به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ مدرسه تنها یک ساختمان آجری با چند کلاس، نیمکتهای چوبی و تختهسیاه نیست؛ مدرسه کارخانهی تولید «آینده» و نقطه صفر شکلگیری نظمی است که جهان فردا را میسازد. یکی از تکاندهندهترین و در عین حال خاموشترین بحرانهای امروز این نهاد، دگردیسی دردناک هویت معلم است. کسی که در جایگاه معرفتی ما قرار بود «مربی» و پرچمدار تربیت انسان باشد، امروز در هزارتوی ساختارهای اداری، تقویمهای آموزشی منعطفناپذیر و بخشنامههای پیدرپی، به یک «کارمند» با ساعتزنی مشخص و دغدغهی پر کردن سرفصلهای خشک کتاب درسی تبدیل شده است. این تقلیل جایگاه، نهتنها به ایستایی علمی نظام آموزشی دامن زده و انگیزهی کشف و نوآوری را در معلمان کشته، بلکه ارتباط ارگانیک، زنده و تپنده میان نسل جدید و نهاد مدرسه را دچار اختلالات جدی کرده است. برای بررسی ریشهها، پیامدها و راهکارهای خروج از این آسیبِ بنیادین، در یک گفتگوی تفصیلی، چالشی و تحلیلی، میزبان ایمان عربپور، پژوهشگر عرصه آموزش و پرورش بودیم. آنچه میخوانید، روایتی صریح از کالبدشکافی یک درد مزمن در نظام آموزشی کشور است.
تسنیم: آقای دکتر عربپور، اگر موافق باشید، بحث را بدون مقدمههای کلیشهای و از همان نقطهی کانونی و البته دردناک ماجرا آغاز کنیم؛ یعنی دگردیسی مفهوم «معلم». ما در ادبیات دینی، ملی و تمدنی خودمان، معلم را همتراز انبیا و در قامت یک «مربی انسانساز» میدیدیم. اما خروجی امروز سیستم آموزشی ما، تصویری بهشدت متفاوت، مکانیکی و تا حدودی تقلیلیافته به یک «اداره» از معلم ارائه میدهد. این تقلیل جایگاه از «مربی» به «کارمند» دقیقاً از کجا و با چه مکانیسمی رقم خورد؟
بسمالله الرحمن الرحیم. من هم عرض سلام دارم خدمت شما، همکاران پرتلاشتان در خبرگزاری تسنیم و تمامی مخاطبان فرهیختهی این رسانه. اتفاقاً بسیار خوشحالم که در این پرونده دست روی نقطهای گذاشتهاید که حکم پاشنه آشیل نظام آموزشی ما را دارد. ببینید، این تقلیل جایگاه که شما بهدرستی به آن اشاره کردید، یک اتفاق دفعی و یکشبه نبود؛ بلکه خروجی یک پروسهی تدریجی «ساختارزده» بود که آرامآرام روح مدرسه را بلعید.
ما با پدیدهای مواجهیم که من نام آن را «هژمونی دیوانسالاری آموزشی» میگذارم. دقت کنید، وقتی شما کلانساختار آموزش و پرورش را دقیقاً مانند یک ادارهی دولتی صرف مدیریت میکنید، ناگزیر هستید برای سنجش عملکرد نیروهایتان، همهچیز را «کمیسازی» و قابل اندازهگیری کنید. اینجا نقطهی آغاز انحراف است. «مربی» در ذات خود با مفاهیمِ عمیقاً کیفی سروکار دارد؛ با رشد، با بینش، با تلاطمهای روحی دانشآموز، با کشف استعدادهایی که در هیچ فرمِ اکسلی جا نمیگیرند. اما ماشینِ اداری این ظرافتها را نمیفهمد. ماشین ساختار از معلم میپرسد: «چند درصد قبولی خرداد داشتی؟ میانگین نمرات کلاست چند است؟ آیا سرفصلهای بخشنامهشده را تا هفتهی دوم اسفند به اتمام رساندی یا خیر؟».
در این هیولای غولپیکر بوروکراتیک، معلم برای اینکه بقا داشته باشد، برای اینکه توبیخ نشود و برای اینکه در فرمهای پایان سال به عنوان یک نیروی «موفق» شناخته شود، چارهای ندارد جز اینکه ردای مربیگری را از تن درآورد و لباس تنگ کارمندی بپوشد. کارمند کیست؟ کسی که رأس ساعت کارت میزند، دادههای مشخصی را بدون دخل و تصرف منتقل میکند، فرمها را پر میکند و رأس ساعت هم خارج میشود؛ بدون آنکه کمترین درگیری عاطفی و وجودی با سوژه انسانی روبهروی خود پیدا کند. این بزرگترین و در عین حال خاموشترین جنایتی است که ساختارهای آموزشی مدرن در حق مفهوم اصیل «تربیت» مرتکب شدهاند.
تسنیم: تعبیر «هیولای بوروکراتیک» بسیار دقیق و البته تکاندهنده بود. این دیوانسالاری که به آن اشاره کردید، مستقیماً به بحث «ایستایی علمی» در مدارس هم گره میخورد؛ که یکی از محورهای اصلی پرونده ماست. وقتی یک ساختار، معلم را به یک مجری صرف بخشنامهها و سرفصلهای از پیش تعیینشده تبدیل کند، آیا اساساً انگیزهای برای تولید علم، نوآوری در روش تدریس، بهروزرسانی دانش و پویایی فکری برای او باقی میماند؟
به هیچ وجه. ایستایی علمی، در واقع فرزند نامشروع همین نگاه کارمندمآبانه است. اجازه بدهید فضا را کمی بازتر کنم تا عمق فاجعه مشخص شود. وقتی معلم به یک کارمند صرف تبدیل شد، رابطهاش با «دانش» تغییر ماهیت میدهد. این رابطه دیگر بر مبنای «کشف حقیقت» یا «پاسخ به نیازهای روز دانشآموز» نیست، بلکه صرفاً بر مبنای «رفع تکلیف» تنظیم میشود.
در یک سیستم ارگانیک و پویا، مربی خودش یک پژوهشگر تمامعیار است. شما تصور کنید یک معلم پرورشی یا دبیر علوم اجتماعی هر روز با دهها انسان متفاوت با مختصات روانی، پسزمینههای خانوادگی و ذهنی منحصربهفرد مواجه است. او برای اینکه بتواند با این جهانهای متکثر دیالوگ برقرار کند و گرههای ذهنی آنها را باز کند، مجبور است مدام خودش را از لحاظ علمی، روانشناختی و روششناختی بهروز کند.
اما وقتی سیستم از بالا به او میگوید نیازی به این خلاقیتها نیست؛ تو فقط موظفی این محتوای خشک را در این بازه زمانی مشخص به حافظه کوتاهمدت دانشآموز منتقل کنی و از او امتحان بگیری، نتیجه چه میشود؟ مرگ تدریجی پویایی علمی. معلم دیگر نیازی نمیبیند که فلان کتاب جدید در حوزه فلسفه آموزش را بخواند، یا با روشهای نوین مدیریت کلاس آشنا شود. او به یک «نوار ضبطشده» تبدیل میشود که هر سال پاییز روشن میشود، همان جزوه، همان مثالها و همان تکهکلامهای سالهای گذشته را تکرار میکند و در خرداد خاموش میشود. این توقف علمی معلم، مثل یک سم نامرئی مستقیماً به فضای کلاس درس پمپاژ میشود و دانشآموز با گیرندههای حساس خود، این ایستایی، کهنگی و بیانگیزگی را با تمام وجودش درک میکند.
تسنیم: چقدر عالی به گیرندههای حساس دانشآموز اشاره کردید. اتفاقاً میخواهم دقیقاً روی همین نقطه دست بگذارم و بحث را به فضای امروز جامعه بکشانم. وقتی این ایستایی علمی و آن ساختار کارمندی را در کنار سرعت سرسامآور تحولات در نسل جدید - نسلی که ما امروز آنها را به عنوان نسل زد (Gen Z) و نسل آلفا میشناسیم - قرار میدهیم، تضاد عجیبی شکل میگیرد. دانشآموز امروز با یک گوشی هوشمند به بینهایت اطلاعات، روایتها و سبکهای زندگی دسترسی دارد. تقابل این نوجوان شبکهای با آن معلم کارمند و متوقف در زمان، چه بحرانی را در کلاس درس خلق میکند؟
اینجا دقیقاً همان نقطهای است که زنگ خطر به بلندترین صدای ممکن به صدا درمیآید. اتفاقی که در این تقابل میافتد، شکلگیری یک «گسست زبانی و شناختی» عمیق و وحشتناک است. ببینید، ما باید مخاطب امروز مدرسه را بشناسیم. دانشآموز نسل زد و آلفا، دیگر آن دانشآموز دهه شصت و هفتاد نیست که صرفاً یک گیرنده منفعل و مطیع باشد. او در شبکههای اجتماعی زیست میکند، در معرض بمباران بیوقفه دادهها، ترندها، روایتها و هویتهای مختلف است. ذهن این نوجوان یک ذهن شبکهای، پرشتاب، بهشدت تصویری و از همه مهمتر «پرسشگر و رادیکال» است. او برای پذیرش هر گزارهای به دنبال استدلال است، نه دستور.
حالا تصور کنید این نوجوان پیچیده وارد مدرسهای میشود که هنوز با منطق خطی، دستوری و بخشنامهای اداره میشود. وقتی معلم، به دلیل همان ایستایی علمی که عرض کردم، نتواند به زبان این نسل سخن بگوید، نتواند چارچوبهای گفتگوی اجتماعی متناسب با ذهنیت آنها را شکل دهد و پدیدهها را با رویکرد تحلیلی برایشان بشکافد، واکنش دانشآموز چیست؟ طرد کردن. دانشآموز در ذهن خود کرکره کلاس را پایین میکشد.
در این حالت، اتوریته و مرجعیت معلم در کلاس فرو میریزد. دانشآموز دیگر به معلم به چشم یک «حکیم»، «راهبر» یا «مرجع دانایی» نگاه نمیکند، بلکه او را صرفاً حقوقبگیری میبیند که از دنیای واقعی عقب است و فقط آمده تا نمرهای بدهد و برود. وقتی مرجعیت شکسته شد، کلمه «تربیت» کاملاً بلاموضوع و عقیم میماند. ما متأسفانه در حال از دست دادن فضای گفتگو در مدارس هستیم، چون مربیای که مهارت شکلدهی به گفتگوی انتقادی با این نسل را داشته باشد، زیر دستوپای دیوانسالاری خفه شده است.
تسنیم: با این توصیفات، به نظر میرسد این رویکرد تقلیلگرایانه، نه تنها هویت حرفهای معلم، بلکه اساساً «کرامت» و شأن اجتماعی او را هم نشانه گرفته است. وقتی نگاه سیستمی به معلم، یک نگاه ابزاری و ماشینوار باشد، جامعه و خود خانوادهها چه بازخوردی به این جایگاه خواهند داشت؟ آیا والدین هم در این بازی کارمندی شریک شدهاند؟
کاملاً با شما موافقم و این دردناکترین بخش ماجراست. کرامت معلم پیش از آنکه در فیش حقوقی او متبلور شود، در «استقلال حرفهای» و «جایگاه معنوی» او نهفته است. وقتی شما در سطح کلان، به معلم اجازه نمیدهید که مبتنی بر شناخت میدانی خودش از دانشآموزان همان کلاس، در شیوه تدریس یا زمانبندی محتوا دخل و تصرف کند، در واقع رسماً به او پیام میدهید که: «تو فاقد شعور تشخیص هستی؛ تو فقط مجری اوامر ما در ستاد و منطقه هستی». این سلب عاملیت، کرامت درونی معلم را در هم میشکند.
حال سوال اینجاست: معلمی که خودش در سیستم احساس ارزشمندی، عاملیت و قدرت انتخاب ندارد، چگونه میتواند دانشآموزانی کنشگر، شجاع، متفکر و بااعتمادبهنفس تربیت کند؟ به قول مولانا: «ذات نایافته از هستیبخش / کی تواند که شود هستیبخش؟». از طرف دیگر، جامعه و والدین هم ناظران باهوشی هستند. آنها این ضعف و بیپناهی ساختاری معلم را بهوضوح میبینند. در نتیجه، نگاه خانوادهها به نهاد مدرسه از یک «کانون فرهنگی و انسانساز» به یک «بنگاه ارائه خدمات آموزشی و تستزنی» تنزل پیدا میکند. والدین دیگر از معلم توقع تربیت انسان صالح، رشد اخلاقی یا آموزش مهارتهای زندگی ندارند؛ آنها فقط رتبه کنکور، قبولی مدارس خاص و معدل بیست میخواهند. یعنی جامعه هم ناخواسته دقیقاً در همان پازلی بازی میکند که سیستم بوروکراتیک و کارمندی طراحی کرده است.
تسنیم: بسیار خب، تا اینجا کالبدشکافی دقیقی از صورتمسئله داشتیم. اما رسالت ما در بخش اندیشه تسنیم صرفاً طرح مشکل نیست. میخواهیم وارد فاز راهکارها و برونرفت از این وضعیت انسداد شویم. برای اینکه معلم دوباره از یک «اپراتور نمرهدهی» به جایگاه اصیل خود یعنی «مربی انسانساز» بازگردد، در سطح اجرا و میدان چه باید کرد؟ به عنوان یک پژوهشگر، چه چارچوب عملیاتیای را برای مدارس پیشنهاد میدهید؟
ما قطعا به بازنگری در دو سطح کلان (ستاد) و خرد (مدرسه) نیاز داریم، اما چون میخواهم پاسخ کاربردی و در دسترس بدهم، روی سطح مدرسه تمرکز میکنم. نقطه عزیمت این تغییر، «توانمندسازی کادر مدرسه» و عبور از مدیریت بخشنامهای به سمت مدیریت مسئلهمحور است.
تا زمانی که نگاه ما از بالا به پایین باشد، هیچ اتفاقی نمیافتد. ما در سطح مدیریت مدارس، نیازمند استقرار طرحوارههای ساختاریافته برای حل مسئله هستیم. مدیر و معلم نباید منتظر رسیدن دستورالعمل از اداره باشند. آنها باید یاد بگیرند مسائل محیط خودشان را در یک قالب مشخص حل کنند. ما به شدت نیازمند پیادهسازی فرآیندهایی نظیر یک «چرخه پنجمرحلهای حل مسئله» در سطح کادر آموزشی هستیم. این مراحل شامل:
1. شناخت دقیق مسئله و آسیبشناسی بومی دانشآموزان همان مدرسه.
2. ایدهپردازی مشارکتی و طوفان فکری میان معلمان.
3. طراحی یک مداخله تربیتی متناسب با بوم.
4. اجرای گامبهگام و مستمر.
5. ارزیابی، بازخوردگیری و اصلاح مسیر است.
وقتی مدیر مدرسه و معلمان، به جای اجرای کورکورانه نامهها، درگیر چنین فرآیند پویایی شوند، دیگر کارمند نیستند؛ آنها تبدیل به استراتژیستهای تربیتی میشوند. خروجی این چرخه باید مکتوب و مستند شود تا به عنوان تجربهنگاری در اختیار دیگران قرار گیرد. این رویکرد چندمرحلهای، هم ایستایی علمی را از بین میبرد (چون معلم برای طراحی مداخله مجبور است مطالعه کند و با همکارانش دیالوگ داشته باشد) و هم کرامت از دست رفته و حس عاملیت را به او برمیگرداند.
تسنیم: ایده این چرخه پنجمرحلهای بسیار ساختارمند و قابل اجراست. حال در همین مسیر تحول، نقش نهادهایی مانند حوزه علمیه و دانشگاه را چگونه ارزیابی میکنید؟ آنها کجای این پازل قرار دارند؟
حوزه و دانشگاه به عنوان عقبه تئوریک و اندیشهای نظام، دقیقاً باید موتور محرک این تحول باشند، اما متأسفانه ارتباط آنها با کف مدرسه قطع شده است. اساتید برجسته حوزه و دانشگاه ما غالباً در برجهای عاج آکادمیک و حوزوی خود نشستهاند و در مورد مفاهیم انتزاعی تعلیم و تربیت بحث میکنند، در حالی که در مدرسه، معلم ما با یک نوجوان پر از تعارض نسل جدید روبهروست و ابزاری برای ارتباط با او ندارد.
حوزه و دانشگاه باید وارد میدان شوند و این مفاهیم نظری را به «تکنولوژی آموزشی» و «بستههای کاربردی» تبدیل کنند. اساتید ما باید به معلمان کمک کنند تا چارچوبهای فکری و فلسفی بومی ما را به زبان قابلفهم برای نسل زد ترجمه کنند. تا زمانی که پیوند ارگانیک میان اندیشکدهها، پژوهشگاهها، حوزهها و دانشگاهها با راهروهای مدارس برقرار نشود، نسخههای تحولی روی کاغذ میمانند.
تسنیم: و به عنوان سوال پایانی، نقش خود نهادهای رسانهای، جریانهای تحلیلی و رسانههای اندیشهمحور در تغییر این پارادایم و بازگرداندن قطار آموزش به ریل اصلیاش چیست؟
رسانه نقش پیشران در «مفهومسازی» و «تغییر ذهنیت عمومی» دارد. مشکل فعلی اینجاست که در اتمسفر رسانهای کشور، اخبار آموزش و پرورش به خبرهای زرد و دمدستی تقلیل پیدا کرده است. رسانههای عمیق و دغدغهمند باید یک چارچوب پروژهای سهلایه را برای مواجهه با نهاد آموزش تعریف کنند.
لایه اول، «واکنش سریع» و هوشمندانه به اتفاقات روزمره مدارس با عینک تربیتی است. لایه دوم، تحلیل «مسائل ساختاری» است؛ یعنی دقیقاً همین کاری که شما در این پرونده میکنید و ریشه کارمند شدن معلم را زیر ذرهبین میبرید. و لایه سوم، «همافزایی بینرسانهای» و تولید محتوا در فرمتهای متنوع برای تبدیل کردن این مفاهیم به دغدغه کف جامعه است.
شما باید از طریق یادداشتهای تحلیلی، گزارشهای میدانی از مدارسی که با روشهای نوآورانه اداره میشوند، و ایجاد چالش برای سیاستگذاران، این پرسش بنیادین را مدام به رخ بکشید که: «ما از مدرسه چه میخواهیم؟ تربیت انسان یا تولید ماشین حافظه؟». شما باید بستری فراهم کنید تا معلمان دغدغهمند، خودشان به روایتگر این رنج ساختاری تبدیل شوند. وقتی رسانه بتواند مطالبه «بازگشت مربی» و «عبور از کارمندگرایی» را با یک تیتر هوشمندانه و قلابهای قوی ژورنالیستی به یک خواست عمومی تبدیل کند، سیاستگذار آموزشی دیگر نمیتواند خود را به خواب بزند و مجبور به تمرکززدایی و تغییر ریل خواهد شد.
تسنیم: بسیار عالی، جامع و آموزنده بود. واقعاً از تحلیلهای موشکافانه، ساختارمند و دلسوزانهای که در این مصاحبه ارائه دادید بهره بردیم. امیدواریم این پرونده در خبرگزاری تسنیم بتواند تلنگری جدی برای بیداری ساختار آموزشی و بازگشت شأن مربیگری به مدارس ما باشد.
من هم از شما، جسارتتان در پرداختن به این موضوعات و رسالت سنگینی که در حوزه اندیشه بر دوش گرفتهاید سپاسگزارم. امیدوارم با همت همه دلسوزان، روزی برسد که دوباره در کلاسهای درس این مرز و بوم، به جای صدای خشک و بیروح بخشنامهها، طنین حضور مربیان اندیشمندی را بشنویم که با عشق، در حال معماری آینده این سرزمین هستند.
انتهای پیام/