شناسهٔ خبر: 80076263 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایسنا | لینک خبر

«حافظ» حافظه تاریخی ایران است

قدرت‌الله طاهری حافظ را حافظه جمعی ایرانیان می‌خواند و می‌گوید: حافظ همراهی در زندگی ماست و اگر حافظانه زندگی کنیم، حسرت ناکرده‌ها را نخواهیم خورد.

صاحب‌خبر -

به گزارش ایسنا، بیستم مهرماه در تقویم رسمی کشورمان به نام «حافظ» ثبت شده است؛ به این مناسبت گفت‌وگویی با قدرت‌الله طاهری - استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی - داشتیم و پای صحبت‌های این استاد دانشگاه درباره حافظ نشستیم؛ او از جلوه‌های حضور حافظ گفت، اینکه چطور از جغرافیای زمان و مکان خود فراتر رفته است و راز ماندگاری حافظ را این‌گونه بیان کرد که او به فهم عمیقی از انسان رسیده است.

مشروح گفت‌وگوی ایسنا با قدرت‌الله طاهری در پی می‌آید: 

شاعری فراتر از ظرف زمان و مکان

نام حافظ روز بیستم مهرماه در تقویم رسمی‌ کشورمان جاخوش کرده است، درحالی که حافظ فقط یک اسم در تقویم نیست بلکه سده‌هاست حضور مستمری در زندگی مردم داشته و دارد؛ در کنار سفرهای هفت‌سین و شب یلدا. چه سِرّی در حافظ نهفته است که منجر به این دوام حضور شده است؟

هر شاعری زمانی که فعالیت ادبی خود را آغاز می‌کند، قطعاً در ظرف زمان و مکان خود فعالیت می‌کند؛ اینکه در چه دهه و چه سده‌ای و در بستر کدام گفتمان‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دینی حضور داشته باشد و در چه سنت زمانی و فرهنگی آثار ادبی خود را تولید می‌کند، برای بررسی آثار شاعران مطرح است. شاید خیلی از شاعران هنگامی که کارنامه آفرینش‌شان بسته می‌شود، از فضای خاص خود که تاریخ خودشان است، فراتر نروند و کارنامه‌شان در همان دهه‌های فعالیت‌شان بسته شود، آن‌ها عملاً از جغرافیای فرهنگ و زمان خود عبور نمی‌کنند. در ادبیات خودمان و تاریخ ادبیات جهان مصادیق فراوانی از این دست شاعران داریم که در زمان خود شروع کردند و با مرگشان تقریبا تمام شدند و نهایتا اسم آن‌ها در کتاب‌های تاریخ ادبی آمده است. یعنی جلوه‌های حضور آن‌ها، جلوه‌های حضور موقتی بوده است.

از داده‌های اندکی که از دیوان حافظ داریم، حافظ در زمان زندگی خود توانسته از فضای گفتمانی و حتی جغرافیای فرهنگی خود پا فراتر بگذارد، زمانی که حافظ زنده است می‌داند، «شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند/ زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود» یا می‌گوید «عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ/ بیا که نوبتِ بغداد و وقتِ تبریز است» دارد جغرافیای فرهنگی زمانه خود را می‌گوید که شعر تا کجا پیش رفته است. بنابراین حافظ از جمله شاعرانی است که در زمان حیات خود توانسته است، جغرافیای فرهنگی خود را گسترش دهد. 

جلوه دیگر حضور حافظ این است که با تنوع و تعدد نسخ خطی درباره حافظ مواجه هستیم. خود این تنوع و تعدد نسخه‌های خطی نشان می‌دهد اثری که به عنوان کالای فرهنگی و ادبی تولید کرده، بلافاصله بعد از قرن هشتم در حد وسیع استنساخ شده و مورد استفاده قرار گرفته است؛ از شبه قاره هند بگیرید تا آناتولی و آسیای صغیر و کشورهای عربی آفریقا.

دیگر جلوه حضور حافظ، شاعرانی هستند که بعد از او آمدند؛ اینکه این شاعران تا چه اندازه تابع یا متابع شعر حافظ شدند. ما با مطالعه دیوان شاعران بعد از حافظ متوجه می‌شویم، او حضور جدی در سنت ادبی بعد از خود دارد. اولین شرح‌ها برای حافظ نوشته می‌شود؛ ما شرحی بر غزل سعدی یا شرح بوستان یا شرح شعر خاقانی را نداریم ولی دو نفر هستند که شرح بر شعر آن‌ها ضرورت پیدا می‌کند؛ مولوی که بر مثنوی‌اش شرح نوشته می‌شود و دیگری حافظ. «شرح سودی» بر حافظ نشان می‌دهد شعر حافظ در اروپا و منطقه بالکان طرفدار داشته اما این مخاطب برای رسیدن به جهان ذهنی حافظ مشکل  داشته که سودی را وادار می‌کند، چهارجلد کتاب بر حافظ شرح بنویسد.  

حافظ، حافظه تاریخی ایران

زمان می‌گذرد تا می‌رسد به امروز که حافظ به حافظه تاریخی یک ملت تبدیل می‌شود. کمتر شاعری در فرایند تولید تا تثبیت می‌تواند به این مرحله برسد که به یک عنصر همواره پایدار فرهنگی در حافظه جمعی یک ملت تبدیل شود به این علت می‌گویم حافظ، حافظه تاریخی ماست.

جلوه حافظه تاریخی کجاست؟ همان‌است که در جشن نوروز و شب یلدا حضور دارد، در تک‌تک خیابان‌های ما در دست بچه‌هایی که پشت چراغ قرمزها فال حافظ می‌فروشند، در پارک‌ها آدم‌هایی هستند که فال حافظ می‌فروشند، در گرفتاری‌های شخصی‌ آدم‌هایی دارند به مثابه یک متن مقدس (همانطور که از قرآن استخاره می‌گیریم) فال حافظ می‌گیرند و امکان دارد جواب هم بگیرند، آدم‌ها بسیار جدی هم وجود دارند که از حافظ برای رفع مشکلات خودشان تفأل می‌زنند و پیام خود را می‌گیرند. 

شاعران اروپایی که می‌خواستند مثل حافظ باشند

ترجمه، جلوه دیگر حضور حافظ است. وقتی شعر حافظ برای اولین بار توسط پورگشتال ترجمه می‌شود، از قلمرو زبانی و فرهنگی پا فراتر گذاشته و وارد قلمرو جدیدی می‌شود و حافظ به چهره فرافرهنگی، فرازبان فارسی و فراشرقی و به شاعر جهانی تبدیل می‌شود. نه‌تنها در قلمرو فرهنگی خود توسط خوانندگان فروان خوانده می‌شود، در خوانندگان قرن هجدهم و قرن نوزدهم اروپایی عطشی ایجاد می‌کند که دیوان حافظ را بیشتر ترجمه کنند و ترجمه‌های متکثرتری به وجود می‌آید و به قدری اثر می‌گذارد که شاعران اروپایی را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد که مثل حافظ باشند. اینجا دیگر مخاطب عموم نیست، بلکه مخاطب خاص را هم درگیر خود می‌کند. 

زمانی که سرنوشت گوته را می‌خوانید، گوته درباره اینکه چطور سراغ حافظ رفته و دیوان شرقی- غربی را  سروده است، می‌گوید: در نیمه دوم قرن هجدهم، شرقی‌گرایی و رمانتیسم اوج گرفته بود و بسیاری از ادیبان و هنرمندان به شرق توجه داشتند؛  من خوشم نمی‌آمد که چرا غربی‌ها باید مثل شرقی‌ها فکر کنند (اینکه امروز ما غرب‌زده را به عنوان یک ناسزا می‌بینیم، آن زمان اروپایی‌ها می‌گفتند «شرق‌زده» است) و بدم می‌آمد هنرمندان  شرق‌زده‌اند. بر اثر اتفاق بخشی از غزل پورگشتال به دستم رسید و کمی خواندم و گفتم در این مدت چقدر خودم را از یک منبع متعالی شرقی محروم کرده بودم و بعد شروع می‌کند به سرودن نوع خاصی از شعر شرقی و غربی، ترکیب افق فکر غرب و شرق که به یکی از شاهکارهای بزرگ جهانی تبدیل می‌شود. در اینجا حافظ فراتر از قلمرو فرهنگی و مرزهای جغرافیایی و اعتقادی خود، اعلام حضور می‌کند. بنابراین امروز حافظ در آیین‌های ما حضور دارد؛ یلدا که بخشی از هویت ایرانیان است و آداب خاص خود را دارد، هر ساله آن را تکرار می‌کنیم و از آن می‌بریم، بخشی از آیین حضور حافظ در آن شب است. در نوروز آیین برگزار می‌کنیم و پاره‌ای از آن حضور حافظ در دیوان شعر است.

حافظ همراه ما تا ....

 حافظ به فهم عمیق از انسان رسیده است

سِرّش چیست؟ از این جهت که از زمان و مکان خود خارج می‌شود و شخصی مانند گوته که نسبت به شرق موضع داشته، تسلیمش می‌شود.

جواب دادن به این سؤال واقعا سخت است باید بپذیریم در این مجال کوتاه نمی‌شود به آن پاسخ داد اما می‌توانم کد بدهم.

هیچ اثر ادبی یا کالای فرهنگی مورد اقبال قرار نمی‌گیرد مگر اینکه نیازی از مخاطب را برطرف کند؛ مثلا در صنعت، صنایع مختلف کالاهای مختلف تولید می‌کنند، اگر کالایی تولید کنند که نیاز مصرف‌کنندگان را برطرف نکند، به بازار می‌آید اما مرجوع می‌شود و به انبار برمی‌گردد. سرمایه‌گذار باید متوجه شود کالایی که تولید کرده مورد نیاز مخاطب نبوده و یا حداقل باسلیقه‌اش سازگار نبوده است. در ادبیات هم چنین قاعده‌ای وجود دارد؛ زمانی که کالای ادبی تولید می‌شود، در درجه اول باید بتواند متناسب با نیاز جامعه مصرف باشد، جامعه مصرف ادبیات نیز خوانندگان هستند. شما می‌توانید بگویید اثر ادبی کدام یک از نیازهای مخاطبان رابرطرف می‌کند؟ در اینجا آثار ادبی درجه‌بندی می‌شود، آثار با مصرف کوتاه، آثار با مصرف متوسط و آثار با مصرف فراوان و همیشگی.

حافظ در قرن هشتم زمانی که می‌خواهد اثری بیافریند و در اختیار خوانندگان قرار دهد، به یک فهم بسیار بسیار عمیق و باطنی از چند چیز رسیده است. در درجه اول به فهم عمیق از انسان رسیده است، فهم مطلق از انسان به‌ماهو انسان، نه انسان ایرانی، نه انسان زمانه خود، نه انسان شرقی بلکه مطلق انسان! بنابراین انگشت بر روی انسان مطلق گذاشته و بعد در باب نیازهای او حرف زده است.

ما مسئله‌ای به نام نحوه مواجهه با مرگ داریم. این مسئله در هر انسانی هست، همه آدم‌ها به محض اینکه وجود پیدا می‌کنند، رشد می‌کنند و به مرحله ادراک خود و هستی می‌رسند، متوجه می‌شوند که روزی نخواهند بود و اضطراب مرگ در آن‌ها شکل می‌گیرد. همه ما از مرگ می‌ترسیم. هراس از مرگ از انسان اولیه و انسان تازه به دوره تمدن پا گذاشته شروع می‌شود تا انسان امروزی. از گیلگمش که با مسئله مرگ همراه است این مسئله بیان می‌شود تا آثار پسامدرنی که امروزه تولید می‌شود. وقتی مسئله‌ای به این عظمت و دیرینگی و در درون هر انسان به‌ماهو انسان وجود دارد، حافظ انگشت روی آن  می‌گذارد و می‌گوید ای انسان! نگاه کن در جهانی به سر می‌بری که شدیدا ناپایدار، محدود و کوتاه است. اگر  انسان ۹۰ سال عمر کند در قیاس با عمر زمینی که به آن پامی‌گذارد، یک  سیزده میلیونیم یک ثانیه است! چقدر عمر ما کوتاه است و چقدر برای فردا هیچ ضمانتی وجود ندارد که باشیم یا نباشیم. حافظ این را درک می‌کند و می‌گوید: «بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی/ فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست» میان لب تا دهان چقد فاصله است؟ هیچ. فاصله زندگی و مرگ ما وقتی این قدر است باید چه کنیم؟ از همین فاصله لب تا دهان یک سیزده میلیونیم یک ثانیه استفاده کنید. 

این دغدغه نحوه مواجه با مرگ و مواجهه با هستی  می‌گوید، دنیا امر مکاره است «از رَه مَرو به عشوهٔ دنیا که این عجوز/ مکّاره می‌نشیند و مَحتاله می‌رود» این ذات هستی است و به هیچکس ضمانت نمی‌دهد که امروز خوش است و فردا هم خوش‌تر باشد. حالا این چیزی که حافظ از ذات هستی ادارک می‌کند، هر انسان آگاهی بخواهد تصور بکند دنیا به همانجا می‌رسد. بنابراین حافظ می‌آید این مسائل عمده انسان نوعی را کشف می‌کند و بعد به او می‌گوید این دنیا چیست؟ خودت چه و که هستی؟ و بعد می‌گوید حالا فهمیدی در چه دنیایی زندگی می‌کنی؟ چگونه وجودی هستی و باید چه کنی؟ این فهم از جهان و انسان را در اختیار انسان قرن هشتم قرار می‌دهد  اما مسئله انسان معاصر هم است. برای انسان ۲۰ قرن بعد هم مسئله خواهد بود. راز ماندگاری حافظ این است که حافظ که بر روی  مسائل انسان نوعی انگشت می‌گذارد و بعد راهکار هم می‌دهد؛ خیلی‌ها مسئله تولید می‌کنند اما راهکار نمی‌دهند. حافظ مسئله تولید می‌کند و راهکار هم می‌دهد. یک کد این است.

دیگر راز ماندگی حافظ این است که او هم به مانند یک موجود بشری درگیر مناسبات سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و اقتصادی بود. او این مناسبات و ساختارهای زندگی انسان را به گونه‌ای درک می‌کند. در هر دوره‌ای امکان دارد رنگ ساختار عوض شود اما ماهیت آن عوض نمی‌شود. شما می‌توانید تصور کنید، جامعه‌ای شکل بگیرد و مناسباتی بین حاکمان و توده‌های مردم، چه خوب و چه بد وجود نداشته باشد آیا شدنی است؟ انسان موجودی مدنی به‌طبع است و نیاز به حکومت دارد، حاکمانی بر او حکومت می‌کنند و مناسبات شکل می‌گیرد. این مناسبات هم می‌تواند بسیار مخرب باشد و هم می‌تواند بسیار تسهیل‌گر و آرامش‌بخش باشد. حافظ هر دو جلوه این‌ها را برای ما ترسیم می‌کند. به این دلیل است که حافظ انگشت بر روی مسائل مربوط به انسانیت می‌گذارد.

در این مناسبات که بین انسان‌ها برقرار است،  بزرگ‌ترین عامل ناامنی که انسان با آن درگیر می‌شود، خود انسان است. انسان‌ها برای انسان  ناامنی ایجاد می‌کنند. ناامنی‌ای که طبیعت ایجاد می‌کند در برابر ناامنی که انسان ایجاد می‌کند، خیلی کم است و کسانی که برای بشر ناامنی ایجاد می‌کنند، هیچ‌وقت نابود نمی‌شوند و هستند. وقتی می‌گوید «در این وادی به بانگ سیل بشنو/ که صد من خون مظلومان به یک جو/ پر جبریل را اینجا بسوزند/ بدان تا کودکان آتش فروزند/ سخن گفتن که را یاراست اینجا/ تعالی الله چه استغناست اینجا» از مناسباتی دارد حرف می‌زند؛ آدم‌هایی که کرور کرور آدم‌ها را می‌کشند و عین خیالشان نیست، ارزش‌ها زیر پا له می‌شوند و «پر جبریل» را می‌سوزانند. چیزی که حافظ در قرن هشتم به عینه می‌بیند، در قرن‌های دیگر هم دارد تکرار می‌شود و در قرن‌های بعدی هم تکرار خواهد شد. 

کدام دوره در حیات انسان بوده که انسان دچار درد و رنج نشده باشد. مگر انسان بی‌رنج داریم؟ تعبیر قرآن که می‌گوید «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبَدٍ»، ما انسان را در رنج آفریدیم. حافظ رنج‌ها را برای ما می‌گوید. حافظ زمانی که می‌گوید «کاین‌همه زَخْمِ نَهان است و مَجالِ آه نیست» این زخم‌ها نهان چه زخم‌هایی هستند؟ همان رنج‌ها هستند. رنج‌های وجودی، رنج‌های اجتماعی، رنج‌های سیاسی، رنج‌های خانوادگی و فراوانی رنج‌ها. «این چِه اِسْتِغْناست یا رَب؟ وین چه قادِرْ حِکْمَت است؟/کاین‌همه زَخْمِ نَهان است و مَجالِ آه نیست»

یا مسئله روابطی که بر اساس باورهای دینی و سیاسی و  مذهبی شکل می‌گیرد که می‌تواند جنبه مثبت داشته باشد و همگرایی ایجاد کند و یا منجر به زحمت بشر شود. زمانی که حافظ به نظام دوقطبی اجتماعی می‌رسد و طبقه زاهدان را در برابر طبقه رندان قرار می‌دهد و آنچه مربوط به طبقه زاهدان از جمله نهادهایی چون مسجد و مدرسه و صومعه و خانقاه و آنچه مربوط به رندان است از جمله میخانه و دهر و مغان و... تقابل را ایجاد می‌کند. زمانی که به کُنه این تقابل دوگانه‌ای توجه کنیم، می‌بینیم این تقابل همواره وجود دارد. «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند/ ../گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری/ کاین همه قَلب و دَغَل در کارِ داور می‌کنند/ یا رب این نُودولَتان را با خَرِ خودْشان نشان/کاین همه ناز از غلامِ ترک و اَسْتَر می‌کنند» این دوقطبی‌سازی که حافظ به آن می‌رسد، دوقطبی‌ای است که همیشه وجود دارد و این‌طور نیست که در زمان حافظ وجود داشته و در قرن دهم وجود نداشته است. یا قرن دوازدهم وجود داشته و در قرن چهاردهم وجود نداشته است. در همه قرون وجود دارد.

حافظ همراه ما تا ....

راز ماندگاری حافظ این است، او چیزهایی را در انسان، جامعه، مناسبات انسانی کشف می‌کند که در تاریخ ماندگار هستند و وجود دارند، مادامی که انسان، انسان است و مادامی که روابط انسانی دارد شکل می‌گیرد، این ماندگاری هم وجود دارد.

حتی حافظ در شعر خود روی عواطف مرکزی انسان که همواره وجود دارند، دست می‌گذارد، شما می‌توانید تصور کنید زمانی باشد که انسان عاطفه دوستی نداشته باشد؟ نخواهد کسی او را دوست داشته باشد و نخواهد کسی را دوست داشته باشد؟ این عاطفه، مرکز و بعد وجودی ما است. چقدر  شعر حافظ مبتنی بر همین دوست‌داشتن ها و دوست داشته شدن‌هاست و چقدر معشوق را تا مرز قدسیت بالا می‌برد. زمانی که من انسان عاشق  انسان دیگری می‌شوم از طریق دیگری می‌خواهم به خودم هویت ببخشم، تمام وجود خودم را در تمام وجود معشوق می‌خواهم، منعدم کنم و انسان وارسته‌ای شوم. همه این‌ها باعث می‌شود حافظ ماندگارتر از شاعران دیگر  شود که دغدغه زمانه خاص خود را دارد.

مسعود سعد هم شاعر است، او از عوالمی می‌گوید که با مرگش آن عوالم هم از بین می‌رود؛ سعد از سلسله غزنوی صحبت می‌کند و زمانی که این سلسله منقرض می‌شود دیگر مسعود سعد و شعرش منتقرض می‌شود و فقط در تاریخ ادبیات زنده است و در زندگی مردم زنده نیست. شعر حافظ در زندگی بشر زنده است و مادامی که بشر  وجود داشته باشد و تا زمانی که مناسبات بشری وجود داشته باشد، حافظ جوابی به این مسائل بشر در چنته دارد و جواب می‌دهد و خوب جواب می‌دهد.

حافظ یک امکان است

در واقع میراث حافظ توجهی است که به انسان نوعی، روابط اجتماعی، انسانی و عواطف مرکزی انسان دارد و این میراث در طول سده‌ها به دست ما رسید. اما برای جوان امروز ایرانی چه دارد؟ از جلوه‌های حضورش بر سر چهارراه و در سفره جشن و مترو... گفتید اما در زندگی انسان امروزی حضورش چگونه است.

حافظ یک امکان است؛ هر شاعر و هنرمند را می‌توانیم در جایگاه یک امکان ببینیم که امکان، ممکن است، متفاوت‌تر باشد. سؤال شما را این‌گونه تغییر بدهیم که دیوان حافظ که مجموعه اندیشه‌های حافظ در آنجا جمع شده است، چه نسبتی با انسان امروز دارد؟ آیا انسان امروز ایرانی، فقط به عنوان مظهر افتخارآمیز گذشته خود می‌تواند از حافظ نام ببرد؟ مانند انگلیسی‌زبان‌ها به شکسپیر می‌نازد یا آمریکایی که به همینگوی می‌نازد و یک روسی به تولستوی می‌نازد، به عنوان عنصر  هویت‌بخش جوان ایرانی در جهانی که به سمت یکسان شدن و دهکده جهانی می‌کرد، افتخار کند از قومی می‌آیم که پیشنیه‌ای دارم و از فرهنگی می‌آیم که حافظ از من است؟

 در  مناسبات جهانی بین نژادها و زبان‌ها و ملل مختلف هرکسی سعی می‌کند داشته‌ها خود را عرضه کند و پس آنجا می‌تواند، کمک کند. اما مسئله مهم این است که حافظ که در قرن هشتم شعرش را منتشر می‌کند و خیلی‌ها بر روی آن شرح نوشته‌اند و دیوانش در ساحات مختلف زندگی حضور فیزیکی دارد، چه چیزی می‌خواهد به من بدهد که زندگی خود را سامان بدهم؟ اگر حافظ، حافظه تاریخی ماست، امروز چه در اختیار من قرار می‌دهد که بتوانم مسائل خود را حل و فصل کنم؟ من به مثابه یک امر تجملی و تاریخی یا امر موزه‌ای به حافظ نگاه نمی‌کنم. جوان امروزی امکان دارد اصلا مدرسه را رها کند یا در رشته دیگری ادامه بدهد، اما وقت نکند در دیوان حافظ دقت کند، بعدها هم وقت نخواهد کرد. به عنوان یک ایرانی می‌گوید من از این متن چه استفاده‌ای می‌توانم بکنم. می‌توانم این‌گونه جواب دهم که متیو آرلوند  - شاعر، محقق و منتق‌ انگلیسی در قرن هجدهم و اوایل نوزده - حرفی دارد که شعر بهترین چیز است، محصول بهترین اذهان! بهترین اذهان اندیشیده‌اند اگر این‌طور باشد و بهترین چیزی که توسط یکی از نوابغ بشری یعنی، حافظ اندیشه شده و به یادگار گذاشته شده و من انسان امروزی می‌گویم با چه بحران‌هایی مواجه هستم؟ بخشی از این بحران من را می‌توانم جواب دهم.

یکی از مسائل، بحران معنا است؛ ممکن است یک جوان ایرانی بپرسد، من در این دنیا چه کاره‌ام؟ برای چه آمده‌ام و اگر وجود نداشته باشم به کجای عالم بر می‌خورد؟ بودن یا نبودن من، آیا حال دنیا را عوض می‌کند؟ یا من فقط آمده‌ام یک زندگی گیاهی و جانوری را طی کنم؟ اگر ما معنایی برای زندگی خودمان دست و پا نکنیم زندگی انسانی با زندگی حیوانی توفیر چندانی ندارد. اگر جست‌وجوی معنا برای زندگی، مسئله بشر امروزی باشد، اینجاست که می‌بنیم حافظ جواب‌های قانع‌کننده می‌دهد که تو که و چه هستی؟ غیر از بحران معنا، اگر انسان امروزی گرفتار یک فردگرایی منفی شده باشد و با غیر خود نتواند ارتباط بگیرد آن هم در جهان امروزی که فضای مجازی به قدری امکاناتش فراوان است که همه را به صورت فردی درگیر خود کرده است. درست است این گوشی‌ها عالم پهناوری را در اختیار ما قرار می‌دهد ولی نیاز به رابطه با دیگری را برطرف نمی‌کند، در آنجا حافظ جواب می‌دهد که حالا که در این فضای مجازی غرق‌تر و تنهاتر می‌شوی، اگر تنهایی را دربیابی چه باید بکنی؟

حافظ همراه ما تا ....

امروزهایی که برای فردا نابود کرده‌ایم

بحران رضایت از زندگی؛ چقدر انسان امروزی صرف‌نظر ایرانی و غیر ایرانی از زندگی خود راضی است؟ آمار خودکشی‌ها اقدام به خودکشی، آمار پوچ‌گرایی و افسردگی‌ها را ببینید؟ به دفاتر مشاوره‌های روانی سرک بکشید که چقدر پرازدحام هستند. چرا؟ چون بشر امروزی افسرده است و احساس پوچی می‌کند اگر حافظ را بخوانی به شما می‌گوید ببنید در این دنیا تا دلتان بخواهد، غم وجود دارد و آنچه وجود ندارد، شادی است. باید چه کنی؟ از غم‌ها فرار کنی و خودت را شاد نگه داری. «چون نقشِ غم ز دور بِبینی شراب خواه» دیدی غم با قد و قواره زشت و پلشت از دور می‌آید شراب بخواه! شراب ابر استعاره‌ای است در دیوان حافظ،  لروزمی ندارد بگوییم شراب معنوی و شراب مادی، ابر استعاره‌ای‌ست از شادی. حافظ هرجا، استثنا هم ندارد، هرجا درباره ماهیت هستی، غم‌ها و رنج‌ها می‌گوید بلافاصله فلسفه شادی را  پیش می‌کشد. «غم دل چند توان خورد؟ که ایام نماند/گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن؟ / مرغ کم‌حوصله را گو غم خود خور که بر او/ رحمِ آن کس که نهد دام چه خواهد بودن؟» تو غم خودت را بخور دنیا برای تو دام چیده است و فکر کردن مشکلت را حل می‌کند؟ «دست‌رنج تو همان به که شود صرف به کام»  اگر چیزی داری که بتواند شادی تو را فراهم کند، صرف شادی خود کن. «چو گل گر خرده‌ای داری، خدا را صرفِ عشرت کن/که قارون را غلط‌ها داد، سودای زراندوزی». چقدر انسان‌ها به امید اینکه فردا خوش باشند، امروز خود را نابود کرده‌اند؛ دریغ از فردایی که در کار نبود. این‌ها پیام‌هایی است که حافظ برای انسان امروزی دارد. امروزم را برای فردایم دارم نابود می‌کنم تا در دوره کهن‌سالی استفاده کنم. چه تضمنی وجود دارد که پس فردایی باشد که من بخورم؟ «در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْد/در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْد» مگر بهشت بالاتر داشتیم. خداوند به آدم و حوا می‌گویند «یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ » آدم و همسرت در بهشت سکونت کنید و هرچه بخورید جز گیاه ممنوعه را . حافظ می‌گوید آدم اشتباه کرد؛ چه اشتباهی؟ شیطان گفت «هَلْ أَدُلُّکَ عَلی‌ شَجَرَةِ الْخُلْدِ» می‌خواهی از درختی بخورید که همواره جاودان شوید و نمیرید؟ و آن‌ها چیزهایی را  که خدا گفته بود بخورید، رها کردند و  سراغ چیزی رفت که شیطان وعده داده بود بخورید تا در آینده هم بتوانید بخوردید و بهشت را از دست دادند. 

درصد قابل توجهی از ما انسان‌ها، امروز خود را به امید زندگی در فرداها، چنان ویران می‌کنیم، درحالی که واقعا نمی‌دانیم، هیچکس فردا را ضمانت نکرده است. حافظ می‌تواند اینجا جواب بدهد. درباره اعتقاد دینی هم این را می‌گوید، مومنانی هستند که اینجا را به جهنم تبدیل می‌کنند که در آخرت به بهشت بروند. می‌گوید کسی که اینجا تجربه لذت نداشته باشد و شاد نباشد «الدنیا مزرعه الاخره» در آخرت نیز نمی‌تواند از آن استفاده کند. «ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد/ هر آن که سیبِ زَنَخدانِ شاهدی نَگَزید»  کسی که سیب نخورده، چطور درمی‌یابد میوه بهشتی چه مزه‌ای دارد؟ حافظ می‌تواند هم برای مومنان و هم توده‌های مردم سبک زندگی ارائه کند.

حافظ می‌تواند منجی بشر امروز باشد؟

منجی نه! حافظ یک همراه است، دست تو را می‌گیرد که ذات تو این‌گونه است و واقعیت خود و واقعیت دنیا را بپذیر. من تجربه کرده‌ام و این جهان در ذات، هیچ در هیچ است. «جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است/ هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق» من همراهت هستم و این جهان را معرفی می‌کنم، خودت را به خودت معرفی می‌کنم، می‌گویم جهان هیچ در هیچ و عمرت کوتاه و فرصت اندک است. بنابرین به تو می‌گویم چطور زندگی کن تا بعد با حسرت از  دنیا نروی «عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان / روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم» حافظ همراه ماست تا این دنیا را به‌گونه‌ای زندگی کنیم که اولا هنگامی که می‌رویم حسرت ناکرده‌ها را نداشته باشیم و با یک آرامش درونی برویم.

حافظ برای زمانی که با خدای خودمان، ملاقات می‌کنیم نسخه دارد و می‌گوید وقتی با خدا ملاقات می‌کنی سعی کن برای خدا چیزی ببری که ندارد، سعی نکن برای خدا چیزی ببری که زیاد دارد. «زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه/ رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت»، «زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز/تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد»، «نَصیبِ ماست بِهِشْت، اِی خُداشِناس! بُرو!/کِه مُستَحَقِّ کِرامَت، گُناهکاران‌اَنْد» می‌گوید به ملاقات خدا می‌روی، طوری برو که خدا دلش به حالت بسازد، اگر بخواهی به عبادات مغرور باشی به این فکر کنید که فرشته‌های بسیاری از ابتدای خلقت تا آخر خداوند را عبادت کرده‌اند. انبارهای خدا از عبادت ملائک پر است. 

کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» را خوانده‌اید؟ رابطه‌ای بین حافظ و تولستوی برقرار کنم. این کتاب به نوعی خود تولستوی است. فرد ثروتمندی است که املاک و دارایی دارد و یک لحظه به خود می‌آید که من چه کاره‌ام؟ «اعتراف» کتاب دیگر او در کنار این کتاب، نوعی فلسفه زندگی هستند. میلیاردها انسان همانند شخصیت ایوان در دنیا دارند، زندگی می‌کنند و تمام هم و غمشان این است در ساختار اجتماعی  پله پله ارتقا مقام پیدا کنند. نردبان در رمان معنای نمادین دارد، قاضی‌القضات در یک لحظه در آخرین پله می‌لغزد و از نردبان می‌افتد و بیماری‌اش که هرگز درمانی ندارد، شروع می‌شود؟ اول می‌گوید من کاری نکرده‌ام، زمانی که می‌خواهد بمیرد، حسرت می‌خورد و متوجه می‌شود همواره ابژه‌ای بوده که اگر دیگران به او توجه می‌کردند، به این قصد بوده که از او استفاده کنند و از دوش او بالا بروند. حالا که در بستر مرگ است باز هم ابژه‌ای شده است؛ اطرافیان منتظرند بمیرد تا از مرگ او بهره ببرند، خانمش حقوق بازنشستگی‌ بگیرد، دخترش جهزیه بگیرد، همکاران خداخدا می‌کنند زودتر بمیرد و صندلی‌اش  رابگیرند. حافظ به ما می‌گوید طوری زندگی کن، در خود، برای خود و از آن خود باش. اگر زندگی‌ خود را وقف دیگری و دیگران کنید، بازنده مطلق هستی. اینجا حافظ همراه من می‌شود؛ حافظ مسیری را رفته و در دیوان خود حضور زنده‌ای دارد و من خواننده امروزی وارد دیوان او که می‌شوم، همراه پیدا می‌کنم، که به من مسیر زندگی و شیوه زیستن را نشان می‌دهد. این سبک زندگی حافظانه باعث می‌شود، وقتی فرد بمیرد، حسرت ناکرده و ناخورده‌ها را نمی‌کند. حافظ زنده است، مطمئن هستم.

پسربچه‌ای که فال حافظ می‌فروشد، کار فرهنگی می‌کند

در واقع حافظ زندگی را درک کرده و درکش از زندگی را به دیگری منتقل کرده است، اما استفاده ما از حافظ در صورت است و حافظ را تقلیل می‌دهیم. چطور حضور حافظ را پررنگ کنیم و آموزه‌هایش را در زندگی به خود تلنگر بزنیم که حافظ چنین است و صرفا فال و تفأل نیست.

من اینطور فکر نمی‌کنم؛ چرا؟ پسربچه یا  دختری که فال حافظ می‌فروشد کار فرهنگی بزرگی می‌کند. خانمی که اسفند دود می‌کند و فال حافظ می‌فروشد هم کار بزرگی می‌کند، چون با این مسائل زندگی کرده‌ایم برای ما عادی شده است. فکر می‌کنم کیارستمی است که می‌گوید با کارگردان خارجی در فرودگاه تهران همراه شده و به تو می‌گوید چه فرهنگ غنی‌ای دارید که شعر را می‌فروشید. این را آسیب نمی‌بینم و خیلی خوب می‌بینم و اما سطحی از برخورد است.

خطر این است به این تقلیل بدهیم، اگر این سرجای خود وجود داشته باشد مثلا در شب یلدا، بزرگ خانواده غزلی از حافظ بخواند و فال بگیرد، بعد در سطوح بعدی حافظ در نشریات حضور جدی داشته باشد، برگزاری مراسم‌ها و میزگردهای مختلف در فضاهای مجازی و غیر مجازی شکل بگیرد. خوب است اما یکی از اشکالات عمده‌ این است علی‌رغم داشتن چهره بزرگ ادبی و هنری مانند حافظ، این چهره‌ها جایی در رسانه‌ها ندارند؛ در تلویزیون و رادیو که مخاطب گسترده دارند چقدر درباره این چهره‌ها، تولید محتوا داریم؟ خیلی کم.  مسئله دیگر گردشگری است. حافظ چقدر به برنامه افزایش جذب گردشگران خارجی تبدیل شده است؟ کاری که ترکیه با مولوی و قونیه می‌کند یا هند با تاج‌محل و قبر اکبرشاه می‌کند، با حافظ انجام می‌دهیم؟ چقدر حافظ در فیلم‌ها سینمایی، در سریال‌ها و تئاتر ما حضور دارد؟ چقدر اندیشه‌های غنی حافظ در تولید اثار ادبی و ذهن نویسندگان ما حضور دارد؟ یک بیتش را می‌توان به رمان تبدیل کرد. یکی از جلوه‌های حضور حافظ بعد از قرن هشتم، مینیاتور است. آن زمان رسانه نقاشی بوده و مینیاتورهای فراوانی از حافظ تولید شده که در سطح شاهکارهای جهانی هستند. الان چه کرده‌ایم؟ بسنده کردیم به آنچه در سطح تخصصی در دانشگاه تدریس می‌شود و به صورت خیلی کم کتاب‌های پژوهشی در باب حافظ نوشته می‌شود با تیراژ ۱۰۰ تا و ۲۰۰ تا آن‌ هم اگر خوانده شود. شاید کسانی چون شما هم بخواند به مناسبت روز حافظ سراغ امثال من بیایند. ما به صورت حداقلی داریم، می‌پردازیم. رسالت وزارت میراث و گردشگری درباره چهره‌های ادبی چیست؟ چه برنامه‌ای دارند؟ اگر دارند چرا نمی‌بینیم؟ مقبره حافظ شاهکار بزرگی و خود حافظ شخصیت جهانی است و دیوان حافظ ظرفیت بالقوه دارد، سالانه چقدر توریست جمع می‌کند؟ می‌گویند ترکیه ۳۰ میلیون‌نفر بابت مولانا توریست جذب می‌کند. برای فردوسی و سعدی و حافظ وجامی و خیام عطار و... خاقانی و شهریار  چه کرده‌ایم؟ تقریبا کمتر شهری داریم که چهره ادبی و فرهنگی و هنری نداشته باشد. چقدر توانستیم توریست جمع کنیم؟ این‌ها دغدغه دولتمردان و برنامه‌ریزان فرهنگی ما نیست، چه بسا  اگر بر گردشگری ادبی و فرهنگی سرمایه‌گذاری کنیم درآمدش از درآمد نفت بیشتر شود. این‌ها ثروت‌های بالقوه هستند. 

این است که اگر  فال‌فروشی و تفأل به حافظ سرجای خودش باشد، گروه‌های مختلف دانشگاهی و برنامه‌ریزان فرهنگی و اقتصادی و صنعت‌گران وظیفه خود را انجام دهند، این چهره‌های فرهنگی، سرمایه‌های فرهنگی بالقوه فراوانی هستند که می‌شود، استفاده کرد. 

 انتهای پیام 

∎​