مسکن و شهرسازی، بهشاد بهرامی: این فاصله میان آنچه روی نقشه دیده میشود و آنچه شهروند تجربه میکند، درست به بحثی میرسد که روز دوم نشست اسکان بشر در مسقط مطرح شد. اینهی کیم از موسسه سئول در این نشست تجربه «شهر ۱۰ دقیقهای» را ارائه کرد؛ مدلی که قرار است فاصله میان خانه و بخش بیشتری از زندگی روزمره شهروندان را کوتاه کند.
پرسش برای تهران، اما کمی متفاوت است؛ اگر بخش بزرگی از پایتخت همین حالا روی کاغذ شرایط یک شهر ۱۵ دقیقهای را دارد، چرا زندگی در آن هنوز این اندازه به سفر وابسته است؟
۱۰ دقیقه برای رسیدن به کجا؟
«شهر ۱۰ دقیقهای» به این معنا نیست که شهروند باید بتواند ظرف ۱۰ دقیقه از یک سوی شهر به سوی دیگر برسد. ماجرا برعکس است؛ قرار است نیاز به چنین سفرهایی کمتر شود.
ایده این است که بخش بیشتری از نیازهای زندگی روزمره در اطراف محل سکونت قرار گیرد؛ از خرید و آموزش تا فضای عمومی، تفریح، حملونقل و حتی فرصتهای شغلی. در چنین الگویی، محله فقط جایی برای خوابیدن نیست و شهروند مجبور نیست برای انجام هر کار روزانه وارد شبکه حمل و نقل شهر شود.

سئول این ایده را در برنامهریزی شهری خود با مفهوم «میکرو سئول» دنبال کرده است. در نمونه گانگنام، ۳۰ نقطه شهری بررسی و در نهایت ۱۲ هسته خودکفا انتخاب شدند. این هستهها به ۴۰ واحد محلهای متصل شدهاند و هشت خوشه را تشکیل میدهند. در انتخاب آنها عواملی مانند پیاده پذیری، تقاضای محلی، دسترسی و مرکزیت در نظر گرفته شده است.
نکته مهم، اما در نوع خدمات است. برنامه فقط نمیپرسد نزدیکترین فروشگاه کجاست؛ دسترسی به اشتغال، خدمات عمومی و حملونقل نیز بخشی از معادله است.
به بیان ساده، سئول تلاش میکند جغرافیای زندگی روزمره را کوچکتر کند.
تهران روی کاغذ ۱۵ دقیقهای است
این ایده برای تهران کاملا ناشناخته نیست. پژوهشی با عنوان شهر ۱۵ دقیقهای در جنوب جهانی؛ مدلسازی دسترسی فضایی و سنجش عدالت اجتماعی در هفت شهر بزرگ ایران» به قلم بابک بدخشان، ایوب شریفی و سمیرا رمضانی در سال ۲۰۲۵ در نشریه علمی Journal of Urban Mobility منتشر شده است. این پژوهش وضعیت تهران، مشهد، اصفهان، کرج، اهواز، تبریز و شیراز را با چارچوب شهر ۱۵ دقیقهای بررسی کرده است.
پژوهشگران هشت گروه از مقصدهای روزمره را در نظر گرفتهاند: آموزش، تفریح، خواربار، سلامت، خدمات پستی و بانکی، پارک، غذا و فروشگاه. سپس با استفاده از شبکه معابر محاسبه کردهاند که ساکنان هر محدوده برای رسیدن پیاده به نزدیکترین مقصد مورد نیازشان چه مسافتی پیش رو دارند.
نتیجه تهران در نگاه اول غافلگیرکننده است. براساس این مطالعه، نزدیک به ۹۸ درصد جمعیت تهران در محدودهای زندگی میکنند که مجموعه خدمات بررسیشده حداکثر در ۱۵ دقیقه پیادهروی آنها قرار دارد. اگر بهجای جمعیت، مساحت را معیار قرار دهیم، این نسبت به حدود ۸۰ درصد میرسد.
تفاوت این دو عدد مهم است. تهران شهری متراکم است و بخش بزرگی از جمعیت آن در قسمتهایی زندگی میکنند که خدمات نیز در آنها متراکمتر است. به همین دلیل ممکن است سهم جمعیتی برخوردار از دسترسی بالا باشد، درحالیکه بخش بزرگتری از مساحت شهر چنین وضعیتی نداشته باشد.
در مجموع هفت شهر مورد مطالعه نیز حدود ۸۵ درصد جمعیت به خدمات بررسیشده در محدوده حداکثر ۱۵ دقیقه پیاده دسترسی داشتهاند. تهران در این مطالعه بهترین وضعیت را داشته، درحالیکه در اهواز این نسبت به حدود نیمی از جمعیت رسیده است. اگر فقط همین اعداد را ببینیم، ممکن است نتیجه بگیریم تهران حتی از هدف سئول چندان دور نیست. اما مساله از همینجا شروع میشود.
نزدیکترین مقصد، لزوما مقصد ما نیست
مدل ۱۵ دقیقهای یک سوال مشخص را پاسخ میدهد: نزدیکترین مدرسه، پارک، فروشگاه یا مرکز درمانی چقدر با خانه فاصله دارد؟
زندگی واقعی، اما سوال دیگری دارد. شهروند الزاما به نزدیکترین مدرسه نمیرود. محل کارش را براساس فاصله ۱۵ دقیقهای از خانه انتخاب نکرده است. دانشگاه، پزشک، اداره، فعالیت فرهنگی یا حتی فروشگاهی که استفاده میکند ممکن است در محله دیگری باشد؛ بنابراین دسترسی به خدمات محلی با نزدیک بودن کل زندگی روزمره یکسان نیست.
خود پژوهشگران نیز به بخشی از این محدودیت اشاره میکنند. وجود مقصد در فاصله نزدیک الزاما به معنی استفاده آسان از آن نیست. کیفیت پیادهرو، ایمنی مسیر، موانع فیزیکی و اجتماعی و جایگاه پیادهروی در نظام حمل ونقل میتوانند فاصله میان «دسترسی روی نقشه» و «دسترسی واقعی» را بیشتر کنند.
یک پارک ممکن است ۱۰ دقیقه با خانه فاصله داشته باشد، اما مسیر رسیدن به آن برای سالمند یا فرد دارای معلولیت مناسب نباشد. مدرسه ممکن است نزدیک باشد، اما مدرسهای نباشد که خانواده انتخاب کرده است. ایستگاه حملونقل عمومی نیز ممکن است نزدیک باشد، اما مقصد نهایی سفر چندین کیلومتر آنطرفتر قرار داشته باشد.
این همان جایی است که تجربه سئول یک تفاوت مهم پیدا میکند و آن اینکه شغل هم وارد معادله شده است.
هزینهای که در قبض خانوار دیده نمیشود
اینجا بحث شهر ۱۰ دقیقهای از شهرسازی به اقتصاد خانوار میرسد. معمولا هزینه زندگی در تهران را با پول اندازه میگیریم. اجاره خانه، قیمت بنزین، کرایه تاکسی یا بلیت حملونقل عمومی قابل اندازهگیریاند. اما فاصله میان خانه و زندگی یک هزینه دیگر هم دارد که در جدول مخارج خانوار نوشته نمیشود و آن موضوع زمان است.
فرض کنیم دو خانوار برای مسکن مبلغ یکسانی پرداخت میکنند. یکی از آنها در محلهای زندگی میکند که محل کار، مدرسه، خرید و بخش بیشتری از خدمات مورد نیازش در نزدیکی خانه قرار دارد. خانوار دوم برای رسیدن به همین مقصدها باید چند سفر روزانه انجام دهد. هزینه مسکن این دو خانوار در ظاهر یکسان است، اما هزینه زندگی آنها یکسان نیست.
خانوار دوم علاوه بر پول بیشتری که برای جابهجایی میپردازد، زمان بیشتری نیز از دست میدهد. زمانی که میتوانست صرف کار، استراحت، خانواده یا فعالیت اجتماعی شود، در مسیر میگذرد.
از این زاویه، شهر ۱۰ یا ۱۵ دقیقهای فقط نسخهای برای افزایش پیادهروی یا کاهش ترافیک نیست بلکه تلاشی برای کاهش هزینه زمانی زندگی در شهر است.
این مساله به بحث روز نخست نشست هبیتات هم متصل است.
در روز نخست، محور اصلی این بود که «مسکن مناسب» را نمیتوان فقط با تعداد واحدهای ساختهشده سنجید. خانهای که ارزانتر است، اما از شغل، مدرسه و خدمات فاصله زیادی دارد، ممکن است بخشی از ارزانی خود را از مسیر دیگری از خانوار پس بگیرد. یک بخش آن، هزینه حملونقل است. بخش دیگر، زمان؛ بنابراین فاصله خانه تا زندگی روزمره میتواند بخشی از هزینه واقعی مسکن باشد؛ حتی اگر در قیمت خرید یا اجاره آن دیده نشود.
همین نکته برای سیاست ساخت مسکن در اطراف کلانشهرها نیز اهمیت دارد. زمینی که دورتر از مراکز اشتغال قرار گرفته ممکن است امکان ساخت ارزانتری فراهم کند، اما ارزیابی اقتصادی پروژه در زمان تحویل ساختمان تمام نمیشود. باید دید ساکن آن برای رسیدن به کار و خدمات چه مقدار پول و چه مقدار زمان خواهد پرداخت.
آیا دسترسی در شهر عادلانه توزیع شده است؟
پژوهش هفت شهر ایران یک نتیجه دیگر هم دارد. در بخش قابل توجهی از شهرهای مورد بررسی، افزایش محرومیت با کاهش احتمال برخورداری از دسترسی ۱۵ دقیقهای همراه بوده است. در مشهد، افزایش یک واحد در شاخص محرومیت با ۵۷ درصد کاهش شانس دسترسی ۱۵ دقیقهای همراه بوده و در اصفهان نیز رابطه معناداری مشاهده شده است.

اما درباره تهران باید محتاط بود.
در این مطالعه، رابطه میان محرومیت و دسترسی ۱۵ دقیقهای در تهران و کرج از نظر آماری معنادار نبوده است؛ بنابراین نمیتوان براساس این پژوهش نتیجه گرفت که محلههای فقیرتر تهران الزاما دسترسی ضعیفتری به خدمات روزمره دارند.
این نتیجه اتفاقا سوال تهران را دقیقتر میکند. مساله ممکن است فقط وجود خدمات در اطراف خانه نباشد؛ کیفیت آنها، امکان استفاده از آنها و مهمتر از همه پراکندگی اشتغال و مقصدهای اصلی سفر نیز اهمیت دارد.
تهران چند دقیقهای است؟
عدد ۹۸ درصد یک پاسخ وسوسهکننده پیش پای ما میگذارد: تهران تقریبا یک شهر ۱۵ دقیقهای است.
اما این پاسخ فقط زمانی درست است که «زندگی» را به هشت گروه از خدمات محلی محدود کنیم.
اگر محل کار، دانشگاه، کیفیت خدمات، انتخاب مدرسه، دسترسی واقعی به حملونقل و زمان سفر را هم وارد محاسبه کنیم، پاسخ دیگر به این سادگی نیست.
شاید به همین دلیل تجربهای که سئول در روز دوم نشست اسکان بشر ارائه کرد، برای تهران بیش از خود عدد «۱۰ دقیقه» اهمیت داشته باشد. مسئله اصلی کوتاهکردن یک عدد روی نقشه نیست؛ نزدیککردن دوباره خانه به زندگی است.
در چنین نگاهی، سوال «تهران چند دقیقهای است؟» دیگر فقط درباره فاصله تا سوپرمارکت یا پارک نیست. سؤال واقعی این است که یک شهروند تهرانی برای کارکردن، درسخواندن، خریدکردن، درمانشدن و زندگیکردن، هر روز چند دقیقه از عمرش را به شهر تحویل میدهد؟