صاحبخبر - انسان امروز بیش از هر زمان دیگری درباره جهان میداند و در عین حال، شاید کمتر از همیشه آن را احساس میکند. هر روز بیدار میشویم و پیش از آنکه با خودمان حرف بزنیم، با جهان حرف میزنیم. صفحه تلفن را باز میکنیم، خبرها، تصاویر، جنگی در آن سوی دنیا، مرگی در همین نزدیکی، فقر، آوارگی، بعد تبلیغی برای خرید، تصویری از زندگی رؤیایی دیگری، توصیهای برای موفقیت، راهی برای زیباتر شدن، روشی برای آرامتر شدن و همه اینها در چند دقیقه اتفاق میافتد.
شاید مسئله از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که جهان دیگر فرصت نمیدهد چیزی را واقعا تجربه کنیم، پیش از آنکه یک خبر را بفهمیم، خبر دیگری میرسد، پیش از آنکه از رنج انسانی متأثر شویم، تصویر دیگری جای آن را میگیرد. پیش از آنکه درباره یک مسئله فکر کنیم، مسئله دیگری عرضه میشود. ما فقط با بمباران اطلاعات روبهرو نیستیم با بمباران دغدغهها و رؤیاها نیز مواجهیم. هر روز به ما گفته میشود از چه چیزی بترسیم، چه چیزی را بخواهیم، چه چیزی نداریم و چه چیزی باید داشته باشیم. برای همهچیز نسخهای هست؛ برای عشق، برای موفقیت، برای بدن، برای ثروت، برای آرامش، برای رؤیا. الگوریتمها دیگر فقط نمیگویند چه ببینیم، آرامآرام در شکلگیری آنچه میخواهیم ببینیم نیز دخالت میکنند. اینجاست که پرسش مهمی پیش روی ما قرار میگیرد: آیا آنچه میخواهم، واقعا خواست من است؟ یا آنقدر آن را دیدهام که تصور کردهام از ابتدا متعلق به من بوده؟
انسانی که میکوشد از طبیعت و سرشت انسانی خود جدا نشود، در چنین جهانی رنج مضاعفی دارد.
او از یک سو با همان رنجهای همیشگی انسان روبهروست: تنهایی، عشق، ترس، فقدان، مرگ، معنای زندگی و از سوی دیگر باید در برابر جهانی مقاومت کند که برای تمام این تجربهها نسخهای آماده دارد.
زندگی دیگر فقط چیزی نیست که باید آن را زیست؛ بهتدریج تبدیل شده است به چیزی که باید مدیریت شود. غم باید مدیریت شود، رابطه باید مدیریت شود، بدن باید بهینه شود، زمان باید بهینه شود، شغل باید بهینه شود، حتی فراغت باید مفید باشد. گویی انسان دیگر حق ندارد فقط زندگی کند، باید دائما نسخهای بهتر از خود تولید کند و شاید حاصل این همه تلاش برای بهتر شدن، چیزی جز دور شدن از خویشتن نباشد. اما مسئله فقط انسان و خودش نیست. رنج اصلی زمانی آغاز میشود که این بیگانگی از خود، به بیگانگی از دیگری برسد، زیرا برای اینکه نسبت به دیگری احساس مسئولیت کنیم، باید بتوانیم او را ببینیم نه بهعنوان عدد، خبر، تصویر، آمار یا عضوی از گروهی که دربارهاش قضاوت کردهایم، بلکه بهعنوان انسان، وقتی دیگری دیگر «همنوع» نباشد، رنج او نیز از حوزه تجربه ما خارج میشود و آن وقت ممکن است ظلم در برابر چشم انسان اتفاق بیفتد، اما چیزی در درون او تکان نخورد.
این شاید یکی از ترسناکترین اتفاقات زمانه ماست، نه اینکه انسان امروز نداند که اتفاقا بسیار میداند. تصاویر را دیده، خبرها را خوانده، آمارها را میداند، حتی ساعتها درباره فاجعه حرف میزند اما در اعماق وجودش چیزی برای پاسخ دادن باقی نمانده، زیرا دیدن مداوم رنج، همیشه به معنای عمیقتر شدن همدردی با دلجویی نیست. گاهی دردو رنج، وقتی بیوقفه تکرار شود، به پسزمینه ای ثابت در زندگی تبدیل میشود. و در این شرایط مرگ، خبر، جنگ، محتوا و فقر، تصویر میشود و آدمی پس از مدتی، صفحه را پایین میکشد و به تصویر بعدی میرود. اینجاست که باید از خود بپرسیم: چه اتفاقی برای ما افتاده؟
چگونه ممکن است در جهانی که هر لحظه میتوانیم از رنج انسانی در دورترین نقطه زمین باخبر شویم، نسبت به رنج نزدیکترین انسانهای اطراف خود بیتفاوت باشیم؟ شاید مشکل این نیست که انسان امروز کمتر احساس میکند، شاید مشکل این است که دیگر فرصتی برای احساس کردن ندارد. او دائما تحریک و عصبانی میشود، میترسد، هیجانزده میشود، امیدوار میشود و دوباره همهچیز را فراموش میکند.
خشم میآید و میرود، اندوه میآید و میرود حتی همدردی هم میتواند واکنشی چندثانیهای باشد، درست در همین نقطه، مسئولیت انسان معاصر شکل دیگری به خود پیدا میکند، انسان مسئول الزاما کسی نیست که بتواند ناجی و قهرمان باشد یا جهان را نجات دهد؛ هیچکس چنین توانی ندارد. مسئولیت شاید از جای سادهتری آغاز شود، از اینکه اجازه ندهیم آنچه هر روز میبینیم، ما را نسبت به آنچه میبینیم بیحس کند، اینکه هنوز بتوانیم مکث کنیم، هنوز بتوانیم فکر کنیم، هنوز بتوانیم از خود بپرسیم چرا باید این را بخواهم، چرا باید از آن بترسم، چرا نسبت به رنج این انسان بیتفاوت شدهام.
انسان مسئول کسی نیست که نسبت به همهچیز واکنش نشان دهد، شاید برعکس، کسی است که میان هزاران چیزی که میخواهند توجهش را بدزدند، تشخیص میدهد چه چیزی واقعا شایسته توجه اوست زیرا توجه، در روزگار ما، امر کوچکی نیست، توجه بخشی از آزادی انسان است. هرچه بیشتر اجازه دهیم دیگران برای ما تعیین کنند چه ببینیم، چه بخواهیم، چه بترسیم و به چه فکر کنیم، بخشی از آزادی خود را واگذار کردهایم.
شاید نخستین مسئولیت انسان معاصر، بازپسگیری همین اختیار باشد: اختیار دیدن، اختیار فکر کردن، احساس کردن و مهمتر از همه، اختیار انسان ماندن انسان مسئول، قهرمان نیست. کسی نیست که بتواند تمام ظلم جهان را متوقف کند.
او فقط کسی است که وقتی ظلم را میبیند، نمیتواند به آسانی از کنار آن عبور کند کسی که درد و رنج دیگری برایش فقط یک خبر نیست.
کسی که هنوز میتواند دیگری را، پیش از هر برچسب و دستهبندی، انسان ببیند، و شاید پرسش اصلی زمانه ما این نباشد که چگونه جهان را تغییر دهیم، پرسش دشوارتر این باشد، در جهانی که هر روز دلایل بیشتری برای بیحسی به ما میدهد، چگونه انسان باقی بمانیم؟
شاید مسئولیت ما همین باشد؛ اینکه نگذاریم تکرار درد و رنج، رنج را عادی کند، اینکه نگذاریم انبوه اطلاعات جای فهم را بگیرد، نگذاریم الگوریتمها جای میل و قضاوت های ما تصمیم بگیرند و اینکه نگذاریم انسان دیگری، در میان این همه خبر و تصویر و هیاهو، دیگر انسان نباشد.
شاید تمام مسئولیت انسان معاصر، در نهایت، همین باشد، هنوز بتواند دیگری را ببیند و از دیدن او، چیزی در درونش تغییر کند.
∎