به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: «نالههای شکنجهشدگان لحظهای قطع نمیشود. کسی به من کاری ندارد. اما دیر میشود و باید داخل شوم. دست به دستگیره میگذارم. در الکترونیک به سرعت باز میشود. از آستانه میگذرم. در پشت سرم محو میگردد. اندکی عقب میروم و با دست در را لمس میکنم. هیچ دری آنجا نیست، به جای آن دیوار سنگی داغ قرار دارد. درها پس از ردشدنم از آستانه، محو میشوند».
این بخشی از نمایشنامه «جاسوس در دوزخ» نوشته مسعود خیام است که بهتازگی توسط نشر نریمان منتشر شده است. این نمایشنامه، فضایی تمثیلی دارد و بخشی از مهمترین مضامین آن بر پایه مسائلی فلسفی شکل گرفته است. «جاسوس در دوزخ» اثری تجربی و مفهومی است که به جای روایت خطی، بر گفتوگو و پرسشهای فلسفی استوار است.
جاسوس این نمایش، اصل و نسبی شرقی دارد و به همین خاطر میگوید زبان مشرق غزلهای سلیمان را به روانی صحبت میکند و میخواند و مینویسد، اما با این حال اطلاعاتش از محل مأموریت اندک است. برایش ویزا گرفتهاند و اسباب سفرش آماده است: «همه چیز از آن صبح غمناک شروع شد. از لانگلی بابت یک مأموریت فوری و محرمانه تماس گرفتند. باید در اسرع وقت خود را به وستمینستر میرساندم. پرواز به لندن عمق و غم خود را دارد. هوای بارانی، مه همیشگی و چراغهای زرد، فضا را انگلیسی میکند». او در همان آغاز نمایش نگاهش را به جایی که میخواهد به آنجا برود معلوم میکند: در سفر به شرق همیشه زمان از دست میرود و مانند عقبرفتن در دل تاریخ، دشوارتر از آن است که ساکنان مغربزمین میپندارند.
در این نمایشنامه، جهنم نه مکانی برای شکنجه مردگان، بلکه یک «آزمایشگاه نمایشی» است. سؤال محوری اثر این است: «جاسوس در جایی که قرار است همه چیز در آن آشکار باشد، چه میکند؟».
در این فضا، شخصیتهای اسطورهای مانند لوسیفر و اسمدئوس نه صرفا موجوداتی متعلق به بستری باستانی و اسطورهای، بلکه حاملان نیروهای انسانیاند: قدرت، ترس، میل به دانستن و مهمتر از همه، میل به تعریفکردن دیگری. در واقع، جاسوس فقط یک مأمور اطلاعاتی نیست؛ او هر کسی است که میخواهد از دیگری سر دربیاورد یا او را در قالبی قابل کنترل قرار دهد.
«جاسوس در دوزخ» بیش از آنکه بر پیرنگ کلاسیک و حوادث پرشتاب متکی باشد، بر گفتوگو بنا شده است. شخصیتها مواضع خود را آشکار میکنند، یکدیگر را به چالش میکشند و گاه از سطح شخصیت به سطح ایده منتقل میشوند.
جهنم در این نمایش، جایی در زیر زمین نیست؛ «جهنم لحظهای است که دیگر نمیدانیم چه کسی ما را میپاید؟ چرا ما را میپاید؟ و بدتر از همه، تا چه اندازه خودمان در حال تماشای دیگرانیم؟». در چنین جهانی، جاسوسبودن دیگر یک شغل نیست؛ یک وضعیت انسانی است.
«جاسوس در دوزخ» در فضایی میان اسطوره، نمایش، رساله، شوخی و هراس شکل میگیرد. متن پشت جلد کتاب نیز لحنی کنایهآمیز و جذاب دارد: مأموریتی برای یافتن ریشه تروریسم اتمی به «مشرق غزلهای سلیمان»، همراه با دعای خیر برای موفقیت.
«جاسوس در دوزخ» ما را به درون یک موقعیت نامطمئن پرتاب میکند. سؤال اینجاست که جاسوس در جایی که قرار است همه چیز در آن آشکار باشد، چه میکند؟ خیام برای ساختن این جهان، به جهنم پناه میبرد؛ اما جهنم او بیش از آنکه سرزمین شعلهها و شکنجههای آشنا باشد، یک آزمایشگاه نمایشی است.
شخصیتهای «جاسوس در دوزخ» حرف میزنند، مواضعشان را آشکار میکنند، یکدیگر را به چالش میکشند و گاه از سطح شخصیت به سطح «ایده» منتقل میشوند. بنابراین خواننده با متنی مواجه است که بخش مهمی از نیروی خود را نه از حادثه، بلکه از برخورد صداها و جهانبینیها میگیرد.
هرچه شخصیتها بیشتر به سخنگوی ایدهها تبدیل میشوند، خطر آن وجود دارد که گوشت و پوست نمایشی خود را از دست بدهند. در بعضی لحظات، خواننده به جای آنکه با یک شخصیت روبهرو باشد، احساس میکند با یک موضع فلسفی مواجه است که لباس شخصیت پوشیده است. این همان نقطهای است که «جاسوس در دوزخ» گاه میان نمایش و مناظره معلق میماند.
اما شاید این تعلیق را نیز بتوان بخشی از منطق اثر دانست. خیام ظاهرا علاقهای ندارد جهان خود را به شخصیتهای کاملا روانشناختی و قابلپیشبینی تقلیل دهد. شخصیتها در اینجا بیشتر شبیه نیروهاییاند که به جان یکدیگر افتادهاند؛ و همین امر به متن کیفیتی تمثیلی میدهد.
«جاسوس در دوزخ» گاهی آنقدر شیفته پرسشهای خودش میشود که فراموش میکند نمایش، پیش از هر چیز، باید روی صحنه نفس بکشد. جهنم در این نمایش، جایی در زیر زمین نیست؛ جهنم لحظهای است که دیگر نمیدانیم چه کسانی یا نیروهایی مراقب ما هستند و اصلا چرا آنها باید در پی مراقبت و کنترل ما باشند. بدتر از همه، تا چه اندازه خودمان در حال تماشای دیگرانیم؟ در چنین جهانی، همانطور که اشاره شد، جاسوسبودن دیگر یک شغل نیست؛
یک وضعیت انسانی است.
در بخشی دیگر از این نمایشنامه میخوانیم: «گویی از این ساختمان چیزی میداند که بر زبان نمیآورد. پیاده میشوم. محوطه، در و دربان و نگهبان ندارد و همه میتوانند به سهولت وارد شوند. عملا بازیگوشان نیز به آن سری میزنند. هر سیوسه گام دوزخی را به سرعت برمیدارم. شیب محوطه سرازیری است و در هر گام به شیب اضافه میشود. فضا یادآور سیوسه فصل دوزخ دانته و عدد مقدس فراماسون است. برای رسیدن به ساختمان، هر دم سرعتم بیشتر میشود. جلوی ساختمان میایستم. کمی ترسیدهام. با آنکه به شهادت ساعت صبح شده، هوا تاریک است. جلو ورودی نفسم بند میآید. ابهت غیرمتعارف گریبانم را میگیرد. ساختار از هر ساختمان آشنایی بزرگتر است اما، ورودی آن احساس غار با دخمه میدهد. سردر دخمه، ترسناک و کوتاه است. بر آن نوشتهاند: میهمانخانه مهمانکش
روزش تاریک».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.