شناسهٔ خبر: 80042956 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: مردم‌سالاری‌آنلاین | لینک خبر

نبرد با سایه‌ها - مردم سالاری آنلاين

هر جنگی، پیش از آن‌که در میدان نبرد آغاز شود، در ذهن آغاز شده است. و هر شکست، پیش از آن‌که ...

صاحب‌خبر - هر جنگی، پیش از آن‌که در میدان نبرد آغاز شود، در ذهن آغاز شده است. و هر شکست، پیش از آن‌که در میدان رخ دهد، در همان ذهن رخ داده است. کارل فون کلاوزویتس (Carl von Clausewitz)، در «درباره جنگ» (On War)، از «مه جنگ» (Nebel des Krieges) سخن می‌گفت. اما مه، تنها میدان را پوشش نمی‌دهد. ذهن فرمانده را نیز می‌پوشاند. و آنچه امروز در برابر ما آشکار می‌شود، نه فقط یک جنگ ناتمام، که یک خطای معرفتی است. خطایی که در آن، تصور قدرت، جای قدرت را گرفته و تصور پیروزی، جای پیروزی را.

توهم هندسی

استراتژی، در بنیاد خود، یک محاسبه هندسی است. فاصله‌ها، اندازه‌ها، نسبت‌ها. سان‌تزو(Sun Tzu)، بیست‌وپنج قرن پیش، در «هنر جنگ» (The Art of War) هشدار داد که «هر نبردی که بر پایه محاسبه غلط بنا شود، پیش از آغاز، باخته است.» اما وقتی این محاسبه بر یک فرض غلط بنا شود، کل هندسه، به یک توهم بدل می‌شود. و توهم، همیشه، در لحظه برخورد با واقعیت، فرو می‌پاشد.

آنچه در ماه‌های گذشته رخ داد، از همین جنس بود. یک تصور خطی آمریکا از قدرت: «ما بزرگ‌تریم، پس پیروز می‌شویم.» اما قدرت، خطی نیست. قدرت، رابطه‌ای است که در میدان، بازتعریف می‌شود. و در میدان، بزرگ‌تر بودن، همیشه به معنای پیروزی نیست. گاهی به معنای هدف بزرگ‌تر بودن است.

این، همان پارادوکسی است که در فلسفه نظامی، «مزیت معکوس» نامیده می‌شود. هرچه نیرو بیشتر باشد، هدف بزرگ‌تر است. و هرچه هدف بزرگ‌تر باشد، آسیب‌پذیری بیشتر. پاول کندی (Paul Kennedy)، مورخ بریتانیایی، در «ظهور و سقوط قدرت‌های بزرگ» (The Rise and Fall of the Great Powers) نشان داد که چگونه امپراتوری‌ها، در لحظه اوج خود، دچار «کشش بیش‌ازحد استراتژیک» (Imperial Overstretch)  می‌شوند. یعنی تعهدات نظامی‌شان، از توان اقتصادی‌شان پیشی می‌گیرد. و در آن لحظه، قدرت، به باری بر دوش خودش بدل می‌شود. و آسیب‌پذیری، وقتی با جغرافیای بسته و موشک‌های نقطه‌زن ترکیب شود، به یک معادله مرگبار بدل می‌شود.

پرسش افسانه‌ای

و اکنون، به پرسش اصلی می‌رسیم. چرا قدرتی که همه‌چیز دارد، ناو، بمب‌افکن، پایگاه در چهار قاره، نمی‌تواند به نتیجه‌ای برسد که می‌خواهد؟

پاسخ، در یک حقیقت ساختاری نهفته است. قدرت، دو نوع است. قدرت «نظم‌دهی» و قدرت «وضع‌گذاری». اولی، قدرت ساختن و مدیریت کردن است. دومی، قدرت وتو کردن و فروپاشاندن. آمریکا، در سطح جهانی، قدرت اول را دارد. اما در پیرامون ایران، قدرت دوم از آن ایران است. و این دو، در یک میدان، هم‌زمان، نمی‌توانند به کار بیایند.
این، همان چیزی است که در ادبیات راهبردی، «عدم تقارن کارکردی» نامیده می‌شود. هر قدرت، در یک سطح، قوی است. اما در سطحی دیگر، ضعیف. و ضعف در سطح پایین، می‌تواند قوت در سطح بالا را بی‌اثر کند. یک موشک، می‌تواند یک ناو را غرق کند. و غرق شدن یک ناو، برابر با غرق شدن یک «تصور» است. تصور شکست‌ناپذیری.
رابرت جرویس(Robert Jervis)، نظریه‌پرداز آمریکایی، در «ادراک و ادراک نادرست در سیاست بین‌الملل» (Perception and Misperception in International Politics)  نشان داد که چگونه «تصورات غلط» می‌توانند به «جنگ‌های ناخواسته» منجر شوند. و ریشه این تصورات غلط، نه در کمبود اطلاعات، که در «قالب‌های ذهنی» است که واقعیت را فیلتر می‌کنند.

جغرافیای ترس

و اینجا، نکته‌ای هست که نباید از آن گذشت. آنچه اخیرا در آلمان رخ داد، ادعای هدف قرار گرفتن پایگاه‌های رامشتاین و اشپانگدالم، نه یک «تهدید نظامی»، که یک «پیام معرفتی» است. پیامی که می‌گوید: «فاصله، دیگر محافظ نیست. هیچ مرزی، دیگر امن نیست.»

این، همان چیزی است که در فلسفه نظامی، «توزیع ترس» نامیده می‌شود. ترس، دیگر در یک نقطه متمرکز نیست. در همه‌جا پخش شده است. و وقتی ترس پخش شود، امنیت، به یک توهم بدل می‌شود. و توهم امنیت، بدتر از نبود امنیت است. زیرا در توهم، انسان فکر می‌کند محفوظ است، در حالی که محفوظ نیست.

آرنولد توینبی(Arnold Toynbee)، مورخ بریتانیایی، در «مطالعه تاریخ» (A Study of History) نشان داد که تمدن‌ها نه با حمله خارجی، که با «فرسایش درونی» فرو می‌پاشند. و فرسایش درونی، زمانی آغاز می‌شود که یک تمدن، «تصور خود از واقعیت» را با «واقعیت» اشتباه بگیرد. پایگاه‌های آمریکا در آلمان، روزی نماد قدرت بودند. امروز، نماد آسیب‌پذیری شده‌اند. و این، یک تغییر در «جغرافیای ذهنی» است، نه فقط جغرافیای فیزیکی.

لحظه قیامت

و اکنون، به عمیق‌ترین لایه می‌رسیم. آن جمله‌ای که می‌گوید «ایران را به نقطه‌ای نرسانیم که به پاسخ روز قیامت روی آورد»، یک جمله نظامی نیست ؛ یک جمله هستی‌شناختی است.
«روز قیامت»، در ادبیات دینی، لحظه‌ای است که در آن، همه مرزها فرو می‌ریزند. لحظه‌ای که در آن، هیچ محاسبه‌ای کار نمی‌کند. هیچ بازدارندگی‌ای کار نمی‌کند. و هیچ عقب‌نشینی‌ای ممکن نیست. این، همان چیزی است که در فلسفه سیاسی، «لحظه صفر» نامیده می‌شود. لحظه‌ای که در آن، بازی تمام می‌شود و حقیقت، آغاز.
کارل یاسپرس(Karl Jaspers)، فیلسوف آلمانی، در «مسئله گناه» (Die Schuldfrage) از «وضعیت مرزی» (Grenzsituation) سخن می‌گفت. لحظه‌ای که در آن، انسان، با «امر مطلق» روبرو می‌شود. و در این روبرویی، همه محاسبات، همه استراتژی‌ها، همه نقشه‌ها، بی‌معنا می‌شوند. هر قدرتی که یک ملت را به این لحظه نزدیک کند، در واقع، خودش را به این لحظه نزدیک کرده است. زیرا در «روز قیامت»، هیچ‌کس برنده نیست. فقط آشکارگی است. آشکارگی اینکه چه کسی، چه بود.

بزرگ‌ترین خطای استراتژیک

و در نهایت، به آن جمله می‌رسیم. اینکه این جنگ، بزرگ‌ترین خطای استراتژیک ایالات متحده است. اما چرا؟
زیرا خطا، در نیت نبود. خطا، در محاسبه بود. و محاسبه، وقتی بر یک «تصور غلط» از دشمن بنا شود، به یک فاجعه بدل می‌شود. دنیل کانمن(Daniel Kahneman)، روان‌شناس و برنده نوبل اقتصاد، در «تفکر، سریع و کند» (Thinking, Fast and Slow) نشان داد که انسان‌ها، به‌طور سیستماتیک، دچار «سوگیری‌های شناختی» می‌شوند. و یکی از قوی‌ترین این سوگیری‌ها، «سوگیری تأیید» (Confirmation Bias) است. یعنی تمایل به دیدن چیزهایی که «تصورات موجود» را تأیید می‌کنند و نادیده گرفتن چیزهایی که آن‌ها را به چالش می‌کشند.

آمریکا، ایران را با عراق مقایسه کرد. با لیبی. با افغانستان. اما ایران، هیچ‌کدام از این‌ها نیست. ایران، یک تاریخ است. یک تمدن. یک جغرافیا. و بالاتر از همه، یک ملت. و ملت، با محاسبات خطی شکست نمی‌خورد. فقط با فرسایش می‌توان به یک ملت ضربه زد. و فرسایش، هزینه‌ای دارد که هیچ قدرتی، در بلندمدت، نمی‌تواند بپردازد.
ابن خلدون، شش قرن پیش، در «مقدمه» (Muqaddimah) نشان داد که سلسله‌ها، نه با حمله خارجی، که با «فرسایش عصبیّت» فرو می‌پاشند. عصبیّت، آن پیوند زنده‌ای است که یک جامعه را به هم می‌چسباند. و وقتی این پیوند بمیرد، سلسله هم می‌میرد، حتی اگر ارتشش قوی‌ترین ارتش جهان باشد. و امروز، آن‌چه در برابر ما آشکار می‌شود، نه فقط یک جنگ ناتمام، که یک «فرسایش عصبیّت» است. در آن سوی میدان.

در پایان

و شاید، درسی که این تحلیل به ما می‌دهد، این باشد. قدرت، همیشه، قدرت محاسبه است. و محاسبه، همیشه، محاسبه دیگری را در خود دارد. کسی که دیگری را نادیده بگیرد، خود را نادیده گرفته. و کسی که خود را نادیده بگیرد، شکست را پیشاپیش امضا کرده است.

جنگ با ایران، نه یک شکست نظامی است، نه یک شکست سیاسی. یک شکست معرفتی است. شکست در فهم دیگری. شکست در فهم خود. و شکست در فهم رابطه میان این دو. و این، همان چیزی است که در «روز قیامت»، آشکار می‌شود. نه به این دلیل که «روز قیامت» می‌آید، بلکه به این دلیل که حقیقت، همیشه، در نهایت، آشکار می‌شود. و هر قدرتی که این آشکارگی را به تأخیر بیندازد، در واقع، خودش را به تأخیر انداخته است.
قدرت، همیشه، قدرت دیدن است. و کسی که نبیند، کور است. و کور، همیشه، زمین می‌خورد. نه به این دلیل که زمین سخت است، بلکه به این دلیل که چشم، بسته است. و شاید، درسی که تاریخ، از ویتنام تا افغانستان، و از عراق تا امروز، به ما داده، این باشد. قدرت بزرگ، همیشه با قدرت بزرگ‌تر نمی‌شکند. با یک تصور کوچک از خودش می‌شکند.

و اگر این تحلیل را تا انتها ببریم، به یک نتیجه دیگر نیز می‌رسیم. همان‌گونه که در ابتدا گفتم، ترامپ نه یک «پایان» است، نه یک «آغاز». یک «لحظه» است. اما لحظه‌ای که در آن، ساختار، خودش را بازتولید می‌کند. و بازتولید، در لحظه بحران، به «فرسایش» منجر می‌شود. فرسایشی که از درون آغاز شده، و از بیرون، تسریع می‌شود. و در این فرسایش، نه فقط یک «فرد»، که یک «نظام» در حال فروپاشی است. و فروپاشی، نه یک «رویداد»، که یک «حالت» است. حالتی که در آن، هر «لحظه»، خودش را تکرار می‌کند. و هر تکرار، یک «ترک» است. و هر ترک، یک «شکاف». و هر شکاف، یک «پایان». پایانی که نه با «ترور» می‌آید، نه با «استیضاح». با «فرسایش» می‌آید. و فرسایش، همان چیزی است که هیچ‌کس، در لحظه وقوعش، «مسئول» آن نیست.
 ∎​