به گزارش ایرنا، ۱۰ مهر تا ۱۶ مهر، هفته نیروی انتظامی است؛ هفتهای که برای بسیاری، تنها یک نام در تقویم است، اما برای خانواده ما یادآور روزهای بیقرار و شبهای پر دلهره است.
هنوز خاطره روزهای آغازین پیوند مشترکمان را مثل دیروز به یاد دارم؛ اوایل ازدواجمان بود و به یک میهمانی خانوادگی در خانه یکی از اقوام دعوت شده بودیم. سفرهای پر از مهر چیده بودند، همه دور هم نشسته بودند و حسابی تدارک دیده بودند تا شبی خاطرهانگیز را کنار هم بگذرانیم. اما هنوز لبخند بر چهرهها ننشسته بود که زنگ تلفن همراهت سکوت را شکست؛ کدی کوتاه خوانده شد، مأموریتی فوری و بیدرنگ ابلاغ شد و تو ناگزیر با چهرهای پر از شرمندگی از همه عذرخواهی کردی و راهی شدی، آن شب اولین تجربه من از آغاز نبودنهایت بود. آن شب برای من که جوان و کمتجربه بودم پر از بغض و دلخوری گذشت؛ آن روزها هنوز با تمام وجود درک نکرده بودم زیستن در سایه یک لباس مقدس چه معنایی دارد. همانطور که در تمام سالهای بعد فهمیدم تقویم خانه ما هیچگاه با تقویم روزمره دیگران هماهنگ نخواهد شد؛ تقویمی که تقریبا در هیچ عید نوروزی، هیچ سیزدهبدری و هیچ تعطیلات رسمی و خانوادگی کنار هم نبودیم و جای خالیات پای سفرهها ماندگار شد.

این صدای همسران است پشت سنگرها
این سرنوشت ناگفته خانواده همه نیروهای انتظامی است؛ از همسرانی که مثل من شاغل و فرهنگی هستند تا بانوانی که تمام وقت خود را به تربیت فرزندان و گرم نگه داشتن کانون خانه اختصاص دادهاند. زنانی که اگرچه در بیلبوردها و قابهای رسمی دیده نمیشوند، اما ستونهای اصلی پشت سنگر امنیت کشورند. در این سالها با همسران مأموران زیادی همکلام شدهام؛ بانوانی که دردهایی عمیق بر دل دارند و هیچگاه فرصت بازگو کردنش را نیافتهاند.
یکی از مأموران خستگیناپذیر پلیس راهور در درددلی تلخ به من میگفت: وقتی فرزند دومم به دنیا آمد، من کیلومترها دورتر در جادهها و در دل مأموریت بودم؛ چشمانم به جاده بود و دلم در زایشگاه، و حسرت در آغوش کشیدن فرزندم در نخستین ساعتهای تولد بر دلم ماند.
همسر پلیس دیگری نیز با بغضی فروخورده از روزهای بیبازگشت آرزوی فرزندش روایت میکرد و میگفت: وقتی پسرم فارغالتحصیل شد و در آن تالار شلوغ، جشن فارغالتحصیلی برپا بود، همه پدرها با افتخار پشت سر فرزندانشان ایستاده بودند، اما همسر من به دلیل مأموریت حضور نداشت و جایش خالی ماند؛ درست مثل سالها قبل، در جشن تکلیف پسرم هم صندلی پدر خالی بود و این کمبود هنوز هم در دل پسرم مانده است. شاید دیدن پدر در جشن تکلیف یا مراسم فارغالتحصیلی برای دیگران امری کاملاً عادی و طبیعی باشد، اما برای ما و فرزندانمان به حسرتی بدل میشود که سالها در سینه میماند.
آرزویی که دلشوره شب و روزم شد
این مدار دلواپسی فقط به همسران ختم نمیشود؛ مادران پلیس نیز سالیان درازی از عمرشان را در تب و تاب این لباس سپری میکنند. چندی پیش مادر یک پلیس جوان با من همسخن شد و روایتی از جنس اشک و تمنا داشت. او میگفت: همیشه آرزویم این بود یکی از پسرهایم لباس پلیس تن کند، چون هر وقت پلیسهای جوان را در خیابان میدیدم، با دیدن ابهت و جوانیشان عشق میکردم. اما هرگز فکرش را هم نمیکردم که این آرزوی قشنگ، روزی تبدیل به نگرانیهای مدام شب و روزم شود. همیشه به پسرم زنگ میزنم تا ببینم در چه حالی است و اوضاع چطور میگذرد. بهویژه در روزهای جنگ و ناآرامی، وقتی تلفنش را جواب نمیدهد، دلم هزار راه میرود و نفسم بند میآید. آنوقت با دستپاچگی به همسرش زنگ میزنم او با لحنی صبور و آرام میگوید مادر نگران نباش، حالش خوب است، اما من تا صدای خودش را با گوش خودم نشنوم، آرام و قرار ندارم. این کار هر روز من در طول این ۱۹ سال است که پسرم لباس پلیس به تن دارد.

این آخرین تماس بود
در میان این همه چشمانتظاری، روایتهای سوزناکی نیز از زنانی وجود دارد که آخرین تماسشان ابدی شد. همسر شهیدی که شریک زندگیاش را در راه مبارزه با سوداگران مرگ و مواد مخدر تقدیم امنیت جامعه کرده بود، میگفت: در یکی از مأموریتهای عملیاتی بود که خبر شهادتش را آوردند. او صبح همان روز مثل همیشه با لبخند از من و فرزندانمان خداحافظی کرد و رفت، اما هرگز به خانه بازنگشت. اکنون ۶ سال تمام است که بار سنگین نبودنش، تنهایی و بزرگ کردن یادگارهایش را به دوش میکشم و فرزندانم همیشه از آن آخرین خداحافظی میگویند.
زیرآسمان موشکها و پهپادها دستم سمت گوشی بود
سختترین و کوبندهترین پرده این زندگی برای یک خبرنگار، لحظهای است که رسالت حرفهای پشت مانیتور و کارتابل خبر با پیوند قلبی و عاطفی در خانه تلاقی میکند. سال گذشته در کوران تقابل نظامی و حوادث سخت جنگ، در ۴۰ روز متمادی خانه نبودی. ۴۰ روزی که خانه فقط با دلهره نفس میکشید و من در تحریریه در سیل خبرهای بحران غرق بودم. در آن روزها و شبهای پر از التهاب با اصابت هر موشک و پیچیدن هر صدای مهیب در آسمان شهر، ناخودآگاه دستم به سمت گوشی تلفن میرفت و شمارهات را میگرفتم؛ چون خوب میدانستم درست در همان لحظه در همین خیابانهای شهر ایستادهای؛ درست زیر همان آسمانی که پهپادها و موشکها در حال عبور بودند، اما با هر اصابت و هر زنگ، تنها پاسخی که میشنیدم این پیغام سرد بود: مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.

یادم نمیرود در این ایام، چطور دخترمان که حالا برای خودش خانمی شده، دلش ثانیهبهثانیه برای تو شور میزد و چشم از در و گوشی برنمیداشت. حالا ما چند نفر در این خانه بودیم که همگی با هر صدای انفجار، دلمان برای تو پر میکشید و میلرزید. شرایطی که فقط مختص ما نبود؛ همسران و فرزندان بیشماری چون ما، در خانههایشان همین اضطراب مرگبار را تاب میآوردند؛ زنانی که همسرانشان از پلیسهای راهور مستقر در خیابانها و جادهها گرفته تا گشتهای انتظامی و سایر مأمورانی که در کف میدان ایستاده بودند، سینه سپر کرده بودند تا شهر فرونریزد.
در میان همین روزهای برزخی بود که ناگهان پشت سیستم خبر، تیتر اصابت و ضربه به نقطهای روی صفحه خبرگزاری بالا آمد؛ نقطهای که با بند بند وجودم آگاه بودم تو در آن لحظه دقیقاً همانجا مستقر هستی. در آن دقایق جهنمی، مانیتور پیش چشمانم تار شد، دستهایم روی کیبورد به لرزه افتاد و قلبم چنان میکوبید که گویی در قفسه سینه جا نمیگرفت. در آن تعلیق میان مرگ و زندگی، ناگهان تلفنم زنگ خورد؛ شماره تو بود. گوشی را با دستهایی لرزان و چشمانی پر از اشک برداشتم؛ صدای خسته اما استوارت در گوشم پیچید که با شتاب گفتی: نگران من نباش؛ فقط زنگ زدم بگویم سالمم، قطع میکنم! همان جمله همیشگی که در چند ثانیه تمام هستیام را دوباره به من بخشید و ضربان پرتنش اتاق خبر را برایم آرام کرد. تماسی بسیار کوتاه اما به اندازه یک عمر امنیت و زندگی.
از خشخش بیسیم در خیابان تا دستهای مهربان در خانه
نمیخواهم ماجرا را شخصی کنم، اما خوب میدانم بسیاری از این مردان امنیت، با تمام وجودشان آگاهند که مأموریتهای پیدرپی چه سهمی از حضور گرمشان در خانه را دزدیده است. آنها برای جبران این نبودنها و جای خالیشان در لحظههای رشد فرزندان یا درگیریهای روزمره به محض بازگشت، همپای همسران خود آستین بالا میزنند. در خلوت خانه، آن اقتدار نظامی را پشت در میگذارند و با مشارکتی صبورانه در کارهای خانه و تربیت فرزندان، میکوشند آن دوریهای ناگزیر را با مهر و حضور فعال خود جبران کنند.

این حماسه پنهان تنها در یک نقطه جاری نیست و در تمام بخشهای پلیس میتوان آن را دید. از مأموران خستگیناپذیر و بیادعای پلیس راهور که گرما و سرما را در پیچوخم جادهها تاب میآورند تا خطشکنان یگان ویژه و مبارزان جانبرکف مبارزه با مواد مخدر در بیابانها و مرزها؛ از کارآگاهان ریزبین و دقیق پلیس آگاهی در پی کشف حقیقت تا حافظان محلهها در کلانتریها و پلیس پیشگیری. اما آنچه این تصویر را برای من کامل و ستودنی میکند، چهره پشت این لباس است. همان مرد مقتدری که سالها در بخشهای دشوار مواد مخدر، یگان ویژه و پیشگیری خدمت کرده، اهالی محل او را با پاکدستی، سلامت نفس و امانتداری کامل میشناسند و اسلحه و بیسیم بخشی از هویت روزمرهاش در خیابان است، به محض گشوده شدن درِ خانه، تمام درجات و صلابت نظامیاش را در آستانه در جا میگذارد. او با روحی مهربان و خوشقلب، در خانه پابهپای من آستین بالا میزند؛ از آشپزی گرفته تا نظافت، خانهتکانی و سامان دادن به گوشه و کنار زندگی، تکیهگاهی امن و پناهی آرام است.
امنیت جامعه شعار نیست؛ رودی است که سرچشمهاش از صبوری بیصدای مادران، همسران و دخترانی میگذرد که در پشت خطوط خدمت، بار دوری، نگرانی و غیبتها را تاب میآورند تا امین مردم با قلبی مطمئن و دلی استوار، پاسدار حریم جان و ناموس این سرزمین باشد.