صاحبخبر - گروه فرهنگی- هدیه گلمحمدی: تقویم ورق میخورد و ۱۴ مهر از راه میرسد؛ روزی که به نام «تهران» سند خورده است. شهری که اگر روزگاری شاعران در وصف چنارهای سربهفلککشیده، جویهای آب روان و کوچهباغهای شمیرانش شعر میسرودند، امروز بیش از هر زمان دیگری به کارگاهی بزرگ، بیروح و آشفته از آهن، سیمان و دود شبیه شده است. تهران امروز، کلانشهری است که با سرعتی سرسامآور رو به جلو میدود، اما در این دویدن بیمهر، اصیلترین داراییاش را پشت سر جا میگذارد: حافظ تاریخی و بافتهای قدیمیاش.
تهران فقط خیابانهای شلوغ، برجهای بلند و بزرگراههای چندطبقه نیست؛ بخشی از هویت پایتخت در کوچههایی جا مانده که دیوارهایشان قصه تهران قدیم را روایت میکنند. خانههای تاریخی، بازارها، گذرها و بناهایی که شاهد شکلگیری تهران مدرن بودهاند، امروز با خطر تخریب، فرسودگی، تغییر کاربری و بیتوجهی روبهرو هستند. در روز تهران، پرسش مهم این است: اگر این بناها از بین بروند، چه چیزی از حافظه تاریخی شهر باقی میماند؟
اگر امروز قدم در کوچهپسکوچههای بافتهای تاریخی تهران بگذارید- از عودلاجان و سنگلج گرفته تا کوچههای پیر اطراف بازار و خیابان لالهزار- به جای عطر خاطره و اصالت، بوی ناامیدی و بوی نم خانههای متروکه به مشام میرسد. این خانهها تنها چند دیوار گلی و آجر قزاقی نیستند؛ آنها شناسنامه این شهرند.
هر پنجره اروسی، هر در چوبی کُندهکاریشده و هر حوض فیروزهای که حالا خشکیده است، راوی روزگاری است که تهران برای خودش شخصیتی داشت؛ شهری که آدمها در کوچههایش یکدیگر را میشناختند، همسایگی معنا داشت و خانهها، همچون موجوداتی زنده، با ساکنانشان حرف میزدند.
اما این روزها قصه این بافتها، قصه مرگ تدریجی است. سوداگران مسکن و انبوهسازانی که تنها به عدد و رقم و متراژ فکر میکنند، با چراغ سبز بیمبالاتیها، دندان تیز کردهاند تا به جای خانههای حیاطدار یک یا دو طبقه که اجازه میداد خورشید به کف حیاط بتابد، قوطیهای کبریت بتنی چندطبقه بکارند. از آن سو، مالکان اصلی این خانهها نیز زیر بار هزینههای سرسامآور مرمت، نوسازی اصولی و قوانین دستوپاگیر میراث فرهنگی، کمر خم کردهاند.
وقتی دولت و نهادهای مسئول به جای تسهیل شرایط برای حفظ این میراث، تنها به تماشای فروپاشی نشستهاند، مالک خسته و درمانده، راهی جز فروش به همان برجسازان نمیبیند. نتیجه این معادل نابرابر، مشخص است: خانهای فرو میریزد و جایش پارکینگی سیمانی یا برجی بیهویت سر برمیآورد که هیچ شباهتی به روح تهران ندارد. در این میان، خیابان لالهزار، این «برادرزاد بیدفاع شانزهلیز پاریس» در دل تهران، شاید بارزترین نماد این فاجعه باشد. خیابانی که روزگاری مرکز تئاتر، سینما، هنر و روشنفکری ایران بود، امروز در میان کلاف سیاه سیمهای برق، انبارهای لوازم الکتریکی و آوارهای فراموشی، دستوپا میزند. عمارتهای باشکوهی که روزگاری میزبان هنرمندان نامی و نخبگان سیاسی و فرهنگی بود، یکییکی طعم حریق «اتصالیهای مشکوک» میشوند یا زیر بیل مکانیکی لودرها فرو میریزند تا به جایش پاساژی تجاری قد علم کند.
وقتی لالهزار بمیرد، بخشی از حافظه جمعی این سرزمین و روح فرهنگی آن هم مرده است؛ گویی داریم با دست خودمان، برگهای کتاب تاریخمان را پاره میکنیم.
خطر تخریب بافتهای تاریخی، تنها از دست رفتن چند اثر باستانی نیست؛ این یک بحران هویت است. شهری که ریشههایش قطع شود، در برابر هیچ طوفانی دوام نمیآورد. شهروندان چنین شهری احساس تعلق نمیکنند؛ چرا که در میان این همه برج بیشکل و سیمانی، ردپایی از گذشت خود نمیبینند. ما با تخریب این خانهها، در واقع داریم «خاطرات» خود را دفن میکنیم. بیتفاوتی نسبت به بافتهای تاریخی، یعنی فراموش کردن اینکه ما از کجا آمدهایم و چه کسانی بودهایم.
در این خصوص وحید شهاب، پژوهشگر و کنشگر میراث فرهنگی تهران میگوید: «سیاست شهرداری برای بافت و بناهای تاریخی روشن نیست و مشخص نیست منابع محدود شهر بر اساس چه اولویتهایی هزینه میشود. بحث مخالفت با مرمت یا اجرای پروژهها نیست؛ پرسش این است که اولویتها بر چه اساسی تعیین میشوند؟ برای مثال، اگر برای مرمت عشرتآباد (واقع در پادگان نظامی) یا بناهای متعلق به سایر دستگاهها از منابع عمومی شهر هزینه میشود، باید روشن باشد چرا این پروژهها در اولویت قرار گرفتهاند و پس از مرمت، چه منفعت عمومی و دسترسیای برای شهروندان ایجاد خواهند کرد؟»
شهاب یکی از جدیترین نقدها را ضعف در حفاظت پیشگیرانه میداند و اظهار میکند: «تخریب یک بنای تاریخی معمولاً با ورود لودر آغاز نمیشود. بنا ممکن است سالها متروک بماند، نزولات جوی به آن نفوذ کند، بخشهایی از آن فروبریزد یا کاربریاش تغییر کند؛ همه اینها علامت خطرند. سؤال مشخص این است که نهاد تخصصی بافت و بناهای تاریخی در معاونت شهرسازی، برای بناهای ثبت ملی و واجد ارزش در معرض خطر چه برنامه مشخصی دارد و پیش از رسیدن آنها به مرحله تخریب چه اقدامی انجام میدهد؟»
اگر امروز برای نجات این بافتها آستین بالا نزنیم، فردا فرزندانمان در شهری زندگی خواهند کرد که هیچ قصهای برای گفتن ندارد؛ شهری که تمام کتابخانهاش را با خاکانداز برجسازان به سطل زباله ریختهایم. تهران آینده، نباید فقط «ساخته» شود، بلکه باید «حفظ» شود.
فراموش نکنیم؛ شهری که تاریخش را به حراج بگذارد، آیندهاش را هم پیشفروش کرده است. شاید هنوز فرصتی باشد تا پیش از آنکه آخرین کلنگ، بر پیکر خاطرات شهر فرود بیاید، صدای فرو ریختن این اصالت را جدی بگیریم و اجازه ندهیم تهران، در سکوت سنگین سیمان و آهن، برای همیشه دفن شود. تهران، شهری است که برای زنده ماندن، بیش از آنکه به بولدوزر نیاز داشته باشد، به مهربانی و حفاظت ما نیاز دارد.
روز تهران شاید بهترین زمان برای پرسیدن یک سؤال ساده باشد: وقتی آخرین خانه قدیمی تهران تخریب شود، آیا هنوز میتوانیم بگوییم این شهر، همان تهران تاریخی است؟
∎