اولین فرزند خانواده قرباننژاد در دوران کودکی، هم پرجنبوجوش بود و هم خوشزبان. آنقدر که خیلی زود خودش را در دل دیگران جا میکرد و حتی غریبهها عاشقش میشدند. البته این پسر سفیدرو و شیرینزبان، شیطنت و بازیگوشی زیادی هم داشت و به قول معروف، یکجا بند نمیشد. گاهی هم این از در و دیوار بالارفتن محسن، صدای اطرافیانش را درمیآورد. با اینهمه هیچکس از او دلزده نمیشد و همه فامیل دوستش داشتند.
آقامهدی، پدر محسن، کارمند بانک بود ولی در و همسایه او را بهعنوان بچهرزمنده، روضهخوان و مداح اهلبیت (ع) میشناختند. حاجی تمام زندگیاش را با نوکری برای حضرتامامحسین (ع) تنظیم میکرد. مادرش هم دستکمی از پدر نداشت؛ یک خانم مؤمنه و تربیتشده در خانوادهای مذهبی. او هم دلش میخواست که پسرش با همین حالوهوای عشق به حضرات معصومین (ع) رشد کند.
زلف محسن از همان کودکی به شهدا گره خورد. شاید قاب عکس سیاهوسفید دایی شهیدش، سیدکاظم کاظمی، روی دیوار خانهشان و شاید خاطرات جنگ و جبهه بابا، محسن را شیفته دنیای شهید و شهادت کرد. هرچند که اردوهای راهیاننور هم در این کشیدهشدن به سمت فرهنگ شهادت بیتأثیر نبود.
پسرک مسجدی که یکجا بند نمیشد
محسن از بچگی در مسجد و هیات بزرگ شد. کوچکتر که بود، یا روی منبر پیدایش میکردند، یا او را در حال دویدن از این طرف به آن طرف میدیدند. یکبار هم بیهوا عمامه یکی از روحانیون مسجد محلهشان را از روی سرش برداشت و فرار کرد. همین پسرک پرحاشیه، هنوز درستوحسابی قد نکشیده بود که شد قاری قرآن و میاندار و مداح جلسات روضه. یکی از علاقهمندیهای محسن در مسجد، گپوگفت با رفقای پدرش درباره دوران دفاعمقدس بود. حلقههای تربیتی مسجد و پایگاه بسیج نقش مهمی در شکلگیری شخصیت او داشتند. روزگار محسن شاداب و سرزنده با همین ضرباهنگ گذشت و گذشت تا اینکه از آب و گل درآمد و شد کمکمربی نوجوانهای مسجد و پایگاه بسیج. تکپسر خانواده قرباننژاد با شور و علاقه برای نوجوانها وقت میگذاشت. خیال خانواده هم آسوده بود که پسرشان در مسیر درستی قدم برمیدارد و توجه به امور فرهنگی مانع پیشرفت در سایر مسائل زندگیاش نیست.
باید آماده جنگ تنبهتن با دشمن باشم
محسن توجه و علاقه زیادی به ورزش و فراگیری فنون نظامی نشان میداد. رشتههای شنا، جودو و کشتی را بهصورت حرفهای دنبال میکرد. در رشتههای راپل و غواصی هم مهارت ویژهای داشت. بارها به مادرش گفته بود: «من باید آماده جنگ تنبهتن با دشمن باشم.ایکاش زودتر به دنیا آمده بودم و مثل داییکاظم در جبهه جنگ شهید میشدم.» ساداتخانم، مادر محسن، از یک طرف خوشحال بود که پسرش تا این اندازه به شهدا علاقه دارد و از طرف دیگر خدا را شکر میکرد که دیگر جنگی نیست و خطری او را تهدید نمیکند. محسن به درس و مدرسه هم اهمیت میداد. با اینکه به قول مادرش فقط شبهای امتحان لای کتاب را باز میکرد، همیشه نمرههایش بالا و درخشان بود. بعد از پایان دبیرستان، وارد دانشگاه شد؛ رشته آیتی دانشگاه قم. در دوره کارشناسی، وقتهای خالیاش را در حرم حضرتمعصومه (س) میگذراند. حتی اگر میخواست شب بماند، ترجیح میداد بهجای خوابگاه، شب را در حرم به صبح برساند.
رویایی که نامش سپاه بود
درسش که تمام شد، حالوهوای ورود به سپاه افتاد به دلش. تعجبی هم نداشت؛ برای یکی مثل او چه جایی بهتر از سپاه پاسداران؟ وقتی خانواده قرباننژاد از تصمیم محسن باخبر شدند، موقعیتهای شغلی بهتری را به پسرشان پیشنهاد دادند؛ ازجمله استخدام در بانک. پیشنهادهای شغلی خانواده، حقوق و مزایای بهتری نسبت به سپاه داشت ولی رویای محسن چیز دیگری بود؛ رویایی که ته دل پدر و مادرش را خالی میکرد. آنها پسری را که تربیت کرده بودند خیلی خوب میشناختند. او با فکر و ذکر شهادت بزرگ شده بود. یکبار در دوران درس و مدرسه، مادرش به او گفت: «بزرگ شدی حتما باید بروی مکه؛ ترکیب حاجمحسن خیلی به تو میآید!» محسن هم جواب داده بود: «من شهید محسن را بیشتر دوست دارم.»
نهایتا پدر و مادرش بعد از پادرمیانی سردار هادی سفیدچیان، با پیوستن او به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی موافقت کردند.
فعالیتهای متعدد محسن سبب شده بود که خیلیها او را بشناسند؛ از بچهبسیجیها و مسجدیهای نقاط مختلف پایتخت تا فرماندهان نظامی. محسن برای عبور از مراحل گزینش سپاه راه دشواری نداشت. آنقدر ویژگی رفتاری و اخلاقی و شایستگی در او بود که بدون مشکل و معطلی، رخت سبز پاسداری از ایران اسلامی را پوشید و به آرزوی دیرینهاش رسید.
من شهید میشوم
پاسدار جوان، محسن قرباننژاد، در همان اوایل دوران جوانی ازدواج کرد. او بهدنبال همسری میگشت که پابهپای او بیاید و مشکلی با فعالیتهای پرتکرار و متعدد فرهنگی و اجتماعیاش نداشته باشد. موقع خواستگاری هم به طرف مقابل میگفت که من شهید میشوم. اصولا شهادت در سن و سال جوانی را دوست داشت؛ مثل حضرت علیاکبر (ع). اتفاقا مادرش در مجلس مدح آقازاده حضرت اباعبدالله (ع)، یک دخترخانم محجبهای را دید و به دلش نشست و برای محسن انتخابش کرد. همین دیدار در هیات به آشنایی و خواستگاری و ازدواج محسن ختم شد. مدتی بعد هم این دو جوان زندگی مشترکشان را آغاز کردند. او علیرغم دغدغهها و دلمشغولیهای متعدد، از احوالات خانه و خانوادهاش غافل نمیشد و همسرش را در اداره امور خانه تنها نمیگذاشت؛ بهویژه بعد از تولد دخترهایش، حلما و سلما. گاهی پیش میآمد که محسن با خستگی و چشمان گودافتاده به خانه برمیگشت، ولی با همان حال هم پیش از بازی با بچهها و توجه به آنها استراحت نمیکرد.
محبوب فاتحین
محسن قرباننژاد علاوه بر پاسدار بودن، در یگان فاتحین بسیج که یک مجموعه همیشهآماده نظامی است نیز فعالیت داشت. درواقع دلش میخواست تا جایی که میتواند و امکان دارد، خودش را برای انقلاب و کشورش خرج کند. چه در محل کار و چه در مجموعه فاتحین، محبوب و عصای دست فرماندهانش بود. همه دوستش داشتند؛ از همکارها و رفقا گرفته تا عالیترین فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. در فتنه ۱۴۰۱ که یک جنگ ترکیبی همهجانبه علیه ایران محسوب میشد، محسن چند هفته به خانه برنگشت. دست آخر فرمانده بالادستش به زور او را به مرخصی فرستاد تا هم خانوادهاش را ببیند و هم یکی دو شب استراحت کند.
جنگی که چشمبهراهش بود
محسن هم یک نیروی نظامی قبراق و شجاع بود و هم یک مربی ماهر و دلسوز. در جنگ ۱۲روزه، کار به نقشآفرینی نیروهای عملیاتی ویژه نرسید. بااینحال، محسن و دوستانش کاملا آماده مقابله با دشمن بودند. جنگ رمضان که آغاز شد، محسن دیگر آن محسن قبلی نبود. شهادت رهبر معظم انقلاب آنچنان برایش سخت و غیرقابلتحمل بود که به محض شنیدن خبر، از هوش رفت.
آخرین ناهار در خانه پدری
سرانجام در روز دوازدهم فروردین ۱۴۰۵، محسن به چیزی که میخواست رسید؛ شهادت در ایام جوانی. آن روز بعد از مدتها با مادرش تماس گرفت تا سری به آنها بزند. خانواده بعد از شروع جنگ چندباری بیشتر پسرشان را ندیده بودند؛ آنهم خیلی کوتاه و مختصر. محسن دم ظهر رفت به خانه پدری و ناهار را در کنار آنها خورد. سر سفره غذا به والدینش گفت: «بعد از پایان این جنگ باید یک سفر شمال با هم برویم.» مدت زیادی هم نماند. هنوز دل پدر و مادرش سیر نشده بود که گفت باید برگردم به پادگان. مادرش تعجب کرد؛ سابقه نداشت که وسط مأموریت به خانه بیاید و دوباره برگردد به محل مأموریتش. موقع وداع، مادر مثل همیشه پسرش را در آغوش کشید، ولی محسن مثل همیشه سفت و محکم مادرش را بغل نکرد. مادر خیلی اهل دلشوره بود ولی اینبار برخلاف همیشه، نگرانی و دلواپسی مادرانه نیفتاد به جانش. پشت سر پسرش یک آیتالکرسی خواند و با نگاهش او را بدرقه کرد. پدر محسن هم رفت سر پست. یکی دو سالی میشد که محسن پدرش را هم برده بود یگان فاتحین. بعد از نماز مغرب و عشاء، تلفن مادر محسن مدام زنگ میخورد و همه سراغ پسرش را میگرفتند. او هم با خیال آسوده میگفت که حالش خوب است تا اینکه همسر محسن تماس گرفت و گفت: «نگران محسن هستم.» نگرانی عروس، دلشوره را انداخت به جان مادرشوهر. تلفنش را برداشت و شروع کرد به تماسگرفتن با این و آن. آخر شب، پدر محسن که خبردار شده بود، به خانه آمد و خبر تلخ شهادت محسن را به مادرش داد. مادر نمیخواست که قبول کند ولی باید واقعیت را میپذیرفت. حتی جواب آزمایش تشخیص هویت هم که آمد، باز هم دل مادر آرام نشد.
خادمان نجف و نشانی یک شهید
بعد از شهادت پسر، دلتنگی دست از سر مادر برنمیداشت. یک شب در اجتماعات خیابانی، دل مادر هوایی کربلا و نجف شده بود. انگار که میخواست آتش دلش را در حریم مطهر اهلبیت (ع) خاموش کند. کمی هم در دل با پسرش حرف زد. آن شب وقتی به خانه بازگشتند، چند نفر با لباس خادمان حرم جلوی ساختمانشان ایستاده بودند. پدر و مادر محسن با تعجب به آنها نگاه کردند و با ماشین رفتند داخل پارکینگ خانه. چشم خادمها افتاد به تصویر شهیدی که داخل پارکینگ نصب شده بود؛ با اسمی که به آنها داده بودند تفاوت داشت. خادمها فهمیدند که نشانی را اشتباه آمدهاند. مدت زیادی هم طول کشید تا نشانی را پیدا کنند و برسند به منزل شهید. سرپرست خادمها گفت: «ما از نجف آمدهایم. این نخستینبار است که بدون دانستن اسم شهید به خانهاش میرویم. چند بار هم تلفن زدیم تا نشانی را پیدا کنیم ولی تلفن خانواده شهید در دسترس نبود. اینجا بودن ما اراده و خواست خود شهید بوده و ما در آن نقشی نداشتیم. ما میرویم منزل شهیدی که خانوادهاش منتظرمان هستند و برمیگردیم خدمت شما.» آن شب نوای روضه و پرچم متبرک حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) دل پدر و مادر محسن را آرام کرد.