خبرگزاری مهر - مجله مهر: «چشمانتظاری» یکی از حسهای جدانشدنی دوران جنگ است؛ حس غلیظ نسلی که با همه وجود جنگ تحمیلی هشتساله را تجربه کردهاند. برای همین، وقتی اسم چشمانتظاری را میشنویم، ذهنمان و خیالمان به سمت مادر و پدرهای فرزند ازدستدادهای میرود که بعد از سالها هنوز پیکر و اثری از جوان رعنایشان به دستشان نرسیده. جوانهایی که مادرانشان هر شب با این فکر و خیال به خواب میروند که فرزندشان حالا کجای این خاک آرام گرفته؟ توی فکه و شلمچه، یا در عمق آبهای اروندرود، یا در گوشه و کناری از قطعه شهدای گمنام؟ اما بین همه این انتظارهای بغضآلود و غلیظ، یک چشمانتظاری مغفولمانده دیگری هم هست که شاید خیلیهایمان هیچ حواسمان به آن نیست؛ قصه چشمانتظاری بچههای تنهایی که در اوج بیکسی و یتیمی، پوتین و چکمههایشان را سفت بستند و راهی جبهه شدند. شهدای غریبی که حالا کسی نیست تا خاک روی مزارشان را بگیرد و دلتنگ روزهای بودنشان باشد. یوسف قربانی یکی از همانهاست؛ کسی که در روزهای پرآشوب جنگ تحمیلی، وقتی خیلیها با دعای مادر و بدرقه پدر راهی میشدند، پشت سرش خانوادهای نبود که چشمانتظارش بماند و کسی نبود که دلش برای برگشتنش بلرزد. تنهایی، تنها همراهی بود که یوسف با خودش به جبهه برد و خودش را وسط میدان خطر گذاشت، بیآنکه کسی باشد که اگر برنگشت، در خانه منتظر شنیدن خبرش بماند. شاید همین تصویر، قصه او را متفاوتتر میکند؛ قصه جوانی که حتی در تنهاترین روزهای زندگیاش، ایران را تنها نگذاشت تا بین همه بیکسیها، انگار وطن همه کسوکار او باشد؛ وطنی که باید به خاطرش جنگید و جان داد.
یوسفی که چشمانتظاری همچون یعقوب نداشت
یوسف قربانی متولد ۱۳۴۵ در زنجان بود؛ در خانوادهای فقیر و مستضعف. او هنوز ششماهه نشده بود که پدرش را از دست داد. شش سال بیشتر نداشت که مادرش هم در یک حادثه از دنیا رفت. از آن به بعد، یوسف ماند و برادرش؛ دو بچه که باید خیلی زودتر از سنشان با جای خالی پدر و مادر کنار میآمدند. پناهشان مادربزرگ بود؛ زنی که در یک خانه محقر، کنارشان ماند تا شاید کمی از سنگینی این تنهایی کم شود. اما این پناه هم دوام زیادی نداشت و چند سال بعد، وقتی یوسف سالهای ابتدایی مدرسه را میگذراند، مادربزرگش هم از دنیا رفت. دو برادر دیگر کسی را نداشتند که دستشان را بگیرد. وقتی یوسف کلاس چهارم ابتدایی بود، همراه برادرش به تهران رفتند و چند سال زندگی و کار کردند. برگشتن به زنجان هم برایشان بازگشت به آغوش خانواده نبود؛ خانهای کوچک بود و دو برادری که یاد گرفته بودند روی پای خودشان بایستند. سالها بعد، انقلاب که پیروز شد، یوسف عضو بسیج شد. اما انگار قرار نبود زخم فقدان برای او تمام شود؛ برادرش هم در یک سانحه رانندگی از دنیا رفت. یوسف، که از کودکی یکییکی عزیزانش را از دست داده بود، حالا دیگر کسی را نداشت؛ با این حال، تنهایی نتوانست او را از راهی که انتخاب کرده بود، برگرداند. برای همین عازم جبهه شد.

شهیدی که مرغابی ِ امام زمانش بود
یوسف بعد از عضویت در بسیج، خودش را برای روزهای سختتر آماده کرد. در عملیاتهای مختلف شرکت کرد، آموزش دید و کمکم جایی برای خودش میان بچههای جبهه پیدا کرد. در لشکرهای ۱۷ علیبنابیطالب(ع) و ۳۱ عاشورا خدمت کرد. اما جایی که بیشتر از همه اسم یوسف را به یاد میآورند، گردان حضرت ولیعصر(عج) استان زنجان بود؛ گردانی که نیروهای اطلاعات و عملیاتش همیشه در مأموریتهای سخت حضور داشتند. یوسف هم در قامت یک بسیجی غواص، راهی عملیاتهای آبی و خاکی شد. در والفجر ۸، در اروندرود و فاو، پا به آب زد و در مأموریتهای شناسایی و جمعآوری اطلاعات از مواضع دشمن شرکت کرد. یک سال بعد، در کربلای ۵، دوباره در منطقه شلمچه حاضر شد؛ جایی که شناسایی خطوط دشمن و عبور از استحکاماتش، کار هر کسی نبود. او سرانجام در همین عملیات، هنگام فتح پاسگاه کوتسواری عراق در شلمچه، به شهادت رسید. جالب اینجاست که درست چند دقیقه قبل از شروع عملیات و به شهادت رسیدنش، وقتی همرزم خبرنگارش از او میپرسد: «آقا یوسف، غواص یعنی چی؟» یوسف یک جواب متفاوت میدهد و میگوید: «غواص یعنی مرغابی امام زمان(عج).»
غریبانههایی که برای آب نوشته میشد
آدمهای عاشق شبیه معشوقشان میشوند. میگویند از یک جایی به بعد، غربت امیرالمؤمنین علیهالسلام بهقدری سنگین شد که او تمام درددلهایش را درون چاه، به آب میگفت. حالا یوسف هم همین رسم را انگار برای خودش برداشته بود و دلتنگیهایش را برای آب مینوشت؛ تا جایی که یکی از همرزمانش به نام جمال زرگری در اینباره میگوید: «بعد از عملیات والفجر ۸، بخشی از پدافند فاو دست گردان ما بود. من و یوسف توی اطلاعات و عملیات کار میکردیم. هر روز میدیدم یوسف گوشهای از سنگر نشسته و نامه مینویسد. با خودم میگفتم یوسف که کسی را ندارد! برای چه کسی نامه مینویسد؟ آن هم هر روز. یک روز هنگام برگشتن از فاو گفتم: یوسف، نامهات را پست نمیکنی؟ دست مرا گرفت و قدمزنان کنار ساحل اروند برد. نامه را از جیبش درآورد، ریزریز کرد و توی آب ریخت. چشمانش پر از اشک شد و آرام گفت: من برای آب نامه مینویسم، کسی را ندارم که...»

وصیتنامهای برای ایران
شاید پیش خودتان بگویید شهیدی که حتی کسی را نداشت تا برای او نامهای بنویسد، احتمالاً وصیتنامهای هم نخواهد داشت. اما اینطور نیست. از یوسف وصیتنامهای به جا مانده که انگار آن را برای خانوادهای به وسعت ایران نوشته است: «امروز کشورمان امامزمانی شده و مردم فداکار تمام جبههها را پر کردهاند و امام، آن اسطوره مقاومت و تقوا و پرهیزکاری، دستور بسیج شدن فرمودند که جبههها باید پر شود. برادران، بشتابید به جبههها که این شیوه، شیوه مردانی چون علی صفرزادهها و غلامیها است. برادران عزیز و مردم محترم ایران، امروز تمام کفر در مقابل اسلام قرار گرفته و مسئله سرنوشتساز است. اگر خداینکرده غفلتی بکنیم، دیگر آنها برای ما هیچچیز نمیگذارند… برادران، سعی کنید شبهای جمعه و شبهای دیگر مسجد را پر کنید. برادران انجمن اسلامی شهید وهاج، سعی کنید اخلاقتان، رفتارتان و حرفزدنتان برای خدا باشد. نکند خداینکرده پیروی از هواهای نفسانی کنید و با مردم برخورد خوب نداشته باشید. آیا غیر از این است که روزی از این دنیا به دنیای دیگر سفر خواهید کرد؟ پس چه بهتر راهی انتخاب کنیم که صدها هزار شهید انتخاب کردند. پدر و مادرم، صابر باشید که خدا صابرین را دوست دارد… خواهرانم، راه زینب را پیشه خود گیرید که از بهترین شیوهها است.»