شناسهٔ خبر: 79881002 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

شکل‌های زندگی: درباره کتاب «درباره شر» تری ایگلتون

چگونه شر نشویم

«سالار مگس‌ها» نوشته ویلیام گلدینگ، ماجرای چند پسربچه‌ای است که به خاطر سانحه‌ای هوایی در جزیره متروک گیر افتاده‌اند. آنها در ابتدا تلاش می‌کنند تا با همکاری با هم، بر مشکلات غلبه کنند، اما به‌ تدریج مشکلات زیاد و همکاری‌ها کم می‌شود و هر کدام از آنها دور از دیگران در تنهایی خود منزوی می‌شوند، تا به آن حد که دیگر قادر به تحمل هم و حتی گفت‌وگو با هم نیستند. آنها در نوعی انزوای وجودی به سر می‌برند.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

 «سالار مگس‌ها» نوشته ویلیام گلدینگ، ماجرای چند پسربچه‌ای است که به خاطر سانحه‌ای هوایی در جزیره متروک گیر افتاده‌اند. آنها در ابتدا تلاش می‌کنند تا با همکاری با هم، بر مشکلات غلبه کنند، اما به‌ تدریج مشکلات زیاد و همکاری‌ها کم می‌شود و هر کدام از آنها دور از دیگران در تنهایی خود منزوی می‌شوند، تا به آن حد که دیگر قادر به تحمل هم و حتی گفت‌وگو با هم نیستند. آنها در نوعی انزوای وجودی به سر می‌برند. «انزوا» از‌جمله مضامین اصلی «شر» و موضوع مورد علاقه گلدینگ است. گلدینگ مسئله «شر» را در داستان دیگرش «پینچر مارتین» پی می‌گیرد؛ ماجرا مربوط به ناخدایی به نام مارتین است که در اقیانوس اطلس در حال غرق‌شدن است، اما جریان آب او را به خشکی در دل اقیانوس اطلس می‌اندازد و او گرسنه و تشنه در خشکی باقی می‌ماند. مارتین در انزوای وجودی خویش با خود فکر می‌کند دست‌هایش شبیه به چنگال‌های خرچنگ غول‌پیکر است و می‌کوشد از مردن سر باز زند. «با این همه خیلی زود با چند بازگشت به گذشته می‌فهمیم که این افسر حریص و شهرت‌پرست و دغل‌کار نیروی دریایی از همان اول هم واقعا زنده نبوده است... تک‌افتادگی‌اش روی آن صخره سنگی این واقعیت را برجسته می‌کند که او همواره شکارچی تک‌رو بوده است». مارتین که در زندگی خود دیگران را صرفا ابزاری برای منفعت و لذت خویش می‌دید، این بار که تنها شده دیگر کسی را برای بهره‌کشی شخصی پیدا نمی‌کند. «... بدن بی‌رمقش را همچون قطعه پوسیده دستگاهی برای انجام کارهای گوناگون به کار می‌گیرد». در حقیقت او نیز همچون پسران داستان «سالار مگس‌ها» در خود ‌یا به تعبیری دقیق‌تر در طبیعتِ صرف خود گیر می‌افتد. از این جهت «معنادار است که او مرده باشد بی‌آنکه خودش بداند، چراکه مرگ بدن را به قسمی ماده بی‌معنا تبدیل می‌کند و بازنمای جدایی مادیت از معناست».

تری ایگلتون ایده‌پردازی است که ایده‌های اصلی خود را به‌طوری شگفت‌انگیز و موشکافانه از دل داستان‌های متنوع ادبی بیرون می‌کشد. این بار هنگامی که با شخصیت مارتین مواجه می‌شود، او را نمونه‌ای از شر‌ یا تجسمی از شر قلمداد می‌کند؛ زیرا بر این باور است که «شر مستلزم جدایی بدن و روح است». او این عینیت‌یافتگی -تجسم- را در شخصیت مارتین پیدا می‌کند. مارتین در حقیقت بسط نهایی شرارت است که شر را تا نهایت آن تجسم می‌بخشد. او تا زمانی که زنده بود، واقعیت بدن‌های دیگران را نفی می‌کرد و با آنها همچون ابزارهای مکانیکی رفتار می‌کرد و حال که مرگش فرا رسیده، با تنها مایملک خود یعنی بدنش همان رفتاری را می‌کند که با بدن دیگران می‌کند. تنها چیزی که هنوز در او زنده است، «همانا اراده خاموش‌ناشدنی به زنده‌ماندن است که مستبدوار بر دستگاه پرسروصدا و کند بدنش حکم می‌راند». رمان «پینچر مارتین» ماجرای عجیبی را پی می‌گیرد که به‌سادگی نمی‌توان به کنه آن پی برد؛ زیرا روایت مردی به غایت خودخواه است که اگرچه مرده است، اما در عین حال قادر به مردن نیست. آیا چنین چیزی ممکن است؟ ایگلتون بر این باور است که آری ممکن است، نیروی شر قادر به این کار است؛ زیرا ظهور و استمرار شر مستلزم «جدایی بدن و روح است» و این جدایی یا انزوای شیطانی در مارتین به وقوع پیوسته است. «مارتین نمی‌تواند بمیرد، به این دلیل که خودش را ارزشمندتر از آن می‌داند که برای همیشه محو و ناپدید شود، اما همچنین قادر به مردن هم نیست، چون که ناتوان از عشق‌ورزیدن است». آنگاه ایگلتون ایده خود را بسط می‌دهد و خیر را در تقابل با شر قرار می‌دهد و می‌گوید: «تنها خیر است که قادر به مردن است. مارتین نمی‌تواند خود را به مرگ وا بگذارد، چون او هرگز در زندگی، خودش را به دیگران وا نگذاشته است، به این معنا که چگونه زندگی‌کردن است که چگونه مردن را تعیین می‌کند».

به نظر می‌رسد «ناتوانی در عشق‌ورزیدن» عنصر اصلی شرارت باشد، همان چیزی که داستایفسکی آن را دوزخ نام می‌دهد. «ناتوانی در عشق‌ورزیدن» عبارتی بس قابل تأمل است؛ به این معنا که می‌بایست «دیگرانی» وجود داشته باشند که بتوان به آنها عشق ورزید ‌یا به تعبیر ایگلتون خود را به دیگران واگذار کرد؛ جز این، فرد در انزوا و تنهایی خویش مانند مارتین می‌میرد قبل از آنکه مرده باشد. بسیاری از شخصیت‌های داستانی داستایفسکی نمونه‌هایی از شر و دوزخیان هستند که در خودکفایی متافیزیکی خیالی خویش به سر می‌برند بی‌آنکه به دیگران عشق ورزند. آنها در خیال و تنها در خیال خود را همچون خدایان قادر به هر کاری می‌دانند، در حالی که ناتوان از مردن خویش‌اند؛ زیرا که «مرگ شکلی از خلع ید از خود است که باید در زندگی تمرین و تکرار شود اگر که بخواهیم به شکل موفقیت‌آمیز آن را به سرانجام برسانیم»؛ جز این، زندگی یا مرگ بیشتر نوعی تنگناست تا افق.

ایده گلدینگ شباهتی آشکار به داستایفسکی دارد. او نیز مسیحی محافظه‌کار است و مارتین و شماری دیگر از شخصیت‌های داستانی گلدینگ را می‌توانیم نمونه‌های دوزخی از انزواجویانی بدانیم که ناتوان از عشق‌ورزیدن‌ هستند. از این‌رو، بسیاری «پینچر مارتین» را در اصل داستانی درباره دوزخ می‌دانند، اما به نظر ایگلتون این رمان بیشتر داستانی درباره برزخ است. ایگلتون همچون یک مسیحی در این باره توضیح می‌دهد: «در الهیات مسیحی برزخ لحظه‌ای از خود مرگ است، لحظه دریافتن اینکه آیا به قدر کافی عشق در خود دارید که بتوانید با کمی تقلا از خود درگذرید یا خیر». مسئله از نگاه ایگلتون تماما «ازخودگذشتن» است، چه‌بسا به همین دلیل «آنهایی که فعالانه مرگ خود را در خدمت دیگران می‌پذیرند سنتا یکراست به بهشت می‌روند»، در حالی که دیگران در مطامع شخصی خود کماکان غوطه‌ورند.

ایگلتون تا حدودی متأثر از ایده مسیحی است، منتها مسیحیت دنیوی‌شده که اشکال گوناگون ظهور شرق در تاریخ را ردیابی می‌کند. اما هنگامی که به پدیده انسان می‌رسد، او را در شکل وجودی‌اش مورد توجه قرار می‌دهد. به نظرش انسان موجودی است که هم امکان خیر رادیکال حتی بیشتر رادیکال و شر رادیکال حتی بسیار رادیکال را دارد، از این‌رو می‌بایست او را در وضعیت وجودی‌اش مورد توجه قرار داد؛ یعنی وجودی که هم مستعد خیر است و هم مستعد شر. ایگلتون شر را پدیده‌ای می‌داند که در شکل‌های گوناگون ظاهر می‌شود، آن‌قدر گوناگون که بی‌شکل می‌شود و به همین دلیل برای شر جوهر مستقلی قائل نمی‌شود؛ گویی از همان آغاز جهان وجود داشته است و به اندازه پیدایش آدمی قدمت دارد، اما در موقعیت‌های کاملا متفاوت «شر با لای و لجن پیوند دارد، به این دلیل که بی‌چهره و بی‌شکل است... چیزی از جنس آش درهم‌جوش و پرملاتی که همه چیز در آن وول می‌خورد، از زبان سگ تا انگشت مرده نوزاد. گاه یک چهره شر می‌تواند نخبه‌گرا باشد، اما چهره دیگر عینا مخالف‌خوان است». از همین‌رو ایگلتون میان شر و شرارت تفاوت قائل می‌شود. شرارت پدیده‌ای معین و مشخص است که می‌توان آن را در چهره اشرار مشاهده کرد. به نظر ایگلتون، شرارت عملی است که اغلب با هدفی معلوم انجام می‌شود و فرد شرور با انگیزه مشخص مانند پول، قدرت و... دست به شرارت می‌زند. او عمل بدی انجام می‌دهد که قابل توجیه نیست، در حالی که شر چیزی فراتر از صرفا بدبودن است؛ زیرا بدون انگیزه میل به نابودی دارد.

برای درک شر به‌مثابه شیطانی که همه جا هست و هیچ جا نیست، می‌توان شر را با نهیلیسم مقایسه کرد، به‌خصوص آنکه بسیاری آن دو را شبیه به هم تلقی می‌کنند، در حالی که نهیلیسم شکل دیگری از زندگی است که می‌توان آن را مشاهده کرد و گاه علی‌رغم میل خویش توجیهش کرد. نهیلیسم اگرچه به بی‌ارزش‌بودن زندگی اذعان دارد و بر این باور است که هیچ ارزشی فی‌نفسه وجود ندارد، اما شر نیست. گذشته از بازارف، شخصیت اصلی رمان «پدران و پسران» تورگنیف که او را شاخص‌ترین چهره نهیلیستی معرفی می‌کنند، می‌توان نهیلیست‌ها را در شخصیت‌های داستایفسکی جست‌وجو کرد؛ زیرا بسیاری از شخصیت‌های داستایفسکی همچون کریلوف‌ یا شاتوف به‌جز استاوروگین، اساسا نهیلیست‌اند، اما «شر» به معنای آنچه گفته شد نیستند. مثلا کریلوف به هیچ‌‌رو آدم خودخواهی نیست و روحیه ویرانگری ندارد، حتی شریف است و دلسوز و برخلاف مارتینِ گلدینگ آماده کمک به دیگران است. آنها تنها طلسم‌شدگانی هستند که می‌کوشند خود «خدا» شوند، اما استاوروگین که سردمدار شیاطین است، فرق می‌کند؛ او همچون شر، شرارت را به خاطر خود شرارت دوست می‌دارد، خودخواهی چنان بر وی غالب است که چیزی جلودارش نیست. در او شباهت‌های آشکاری با مارتین وجود دارد؛ زیرا با شیاطین به گفت‌وگوهای هذیانی می‌پردازد و زندگی‌اش را که به دیگران وعده داده بود، به شیطان می‌بخشد، به دیگران بی‌وفایی می‌کند، حتی به کشور خویش و همچون مارتین در درون خود خلأیی حمل می‌کند تا همچنان به زندگی خود ‌یا طبیعت خاکی‌اش ادامه دهد و به چنگال «مرگی دیگر» بیفتد؛ مرگی که به صورت نابودی شخص در کالبد زنده ظاهر می‌شود: «جدایی بدن از روح»، همان چیزی که ایگلتون آن را شر می‌نامد. به همین خاطر استاوروگین نیز همچون مارتین از لحاظ روحی مدت‌هاست که مرده است بی‌آنکه واقعا مرده باشد.

* نقل‌قول‌ها در متن‌ از کتاب «درباره شر» تری ایگلتون آمده است.

** به نظر می‌رسد درک وجودی ایگلتون از شر کم‌وبیش با درک تاریخی مارکس از شر تفاوت داشته باشد. مارکس به «شر» به‌مثابه پدیده تاریخی می‌نگرد که در روابط اجتماعی و اقتصادی نهادینه می‌شود. ایگلتون آن را قبول می‌کند، منتها بر این باور است که این تمامی مسئله نیست؛ زیرا باید این را هم در نظر گرفت که چرا انسان گاه نه‌فقط به خاطر منفعت، بلکه به خاطر ویرانگری نفی و نابودی دست به شرارت می‌زند. در اینجا ایگلتون چه‌بسا به خاطر آنکه از فکت‌های فراوان ادبی به‌عنوان دستمایه‌های ایده‌هایش استفاده می‌کند، به درکی بالطبع روان‌شناسانه از آدمی روی می‌آورد و سویه‌هایی به سمت‌ و سوی فروید، لکان و... پیدا می‌کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.

∎​