به گزارش تابناک ، چند ساعت بعد از اعلام، در شبکههای اجتماعی ما همان اتفاق هر ساله افتاد: پرسش قدیمی دوباره سر باز کرد، و دوستی هم شعری از همین بانو را با ترجمهای شتابزده و سست منتشر کرد، شعری که اگر کسی برای قضاوت دربارهی او فقط همان را میخواند، نتیجهی خوبی نمیگرفت.
این پرسش سالهاست نه، دهههاست که پرسیده میشود. من هم دلایلی دارم. حرف من را مثل حکم دادگاه نخوانید، برداشت کسی است که عمری در این فضا بوده و چیزهایی دیده است.
بیتعارف بگویم: حسادت تا مغز استخوان اهل ادب ما رفته است. نمیگذاریم، یا نمیگذارند، کسی که سر برآورده سرو بشود. نویسنده یا شاعری که با آثارش مخاطبان را تمام و کمال به خود جذب میکند، همان لحظه گرفتار کار کسانی میشود که میخواهند او را از مردم جدا کنند. از ناقد شروع میشود، به رسانه میرسد، و بعد آدمهای دیگر هم به آن اضافه میشوند. برایش داستان میسازند. پشت سرش حرف میزنند. از چشم میاندازندش.
محمود دولتآبادی با «کلیدر» که دوباره ظهور کرد، اولین شمشیر را رضا براهنی علیه او کشید و ادبیات او را «ادبیات دهاتی» نامید و تا توانست علیهاش نوشت و گفت. تأمل کنید که این برچسب چه میکند. رمانی با اندیشهی انسانشمول، که کلیدر و «جای خالی سلوچ» هر دو چنیناند، به یک ده فروکاسته میشود. نتیجه؟ سکوت.
حقیقت این است که کلیدر ده جلد و حدود ۲۵۹۰ صفحه است، حماسهی یک خانوادهی کوچنشین کرد، و نویسندهاش پسر یک کفاش است و در نوجوانی کارگر روزمزد کشاورزی بود تا راه تهران را پیش گرفت. کسی که اینهمه عمر را از زمین و آدمهایش نوشته، با یک کلمه کوچک شد.
دولتآبادی فقط یک نمونه است؛ و سؤال من ساده است: مگر ادبیات روسی شهری بود؟ مگر «صد سال تنهایی» شهریست؟ مگر «پیرمرد و دریا» شهری است؟ ماکوندو یک آبادی است، سانتیاگو یک ماهیگیر پیر در قایقی کوچک. هیچکس نگفت اینها دهاتیاند، چون جهان از آنها نخواست شهری باشند.
دوم اینکه آثار نویسندگان و شاعران ما به زبانهای دیگر ترجمه نمیشود. یعنی نمیخواهیم، یا نمیخواهند که بشود. هیچ مرکز و بنگاهی در ایران این مسئولیت را به عهده نمیگیرد. اما مترجم؟ تا دلتان بخواهد، مثل قارچ، و هر مزخرفی را از انگلیسی و زبانهای دیگر به فارسی برمیگردانند. هر کس از راه میرسد سراغ داستایفسکی و کامو و چهرههای مشهوری میرود که قبلاً ترجمه شدهاند و نیازی به ترجمهی دوباره ندارند، ولی شهوت شهرت اجازه نمیدهد که کشف کنند. نمونهاش همین خانم برندهی کانادایی: مترجمان حتی پرکار ما تا دیروز او را نمیشناختند، ولی منتظر باشید که به زودی سیل ترجمهی آثارش راه بیفتد، آن هم ترجمههای شتابزده و غالباً نادرست، شاید حتی با کمک هوش مصنوعی که مبادا کسی عقب بماند. شک ندارم که حالا بین ناشران و مترجمان یک مسابقهی پنهان درگرفته.
این مسئله فقط ادبی نیست. نوبل ادبیات، شاید بیش از هر جایزهی دیگری، به ترجمه وابسته است. پر وستبرگ، رئیس وقت کمیتهی نوبل ادبیات، در سخنرانیاش در هاروارد گفت از میان همهی موانع، زبان مهمترین است و اعضای کمیته انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، کمی اسپانیایی و روسی میخوانند و برای بقیهی زبانها به شبکهای از کارشناسان در پانزده زبان تکیه میکنند. نجیب محفوظ، تنها نویسندهی عربزبان برندهی این جایزه، خودش گفته بود که ترجمهی رمانهایش به انگلیسی ناشران دیگر را متوجه آنها کرد و به نظرش یکی از مهمترین دلایل گرفتن جایزه همین ترجمهها بود.
حالا نگاه کنید ما کجا ایستادهایم. «جای خالی سلوچ» سال ۱۳۵۸ نوشته شد و نخستین بار سال ۲۰۰۷ با ترجمهی کامران رستگار به انگلیسی منتشر شد. نزدیک سی سال بعد؛ و وقتی چاپ شد، به قول منتقدی، لای ترکهای نقد جا ماند و تقریباً دیده نشد.
یادم هست حدود دو دهه پیش ناشری سراغ کاری شبیه این رفت و ترجمهی کتابهای مسعود بهنود را سرآغاز کار قرار داد. بعد، بهانهی نرفتن سراغ آثار دیگر نویسندگان و شاعران این شد که اینها را نمیشود ترجمه کرد. ولی ضعف گروه مترجمان دلیلی بر اثبات این ادعا نیست؛ و نتیجه؟ وقتی کسی از ما هم ترجمه میشود، خوانندگان میگویند بابا شاعران و نویسندگان ما که بهتر از این مینویسند. پس چرا نمیدانند؟
سوم اینکه ادبیات و فرهنگ ما با جهان ارتباط ندارد، و یکی از راههای ارتباط ما با جهان گردشگری است. من معتقدم سرچشمهی شناخت ادبیات و فرهنگ یک ملت، گردشگری است. اورهان پاموک محصول گردشگری ترکیه است. این را بدون تعارف میگویم، هرچند قبول دارم بخشی از حقیقت است نه همهاش: کسی که به استانبول میرود، خواهناخواه با «موزهی معصومیت» یا خیابانهای رمانهای او روبهرو میشود، و کسی که کتابش را خوانده، به همان خیابانها سفر میکند. هر دو راه کار میکنند.
ما چه کم داریم؟ شیراز و آرامگاه حافظ هست، تخت جمشید هست، اصفهان و توس هست. گوته کتاب «دیوان غربی-شرقی» را در پیوند با دیوان حافظ نوشت، یعنی راه از بیرون به درون سالهاست باز بوده است. ولی هر چه هست، راهِ ما انگار از وسط خودمان بسته شد.
البته که موضوع رمان و شعر باید انسانشمول و جهانشمول باشد. گویا این یکی از عوامل مهم نوبل است؛ و من میپرسم: مگر در شعر و ادبیات ما چنین آثاری نیست؟ چرا، هست.
و سرانجام باید سیاست دست از سر شعر و ادبیات بردارد. سیاستِ ناشر محتاط، سیاستِ نگاه از بیرون، سیاستِ برچسب زدن. کامران رستگار مترجم «جای خالی سلوچ»، مقالهای نوشته با این عنوان که آن رمان را باید به عنوان هنر خواند نه استعارهی سیاسی. خودش دقیقاً میدانست مشکل کجاست.)
حتی وستبرگ هم گفته بود که اگر آکادمی بخواهد با کارشناسان سوگندخورده، نویسندگان زبانهای مغفول را پیدا کند، این کار جایزه را سیاسی میکند. یعنی خود جایزه هم نمیخواهد سیاسی شود. پس بهتر است ما هم نخواهیم.
ما درهای بهشت را به روی خود بستهایم؟ نه خودمان وارد میشویم، نه اجازه میدهیم دیگران وارد شوند.
یک نکتهی آخر که از حقیقتگویی نمیشود گذشت: نوبل خودش هم اشتباه کرده. تولستوی هرگز آن را نگرفت. پس همهی تقصیر به گردن ما نیست و جایزه هم همیشه عادلانه نبوده است. ولی این بهانه نمیشود که دست روی دست بگذاریم.
شعری که آن دوست منتشر کرده بود هنوز در صفحهاش هست، با همان ترجمهی ضعیف. یکی باید بنشیند و ترجمهاش را درست کند. نه برای نوبل. برای اینکه شعر ترجمهی خوب میخواهد، و ما هم چنین میخواهیم برای شعر خودمان./ هیوا مسیح
نظر شما چیست ؟!
∎