یک تصویر پررنگ از دستهای مادرجان توی ذهنم جامانده. عصرهای اوایل تابستان، وقتی تازه توی ظرف میوه عصرانه نوبرانههایی مثل گیلاس و زردآلو و خربزههای زودرس پیدا میشد، مادرجان میآمد و مینشست روی یک چهارپایه چوبی کوتاه گوشه حیاط و انگشتر عقیق سرخش را بیرون میآورد و یک خمیر چسبناک درست میکرد و بعد کرههای تازه گوسفندی را به خورد خمیر میداد. یک تابه روحی بزرگ میگذاشت روی اجاق گاز پلوپزی و یکی یکی قرصهای نان قلفتی را میانداخت توی روغن و بعد یک مشت شکر میپاشید روی نان ها. من آن دستهای چرب و شکری را به خوبی خاطرم هست.
دستهایی که وقتی هنوز مثل آن آخریها نمیلرزید، برایمان نانهای سرخ شده جذابی درست میکرد. بعدتر مامان هر قدر از آن نانهای قلفتی درست کرد، مزه نانهای مادرجان را نداد. مامان میگفت کرهها مزه کرههای قدیم را نمیدهد.
ولی من فکر میکنم چیزی توی دستهای مادرجان بود که همانجا لای خمیرهای چسبناک عصرهای تابستان جاماند. او وقتی برای ما نان درست میکرد، قرار بود از خانه خلوت و خاموش خودش بیرون بیاید. یک مسیر چند کوچهای را طی کند و در حیاطی را باز کند که بچهها با اشتیاق به استقبالش میآمدند. او تمام لحظاتی که خمیر میگرفت و شکر میپاشید، احساس مفید بودن میکرد.
احساس توانمند بودن و دیده شدن. مادرجان این چند سال آخر را پارکینسون گرفت. دست هایش میلرزید، اما باز هم دلش میخواست وقتی به خانه اش میرویم چیزی دست و پا کند. همیشه مامان از سر دل سوزی نمیگذاشت مادرجان دست به سیاه و سفید بزند.
او مینشست و نگاه میکرد و توی نگاهش غم داشت. دلش میخواست دوباره بلند شود و برایمان تدارک ببیند. من از اندوه توی چشمهای مادرجان فهمیدم او احساس میکند دیگر مفید نیست. دلم میخواست یک جوری به او بگویم حضور او از جریان زندگی ما کم نشده، او فقط کمی آرامتر از گذشته است.
درست مثل وقتهایی که یک خاطره را برای چندمین بار تعریف میکرد و هربار جوری با لذت به چشم هایش نگاه میکردم که انگار بار اول است. او مهربانترین آدمی بود که میشناختم. اما همیشه فقط یک جای ابروهایش را درهم میکشید آن هم وقتی احساس میکرد لحن خوبی مقابل مادرم ندارم. خط قرمز آن مجموعه مهربان و رقیق، شکل حرف زدن بچهها با مادرهایشان بود. مادربزرگ مدرسه نرفته بود. اما قرآن را از رو میخواند. معانی اش را میدانست. حافظ میخواند و از سعدی کلی شعر بلد بود. آخرین تصویر سالم و خندان مادربزرگ، یک غروب تابستانی بود که وضویش را گرفته بود و منتظر بود اذان بگویند. با همان صورت خیس و آستینهای بالا زده، شروع کرد به شعر خواندن. یک شعر قدیمی که حتی یک خطش را یادم نیست، اما از اینکه تمام بچهها دورش حلقه زده بودند و داشتند نگاهش میکردند، دوباره چشم هایش میخندید.
من آن عصر تابستانی، با غم غریبی به نگین انگشتری جمعمان نگاه میکردم. به زنی که شاید آن روزها نیاز به مراقبت بیشتری داشت، اما یک عمر مراقب تمام ما بود. زنی که ما را از پشت تک تک چروکهای پیشانی اش به یاد میآورد و حالا فقط کمی آرامتر از گذشته حضور داشت. یک آرشیو زنده از گذشته خانوادهای که همگی به زهدان نجیب او برمی گشتند. او امروز نیست. چهار سال میشود که دیگر نیست و من هربار، وقتی به روز سالمندان میرسیم توی دلم عین یک دختربچه بغض آلود که به اسباب بازیهای جذاب کودکی در میهمانی نگاه میکند، به تمام آنهایی که هنوز میتوانند کسانی را پدربزرگ یا مادربزرگ صدا بزنند، غبطه میخورم. دلم تنگ شده. تنگ آن عصرهای تابستانی دور.