شناسهٔ خبر: 80013143 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

گاهی از ویترین قدیمی بخریم؛ ترازو هنوز دو کفه دارد

این روزها اگر پای صحبت مغازه‌داران، بازاری‌ها و صاحبان کسب‌وکار بنشینیم، حرف‌هایشان کم نیست؛ از کاهش خرید و فروش می‌گویند، از گرانی، کوچک‌شدن قدرت خرید مردم، اجاره، مالیات و هزینه‌های روزافزون و از بازاری که دیگر مثل گذشته رونق ندارد. پشت بسیاری از این گلایه‌ها فقط یک حساب مالی نیست؛ گاهی نگرانی یک خانواده است که زندگی‌اش به همان مغازه کوچک گره خورده است. این روزها اگر پای صحبت مغازه‌داران، بازاری‌ها و صاحبان کسب‌وکار بنشینیم، حرف‌هایشان کم نیست؛ از کاهش خرید و فروش می‌گویند، از گرانی، کوچک‌شدن قدرت خرید مردم،...

صاحب‌خبر -

اما میان همه این حرف‌ها، شاید بد نباشد ما هم از خودمان بپرسیم: ما در این بازار چه نقشی داریم؟

بازار امروز دیگر بازار دیروز نیست. جوان‌ها با دنیایی تازه وارد میدان شده‌اند؛ فروشنده‌های جوان و خوش‌برخورد، ویترین‌های زیبا، نورپردازی‌های جذاب، بسته‌بندی‌های شیک، صفحه‌های اینستاگرامی، فروش اینترنتی، ارسال به خانه و هزار شیوه تازه برای ارتباط با مشتری. گاهی یک جوان با یک تلفن همراه، مغازه‌ای به وسعت یک شهر برای خودش ساخته است؛ عکس می‌گیرد، معرفی می‌کند، پاسخ می‌دهد، تخفیف می‌دهد و مشتری را حتی پیش از آنکه از خانه بیرون بیاید، به خرید دعوت می‌کند.

اینها واقعیت‌های بازار جدیدند و نمی‌توان و نباید چشم بر تغییرات زمانه بست.

اما در گوشه دیگری از همین شهر، شاید هنوز پیرمردی پشت دخل مغازه‌ای نشسته باشد که چند دهه است همان‌جاست؛ مغازه‌ای با همان ویترین کشویی قدیمی، همان قفسه‌های چوبی، همان دخل فلزی یا چوبی و شاید حتی همان ترازو دوکفه‌ای که روزگاری یک کفه‌اش برای کالا بود و کفه دیگر برای وزنه.

شاید هنوز جایی در انبار یا گوشه مغازه، چرتکه‌ای خاک‌گرفته مانده باشد؛ ابزاری که زمانی زبان حساب و کتاب بود و صدای مهره‌هایش موسیقی هر روز بازار. شاید امروز دیگر کسی چرتکه به دست نگیرد، اما برای صاحب آن مغازه، هر مهره چرتکه بخشی از یک عمر خاطره است؛ خاطره روزهایی که با همان ابزار ساده، دخل و خرج یک خانواده را اندازه می‌گرفت.

امروز شاید نه اینستاگرام داشته باشد، نه سایت فروش، نه دوربین حرفه‌ای برای معرفی کالا، نه دکور مدرن و نه حتی آشنایی چندانی با ابزارهای جدید کسب‌وکار. شاید فروشنده جذابی هم نباشد؛ نه آن لبخند همیشگی فروشنده‌های جوان را داشته باشد، نه حوصله خوش‌وبش و نه کلمات حساب‌شده تبلیغاتی را.

شاید حتی گاهی تند جواب بدهد، کم‌حوصله باشد یا برخوردش با مشتری چندان دلچسب نباشد. شاید مغازه‌اش در یک پاساژ شیک نباشد، ویترینش مثل فروشگاه‌های جدید چشم را نگیرد، کالایش کمی گران‌تر باشد یا برای رسیدن به آنجا مجبور باشیم چند خیابان بیشتر برویم؛ در حالی که خرید اینترنتی بسیار راحت‌تر است.

 

همه اینها را باید دید و پذیرفت؛ اما همه حقیقت این نیست.

پشت آن چهره شاید مردی ایستاده باشد که چهل سال صبح زود کرکره مغازه را بالا کشیده و شب، آخرین کسی بوده که چراغ بازار را خاموش کرده است. شاید همین مغازه نان سفره خانواده‌اش بوده؛ با همین دخل، فرزند بزرگ کرده، شهریه داده، جهیزیه فراهم کرده، اجاره خانه داده و در روزهای سخت زندگی دوام آورده است.

شاید بسیاری از مشتریانی که امروز دیگر او را نمی‌شناسند، زمانی کودکانی بوده‌اند که دست در دست پدرشان وارد همان مغازه می‌شدند.

او شاید با تکنولوژی عقب مانده باشد، اما از زندگی عقب نمانده است؛ یک عمر زندگی کرده، کار کرده و ایستاده است.

گاهی ما فقط ظاهر را می‌بینیم: مغازه قدیمی، فروشنده کم‌حوصله، دکور قدیمی و شیوه فروش گذشته. اما انسان، ویترین ندارد. پشت هر چهره، قصه‌ای هست که ما از آن خبر نداریم.

شاید تندی امروز او، خستگی سال‌های گذشته باشد؛ شاید کم‌حوصلگی‌اش حاصل هزار دغدغه‌ای باشد که هیچ‌وقت برای مشتری تعریف نکرده است.

البته اینها دلیل نمی‌شود مشتری رفتار نامناسب را بپذیرد یا کیفیت و قیمت را نادیده بگیرد. مشتری حق انتخاب دارد و باید قیمت، کیفیت، نیاز و رفتار فروشنده را ببیند. اما شاید بتوانیم آدم را از رفتار یک لحظه‌اش بزرگ‌تر ببینیم.

اینجاست که خرید کردن می‌تواند چیزی فراتر از یک معامله باشد.

قرار نیست همیشه گران‌تر بخریم یا کیفیت پایین‌تر را انتخاب کنیم. اما آیا همه خریدهای ما باید فقط بر اساس ارزان‌تر، راحت‌تر، شیک‌تر و سریع‌تر باشد؟

اگر دو کالا تفاوت مهمی ندارند، چرا گاهی از همان کاسب قدیمی خرید نکنیم؟ اگر چند تومان اختلاف قیمت برای ما تعیین‌کننده نیست، اما همان چند تومان برای او بخشی از هزینه زندگی است، چرا گاهی انتخابمان را انسانی‌تر نکنیم؟

یک خرید کوچک ما شاید برای او فقط یک فاکتور نباشد؛ شاید یعنی امروز هم مشتری آمد. شاید یعنی هنوز کسی او را فراموش نکرده است. شاید یعنی هنوز چراغ این مغازه باید روشن بماند.

اقتصاد فقط عدد و نمودار نیست؛ اقتصاد در نهایت زندگی آدم‌هاست.

 

گاهی وقتی از یک مغازه خرید می‌کنیم، در واقع داریم به ماندن یک خانواده در زنجیره زندگی کمک می‌کنیم. شاید این کمک ناچیز باشد و حتی خودمان متوجه اثرش نشویم، اما مگر زندگی همیشه با اتفاق‌های بزرگ ساخته می‌شود؟

گاهی یک سلام، یک خرید، یک سفارش کوچک و یک مشتری وفادار، برای ادامه دادن یک انسان کافی است؛ نه فقط از نظر دخل و درآمد، بلکه از این جهت که بداند هنوز دیده می‌شود، هنوز حضورش برای کسی اهمیت دارد و هنوز بخشی از زندگی این شهر است.

تجربه‌ای که پشت آن ترازو دوکفه‌ای و آن دخل قدیمی جمع شده، سرمایه‌ای است که نباید فقط به دلیل تغییر ابزارها از بین برود.

شاید اقتصاد فقط با تصمیم‌های بزرگ نجات پیدا نکند؛ گاهی با انتخاب‌های کوچک ما هم نفس می‌کشد.

بیایید گاهی از زیباترین ویترین عبور کنیم و به یک ویترین قدیمی نگاه کنیم. گاهی به جای فروشنده‌ای که بهترین جملات تبلیغاتی را بلد است، از کسی خرید کنیم که شاید فقط بلد است سال‌ها صادقانه پشت همان دخل بنشیند.

نه از سر ترحم و نه برای چشم‌پوشی از حق خودمان؛ بلکه از سر احترام به انسانی که هنوز برای رزق خانواده‌اش تلاش می‌کند و حضورش بخشی از زندگی این شهر است.

شاید آن ترازو دوکفه‌ای دیگر وزن کالا را درست مثل گذشته نشان ندهد؛ اما می‌تواند چیز دیگری را به ما یادآوری کند:

زندگی همیشه میان دو کفه در جریان است؛ یک کفه سود و منفعت ماست و کفه دیگر، انسان‌هایی که در کنار ما زندگی می‌کنند.

گاهی بد نیست در خریدهایمان، کفه دوم را هم ببینیم.

شاید روزی خود ما هم پشت یک ویترین قدیمی ایستاده باشیم و منتظر باشیم کسی از کنارمان بی‌تفاوت عبور نکند.

∎​