شناسهٔ خبر: 79916420 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرنامه دانشجویان ایران | لینک خبر

سجاد زبرجدی هنوز حواسش هست

هفتم مهر برای خیلی‌ها یک تاریخ در تقویم است، اما برای خانواده و دوستان سجاد زبرجدی، روزی است که زندگی به «قبل» و «بعد» تقسیم شد؛ روزی که سجاد در سوریه به شهادت رسید و رفت.

صاحب‌خبر -

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ امروز هفتم مهرماه، سالروز شهادت سجاد زبرجدی سهراب است؛ جوانی که در ۲۵سالگی، در سوریه و در دفاع از حرم حضرت زینب(س) به شهادت رسید. سجاد متولد سال ۱۳۷۰ بود و نامش حالا سال‌هاست در میان نام شهدای مدافع حرم، کنار مزارش در قطعه ۵۰ بهشت زهرا(س) خوانده می‌شود. اما برای شناختن او، تاریخ تولد و شهادت و چند سطر از زندگی‌نامه‌اش کافی نیست. باید به سال‌هایی برگشت که هنوز «شهید سجاد زبرجدی» نبود؛ به کودکی، خانواده، رفاقت‌ها و انتخاب‌هایی که آرام‌آرام او را به روز هفتم مهر ۱۳۹۵ رساند.

هفتم مهر، برای خانواده و دوستان سجاد فقط یادآور یک تاریخ در تقویم نیست. روزی است که زندگی یک آدم در نقطه‌ای متوقف شد، اما خاطره‌اش ادامه پیدا کرد. شاید یکی از عجیب‌ترین بخش‌های قصه سجاد همین باشد که خودش پیش از شهادت، برای بعد از رفتنش هم حرفی زده بود. در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «اگر درد و دل داشتید و یا خواستید مشورت بگیرید، بیایید سر مزارم؛ به لطف خداوند حاضر هستم.»

این جمله حالا معنای دیگری پیدا کرده است. مزار سجاد فقط محل دفن یک شهید نیست؛ برای کسانی که او را می‌شناسند، جایی است برای مرور یک زندگی و حرف زدن با کسی که دیگر نمی‌شود او را در خیابان، مسجد یا میان دوستان دید. شاید همین ماندنِ یک آدم در زندگی دیگران، یکی از دلایلی باشد که روایت زندگی شهدا هنوز ادامه دارد؛ چون شهادت پایان قصه آنها نیست.

کتاب «حواسم هست» از همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند. این کتاب، زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی، نوشته شیرین زارع‌پور است که توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است. کتاب تلاش می‌کند سجاد را نه فقط در قاب روز شهادتش، بلکه در مسیر رسیدن به آن روز روایت کند؛ از کودکی و سال‌های زندگی‌اش تا تصمیمی که او را راهی سوریه کرد و روایت‌هایی که پس از شهادتش از او باقی ماند.

«حواسم هست» بر پایه روایت‌های خانواده، دوستان، فرماندهان و همرزمان سجاد شکل گرفته است. زارع‌پور برای نوشتن این کتاب با ۵۵ نفر از کسانی که سجاد را از نزدیک می‌شناختند گفت‌وگو کرده است؛ یعنی آنچه در کتاب می‌خوانیم قرار نیست فقط یک تصویر رسمی از یک شهید باشد، بلکه حاصل کنار هم قرار گرفتن خاطرات آدم‌هایی است که هرکدام بخشی از سجاد را دیده‌اند.

همین زاویه باعث می‌شود کتاب از همان جایی شروع شود که زندگی واقعی یک انسان شروع می‌شود؛ از قبلِ قهرمان شدن. سجاد در این روایت، ابتدا یک پسر است، یک فرزند، یک دوست و یک جوان با زندگی معمولی خودش. بعد، در مسیر همین زندگی، انتخاب‌هایی شکل می‌گیرد که سرانجام او را به سوریه می‌رساند. این شیوه روایت کمک می‌کند فاصله میان «آدمی که زندگی می‌کرد» و «شهیدی که امروز از او یاد می‌کنیم» کمتر شود.

عنوان کتاب نیز در چنین روایتی معنای ویژه‌ای پیدا می‌کند: «حواسم هست». جمله‌ای کوتاه که می‌تواند هم بخشی از شخصیت سجاد باشد و هم خلاصه‌ای از تصویری که اطرافیانش از او به یاد دارند. نویسنده درباره انتخاب این عنوان توضیح داده که در ابتدا آشنایی خاصی با شهید زبرجدی نداشته و نگارش کتاب به پیشنهاد انتشارات روایت فتح آغاز شده است.

«حواسم هست» در واقع تلاش می‌کند از سجادِ قاب عکس عبور کند و به سجادِ زندگی برسد؛ همان آدمی که روزی میان خانواده و دوستانش زندگی می‌کرد و حالا هر کدام از آنها تکه‌ای از خاطراتش را با خود دارند. به همین دلیل، کتاب را می‌توان فرصتی برای شناختن انسانی دانست که اگرچه پایان زندگی‌اش با شهادت گره خورد، اما تمام هویت او در همان لحظه خلاصه نمی‌شود.

امروز که سالگرد شهادت سجاد زبرجدی است، شاید بهترین زمان برای دوباره خواندن قصه او همین باشد؛ نه فقط برای به یاد آوردن هفتم مهر ۱۳۹۵، بلکه برای برگشتن به روزهایی که هنوز این تاریخ نرسیده بود و سجاد، مثل هر جوان دیگری، داشت زندگی خودش را می‌ساخت. «حواسم هست» قرار است همین فاصله را پر کند؛ فاصله میان نام یک شهید و انسانی که پشت این نام زندگی کرده است.

∎​