شناسهٔ خبر: 79902886 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

آن سوی نیمکت‌ها؛ جایی که پرسش‌ها خفه می‌شوند

مدرسه‌ای که قرار بود کارگاه ساختن انسان باشد، امروز به خط تولید انبوه کارمند تبدیل شده است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری تسنیم، نیمکت‌های چوبی، بوی گچ، و صدای زنگی که سال‌هاست در گوش ما زنگ می‌زند. تصویری که همه ما از مدرسه در ذهن داریم، غالباً در همین چند قاب نوستالژیک خلاصه می‌شود. اما اگر جسارت کنیم و به آن سوی نیمکت‌ها قدم بگذاریم، با واقعیتی تلخ و پیچیده روبه‌رو می‌شویم؛ جایی که نه فقط الفبا، بلکه بخش بزرگی از انسانیت، کنجکاوی و رویاهای کودکان‌مان قربانی می‌شود. مدرسه‌ای که قرار بود کارگاه ساختن انسان باشد، امروز به خط تولید انبوه کارمند تبدیل شده است.

کودک پیش از ورود به کلاس، یک کاشف است. او با لمس کردن، چشیدن و پرسیدن، جهان را فتح می‌کند. هیچ چیز برایش بدیهی نیست؛ نه آبی آسمان، نه راز رشد یک دانه و نه حتی دلیل خنده‌های بی‌دلیل. برای او پرسش، یک وظیفه نیست، بلکه نفس کشیدن است. اما نخستین زنگ مدرسه، در واقع زنگ سکوت است. ناگهان همه چیز تغییر می‌کند. صندلی‌ها در ردیف‌های منظم قفل می‌شوند، دست‌ها برای پرسیدن اجازه می‌خواهند و مهم‌تر از همه، پاسخ‌های استاندارد جایگزین کنجکاوی‌های بی‌پایان می‌شوند. اینجاست که نخستین جرقه‌های شگفتی، زیر بار سنگین نمره و انضباط، خاموش می‌شوند.

اما این خاموشی، تصادفی نیست. پیش از آنکه کنجکاوی دانش‌آموز بمیرد، رؤیای معلم مرده است. معلمی که خود روزگاری عاشق دانستن بود، امروز به کارمندی خسته در ماشین اداری تبدیل شده است. سیستم به او آموخته که پر کردن فرم‌ها مهم‌تر از پرورش فکرهاست. او باید برنامه‌ی درسی را در زمان مقرر تمام کند، حتی اگر سوال یک دانش‌آموز، دریچه‌ای به سوی درسی بسیار عمیق‌تر از کل کتاب باشد. او اجازه ندارد از مسیر خارج شود. پس او نیز به ناچار پرسش‌های دانش‌آموز را سرکوب می‌کند تا از قطار سریع آموزش عقب نماند. معلم از مربی به کارمند تقلیل یافته و ناچار است به جای بیدار کردن ذهن‌ها، فقط اطلاعات را منتقل کند.

و دانش‌آموز، این موجود زنده و پرسشگر، به سرعت زبان سکوت را می‌آموزد. او درمی‌یابد که پرسیدن، خطرناک است؛ چرا که ممکن است برنامه‌ی معلم را به هم بزند، از موضوع امتحان خارج باشد، یا حتی باعث تمسخر همکلاسی‌ها شود. پس او یاد می‌گیرد که به جای «چرا»، به دنبال «کدام گزینه صحیح است؟» بگردد. این دقیقاً همان لحظه‌ای است که کنجکاوی می‌میرد و کارمند متولد می‌شود. دانش‌آموزی که قبلاً می‌خواست جهان را بفهمد، اکنون فقط می‌خواهد نمره بگیرد. او می‌آموزد که موفقیت، در گرو حفظ کردن است، نه در درک کردن. او یاد می‌گیرد که سکوت، امن‌ترین راه برای عبور از این هزارتوی پیچیده است.

این مرگ تدریجی، فقط یک فاجعه آموزشی نیست؛ یک فاجعه انسانی و اجتماعی است. جامعه‌ای که از چنین مدرسه‌ای بیرون می‌آید، جامعه‌ای است که در آن خلاقیت می‌میرد، چون کسی جرئت پرسیدن سوال‌های بنیادین را ندارد. ما انسان‌هایی تربیت می‌کنیم که در بزرگسالی، در محیط کار نیز منتظرند به آن‌ها بگویند چه کاری انجام دهند، نه اینکه خودشان راه‌حل خلاقانه‌ای ارائه دهند. ما با کشتن کنجکاوی، در واقع آینده را در همان نیمکت‌های چوبی، تسلیم می‌کنیم.

نجات کنجکاوی، نیازمند یک انقلاب در نگاه ما به نظم است. نظمی که جهان را می‌سازد، نظم سکوت و اطاعت کورکورانه نیست؛ نظمی است که در آن پرسش، ارزشمندترین سرمایه است. ما باید به معلمان فرصت دهیم تا دوباره مربی باشند، نه کارمند. باید ارزشیابی را از حافظه‌محوری به تفکر انتقادی تغییر دهیم و به دانش‌آموزان بیاموزیم که اشتباه کردن، بخشی از یادگیری است. مدرسه باید مکانی باشد که در آن، کودک با پرسیدن «چرا» تشویق شود، نه تنبیه.

شاید اگر امروز، به جای آنکه پاسخ‌های آماده را به خورد کودکان‌مان بدهیم، لحظه‌ای سکوت کنیم و به چشمان پرسشگرشان نگاه کنیم، دوباره صدایشان را بشنویم؛ صدایی که می‌گوید: «چرا؟». چرا که تنها صدای زنده‌ای که می‌تواند جهان را تغییر دهد، همین پرسش ساده و مقدس است. و شاید آن روز، دیگر هیچ کودکی برای پرسیدن، اجازه نگیرد.

یادداشت از: زینب صفایی؛ نویسنده و پژوهشگر

انتهای پیام/

 
∎​