بیش از سه دهه پیش فیلمی دیدم ساخته ران هاوارد با بازی نیکول کیدمن و تام کروز با عنوان «دور و دورتر» که ماجرای مهاجرین ایرلندی بود به قاره آمریکا و استقرارشان در قاره جدید. فیلم کمی رمانتیک بود، کمی ماجراجویانه، کمی اجتماعی و با هنرپیشههایی خوشسیما و خلاصه همه آن کلیشههایی که برای موفقیت در گیشه لازم است. اما مهمترین بخش داستان یا به عبارتی مهمترین سکانس فیلم که نام فیلم نیز برگرفته از همان است، سکانس پایانی فیلم بود، آنجا که خیل مهاجران برای تصاحب زمین و البته زمینی هرچه بزرگتر و وسیعتر، در روزی که دولت تعیین کرده بود، به مانند یک مسابقه ماراتن و با هر وسیلهای که در اختیار داشتند و نداشتند، در دشتها میتاختند تا به زمینهایی که دولت تازه تاسیس آمریکا معلوم کرده بود برسند و صاحب زمینها شوند و قاعدتا، هرچه دور و دورتر میرفتند، زمین بزرگتری نصیبشان میشد.
اما نکته جالب برای من آن بود که فیلم، این زمینها را زمینهایی بیصاحب نشان میداد که هرکس زودتر به آنها میرسید، صاحبش میشد. و نکته همینجاست که آن زمینها بیصاحب نبودند، بلکه صاحب داشتند و تاریخ تاکید دارد که صاحب همه آن سرزمینها، سرخپوستان بودند، ولی فیلم اصلا اشارهای به صاحب آنها نمیکرد، نهتنها فیلم که تمدن غرب، چنین نگاهی به جهان ندارد که سرزمین دیگر تمدنها، صاحب داشته باشد و اتفاقا کل داستان هم همین است که نهتنها در این فیلم که مثلا روایتگر تاسیس کشور ایالات متحده است، که در کل تمدن غرب، این نگاه که جهان، غیر از آنچه در اختیار تمدن غرب بوده، جهانی بیصاحب است که تصرف آن کاملا مجاز است و درست به مانند همین فیلم دور و دورتر، هرکس زودتر برسد، مالک این سرزمینهای بیصاحب است و هرکس در این سرزمینها زندگی میکند. اصلا از نوع بشر نیست که حالا مالکش باشد یا نباشد و آنچه در این تصویر و تلاش برای تملک این زمینها به نمایش در میآورد، دقیقا همین نگاه تمدن غرب به جهان است. نگاهی که بسیاری بر این باورند که با پایان عصر استعمار در دهه 60 و 70 قرن بیستم به پایان رسید، ولی شواهد بسیاری حکایت از آن دارد که اتفاقا آن دوره به پایان نرسیده، بلکه حتی امروز، خشنتر و بیپرواتر، در حال بازسازی خود است.
تمدن غرب یکی از هفت تمدن باستانی است که عبارتند از تمدنهای مصر، ایران، غرب (اروپا)، چین، هند، آزتک و اینکا. از این هفت تمدن باستانی، چهار تمدن از بین رفته و طرفه آنکه هر چهار تمدنی که نابود شدند، توسط تمدن غرب از بین رفتند. این نگاه که جهان بیصاحب است، مبنای کشورگشایی در عصر باستان است، اما اینکه با کشورگشایی همچون تسخیر سرزمینهای برهوت برخورد شود و هرچیز که هست مال خود کنیم، تصویری دیگر است.
مثالی بزنم. امپراتوری هخامنشی، حدود ۲۵۰۰ سال پیش، مصر را فتح میکند، اما تمدن مصر تا حدود ۵۰۰ سال بعد که اینبار توسط امپراتوری روم فتح میشود، پابرجا میماند و با سیطره مارک آنتونی و بعد آگوستوس، تمدن مصر مضمحل میشود. همین اتفاق با هجوم اروپائیان به قاره آمریکا رخ میدهد و تمدنهای اینکا و آزتک توسط غرب نابود میشوند و این اتفاق با کمپانی هند شرقی بر سر تمدن هند نیز میآید. توجه کنید مغول که ایران را سوزاند و کلهمنار ساخت، نه تها تمدن ایران را از بین نبرد که خود به رنگ این تمدن در آمد، ولی تمدن غرب هیچ تمدنی را بعد از فتح، بهجای نگذاشت. اینکه هم در عصر باستان، نظام بردهداری را بنیان نهاد که داستان اسپارتاکوس از آن بیرون آمد و هم آفریقائیان را برده کردند، کاری که به ساخت نظام بردهداری و برده بهعنوان ابزار تولید انجامید، فقط محصول تمدن غرب بوده.
البته غرب فقط این را نداشته، فلسفه هم داشته، دموکراسی هم داشته، حقوق بشر هم. اما دقیقا حاصل فلسفه و دموکراسی و حقوق بشر برای انسانها چه بوده؟ این را از آن جهت میپرسم که بالاخره اینها باید یکجایی اثری واقعی داشته باشد، آیا غیر از این است؟ یعنی آن فلسفه و آن دموکراسی و آن حقوق بشر نباید بتواند این تمدنی که دیگران را نابود میکند، کنترل کند؟ تا پایان جنگ جهانی دوم که حاصلش فاشیزم بود و ملیونها کشته و دو بمب اتمی بر ناکازاکی و هیروشیما و دقیقا باز هم همان تمدن غرب. بعدش هم ادامه استعمار و کشتار در آفریقا و یک نمونهاش ۲۰ میلیون کشته در کنگو توسط دولت بلژیک، هیچ دقت کردهاید که هیتلر دشمن بشریت نام گرفت ولی پادشاه لئوپلد دشمن بشریت نشد و هیچ دادگاه نورنبرگی هم برایش تشکیل ندادند؟ تنها و تنها به یک دلیل ساده، هیتلر سفیدپوستان موطلایی چشم آبی را کشته بود و پادشاه لئوپلد، سیاهپوسان را و پاتریس لومومبا هم که حتما آدم نبود که دیگ اسید انداختندش.
بعد هم جنگ کره و ویتنام و بعد عراق و افغانستان و لیبی و سوریه و غزه و حالا ایران و سخنرانی ترامپ در سازمان ملل پشت تریبونی که معاهده حقوق بشر را در آنجا جهانی کردند، تهدید ایران به نابودی و بعد نتانیاهو و پیجری که از جیب بیرون میآورد و با افتخار به همه نشان می دهد که حواستان باشد، من آنم که با پیجر آدم میکشم.
و ما روشنفکران این سوی جهان که میگوئیم دموکراسی و حقوق بشر را فلسفه غرب به جهان هدیه کرده. بله درست است، ولی خود غرب را که تغییر نداده. غرب میگوید حقوق بشر، ولی ما را که بشر نمیداند. وقتی "برژینسکی" در کتاب "صفحه بزرگ شطرنج" میگوید برای کنترل چین و روسیه باید ایران را تصاحب کنیم، درست مثل همان فیلم دور و دورتر دارد به ایران نگاه میکند، دارد به یک سرزمین بیصاحب نگاه میکند و ما هم برایش یک مشت سرخپوستیم که حقی نسبت به سرزمین خود نداریم. آنها میآیند و ایران را میگیرند و چین و روسیه را کنترل میکنند. یا وقتی "دیک چنی" میگوید اول عراق را میگیریم و بعد ایران را میگیریم و وقتی ایران را گرفتیم، آنوقت جهان را میتوان کنترل کرد، یعنی جوری از عراق و ایران حرف میزند که انگار اینجا برهوت است و ما مردم هم از جنس مارمولک که روی زمین میخزیم. درست همان نگاه فیلم دور و دورتر.
بله غرب صاحب فلسفه است، ولی این فلسفه فقط بازی ذهنی عدهای نخبه است، چیزی را در نگاه غرب نسبت به جهان و انسان غیرغربی تغییر نداده. ما برای غرب انسان نیستیم، مشتی پشه و سوسک و ملخیم. اینکه خیال میکنیم در چشم غربی ها حقوقی داریم نیز توهمی است که خودمان برای خودمان ساختهایم. تمام آن فلاسفه هرچه گفتهاند، فقط به درد همین بحثهای روشنفکرانه آکادمیک میخورد که سرمان گرم باشد، و اللا واقعیت نگاه غرب همان است که ترامپ پشت تریبون سازمان ملل گفت و کسی در تمام جهان غرب جرات نکرد چیزی به او بگوید، ما هم در اینسوی دنیا که آدم و بشر نیستیم که اصلا حرفمان اهمیت داشته باشد. خودمان را گول نزنیم، تمدن غرب همان تمدنی است که چهار تمدن باستانی را نابود کرده و الان هم به صراحت از قصد نابودی تمدن ایرانی میگوید. این هم ربطی به هیچ چیزی ندارد. در صحبت برژینسکی بهعنوان تئوریسین و دیک چنی بهعنوان مجری، هیچ اشارهای به جمهوری اسلامی یا هیچ حکومتی یا هیچ انسانی نیست. در نگاه آنها، اینجا یک برهوت است که هرکس زودتر رسید مالکش خواهد بود، فقط ممکن است یک تعدادی مور و ملخ هم در این برهوت باشد که آن هم مهم نیست.