عماد توحیدی، آهنگساز، نوازنده و پژوهشگر نامدار موسیقی، در تازهترین اثر خود، «لالاییهای دره پریان»، به همین نقطه آغاز برگشته است؛ به جایی پیش از آموزش، پیش از تکنیک و شاید حتی پیش از حافظه.
این آلبوم که تولید سال ۱۴۰۲ است، شامل هشت قطعه گل انار، مهتاب، بابونه، فردا، کبوتر، گل گندم، قطار و نخل است. قطعاتی که با اشعاری از شاعران معاصر و در فضای خاص موسیقی جنوب ایران ساخته و پرداخته شدهاند. اما لالاییهای دره پریان فقط یک آلبوم کودک نیست و بیشتر شبیه آوازهای یک سرزمین گمشده است. آوازهای سرزمینی که در آن شب، ماه، مادر، کودک، لالایی، خاطره، جنوب، دریا، خواب و خیال همنشین هستند. با عماد توحیدی درباره این سرزمین گفتوگو کردهایم.
اجازه دهید مصاحبه را با یک پرسش ساده شروع کنیم: چرا لالایی؟
چون شاید لالایی تنها موسیقیای باشد که انسان پیش از آنکه موسیقی را بفهمد، آن را تجربه میکند.کودک هنوز کلمه «موسیقی» را نمیداند، اما آن را میشنود. هنوز نمیداند مادر چیست، اما امنیت را در صدای گرم او تجربه میکند. لالایی برای من موسیقی پیش از موسیقی است. پیش از نت، پیش از ساز، پیش از آهنگسازی. زمزمه یک انسان برای انسانی تازه متولدشده در تاریکی شب، ساده، صمیمی و گرم.
و لالایی را قدیمیتر از موسیقی میدانید؟
از یک جهت، بله. خلق موسیقی مبتنی بر آگاهی، نقطهعطفی در تاریخ هنر است؛ اما آواز خواندن برای آرام کردن کودک احتمالا به قدمت خود انسان است. در روزگاری که هنوز سازی ساخته نشده بود، مادران برای کودکانشان آواز میخواندند.
برای همین لالایی تنها یک «فرم» و «قالب» نیست؛ جلوه یک «غریزه انسانی» است. شاید به همین دلیل است که لالایی گاهی اینقدر به نوعی سلوک معرفتی نزدیک میشود. چون مادر در لالایی متن مدونی را اجرا نمیکند، بلکه با فردیتی غریزی چیزی را زمزمه میکند که از درونش میجوشد.
اینجا به یک نکته جالب میرسیم. شما در آلبوم «دره پریان» را ساختهاید. این دره کجاست؟
بعد از انتشار آلبوم، از طریق دوستان متوجه شدم که دره پریان واقعاً وجود دارد؛ منطقهای کوهستانی و زیبا در اطراف کاشان. اما دره پریان این آلبوم در ذهن ماست؛ در کودکی ما و در آن بخش از وجودمان که هنوز منطق بزرگسالانه آن را اشغال نکرده است. من فکر میکنم هر انسانی یک سرزمین گمشده دارد. دره پریان همان سرزمین است.
چرا گمشده؟
چون ما بزرگ میشویم و تصور میکنیم کودکی را پشت سر گذاشتهایم. اما در حقیقت، کودکی ما را پشت سر نمیگذارد! همراه ما میآید و در حافظه عاطفی ما زندگی میکند. کودکی که از تاریکی میترسید، بزرگ میشود و از آینده میترسد. آن زمان دست مادرش را میگرفت؛ امروز شاید تلفنش را! اما نیاز به پناه، همان نیاز دیرین اوست. به همین دلیل ما هیچوقت کاملا از کودکی خارج نمیشویم!
پس این آلبوم درباره کودکی است، اما الزاما فقط برای کودکان نیست.
دقیقا، لالاییهای دره پریان درباره کودکی است. این دو با هم خیلی فرق دارند. اگر برای کودک موسیقی بسازید، باید با او ساده برخورد کنید؛ اما اگر درباره کودکی موسیقی بسازید، میتوانید شنود آن را در بستر حافظه عاطفی با بزرگسال هم شریک شوید. هرچند من همیشه کودک را یک مخاطب کوچک نمیدانم. کودک یک انسان کامل است؛ فقط هنوز قدش کوتاهتر است و اتفاقا یکی از مشکلپسندترین مخاطبان دنیاست. اگر موسیقی با او ارتباط نگیرد، کودک تعارف ندارد و آن را اعلام میکند!
شما آثار دیگری نیز با موضوع کودک دارید. از آلبومهای قصه تا ترجمه کتاب و ساخت موسیقی فیلم و نمایش. چرا این موضوع برای هنرمندی که صاحب سبک و سیاق هنری مؤلف با مخاطب بزرگسال است اهمیت دارد؟
ساخت اثر هنری برای کودک یک چالش مهیج است. او سؤالهایش را سانسور نمیکند! بزرگسال وقتی پرسش مهمی به ذهنش میرسد، اول فکر میکند آیا مطرح کردن آن به مصلحتش هست یا نه!
کودک چنین محاسباتی ندارد. میپرسد: چرا؟ و اگر پاسخ شما قانعش نکند، همان پرسش را دوباره تکرار میکند و باز هم ادامه میدهد.
فکر میکنم هنرمند هم باید چنین روحیهای داشته باشد. اگر در آثارش صرفا پاسخگو و حیرتزدا باشد، خیلی زود به موجودی منطقی و تهی از خلاقیت تبدیل میشود. باید پرسشگر و حیرتزا بماند و این کار را دلیرانه انجام دهد؛ بیعافیتطلبی و هراس!
یکی از مهمترین عناصر آلبوم، لحن و لهجه موسیقی جنوب ایران است. چرا بستر فرهنگی جنوب را برای یک پروژه لالایی انتخاب کردید؟
چون جنوب برای من فقط یک جغرافیا نیست. جنوب یک جهان است. جهانی سرشار از رنگ، ریتم، دریا، مهاجرت، رنج، حماسه، عشق، کار، سوگ و شادی و یک ویژگی بسیار مهم دارد: در جنوب، غم و شادی دشمن هم نیستند. ممکن است آدم دلش گرفته باشد و بخواند و بنوازد و برقصد. ممکن است در آواز او، هم حماسه باشد، هم عشق و هم دلتنگی. این اتفاق بسیار انسانی و ساده و بدون پیچیدگی و ساختوساز و نمایش است. زندگی هم همینطور است. هیچکس مطلقا شاد و یا غمگین نیست اما گاهی همزمان خونینجگر و دردمند میخندد و میرقصد!
پس بستر موسیقی جنوب برای شما تجلی یک تجربه فلسفی است!
چرا نه؟ موسیقی جنوب یاد میدهد که جهان را نباید با دوگانههای ساده فهمید. تاریکی و روشنایی در کنار هم معنا پیدا میکنند؛ همانطور که غم و شادی همنشین یکدیگرند. دریا در ذاتش هم آرام است، هم طوفانی! انسان هم همین است. میدانید که در دیالکتیک، پیشرفت و شناخت حقیقت از دل برخورد تضادها و مخالفتها بیرون میآید. ما موجودات بهشدت متناقضی هستیم و شاید هنر، دارالامانی است که تناقضها میتوانند بدون هیچ ستیزی کنار هم بنشینند.
در موسیقی آلبوم، سازهایی چون عود و کوبهایهای جنوب در کنار پیانو، گیتار و بیس قرار گرفتهاند. این ترکیب چه معنا و رویکردی دارد؟ تلفیق؟
من سازها را با شناسنامه و محل تولد قضاوت نمیکنم! سازها وقتی وارد موسیقی میشوند، باید با هوشیاری آهنگساز، شناسنامهشان را کنار بگذارند و به یک زبان سخن گویند! اینکه چند ساز از فرهنگهای گوناگون را کنار بگذاریم و نامش را موسیقی تلفیقی بگذاریم بهشدت سادهانگارانه است. تلفیق واقعی وقتی اتفاق میافتد که روح نغمات برآمده از سازها در گپوگفتی منسجم و زیباشناسانه به کار گرفته شوند. در خدمت یک نظام نشانگانی هنری مدون و مشخص!
یکی از اتفاقات جالب درباره آلبوم، این است که قطعات آن پیش از انتشار، به نمایشهای رباتیک و عروسکی، انیمیشن، نماهنگ و کتاب کودک راه پیدا کردهاند. از ابتدا چنین جهان گستردهای برای اثر در نظر داشتید؟
وقتی یک جهان ساخته میشود، طبیعتا فقط صدا نیست؛ تصویر، قصه، شخصیت و حرکت هم در آن شکل میگیرند. من دوست دارم مخاطب با هوش و گوش خود وارد جهان اثر شود.
در آلبوم «کولی کوبی» سعی کردم مخاطب را به دنیای کولیها ببرم. در آلبوم «قلندروار»، جهان قلندران را طبق برداشتی شخصی طراحی کردم. همینطور در «شمس جان» کوشیدم مخاطب را در محفل شمس و مولانا بنشانم و آلبوم در دست انتشارم «عیاروار» که جهان موسیقایی تیرهای خیالی از عیاران است. در مورد لالاییهای دره پریان هم گفتنی است جرقه ساخت آلبوم، حدود 20 سال پیش در کارگاه طبقهبندی افسانههای ایرانی پرفسور اولریش مارزلف در دانشگاه گوتینگن آلمان زده شد. کارگاه راجع به افسانههای پریان و جستارهای وابسته در فرهنگ عامه ایران بود و از همان زمان پریان گوشه ذهنم ماندند تا در این آلبوم برای کودکان لالایی بخوانند. اینکه در دو نمایش و انیمیشن و نماهنگ صدایشان به بچهها رسید عالی است. حتی فکر میکنم ظرفیتهایی از این جهان هنوز کشف نشده است. برای من انتشار آلبوم پایان کار نیست؛ آغاز کار است. ملودیهای من رفتهاند و زندگی خودشان را دارند. این خجستهترین اتفاقی است که میتواند برای یک اثر هنری بیفتد.
کمی از موسیقی فاصله بگیریم. شما در صحبتهایتان از حافظه عاطفی حرف زدهاید. چرا لالایی تا این اندازه با حافظه پیوند دارد؟
چون لالایی زمانی وارد زندگی ما شده که هنوز حافظه را آگاهانه تجربه نمیکنیم. زمانی که ما هنوز نمیدانستیم «خاطره» چیست، صدا در ما ثبت میشد و در ضمیرمان جا خوش میکرد. شما ممکن است سالها یک ملودی را نشنیده باشید ولی ناگهان با شنیدن آهنگی، بوی خانهای، صدای کسی یا تصویری از کودکی به سراغتان بیاید. این اتفاق شگفتانگیز اما شدنی است و گاهی ما یک موسیقی را به یاد نمیآوریم؛ اما انگار موسیقی ما را به یاد میآورد!
این جمله شاید یکی از کلیدیترین جملات این گفتوگو باشد.
بله، چون فکر میکنم موسیقی یکی از معدود چیزهایی است که میتواند از حافظه عبور کند و مستقیم به عاطفه برسد. گاهی شما نمیتوانید توضیح دهید چرا یک ملودی حالتان را عوض کرده است و اصلاً قرار نیست چیزی را توضیح دهید. بعضی چیزها با توضیح دادن کوچک میشوند و در نهایت، حاصل کار چیزی جز تصویری نارسا و ذهنی از یک تجربه روحی مهیج نخواهد بود.
و اینجاست که به وجه معنوی «لالایی» میرسیم.
لالایی حرکتی از بیرون به درون است. دنیا آرام میگیرد، نور کمسو میشود، صداها فروکش میکنند، چشمها روی هم میروند و انسان وارد جهانی میشود که قوانین روزمره در آن دیگر به همان شکل عمل نمیکنند.خواب خودش یک سفر است. لالایی شاید بدرقهای برای این سفر باشد و حتی گاهی به لالایی به چشم نوعی دعا نگاه میکنم. دعایی که در گوش یک کودک زمزمه میشود.
اگر لالایی نوعی دعاست، مادر برای چه چیزی دعا میکند؟
برای فردایی بهتر. این شاید مهمترین نکته لالایی باشد. در بسیاری از لالاییها، مادر از رنج امروز حرف میزند، اما برای فردا آرزو میکند. لالایی به کودک نمیگوید جهان هیچ مشکلی ندارد. میگوید: بخواب! با وجود همه این زخمها فردا دوباره خورشید زیبا طلوع میکند. این رویکردی ظریف و زیباست که لالایی همیشه به امید جان میبخشد. پذیرش تاریکی امشب ولی امید به روشنایی فردایی بهتر. فردا و فرداهایی که مسافری از سفر برمیگردد، بهاری از راه میرسد، خوشههای گندم بارور و گلها شکفته میشوند، دردی درمان میشود و کودکی قد میکشد و سرانجام چشم و چراغ مادر خواهد شد.
شاید به همین دلیل نام یکی از قطعات «فردا» است؟
بله، و این نام برای من بسیار معنادار است. فردا همیشه جایی میان خوابها و بیداریهاست. کودک میخوابد، اما مادر برای فردای او آرزو دارد. شاید تمام لالاییها در نهایت درباره فردا هستند. درباره جهانی که هنوز نیامده است.
در این آلبوم قطعاتی مثل نخل، گل انار، گل گندم، کبوتر و قطار هم داریم. این عناصر چطور وارد جهان دره پریان شدهاند؟
اینها فقط کلمه نیستند؛ هرکدام خاطرهای را با خود دارند. نخل، جنوب است. قطار، رفتن است. کبوتر، پرواز است. گل گندم، زمین و زندگی است. انار، تکثیر و زایش و سرخی زندگی است. گاهی یک کلمه میتواند یک جهان تصویر پشت خودش داشته باشد. وظیفه موسیقی این است که آن جهان پنهان را بیدار کند و نشان دهد.
نام «قطار» برای یکی از قطعات آلبوم نام عجیبی نیست؟
شاید، ولی انسان برای خوابیدن باید از مرزی عبور کند. قطار برای من استعاره سفر است. کودکی هم یک سفر است. زندگی هم یک سفر است و همانطور که قبلا اشاره کردم خواب هم یک سفر از عالمی به عالم دیگر است. همه ما هر شب بدون بلیت به سفر میرویم! و در این سفر ناگزیر گاهی خوش میگذرد و گاه نه!
نسخه عربی آلبوم هم در دست تهیه است. این اتفاق را چطور میبینید؟
موسیقی جنوب ایران با موسیقی دیگر کشورهای حوزه خلیجفارس اشتراکات و پیوندهای فرهنگی عمیقی دارد. در زمان میکس آلبوم در امارات بنا به پیشنهاد یک هنرمند همکار تصمیم گرفتیم نسخهای با کلام عربی آماده کنیم. البته نسخه دیگر این کار فقط ترجمه اشعار به زبان عربی نیست. نوعی گفتوگوی موسیقایی انسانهای دو سوی خلیجفارس است. دریا قرنهاست آدمها را از این ساحل به ساحل دیگر برده! برای عشق یا کار یا زندگی! حالا شاید نوبت موسیقی باشد.
خود شما از دره پریان چه تصوری دارید؟
یک شب مهتابی. منطقهای کوهستانی. کودکی در گهواره. یک آتش کوچک و صدای رازآلود زنانهای در دوردست! شاید صدای مادر! یا صدای زنان یک خانه، قوم، طایفه و شاید صدای پریان. شاید صدای باد، دریا و شاید صدای خودمان... . شاید دره پریان یک سرزمین خیالی و درعینحال واقعی است و شنیدن لالایی تیتراژ یک رویای پرمکاشفه است. لحظهای که آدم برای چند دقیقه از هیاهوی جهان بیرون میآید و به خودش برمیگردد و شاید داستان لالایی، همین باشد. یافتن راهی برای برگشتن!
اگر بخواهید آخرین جمله را برای مخاطب جامجم بگویید.
فکر میکنم همه ما، هرچقدر هم بزرگ شده باشیم، هنوز کودکی درونمان هست که شاید شبها از تاریکی میترسد! لالایی قرار نیست تاریکی را از بین ببرد. شاید فقط کنار ما بنشیند، دستمان را بگیرد و آرام بگوید: «نگران نباش... صبح خواهد شد!» و شاید برای بیدار کردن انسان، گاهی لازم باشد برایش لالایی بخوانیم!