آدم ها را نه به طول زندگیشان می سنجند نه به عرضش. آدم ها را به چگونگی زندگی کردنشان می سنجند اما هستند این میان کسانی که طول زندگی شان کوتاه است و پیری و میانسالی نصیب شان نمی شود اما عرض زندگی شان زیاد است درست مثل زینب مقیمیان.
از ۲۵ آذر ۱۳۵۸ تا ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ همه زمانی بود که به زینب داده بودند تا خودش را بسنجد. تا هر آنچه در چنته دارد رو کند و زینب چه خوش درخشید در همه این سال ها که دست آخر موقع رفتن ترکش هایی مامور شدند تا او را نه به مرگ طبیعی که با شهادت راهی دیار باقی کنند.
آن روزها که خانواده تنکابنی آقای مقیمیان آمدن فرزندی را انتظار می کشید، هنوز از سونوگرافی های امروزی و تعیین جنسیت ها خبری نبود. قدیمیترها از روی حالت مادر حدس می زدند بچه دختر است و دختر که می آید رحمت خدا همه خانه را پر می کند. و زینب شد همان مایه رحمت. باران می آمد؛ از همان باران های شمال که انگار قُطر قطره ها را ضرب در ده کرده اند. اول صدای خوردن شان به سقف شیروانی بلند می شود و بعد سیل راه می افتد توی حیاط و زینب با قطره های باران آمد. زمان گذشت. یاد گرفت مامان و بابا بگوید. روزها انیس مامان بود و شب ها آرامش بابا. شیرینزبانی های کودکانه اش دلبری می کرد از بابا. دست می انداخت دور گردنش و می نشست روی پایش و کتاب قصه اش را می داد دستش تا برایش بخواند. بعد همان طور چشمهایش گرم خواب می شد.
هفت ساله شده بود و مدرسه اولین جایگاه علم آموزی اش. می توانست مامان و بابا بنویسد. می توانست رنگ های پرچم را از بَر بگوید. می توانست من بچه شیعه هستم را واحد بخواند.
سال ها مثل برق و باد گذشتند و او را روی صندلی رشته ریاضی دانشگاه رامسر نشاندند اما پای زندگی مشترک که وسط آمد تحصیلش را در خانه همسر و در قم ادامه داد. این بار اما به دانشگاه بسنده نکرد، جامعه الزهرا(س) هم شد محل دیگر تحصیلش.
طعم شیرین مادری
زینب بزرگ شده بود و خواستگارها پاشنه در خانه را میکندند تا جواب بله بگیرند. آقا سید که آمد خواستگاری، انگار دانه محبتش در دل زینب کاشته شد. «بله» را گفت. آقا سید طلبه شهر قم بود. باید اسباب و اثاثیه عروس و داماد را به قم میرساندند تا بنای زندگی مشترک گذاشته شود. آقا سید حوزه درس میخواند و زینب هم ادامه تحصیلِ دانشگاه را میداد و هم شده بود طلبه جامعه الزهرا(س).
دو سالی از فصل مشترک زندگی زینب و آقا سید می گذشت که باید شور و حرارت کودکانه ای به زندگی تزریق می شد و همین شد که بیست و یکم بهمن 82 که مصادف شده بود با شب عید غدیر، اولین فرزندشان یعنی فاطمه سادات نور پاشید به خانه شان. مادری برای زینب مثل همه مادرها طعمی متفاوت بود، طعمی که شاید با هیچ مزه ای توی دنیا قابل قیاس نباشد. زینب همه هم و غمش را گذاشته بود برای فاطمه سادات تا اینکه وقتی او مشغول شیرین زبانی و خالهبازیهایش بود، خدا خواست یک برادر کوچولو به او هدیه بدهد و درست روز چهارم شهریور 86 سید حسن به دنیا آمد. چرخش روزگار آقا سید و خانواده را راهی تهران کرد. سال ها از تولد بچهها می گذشت و حسابی از آب و گل درآمده بودند. اصلا فاطمه سادات که برای خودش دختر نوجوانی شده بود و سید حسن هم می خواست کم کم نوجوانی را مزه مزه کند که سید جواد با اختلاف سنی زیاد به دنیا آمد. یازدهم آبان 1399 بود که بچه ها میزبان داداش کوچولویشان سید جواد شدند.
در باز باغ شهادت
کسی نمی دانست که زینب قرار نیست مدرسه رفتن و بزرگ تر شدن سید جواد را ببیند. اصلا کسی نمی دانست قرار است جنگ بشود. جنگی که نه زیرساخت ها را که خانه ها را هم هدف گرفته بود. جنگی که آسیبش حتی به مردمی که توی خیابان ها تجمع کرده بودند هم می رسید. آن شب، شب آخری که زینب خودش را برای تشییع شهدا آماده کرده بود، ترکشی مامور شد تا بیاید و نام زینب را در لیست شهدای جنگ رمضان ثبت کند.