به گزارش روز دوشنبه ایرنا، تارنمای ال اکونومیستا (El Economista) در یادداشتی به قلم خواکین لِگینا (Joaquín Leguina) سیاستمدار و نویسنده اسپانیایی عنوان کرد: نظمی که پس از جنگ جهانی اول پدید آمد، دیری نپایید و با شکست مواجه شد. «جامعه ملل» که پیشدرآمد سازمان ملل بود، ضعیف متولد شد.
در این یادداشت میخوانیم: آمریکا در حاشیه ماند، اما میثاق تاسیس این نهاد بینالمللی، مشروعیت «دکترین مونرو» را به رسمیت میشناخت؛ دکترینی که خواهان سلطه واشنگتن بر کل نیمکره غربی بود.
بحثهای عمومی سالانه سازمان ملل در هفته گذشته در حالی برگزار شد که درگیریهای نظامی در حال افزایش، تغییرات اقلیمی لجامگسیخته، شتابگرایی تکنولوژیک غیرقابلکنترل، عقبگرد دموکراتیک و نزول شاخصهای آموزشی، دنیا را فرا گرفته است.
سیاره ما مملو از شاخصهایی است که سیگنالهای نگرانکنندهای مخابره میکنند؛ وضعیتی که مارک کارنی نخستوزیر کانادا، در سخنرانی خود در پارلمان اروپا آن را به «طوفانی سهمگین» تشبیه کرد.
واقعیت این است که چشمانداز کنونی خودِ سازمان ملل هم تعریفی ندارد؛ شاهد نوعی فلج واقعی در شورای امنیت و بیبودجه ماندن آژانسهای مختلف آن هستیم. به گفته آندرهآ ریتزی تحلیلگر مسائل بینالملل، سازمان ملل با کاهش ظرفیت عملیاتی، تعدیل نیرو و همچنین حملات مداوم آمریکا روبروست؛ گویی آمریکا سازمان ملل را دشمن خود میبیند.
این روند، اقتدار و توانایی این سازمان در ایجاد چارچوبهای مشترک را تحلیل برده است. درست در زمانی که بیش از هر زمان دیگری به سازمان ملل نیاز است، این نهاد به شدت رنج میبرد و تصویری از نوعی از ناتوانی ارائه میدهد که حس مصونیت جهانی (برای جنایتکاران) را تقویت میکند. این سازوکار چندجانبه که آسیب دیده، ظرفیت هماهنگی خود را از دست داده و این امر حس «هر کس به فکر خویش باشد» را در مارپیچی شوم و رو به سقوط، تقویت میکند.

در همین حال، جنگها در حال تکثیر هستند. «برنامه دادههای منازعات اوپسالا» (UCDP) در سال ۲۰۲۵، ۶۵ درگیری با مشارکت دولتها را در ۳۵ کشور ثبت کرد که بالاترین رقم از سال ۱۹۴۶ تاکنون است.
تعداد جانباختگان در جنگهای گوناگون به ۲۴۵ هزار نفر رسید که یکی از بالاترین ارقام از زمان پایان جنگ سرد است و روندی را تثبیت میکند که سالهای اخیر را به مرگبارترین دههها تبدیل کرده است.
افزایش درگیریها حقیقتی آشکار است و در برخی موارد، همانطور که جنگهای اوکراین، خاورمیانه یا سودان نشان میدهند، ویژگیهای هولناکی دارد.
پل موریاس مدیر اندیشکده «مرکز امور بینالملل بارسلونا» (CIDOB)، در تحلیل چرایی این انحراف به سمت خشونت، به ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ اشاره میکند: «این ژئوپلیتیک، قربانیان جانبی در نقاط اصطکاک دارد؛ جایی که سرنوشت قدرتهای بزرگ به هم گره میخورد و منافع آنها به بازی گرفته میشود». نظام چندجانبهگرایی، نه توان پیشگیری دارد و نه قدرت برخورد؛ همین بیعملی و فرهنگ مصونیت است که بستر را برای خشونت فراهم کرده است.
کتاب «عقبگردکنندگان» (Los regresores) نوشته سوزان سی. استوکس استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو، بهخوبی این وضعیت را تشریح میکند. او در این اثر به پدیده فرسایش دموکراتیک پرداخته و دستکم ۲۰ مورد از سرانی را شناسایی کرده است که در قرن حاضر، به نظامهای دموکراتیکی که خود در آن فعالیت میکردند، یورش بردهاند.
و چنان که کارلوس فرانگانیو روزنامهنگار اسپانیایی گفت: ترامپ نقشهای جدید از ایالات متحده ترسیم میکند که از گرینلند آغاز شده و به کانال پاناما ختم میشود. او دکترین مونرو را بهروز کرده و دستور کار یکجانبهگرایانه و آشفتهای را به اجرا میگذارد؛ از اشغال ونزوئلا گرفته تا حملات نافرجام علیه ایران، بدون اینکه حتی زحمت ارائه هیچ توجیه حقوقی به سازمان ملل را به خود بدهد.