شناسهٔ خبر: 80098336 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: انتخاب | لینک خبر

پدرم مزار ندارد، پدر تن به خاک نداد.

معلمان خاموش؛ استادان بی نام در نجات جان‌ها

پدر پس از مرگ، صبورتر شد. تن نازنینش را به دانشجویان پزشکی سپرد تا بیاموزند مرگ هم می‌تواند ادامه‌ای داشته باشد،ادامه ی رسالتی انسانی برای نجات جان کسانی که هنوز زنده‌اند. پدر پس از مرگ، صبورتر شد. تن نازنینش را به دانشجویان پزشکی سپرد تا بیاموزند مرگ هم می‌تواند ادامه‌ای داشته باشد،ادامه ی رسالتی انسانی برای نجات جان کسانی که...

صاحب‌خبر -

پدر، آرام و خاموش، در اتاق تشریح آرامید. گواهی فوتش صادر شد، اما او آموزگار دانشجویانی شد که روزی برای نجات جان انسان‌ها سوگند خواهند خورد.

گویی پدر هنوز کارش با این دنیا تمام نشده بود.

سال‌ها پیش از رفتنش، بارها از وصیتی سخن می‌گفت که شنیدنش دل هر عزیزی را می‌لرزاند. کارت اهدای کالبد گرفته بود و تقدیرنامه‌ای نیز برای این تصمیم داشت. با اصراری قاطع، خواسته‌اش را به خانواده و نزدیکان یادآوری می‌کرد: پس از مرگ، پیکرش را به دانشگاه علوم پزشکی بسپاریم.

پدر با مرگ آشتی بود، اما با نیستی‌اش نه.

آن روزها حتی شنیدن این وصیت هم دردناک بود، اما امروز با یادآوری‌اش قد می‌کشم. مدت‌ها طول کشید تا بفهمم چرا پدر این‌همه بر تکرار وصیتش اصرار داشت. او به روزی فکر می‌کرد که دیگر نمی‌توانست از خواسته‌اش دفاع کند و  وفادار ماندن به آن تصمیم  بر دوش ما می‌افتاد. می‌خواست دیگران هم بدانند، شاید اگر اندوه، وصیتش را از یادمان ببرد، کسی آن را به ما یادآوری کند.

پدر از عشق ما می‌ترسید،از عشقی که در روز وداع، قبر می‌خواست، سنگ قبر می‌خواست و نشانی. از دلتنگی ما می‌ترسید که مبادا بر خواسته‌اش پیروز شود.

وصیت پدر فقط درباره سرنوشت پیکرش نبود، درباره احترام به تصمیمی بود که آگاهانه برای پس از مرگش گرفته بود.

بیست‌وششم مهر ۱۴۰۳، پدرم، مرتضی نیازی، چشم بر جهان بست. سوگ و شوک همراه ما بودند، اما هیچ‌کدام با خواسته‌اش مخالفت نکردیم. با بغض و اشک، پدر را به وصیتش سپردیم.

در دانشکده‌های پزشکی، به کسانی که پیکرشان را برای آموزش اهدا می‌کنند، «معلمان خاموش» می‌گویند. دانشجویان در کنار این معلمان، بدن انسان را می‌شناسند و برای روزی آماده می‌شوند که جان انسانی به دانش و مهارتشان وابسته است. پدر هم یکی از همین معلمان شد. خاموش، بی‌صدا و بی‌عجله.

اهدای کالبد با اهدای عضو تفاوت دارد. در اینجا، پیکر یک انسان به خواست خودش در اختیار آموزش پزشکی قرار می‌گیرد. پشت هر پیکر اهدایی، زندگی انسانی بوده است، خانواده‌ای، خاطراتی و عزیزانی که باید در دل سوگ، به تصمیم او وفادار باشند .

من معنای انسانی این عنوان را در روزهای اجرای وصیت پدر، با پزشکی جوان شناختم. پزشکی که دانشش با شرافت و مهربانی همراه بود.

گرچه از آوردن نامش معذورم، اما نمی‌توانم از یاد و قدردانی از او بگذرم.

او خودش پیکر پدرم را برای آموزش آماده کرد، با حرمتی که گویی عزیز خودش را به دست گرفته بود.

او در روزهای سخت سوگ، با مهربانی و همدلی کم‌نظیری کنار ما بود.

آنچه این مسیر ناشناخته را برایمان هموار کرد، فقط دانش او نبود، کرامت انسانی‌اش بود.

این روزها دو سال از رفتن عزیز دلم می‌گذرد، عزیزی که پس از مرگ، برای دیگران نیز عزیز شد.

به ما گفته‌اند پس از پایان دوره آموزشی، پیکر پدر را برای خاک‌سپاری به خانواده بازمی‌گردانند. پس نبود مزار او، انتظاری است که هنوز ادامه دارد...

حالا می‌دانم چرا پدر بر وصیتش اصرار داشت. می‌خواست آخرین تصمیم زندگی‌اش ناتمام نماند.

پدر رفت و ماند.

پدرم، مزارت در انتظار توست.

رسالتت را که تمام کردی، سر بر سنگ سرد مزارت می‌گذارم و اشک می‌ریزم.

هرگز این‌قدر به تو افتخار نکرده بودم، مرد بزرگ.

دخترت، شیما

∎​