به گزارش گروه رسانهای شرق،
پیام حیدرقزوینی: بیستم مهرماه با عنوان روز حافظ شناخته میشود و کتاب «حافظ، چنان که هست» نیز تقریبا همزمان با روز بزرگداشت این شاعر کلاسیک فارسی منتشر شده است. «حافظ، چنان که هست» تازهترین کتاب محمد بقایی ماکان است که اخیرا توسط انتشارات تهران به چاپ رسیده است. بقایی ماکان پیش از این در کتابهای دیگری و با همین سبک و سیاق به سعدی، خیام، مولوی و اقبال پرداخته بود و این آثار را در کنار هم میتوان یک مجموعه در نظر گرفت. در این مجموعه، از زاویهای که پیش از این کمتر مورد توجه بوده به شعر و جهانبینی این شاعران پرداخته شده و وجوهی کمتر دیده شده در کار آنان برجسته شده است. در «حافظ، چنان که هست» تلاش شده دیدگاههای محوری حافظ بر اساس متن اشعارش واکاوی شود. توجه حافظ به مفهوم وطن و تاریخ و فرهنگ ایرانی از جمله بخشهایی است که بقایی ماکان به تفصیل به آن پرداخته است. همچنین در بخشی از کتاب به محوریترین اندیشه حافظ توجه شده و بقایی ماکان معتقد است که اساسِ محوریترین اندیشه حافظ در اصطلاحِ «پیر مغان» جای گرفته و این نشاندهنده تسامح و رواداری شاعر آزاداندیشی چون حافظ است. به مناسبت انتشار «حافظ، چنان که هست» و در آستانه روز بزرگداشت حافظ، با محمد بقایی ماکان درباره این کتاب و جایگاه حافظ در فرهنگ و تاریخ ایران گفتوگو کردهایم. او در بخشی از این گفتوگو درباره معاصربودن شعر حافظ میگوید: «بسیاری از اشعاری که در روزگاران قدیم سروده شدهاند، همیشه نو هستند و نو خواهند ماند؛ شعر حافظ دلیل بارزی است برای این دعوی. در علایق قلبی ابوحفص سغدی و نیما تفاوتی پدید نیامده، زیرا دستگاه خلقت برای شاعر معاصر اندامهای متفاوتی نیافریده، قلب همان قلب است و عواطف و احساسات که زمینهساز شعر هستند تغییری نکرده، آنچه تغییر کرده طرز گفتن است، یعنی طرز بیان جدید است، ولی محتوا نو نیست. در شعر شاعران به اصطلاح شعر نو چیزی نمییابید که پیشتر گفته نشده باشد. به جرأت میتوان گفت که حتی یک مورد از این بابت نمیتوان مثال آورد که در نهایت به لحاظ مضمونی تفاوتی با شعر گذشته داشته باشد. شعر حافظ چنین است و چون چنین است مقتدای همه نوسرایان است».
شما پیشتر در کتاب «حافظ؛ روح ایرانی» و برخی مقالاتتان به شعر حافظ پرداخته بودید. کتاب «حافظ، چنان که هست» چه تمایزی با آثار قبلیتان دارد؟
اگر بگویم از آغاز نوجوانی تاکنون پیوسته با حافظ بودهام و اوقاتم بی او نگذشته، حرفی به گزاف نگفتهام. در آن سالها که جوانی نورسته و نوخط و تازه به چرخ آمده بودم، دیوان رند شیراز بر بالینم بود و شبها را با شعر او سر میکردم. البته باید اعتراف کنم که فهم بعضی از ابیات برایم مشکل بود، ولی با این همه از خواندن آنها لذت میبردم. با گذشت زمان بسیاری از مقالات و کتابهایی را که درباره حافظ بوده، مطالعه میکردم که بعضی از آنها به مذاقم خوش نمیآمد. چون مبتنی بر دیدگاههای یکسونگر بودند، گویی قصدشان این بوده که آب توبهای بسازند برای تطهیر خواجه آزاداندیش. از این رو در مقالات، مصاحبهها و سخنرانیهایی که در این زمینه داشتم، حافظ را چنان که خود دریافته بودم مطرح میکردم که اینها چند سال پیش در کتابی به نام «حافظ، روح ایرانی» منتشر شد. در این کتاب، چنان که از اسمش پیدا است، علایق قلبی حافظ به تاریخ و زبان و فرهنگ فارسی مطرح شده که کمتر مورد توجه حافظپژوهان قرار گرفته یا به اختصار بیان شده و چندان که باید به شرح و بسط آن نپرداختهاند. اینها حافظشناسان مونوپولیست هستند که نه تنها حافظ بلکه برای مثال، مولوی را هم از همین منظر مینگرند، حال آنکه بسیاری از تمثیلها و اندیشههای مطرح در «مثنوی» ریشه در اندیشههای برآمده از ایران باستان دارد که در کتاب «مولوی، چنانکه هست» ذکر کردهام. ولی از چند سال پیش -یعنی پس از انتشار کتاب «حافظ، روح ایرانی»- احساس کردم درباره حافظ، چنان که به واقع هست بیش از این باید گفت و نوشت، البته طوری که دیگران به آن نپرداخته باشند. ولی شوربختانه در سه سال پیش که برای کتاب «حافظ، چنان که هست» درخواست مجوز چاپ شد، مورد عنایت اهل ارشاد قرار نگرفت و حکم بر حذف بخشهایی از این کتاب کردند.
آیا سرانجام این کتاب پس از حذف آن موارد منتشر شد؟
خوشبختانه چنین نشد، زیرا طی نامهنگاریها و مراجعات مکرر به اداره کتاب، مشکل مذکور به این صورت حل شد که آنچه در این کتاب آمده از دیوان حضرت حافظ - آن هم از موثقترین نسخهها - گرفته شده. منتها چون از لحاظ مضمونی به دنبال هم آمده، معنای تازهای پیدا کرده، وگرنه مؤلف نقشی در سرودن این اشعار نداشته. البته ایرادات دیگری، که اکنون جای طرح آنها نیست، گرفته شد که اگر قرار به اعمال آنها بود، نام این کتاب میبایست بشود «حافظ، چنان که نیست». ولی سرانجام روح بلند خواجه به فریاد ما رسید و این کتاب بیهیچ جرح و تعدیلی پس از سه سال کشمکش اخیرا منتشر شد که به رغم آشفتگی شدید بازار کتاب، به نظر میرسد به زودی تجدید چاپ خواهد شد.
بر این اساس آیا میتوان این کتاب را مکمل «حافظ؛ روح ایرانی» دانست؟
بله، همین طور است. فصلهای جدیدی به آن افزوده شده. موضوعات تازهای با نگاهی متفاوت که پیشتر گفته نشده در آن مطرح شده که حافظ را چنان که به راستی هست مینمایاند.
چه ویژگی و امتیاز خاصی برای این کتاب قائل هستید؟
بزرگترین امتیاز این کتاب تازگی و نوبودن محتوای آن است، بدون درازگوییهای بیمورد که نام دیگرش آببستن است. از همین آببستنهای دلگزا است که نسل امروز از ادبیات پربار گذشته ما فاصله گرفته. امروز دیگر زمان بیهقی نیست که تعداد کتابها چندان اندک باشد که کسی توصیه کند هر کتاب به یک بار خواندن میارزد. هر روز کتابهای متعدد منتشر میشود. بنابراین هنر مؤلفان امروز باید در کمگفتن و گزیدهگفتن باشد. این کتاب در نزدیک به چهارصد صفحه حافظ را آنگونه که هست به منظر مینشاند و خواننده را به نظاره.
هفتصد سال پس از حافظ، او چه جایگاهی در ادبیات و به طور کلی فرهنگ فارسیزبانان دارد؟
جایگاه حافظ در ادبیات برای هرکس که کمترین آگاهی از شعر فارسی داشته باشد بر کسی پوشیده نیست. او در ابیات متعدد از زیبایی شعر خود و مهارت و دقتی که در سخنگفتن دارد یاد میکند:
«چو عندلیب فصاحت فروشد، ای حافظ / تو قدر او به سخنگفتن دری بشکن»
آنان که با شگردها و شیرینزبانیهای رند شیراز آشنا هستند، میدانند که کمتر بیتی است در دیوان او که آرایهای ادبی در آن یافت نشود. او اندیشههای ظریف و حکیمانه را در قالب کوتاهترین مفردات و ترکیبات بیان داشته که اهل فن میدانند تا چه حد حیرتآور است. اقبال لاهوری کلمات مستعمل حافظ را به الماس تراشخورده تشبیه کرده است. گوته به رغم آنکه ترجمه اشعارش را خوانده، ستایشها از او کرده. خواجه شیراز صدرنشین بزم شعر فارسی است، حتی میتوان گفت بیهمتا است.
تأثیر شگرف شعر او بر ذهن و زبان فارسیزبانان چندان عمیق بوده که دیوان خواجه را دارای قداست میدانند و او را لسانالغیب مینامند. این عنوانی است که تنها به قدیسان میدهند. دیوان حافظ در مراسم ملی و دینی ایرانیان نقش ویژهای دارد، حتی آنها که گرایشات قومی دارند، شب یلدا را بیحافظ نمیگذرانند. حافظ عصاره فرهنگ فارسی است، شیرازهبند کتاب فرهنگ ایرانی است، همه اقوام ایرانی را با هر عقیده و دیدگاهی به هم پیوند میدهد، از این رو به یقین میتوان گفت یکی از مهمترین عوامل حفظ تمامیت ارضی است. آنکه به واقع ایرانی است به قول شادروان استاد محمد معین «حافظپرست» است، یعنی او را که زیبایی بیحدوحصر زبان فارسی و ارزشهای برآمده از فرهنگ ایرانی را به بهترین و زیباترین وجهی نشان داده، عاشقانه ستایش میکند.
بهرغم فاصله زمانی موجود شعر حافظ را چقدر میتوانیم معاصر قلمداد کنیم و چه وجوهی از او میتواند در ادبیات و هنر امروز به کار آید؟
بسیاری از اشعاری که در روزگاران قدیم سروده شدهاند، همیشه نو هستند و نو خواهند ماند؛ شعر حافظ دلیل بارزی است برای این دعوی. به نظرم به جای شعر نو بهتر است گفته شود شعر جدید. شعر حافظ جدید نیست ولی نو هست. نو و جدید به خلاف آنچه تصور میشود، در بسیاری موارد معنایی یکسان ندارند. برای مثال، خانه جدید با خانه نو فرق دارد. شما به خانهای جدید نقل مکان میکنید که ممکن است نو نباشد. اتومبیلی جدید میخرید که با اتومبیل نو فرق دارد. لفظ جدید غالبا شامل صورت و ساختار چیزی میشود، حال آنکه نو بیانگر محتوا و درونمایه موضوع مورد نظر است، شعر نیز چنین است. آنچه را که شعر نو میگویند فقط صورت و ساختارش تغییر کرده، ولی محتوا، و بهخصوص مفاهیم محوری، همان است که پیشتر گفته شده، زیرا اگر شعر مخیل است و برآمده از عاطفه و احساس و نفسانیات، یا به طور کلی انفعالات، تردیدی نیست که هیچیک از اینها در بشر تغییر نکرده، عشق همان عشق است، نفرت همان است که بود، مسائل اجتماعی، ریاکاری، ارزشهای انسانی و امثال اینها همیشه در شعر مطرح بوده، منتها طرز گفتن فرق کرده. در علایق قلبی ابوحفص سغدی و نیما تفاوتی پدید نیامده، زیرا دستگاه خلقت برای شاعر معاصر اندامهای متفاوتی نیافریده، قلب همان قلب است و عواطف و احساسات که زمینهساز شعر هستند تغییری نکرده، آنچه تغییر کرده طرز گفتن است، یعنی طرز بیان جدید است، ولی محتوا نو نیست. در شعر شاعران به اصطلاح شعر نو چیزی نمییابید که پیشتر گفته نشده باشد. به جرأت میتوان گفت که حتی یک مورد از این بابت نمیتوان مثال آورد که در نهایت به لحاظ مضمونی تفاوتی با شعر گذشته داشته باشد. شعر حافظ چنین است و چون چنین است مقتدای همه نوسرایان است.
ولی در شعر شاعران امروز اندیشههایی میبینیم که در واقع نوعی فلسفیدن است و به نظر میرسد که با شعر گذشته از این حیث تفاوت دارد.
ببینید، شعر تعریف و فضای خاص خود را دارد و فلسفه هم ویژگیهای مربوط به خود را. در فلسفه اندیشههای نو پدید میآید و هر فیلسوفی دیدگاهی خاص خود درباره عالم و آدم دارد که پذیرفتنی است، ولی در شعر اندیشهای نو که به فلسفه ربط پیدا کند مطرح نمیشود. ممکن است بتوان برداشتی فلسفی از آن کرد، ولی این برداشت فقط مشمول تعبیر و تفسیر است که در شعر عمومیت ندارد. فیلسوفان و متکلمانی مانند سهروردی، ناصرخسرو، میرداماد و هادی سبزواری دیدگاههای فلسفی خود را به نظم آوردهاند که البته نمیتوان نام شعر بر آنها گذاشت. نتیجه اینکه شعر و هنر حافظ الگویی است برای چگونه سخنگفتن و چگونه نگریستن.
درباره تأثیر پذیرفتن حافظ از شاعران و سنت فکری پیش از او به کرات صحبت شده است. شما در کتاب به طور خاص به تأثیرپذیری حافظ از باباطاهر و سهروردی اشاره کردهاید. حافظ چه تأثیری از آنها پذیرفته و مهمترین افزودههای او به سنت ادبی فارسی چیست؟
در این باره به تفصیل در کتاب شرح داده شده است. غالبا چنین میپندارند که حافظ در شعر شاعران پیش از خود، از رودکی و منوچهری و باباطاهر گرفته تا خاقانی و سعدی و خواجو، تأمل داشته و هرجا که نکتهای یا لفظی را پسندیده در شعر خود به کار گرفته، ولی حافظ تنها به آثار منظوم نظر نداشته، بلکه با توجه به شواهدی که در کتاب مورد بحث آمده، آثار معتبر منثور مانند «کلیله و دمنه»، «تذکره الاولیاء»، «کیمیای سعادت»، «سفرنامه» ناصرخسرو، «مرزباننامه»، «تاریخ بیهقی» و امثال اینها را زیر و بالا کرده و الفاظی از آنها را در شعرش به کار گرفته که کاملا پیدا است از آثار مذکور است با این تفاوت که آنها را حافظانه مطرح و بیان کرده است.
درباره وجوه مختلف جهانبینی حافظ نقد و نظرهای زیادی منتشر شده است. شما محوریترین وجه اندیشه او را چه میدانید؟
حافظ سیماب لغزنده است. هیچگاه او را به یک شکل نمیبینید:
«حافظم در مجلسی، دردیکشم در محفلی / بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت میکنم».
او شاهماهی بحر بیکران ادب فارسی است، زیرک و چالاک است که آسان به چنگ نمیآید، ولی اگر آمد بیدرنگ از دست میرود. از همین رو، هرکس تصور خاصی از او دارد. نقاب از رخ او برکشیدن دشوار است، چون هرلحظه به شکل بتی عیار برآید. بنابراین هر کسی حکایتی از او مطرح کرده. البته اگر محمد گلندام، انیس و مونس او، غزلیات خواجه را به لحاظ زمانی تدوین میکرد، شاید میشد تطور و تحول فکری او را با دقت بیشتری بررسی کرد، ولی دیوانی که اکنون از او در دست است دارای ترتیب الفبایی است. چه بسا که نخستین غزل دیوان مربوط به اواخر عمرش باشد، ولی با این حال بر اساس موضوعات هر غزل میتوان سرودههای حافظ را به دورههای جوانی، میانسالی و پیری طبقهبندی کرد. آن دسته از غزلهای حافظ که چندان دارای جزالت و ژرفا و فصاحتاند که باید آنها را آسمانی و ملکوتی نامید، بیتردید در ایامی سروده شده که او در کار و بار شاعری به پختگی و کمال رسیده بود. در این زمان است که خواجه خود واقعی خویش را مییابد و دیگر در غزلهای پسین او نشانی از افکار پیشین نیست. از این زمان است که مراد و پیر خود را که تا آن زمان نداشته و در جستوجویش بوده، پیدا میکند و چنان شیفته و شیدایش میشود که سر بر آستانش میساید. یعنی همان پیر مغان که محوریترین اندیشه حافظ است. درباره این پیر سخنها گفتهاند و هرکس به قدر دانش خود او را ادراک کرده. ولی آنچه در این کتاب از این مرشد و مقتدای حافظ در پیرانهسری یاد شده که به لحاظ اهمیتی که دارد دو فصل از کتاب را شامل میشود، برداشت متفاوتی است که حافظشناسان مونوپولیست بیآنکه برهان پسندیدهای داشته باشند، سعی در نفی آن دارند، چندان که پیر مغان را موجودی خیالی و پرورده ذهن حافظ میدانند، ولی پاسخی برای این پرسش ندارند که اگر مصنوع فکر شاعر است، چگونه او خود بر آستان خود سرمیساید:
«از آن زمان که بر این آستان نهادم روی /فراز مسند خورشید، تکیهگاه من است».
بر این اساس محوریترین اندیشه حافظ در اصطلاحِ «پیر مغان» جای گرفته که نشان از تسامح و رواداری شاعر آزاداندیشی چون او دارد که به عیان میگوید:
«منم که گوشه میخانه، خانقاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
غرض ز مسجد و میخانهام، وصال شماست /جز این خیال ندارم، خدا گواه من است».
آیا این همان اندیشهای نیست که هاتف در ترجیعبند معروف خود به زیبایی شرح میدهد تا نتیجه بگیرد که حقیقت محض را در همه جا میتوان یافت؟
دقیقاً چنین است که گفتید. عبدالرحمان جامی هم که از ستایشگران حافظ است، در غزلی به همین نکته اشاره میکند:
«حسن عالمگیر تو از بهر اظهار کمال / مینماید در هزاران آینه، اما یکی است
با همه خوبان اگرچه حسن تو همراه بود / در حقیقت دلبر یکتای بیهمتا یکی است».
چرا حافظ تا این حد در معرض نقد و داوریهای ضدونقیض بوده؟ آیا این موضوع به تضاد در اندیشه خود او مربوط نیست؟
اشاره کردم که حافظ وجوه گونهگون دارد. مثل منشوری است با انوار مختلف که هر یک زیبایی خاص خود را دارند، دیوان او را میتوان به دریایی تشبیه کرد با سواحل متعدد که هر ساحل مناظر دلربایی دارد. بنابراین بستگی دارد که هرکس خاطرش به کدام یک از این انوار یا ساحلها میل داشته باشد. درباره حافظ بسیار گفتهاند و نوشتهاند که وقتی آنها را با وضع ظاهری و احوال باطنی مفسران حافظ تطبیق میدهید، میبینید شعر حافظ را آنگونه که خود میپسندند شرح میکنند، طوری که خواننده گاه حافظ را مردی مخمور و خراباتی مییابد، یا با تفاسیری فقاهتی از او متعبدی مسجدنشین میسازند که البته برای هریک از این دیدگاههای متضاد شواهدی نیز در دیوان خواجه وجود دارد. در این میان آنچه فراموش میشود توجه به تطور و تحول اندیشه حافظ است. این همان تحولی است که در سنایی، نظیری، ناصرخسرو و مولوی به وجود آمد. ذهن انسان اندیشمند راکد نمیماند. به قول مولوی:
«هر زمان مبدل شود چون نقشجان / نو به نو بیند جهانی در عیان»
حافظ بیگمان چنین بوده است. او با مردم زمانه خویش تفاوتی بنیادی داشته است، ولی آنان که او را چنان که هست نمینگرند، میگویند حافظ اشعریمذهب بوده، به این دلیل که در زمان وی مردم شیراز اشعری بودهاند، اما از خود نمیپرسند که آیا همه مردم شیراز حافظ بودهاند. البته در سرودههای حافظ مفاهیم و دیدگاههای دوگانه مثل هر شاعری وجود دارد. کمتر شاعری را، اگر به واقع شاعر باشد، میتوان یافت که پیوسته بر یک حال بوده باشد. حافظ هم از این قاعده مستثنا نیست. ولی آنان که در شعر او به درستی ژرفکاوی کردهاند، بنا به دلایلی که ذکر شد، اهمیت چندانی به این موضوع نمیدهند. من در ایام جوانی که با مطبوعات و رادیو تلویزیون سروکارم بود، با بسیاری از چهرههای برجسته ادبیات فارسی مانند پرویز خانلری، رعدی آذرخشی، حبیب یغمایی، پژمان بختیاری، صورتگر، مشیری، شاملو، اخوان، نصرت رحمانی، سیمین بهبهانی، زرینکوب، محمدجعفر محجوب، غلامحسین یوسفی و امثال اینها گفتوگوهایی داشتم که در انتهای این کتاب آمده. هیچیک از آنان تأکید خاصی بر این موضوع نداشتند. ولی اندیشههای رند شیراز در مجموع کثرتی است بیوحدت که هریک به جای خویش درخور تأمل و تعمق است.
بخشی قابل توجه در کتاب اخیر شما، نوع نگاه و تلقی حافظ نسبت به وطن است. نگاه حافظ پیرامون مفهوم وطن چه تفاوتهایی با دیگر شاعران کلاسیک فارسی دارد؟
میدانید که حافظ به زادگاهش بسیار علاقه داشته، چندان که به خلاف سعدی از آن دل نمیکند. او با تاریخ و فرهنگ ایران چنان که از لابهلای اشعارش برمیآید بسیار مأنوس بوده. البته مردی به ژرفای اندیشه او جز این هم نمیتوانست باشد. از مادر کازرونی بود و قطعا اقوامی در این شهر داشته که به دیدارشان میرفته. در آنجا معبد آناهیتا و غار شاپور و مجسمه پادشاه ساسانی را دیده که پای بر پشت والرین امپراتور روم گذاشت. از سوی دیگر، در کنار تخت جمشید و پاسارگاد و دیگر یادگارهای افتخارآمیز نیاکانش زندگی میکرد، با «شاهنامه» مأنوس بوده و از قهرمانان این کتاب در ابیات متعدد نام برده. آیینهای ایرانی را ستوده، از حکمت خسروانی سهروردی یاد کرده که نشان از گرایشات ملی دارد. او از پدر اصفهانی بوده و در سفری که به این شهر داشته گرچه زیبایی سپاهان را میستاید، ولی آن را دلنشینتر از شیراز نمیداند:
«اگرچه زندهرود آب حیات است / ولی شیراز ما از اصفهان به».
او از زادگاهش با عمیقترین احساس سخن گفته:
«شیراز و آب رکنی و این باد خوشنسیم / عیبش مکن که خال رخ هفتکشور است»
این علایق قلبی که نشان از وطندوستی حافظ دارد، موضوع درخور توجهی است که کمتر به آن پرداخته شده است.
در دوره معاصر و به طور خاص از دوره مشروطه به اینسو، با دوگانه سعدی و حافظ روبهرو بودهایم و چهرههای متعددی به این دوگانه دامن زده و البته حافظ همواره مدافعان بیشتری داشته است. نظر شما درباره این دوگانه چیست و جدا از این، حافظ چقدر از سعدی تأثیر گرفته است؟
حافظ از سعدی بسیار تأثیر پذیرفته، طوری که نه تنها از مصطلحات او سود برده بلکه از غزلهایش استقبال کرده و برخی از مصراعها یا ابیات او را تضمین نموده. وقتی این دو را مقایسه میکنیم، در بعضی موارد گفتهِ سعدی برتر است و گاهی نیز سخن حافظ. ولی اگر بخواهیم این دو را باهم مقایسه کنیم، باید گفت که سعدی اقیانوسی است فرحبخش به عمق چند وجب، حال آنکه حافظ برکهای است که ژرفای آن پیدا نیست. سعدی شاعری است اندرزگو و انسانگرا که در غزلهای عاشقانه همتا ندارد. در آثار سعدی نشان چندانی از تعمق و تفکر نیست. بسیاری از گفتههای او موضوعات روزمره زندگی است که هرکس میداند، منتها چنان با شیرینزبانی بیان کرده که به نظر تازه میآید، ولی حافظ سرشار از ایهام و پیچیدگیهای مفهومی است که میشود به صورتهای مختلف تعبیر و تفسیر کرد و حتی خوانشهای مختلف از یک بیت داشت که هریک ممکن است به یک معنا قابل قبول باشد. برای مثال در بیت:
«در کارخانهای که ره عقل و فضل نیست / فهم ضعیف رأی فضولی چرا کند»
مصرع دوم را میتوان به دو صورت خواند:
۱- فهم ضعیف، رأی فضولی چرا کند ۲- فهم ضعیفرأی، فضولی چرا کند
که هریک معنای خاصی خواهند داشت. چنین شگردهایی در شعر حافظ به همراه ایهام فراوان است که در سعدی نمیبینیم. ولی اگر مرا ملزم کنند که از میان اشعار فارسی فقط یک شعر را انتخاب کنم، آن شعر ترجیعبند معروف سعدی است با بیت ترجیع «بنشینم و صبر پیش گیرم».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.