گروه سیاسی: قادر باستانی تبریزی در اعتماد نوشت: نشانههای رفتاری واشنگتن و تقلا و بیقراری ترامپ نشان میدهد که او به لحظه تصمیم نزدیک شده است. هنوز نمیدانیم این تصمیم چه خواهد بود، اما مطمئنیم که اکنون زمان مانور دیپلماسی است که با استفاده از همه ظرفیتهای سیاسی، تا حد امکان از وقوع درگیری بیشتر جلوگیری کند و راهی برای خروج از بحران بگشاید.
در چنین نقطه حساسی، تیم دیپلماسی باید در مقتدرترین، منسجمترین و برخوردارترین وضعیت از پشتوانه داخلی قرار داشته باشد تا بتواند از منافع کشور دفاع کند و دست ایران را برای انتخابهای موثرتر باز نگه دارد. در این شرایط که کشور بیش از هر زمان دیگری به دیپلماسی قوی نیاز دارد تا نظام و کشور را از تهدید وجودی عبور دهد، جریانهای رادیکال مجدانه در پی تضعیف تیم دیپلماسی هستند.
راه دور نرویم، همین دو هفته پیش که وزیر خارجه کشورمان در نیویورک در چارچوب تلاشهای دیپلماتیک، با طرف مقابل تعاملاتی داشت، برخی با قاطعیت مدعی شدند این تعامل بدون هماهنگی و مجوز نهادهای تصمیمگیر انجام شده است. در میانه جنگ، وقتی مسوول رسمی سیاست خارجی کشور در حال انجام ماموریتی دیپلماتیک است، چگونه میتوان او را در برابر افکارعمومی و طرف خارجی متزلزل کرد و اصل اختیار او را زیر سوال برد؟ اگر وزیر خارجه اختیار مذاکره و انتقال پیام ندارد، پس چه کسی اختیار دارد؟ این دقیقا همان چیزی است که قدرت چانهزنی کشور را تضعیف میکند.
در شرایط جنگی، تضعیف مستمر نهاد رسمی سیاست خارجی، هزینهای است که مستقیما از قدرت ملی پرداخت میشود. سیاست افزایش تنش یا تصعید، تیغ دولبه است. ما در این راهبرد، معمولا ظرفیت، اراده و آستانه تحمل خودمان را با دقت محاسبه میکنیم، اما آنچه کمتر مورد توجه قرار میگیرد، واکنش طرف مقابل و امکان تغییر قواعد بازی است. فرض میکنیم با هر گام افزایش فشار، طرف مقابل بالاخره به نقطه مطلوب ما نزدیکتر خواهد شد، در حالی که ممکن است او هم سطح تقابل را افزایش دهد و حتی قواعد بازی را عوض کند.
در این صورت، مسیری که با هدف افزایش قدرت چانهزنی آغاز شده، میتواند به وضعیتی برسد که کنترل آن از دست خارج شود و هزینههایی سنگینتر از برآوردهای اولیه بر کشور تحمیل کند. قدرت واقعی فقط در توانایی بالا بردن هزینه برای طرف مقابل نیست، در توانایی مدیریت سطح تنش و حفظ امکان بازگشت نیز هست. تصعید یک ابزار فشار است، اما هرگاه یک طرف سطح تنش را بالا میبرد، طرف مقابل برای پاسخ دادن تحت فشار قرار میگیرد.
اگر طرف مقابل از امکانات نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک بیشتری برخوردار باشد، پاسخ خود را در مقیاسی بزرگتر طراحی میکند. در چنین وضعی، روند تصعید دیگر الزاما تحت کنترل آغازکننده آن نیست. ممکن است زمانی برسد که یک طرف به این نتیجه برسد که باید به وضعیت پیشین بازگردد، اما طرف مقابل دیگر انگیزه یا امکان بازگشت نداشته باشد.
در یک سال اخیر، بخش مهمی از تحلیلهای مبتنی بر تصعید، بر این فرض استوار بوده که افزایش هزینهها سرانجام طرف مقابل را به عقبنشینی وادار خواهد کرد، اما در موارد قابلتوجهی، این پیشبینیها محقق نشده است. اکنون باید بهجای تکرار همان فرضیات، کارنامه این رویکرد را با معیارهای روشنتری ارزیابی کرد که مجموعه سیاستهای راهبردی و امنیتی، کشور را به چه نقطهای رسانده، چه میزان هزینه ایجاد کرده، چه دستاوردی به همراه داشته و مهمتر از همه، طرف مقابل را به چه واکنشی واداشته است؟ باید ببینیم تصمیمهای ما چه تصمیمهایی را در طرف مقابل فعال کرده است.
جنگ امریکا با ایران، بیش از هر زمان دیگری به چنین بازنگری واقعبینانهای نیاز دارد. سیاست تصعید تنش، زمانی موثر است که در خدمت یک هدف سیاسی روشن قرار گیرد. قدرت نظامی هزینه تجاوز را افزایش میدهد، اما همزمان باید برای دیپلماسی نیز فضای مانور ایجاد کند. ایران امروز بیش از هر چیز به راهبرد خروج نیاز دارد که مشخص کند اگر تنش افزایش یافت، چگونه میتوان آن را کنترل کرد و اگر شرایط برای توافق فراهم شد، چگونه میتوان از آن استفاده کرد. تصعید زمانی خطرناک میشود که مسیر بازگشت را از بین ببرد.
هر پلهای که در بحران بالا میرویم، باید با این پرسش همراه باشد که اگر فردا تصمیم گرفتیم بازگردیم، آیا طرف مقابل نیز حاضر است به همان نقطه بازگردد یا نه. مساله دیگر در ارتباط با دیپلماسی، این است که کشورمان نباید جنگ خود با امریکا را به صورت خودکار به تقابل با کل جامعه بینالمللی تبدیل کند. این دو گزاره یکسان نیستند. ایران با امریکا درگیر است، اما در این جنگ بسیاری از کشورها نه طرف ایران هستند و نه طرف امریکا. حفظ این تفکیک، سرمایه مهم دیپلماتیک است.
اگر رفتار سیاسی ایران بهگونهای باشد که کشورهای مختلف احساس کنند منافع مستقیم آنها در معرض تهدید قرار گرفته است، دامنه منازعه افزایش مییابد. در چنین شرایطی، امریکا خود را مدافع منافع دیگر کشورها معرفی میکند و هر چه تعداد کشورهایی که احساس تهدید میکنند بیشتر شود، شکل دادن به یک اجماع بینالمللی علیه کشورمان آسانتر خواهد شد.
مساله تنگه هرمز نمونه روشنی از این وضعیت است. ایران دارد از موقعیت جغرافیایی و ظرفیتهای خود برای ایجاد بازدارندگی استفاده میکند، اما در عین حال باید میان طرفهای مستقیم مخاصمه و کشورهایی که در این منازعه نقشی ندارند، تفکیک قائل شود. همین منطق درباره پرونده هستهای هم صادق است. هر چه فضای پیرامون فعالیتهای هستهای مبهمتر شود، زمینه برای شکلگیری روایت دشمن که برنامه هستهای ایران را تهدید جهانی معرفی میکند، بیشتر میشود. کشورمان برای حفظ حق خود در استفاده صلحآمیز از فناوری هستهای، به سازوکارهای معتبر شفافیت نیازمند است. خلاصه در شرایط فعلی، باید هم قدرت بازدارندگی کشور را حفظ کرد و هم راه بازگشت را باز گذاشت و قبول کرد که دیپلماسی بخشی از قدرت ملی است.
∎
در چنین نقطه حساسی، تیم دیپلماسی باید در مقتدرترین، منسجمترین و برخوردارترین وضعیت از پشتوانه داخلی قرار داشته باشد تا بتواند از منافع کشور دفاع کند و دست ایران را برای انتخابهای موثرتر باز نگه دارد. در این شرایط که کشور بیش از هر زمان دیگری به دیپلماسی قوی نیاز دارد تا نظام و کشور را از تهدید وجودی عبور دهد، جریانهای رادیکال مجدانه در پی تضعیف تیم دیپلماسی هستند.
راه دور نرویم، همین دو هفته پیش که وزیر خارجه کشورمان در نیویورک در چارچوب تلاشهای دیپلماتیک، با طرف مقابل تعاملاتی داشت، برخی با قاطعیت مدعی شدند این تعامل بدون هماهنگی و مجوز نهادهای تصمیمگیر انجام شده است. در میانه جنگ، وقتی مسوول رسمی سیاست خارجی کشور در حال انجام ماموریتی دیپلماتیک است، چگونه میتوان او را در برابر افکارعمومی و طرف خارجی متزلزل کرد و اصل اختیار او را زیر سوال برد؟ اگر وزیر خارجه اختیار مذاکره و انتقال پیام ندارد، پس چه کسی اختیار دارد؟ این دقیقا همان چیزی است که قدرت چانهزنی کشور را تضعیف میکند.
در شرایط جنگی، تضعیف مستمر نهاد رسمی سیاست خارجی، هزینهای است که مستقیما از قدرت ملی پرداخت میشود. سیاست افزایش تنش یا تصعید، تیغ دولبه است. ما در این راهبرد، معمولا ظرفیت، اراده و آستانه تحمل خودمان را با دقت محاسبه میکنیم، اما آنچه کمتر مورد توجه قرار میگیرد، واکنش طرف مقابل و امکان تغییر قواعد بازی است. فرض میکنیم با هر گام افزایش فشار، طرف مقابل بالاخره به نقطه مطلوب ما نزدیکتر خواهد شد، در حالی که ممکن است او هم سطح تقابل را افزایش دهد و حتی قواعد بازی را عوض کند.
در این صورت، مسیری که با هدف افزایش قدرت چانهزنی آغاز شده، میتواند به وضعیتی برسد که کنترل آن از دست خارج شود و هزینههایی سنگینتر از برآوردهای اولیه بر کشور تحمیل کند. قدرت واقعی فقط در توانایی بالا بردن هزینه برای طرف مقابل نیست، در توانایی مدیریت سطح تنش و حفظ امکان بازگشت نیز هست. تصعید یک ابزار فشار است، اما هرگاه یک طرف سطح تنش را بالا میبرد، طرف مقابل برای پاسخ دادن تحت فشار قرار میگیرد.
اگر طرف مقابل از امکانات نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک بیشتری برخوردار باشد، پاسخ خود را در مقیاسی بزرگتر طراحی میکند. در چنین وضعی، روند تصعید دیگر الزاما تحت کنترل آغازکننده آن نیست. ممکن است زمانی برسد که یک طرف به این نتیجه برسد که باید به وضعیت پیشین بازگردد، اما طرف مقابل دیگر انگیزه یا امکان بازگشت نداشته باشد.
در یک سال اخیر، بخش مهمی از تحلیلهای مبتنی بر تصعید، بر این فرض استوار بوده که افزایش هزینهها سرانجام طرف مقابل را به عقبنشینی وادار خواهد کرد، اما در موارد قابلتوجهی، این پیشبینیها محقق نشده است. اکنون باید بهجای تکرار همان فرضیات، کارنامه این رویکرد را با معیارهای روشنتری ارزیابی کرد که مجموعه سیاستهای راهبردی و امنیتی، کشور را به چه نقطهای رسانده، چه میزان هزینه ایجاد کرده، چه دستاوردی به همراه داشته و مهمتر از همه، طرف مقابل را به چه واکنشی واداشته است؟ باید ببینیم تصمیمهای ما چه تصمیمهایی را در طرف مقابل فعال کرده است.
جنگ امریکا با ایران، بیش از هر زمان دیگری به چنین بازنگری واقعبینانهای نیاز دارد. سیاست تصعید تنش، زمانی موثر است که در خدمت یک هدف سیاسی روشن قرار گیرد. قدرت نظامی هزینه تجاوز را افزایش میدهد، اما همزمان باید برای دیپلماسی نیز فضای مانور ایجاد کند. ایران امروز بیش از هر چیز به راهبرد خروج نیاز دارد که مشخص کند اگر تنش افزایش یافت، چگونه میتوان آن را کنترل کرد و اگر شرایط برای توافق فراهم شد، چگونه میتوان از آن استفاده کرد. تصعید زمانی خطرناک میشود که مسیر بازگشت را از بین ببرد.
هر پلهای که در بحران بالا میرویم، باید با این پرسش همراه باشد که اگر فردا تصمیم گرفتیم بازگردیم، آیا طرف مقابل نیز حاضر است به همان نقطه بازگردد یا نه. مساله دیگر در ارتباط با دیپلماسی، این است که کشورمان نباید جنگ خود با امریکا را به صورت خودکار به تقابل با کل جامعه بینالمللی تبدیل کند. این دو گزاره یکسان نیستند. ایران با امریکا درگیر است، اما در این جنگ بسیاری از کشورها نه طرف ایران هستند و نه طرف امریکا. حفظ این تفکیک، سرمایه مهم دیپلماتیک است.
اگر رفتار سیاسی ایران بهگونهای باشد که کشورهای مختلف احساس کنند منافع مستقیم آنها در معرض تهدید قرار گرفته است، دامنه منازعه افزایش مییابد. در چنین شرایطی، امریکا خود را مدافع منافع دیگر کشورها معرفی میکند و هر چه تعداد کشورهایی که احساس تهدید میکنند بیشتر شود، شکل دادن به یک اجماع بینالمللی علیه کشورمان آسانتر خواهد شد.
مساله تنگه هرمز نمونه روشنی از این وضعیت است. ایران دارد از موقعیت جغرافیایی و ظرفیتهای خود برای ایجاد بازدارندگی استفاده میکند، اما در عین حال باید میان طرفهای مستقیم مخاصمه و کشورهایی که در این منازعه نقشی ندارند، تفکیک قائل شود. همین منطق درباره پرونده هستهای هم صادق است. هر چه فضای پیرامون فعالیتهای هستهای مبهمتر شود، زمینه برای شکلگیری روایت دشمن که برنامه هستهای ایران را تهدید جهانی معرفی میکند، بیشتر میشود. کشورمان برای حفظ حق خود در استفاده صلحآمیز از فناوری هستهای، به سازوکارهای معتبر شفافیت نیازمند است. خلاصه در شرایط فعلی، باید هم قدرت بازدارندگی کشور را حفظ کرد و هم راه بازگشت را باز گذاشت و قبول کرد که دیپلماسی بخشی از قدرت ملی است.