیال به میز خیره شد. مفاهیم سنگین بودند اما حقیقت نهفته در آن‌ها آرام‌آرام در ذهنش نفوذ کرد. او یاد تمام دفعاتی افتاد که همسایه‌ها، فقرا و مادرش در اوج گرفتاری چشم به آسمان می‌دوختند و دست از تلاش می کشیدند . 

او فهمید آن نامه‌ای که در شکاف دیوار گذاشته بود درخواستی از یک موجود عینی نبود بلکه بازتاب 
«گریه ناخودآگاه تنهایی خودش»بود. آن دیوار فقط بازتاب‌دهنده صدای او بود نه پلی به سمت یک منجی ماورایی. منجی،کهن‌الگویی بود که بشر خسته از ظلم و ناامید از خویش در هزارتوی ذهن خود آفریده بود تا التیامی موقت بر زخم عمیق درماندگی‌اش بگذارد.

آمین دستش را روی شانه پسربچه گذاشت:  
«دانیال وقتی متوجه شوی منجی‌ای از بیرون نخواهد آمد، شاید ابتدا جهان تاریک‌تر به نظر برسد. اما این همان نقطه‌ای است که بلوغ آغاز می‌شود. اگر دوستی می‌خواهی باید خودت پا پیش بگذاری و دوست باشی. اگر عدالت می‌خواهی، باید دست در دست دیگران بگذاری و برای آن مبارزه کنی. حقیقت این است: نجات‌دهنده‌ای در کار نیست مگر اراده دست‌ها و تعهد خود ما انسان‌ها.»

...............

پایان پیام

∎​