شناسهٔ خبر: 79947920 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

طعمِ واقعیِ زندگی

عشق یکی از مفاهیم زندگی‌ساز در زندگی است، و می‌تواند انسان را در وضعیت نیکی قرار دهد و بیش از هر چیزی او را از اینکه خود را در مرکز جهان قرار دهد، برهانَد. اینکه در ادبیات عرفانی ما بر عاشق‌شدن تأکید شده به این خاطر است که انسان تا عاشق نشود از خودمحوری رهایی ندارد. در عشق است که انسان از خودگزینی به سوی دیگرگزینی حرکت می‌کند و خواست و پسند دیگری را بر خواست و پسند خود ترجیح می‌دهد و از وادی خودپرستی می‌گریزد.

صاحب‌خبر -

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی؛ کتاب «برف در تابستان» دربردارنده‌یِ نامه‌هایِ سایادو او جتیکا (راهب بوداییِ اهل میانمار) به دوستان اوست که با ترجمه فرناز فرود (انتشارات کلک آزادگان) منتشر شده، و برای کسانی که در پی آرامش و صلح درونی (آشتی با خود) هستند، بسیار مغتنم است. او درباره خلوت‌گرینی که برای رشد انسان بسیار مفید است ولی کمتر به آن اعتنا می‌شود، می‌نویسد:«مردم اهمیت خلوت‌گزینی را درک نمی‌کنند. آن‌ها دوست دارند با کسی باشند که سرشان را گرم کند یا آنان را به نوعی برانگیزاند. آدم‌ها عطش برانگیزش دارند. وقتی چیزی نباشد که آن‌ها را برانگیخته کند، حوصله‌شان سر می‌رود؛ حتی هنگامی که از نظر جسمی تنها هستند، می‌خوانند، تلویزیون تماشا می‌کنند، به موسیقی یا رادیو گوش می‌دهند یا درباره کارهایی که انجام داده‌اند و کارهایی که می‌خواهند انجام دهند فکر می‌کنند. تنهابودن، نخواندن، تلویزیون تماشا نکردن، گوش ندادن به موسیقی و رادیو و فکر نکردن اموری هستند که هیچ‌گاه به نظر آن‌ها سودمند نیست.»

طعمِ واقعیِ زندگی

در دنیای کنونی معیارها و ارزش‌هایی وجود دارند که همان‌ها موجب شده‌اند که روند فرسایش روان انسان‌ها سرعت بگیرد و سایادو به ما نشان می‌دهد که روزمرگی‌ها و رقابت‌ها و لذت‌هایی مانند ثروت، شهرت، مقام و... هرچند که همگان را به خود مشغول کرده، انسان را از آرامش و شادی دور می‌کند و آنچه می‌تواند رهایی‌بخش باشد، ساده زندگی کردن است. زیرا فرصتی پدید می‌آورد تا بتوانیم ذهن خود را بهتر بشناسیم و از نیروی خودمان بیشتر بهره ببریم، نه اینکه نیروی خودمان را در جهت و مسیری به کار اندازیم که در اصل به نادیده‌گرفتن خودمان بینجامد. او می‌نویسد:«من نمی‌توانم جهان را تغییر دهم. نمی‌توانم هیچ‌کس، حتی خودم را تغییر دهم، اما می‌توانم مشاهده کنم. اگر خردمند باشم، بدون ناراحت‌شدن از کسی یا موضوعی، فقط نگاه خواهم کرد. مگر من کیستم که بخواهم بار سنگین جهان را بر دوش بکشم؟... بله، دنیا دیوانه است، اما چه کاری از من بر می‌آید؟ هیچ. چرا وقت و انرژی‌ام را با ناراحت بودن در این باره هدر بدهم؟» سایادو ما را با دنیای ذهن آشنا می‌کند؛ دنیایی که با تجسم وضعیت‌های آرام، آرام می‌شود و با تجسم وضعیت‌های آشفته، آشفته می‌شود و سپس، خروج از وضعیت‌های ناخوشایند را با مراقبه ممکن می‌داند و تأکید فراوانی بر هوشیاری دارد. نارضایتی نیز یکی از حالت‌های فراگیر در میان انسان‌هاست که به علت بروز باورهای مختلف و جدال‌های بی‌پایان رخ می‌دهد و آرام و قرار را از انسان می‌رباید و از این رو در کتاب به آن اشاره دارد. نارضایتی به تعبیر نویسنده «یک بیماری‌ست. مردم نمی‌بینند که خودشان، خودشان را با طمع، غرور و حسد ناراضی می‌کنند... مردم همدیگر را به ستیزه‌جویی ترغیب می‌کنند. نمی‌بینند شادی در ستیزه‌جویی نیست. اگر شما آلودگی‌هایتان را با خود حمل کنید، هر جا بروید، ناراضی خواهید بود.» سایادو در اینجا توجه ما را به وضعیت درونی‌مان جلب می‌کند، او از طمع، غرور و حسد حرف به میان می‌آورد که وجودشان نشاط را از زندگی انسان دور می‌کند و انسان را در مسابقه بی‌وقفه با دیگران و مقایسه فرساینده با دیگران قرار می‌دهد و محصول نهایی آن نیز از دست دادن روزها، ماه‌ها و سال‌هایی است که خالی از شور زندگی طی می‌شوند و سرانجام، مرگ را نیز برای انسان سخت می‌کند.

از زیباترین بخش‌های کتاب، آنجاست که او درباره طبیعت و پیوستگی خود با آن سخن می‌گوید. از پرندگانی حرف می‌زند که برای او آواز می‌خوانند، از پرندگانی که با آواز خوش به او می‌آموزند که نگران نباشد و از لحظات زندگی لذت ببرد، زیاد با فکرکردن خودش را خسته و ذهن‌اش را آشفته نکند و زندگی را چنانکه هست پذیرا باشد. «هوا آفتابی‌ست. پرنده‌ها به هیجان آمده‌اند و همدیگر را صدا می‌کنند. آن‌ها برخلاف انسان‌ها واقعاً از زندگی لذت می‌برند. انسان‌ها اندوهگین، ناراضی، ایرادگیر، کسل و اغلب افسرده هستند. در عمرم یک پرنده افسرده ندیده‌ام. من از کبوترها خواهم آموخت، نه از انسان‌های افسرده و ناشکر.»

طعمِ واقعیِ زندگی سایادو او جتیکا

به نظر سایادو او جتیکا، جداماندن انسان از طبیعت، و طبیعت را نیز در صفحه تلویزیون تماشاکردن، از جلوه‌های وضعیت وخیمی است که انسان در روزگار ما دارد. او از ما می‌خواهد که از پرمشغله‌بودن دست برداریم، با یک زندگی شلوغ خودمان را گرفتار نکنیم، خودمان را از حصار آداب و رسوم آزاد کنیم و وقتی هم برای مراقبه بگذاریم؛ همچنین، به جنگل برویم، وزیدن باد در میان درخت‌ها را احساس کنیم، به صدای پرندگان گوش بدهیم، زیر باران راه برویم، و تماشای آسمان آبی و ماه و ستاره‌ها را از دست ندهیم. او از ما نمی‌خواهد که زندگی در شهر را رها کنیم و راهب شویم، بلکه می‌خواهد اندکی به خودمان مجال بدهیم تا طعم واقعی زندگی و خلوت‌گزینی را بچشیم. اما در میان شعرهایی که در کتاب خود آورده است، شعری از «ریو کان» آمده که ما را با جهان فکری او بهتر آشنا، و روح ما را نوازش می‌کند:

نه این که دوست ندارم با انسان‌ها همنشین شوم

اما راه بهتر را برگزیده‌ام

و تنها در کلبه بوریایی دورافتاده‌ای

تنها زیر پنجره می‌نشینم

هیچ کس را در طول روز نمی‌بینم

فقط صدای همیشگی ریزش برگ‌ها

خواهش می‌کنم غروب‌ها به کلبه‌ام بیا

تا به نغمه‌خوانی حشرات گوش دهیم

آن گاه تو را به مزارع پاییزی معرفی خواهم کرد.

در این کتاب، عشق و تنهایی نیز بسیار مورد توجه قرار گرفته‌اند و به عبارتی از رابطه تنگاتنگی میان این دو مفهوم سخن به میان آمده است. به تعبیر سایادو اوجُتیکا:«تا وقتی نتوانیم بپذیریم تنها هستیم و تا وقتی که نتوانیم روی پای خود بایستیم، نمی‌توانیم رابطه سالم و پرمعنایی با دیگران داشته باشیم. روابط وابسته، استثمارگرانه و فریب‌کارانه هیچ معنایی ندارند و نمی‌توانند دوام بیاورند... انسان برای رشد روانی خود نیاز به رابطه خوب دارد... برای آن‌ که دو نفر با هم زندگی کنند، عشق کافی نیست؛ درک عمیق همدیگر ضروری است. ببینید آیا می‌توانید همه چیز او را بپذیرید، بی‌آن‌ که بخواهید در او تغییر ایجاد کنید و آیا می‌توانید او را، همان‌طور که هم‌اکنون هست، محترم بشمارید؟... روابط را نباید به عنوان وسیله به کار برد. روابط باید به عشق، درک، احترام و قدرشناسی منتهی شوند... عشق حقیقی و درک عمیق، خیلی رضایت‌بخش‌تر از هرگونه لذت حسی یا پول است... اگر با همه وجود عاشق کسی نشده‌اید (و نیستید)، هنوز یک انسان کامل نیستید؛ فقط یک انسان بالقوه هستید.»

عشق یکی از مفاهیم زندگی‌ساز در زندگی است، و می‌تواند انسان را در وضعیت نیکی قرار دهد و بیش از هر چیزی او را از اینکه خود را در مرکز جهان قرار دهد، برهانَد. اینکه در ادبیات عرفانی ما بر عاشق‌شدن تأکید شده به این خاطر است که انسان تا عاشق نشود از خودمحوری رهایی ندارد. در عشق است که انسان از خودگزینی به سوی دیگرگزینی حرکت می‌کند و خواست و پسند دیگری را بر خواست و پسند خود ترجیح می‌دهد و از وادی خودپرستی می‌گریزد.

∎​