به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: توماس مان و هاینریش مان از مهمترین نویسندگان ادبیات آلمانیزبان هستند که هر دو در سالهای ابتدایی قرن بیستم مطرح شدند. آنها به نسلی از نویسندگان آلمانی تعلق داشتند که دوران پرتلاطم دهههای ابتدایی قرن بیستم را تجربه کردند و با قدرتگرفتن فاشیسم زندگیشان تحت تأثیر قرار گرفت. برادران مان اگرچه تا پیش از ظهور فاشیسم از نظر سیاسی با هم اختلاف نظر داشتند، اما در مخالفت با نازیسم و فاشیسم هر دو همنظر بودند.
از هاینریش مان و توماس مان آثار زیادی به فارسی منتشر شده و نشر افق بهتازگی در قالب مجموعه خانواده مان آثاری از این دو نویسنده را با ترجمه محمود حدادی منتشر کرده است. آنطور که در توضیحات ناشر هم آمده، هاینریش مان که به نقد تند و تیز خود از جامعه بورژوازی شهره است، در رمانهای خود اغلب به موضوعاتی همچون قدرت، اخلاق و زوال اجتماعی میپردازد. برخلاف توماس که سبک نوشتارش بیشتر بر تأملات فلسفی و دروننگری تمرکز دارد، آثار هاینریش سیاسیتر و آگاهانهتر نسبت به تاریخ هستند و غالبا بازتابدهنده دوره پرآشوب آلمان ویلهلمی و فراتر از آناند.
«پیپو اسپانو و دو داستان دیگر» نوشته هاینریش مان، یکی از کتابهای این مجموعه است. «پیپو اسپانو» داستانی تاریخی است و هاینریش مان در آن با چیرهدستی ترکیبی از پژوهش دقیق، بینش سیاسی عمیق و درک روانشناختی انسان به دست داده است. این اثر که در سال ۱۹۳۵ منتشر شد، قدرت داستانسرایی مان، فهم ژرف او از طبیعت بشر و آگاهی تیزبینانهاش از جریانهای اجتماعی-سیاسی تاریخ را به نمایش میگذارد. عنوان این داستان برگرفته از شخصیتی تاریخی به نام فیلیپو اسکولاری، معروف به پیپو اسپانو است. او یک کنت دوتیری اهل فلورانس بود که در اوایل قرن پانزدهم به یکی از رهبران نظامی برجسته در خدمت زیگیزموند، پادشاه مجارستان، تبدیل شد. روایت مان، صعود و سقوط این شخصیت مرموز را به تصویر میکشد؛ فردی که زندگیاش نمادی از تنش میان جاهطلبی شخصی و نیروهای تأثیرگذار تاریخ است. ماجراهای داستان در اروپای دوران رنسانس میگذرد و به موضوعاتی همچون وفاداری، خیانت و پویایی پیچیده قدرت مربوط است. مان اسپانو را نهفقط بهعنوان یک شخصیت تاریخی، بلکه بهعنوان فردی به تصویر میکشد که همزمان به دنبال قدرت و افتخار است و از سوی دیگر، با تردیدها و ابهامات اخلاقی خود درگیر است. از طریق تعاملات اسپانو با شخصیتهای مختلف، از متحدان سیاسی تا همراهان شخصی، مان به ابعاد روانشناختی رهبری و سازشهای اخلاقی اجتنابناپذیر آن میپردازد.
«خنوخ و قانون» یکی دیگر از کتابهای مجموعه خانواده مان نشر افق است. این کتاب شامل دو داستان از توماس مان است که محمود حدادی آنها را به فارسی برگردانده است. این دو داستان ریشه در حکایتها و رخدادهای عهد عتیق دارند، اما در روایت توماس مان، به بازآفرینی ادبی جهان باستان و تأملی درباره انسان و زمانه مدرن بدل شدهاند. این دو داستان با نگاهی ریزبین و تفکری انتقادی، میان اسطوره و تاریخ، ایمان و خرد، و گذشته و اکنون حرکت میکنند. «خنوخ و قانون» نثری فلسفی و شاعرانه دارند و روایتهایی باستانی را کندوکاو میکنند. داستان اول روایت خواب یوسفِ نوجوان است از خنوخ نوباوه، پدربزرگ نوح، که او را در روایتهایی، از پیامبران میدانستند. در داستان «قانون» توماس مان رخدادهای متعدد زندگی حضرت موسی را بر پایه روایتهایی از تورات بازگو کرده است. «قانون» در سال ۱۹۴۴ منتشر شد؛ زمانی که اروپا در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم قرار داشت و آلمان تحت حاکمیت رژیم نازی تاریکترین دورههای تاریخ معاصر خود را تجربه میکرد. روایت باستانی میگوید موسی که میکوشید با نوشتن و ارائه مفاهیمی ساده، جمعیتی را بهسختی از بیابانها عبور دهد و به آنها شیوه زیستن بیاموزد، گاه اسیر فضاهایی خالی از امید و احساس گمگشتگی میشد. توماس مان در این نقطهها با تکنیک خاص خودش در خلق تصویرهایی پرمفهوم و چشماندازی پیچیده در یأس و امیدواری، طوری که از محور اصلی قصه فاصله نگیرد، موسی را از این فواصل عبور میدهد. در توضیحات خود کتاب آمده که آفرینش ادبی واکنش توماس مان به سلطه فاشیسم بر کشورش آلمان بود. از اینرو در سالهای وحشت در دو داستان این کتاب در جستوجوی سرچشمههای انساندوستی تا خاستگاه دور اسطوره رفته و کوشیده با نام رمز قانون ادبیات را از چنگال فاشیسم بیرون بیاورد. او در روزهای نگارش این دو قصه توراتی تأکید کرده که هنر آخرین پدیدهای است که درباره تأثیرش بر سرنوشت بشر خیال باطل به خود راه میدهد. این نافی زشتی هرگز نتوانسته است بر پیروزی پلیدی مانعی بنشاند یا در جستوجوی مفهومی انسانی از کجفهمی خونین جلوگیری کند. هنر قدرت نیست، بلکه تسلی است. اما این بازی عمیقا جدی و این نمونه والای تلاش در راه تکامل را مشایع راه بشریت کردهاند، مشایع راه او از آغاز. و بشریت هرگز نمیتواند نگاه به گناه آلودهاش را یکسر از پاکی آن برگیرد. در آغاز داستان «خنوخ» میخوانیم: «آن زمان هنوز برادران یوسف را رؤیازده نمیخواندند. اما بسی برنیامد که کار به کنایه کشید. و اگر در آغاز تنها اوتناپیشتیم یا طالعبین لقبش میدادند، علت این نامگذاریهای بیغرضانه فقط فقر الهام این جوانان نازنین بود، وگرنه مراد آنان دشنام بود و به راستی نیز دشنامهای تندتر را خوشتر داشتند، اما بیشتر چیزی به خاطرشان نمیرسید. و روزی که از ذهنشان گذشت او را خیالباف بنامند، بسیار خوشحال بودند. چه، این واژه به هر روی عتابی تندتر در خود داشت. هنوز آن روزها نیامده بود و پرگویی یوسف در تعبیر خواب پدر -خوابی که به تسلی دل پیرمرد نوید به آسمانی پربرکت میداد- هنوز نمیرسید تا آنان را به کفایت بر این خصلت گستاخانه او هوشیار کند و گذشته از این، یوسف با برادران از خوابهای خود، خوابهای پرشکوهش، که دیری بود میدید تا حال چیزی نگفته و زبانش را نگه داشته بود. همینجا شرط است گوشزد کنیم که وی چنین خوابها را هرگز با برادران نمیگفت، نه با آنان نه با پدر. آن خوابها که به بهای رنج جان با آنها میگفت، در مقام قیاس، حقیر بودند. اما پیش بنیامین خودداریاش به آخر میرسید. در ساعتهای انس و خلوت، بنیامین حتی خوابهایی را هم از دهان یوسف میشنید که هیچ حقیرانه نبودند و یوسف در پنهانداشت آنها معمولا خویشتنداریای بسنده در خود مییافت. اما نیاز به شرح نیست که برادر کوچکتر، کنجکاو چنانکه او بود، با شوقی هوشیار مینیوشید و حتی به تعریفی بیشتر ترغیب میکرد. ولی اندکی گرفتهخو از تأثیر همهگونه راز گنگ و ناروشن مورت، رازی که زودهنگام بر او گشوده بودند».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.