شناسهٔ خبر: 79875955 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: دیپلماسی‌ایرانی | لینک خبر

عدم تبعیت چین از ایالات متحده در سیاست جهانی

تبیین استقلال راهبردی و موازنه‌سازی قدرت

مرتضی بنانژاد در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: یکی از ویژگی‌های برجسته سیاست خارجی چین را باید در مفهوم «استقلال راهبردی» جست‌وجو کرد؛ استقلالی که به معنای مخالفت دائمی با ایالات متحده نیست، بلکه به معنای امتناع از پذیرش خودکار ترجیحات قدرت مسلط و حفظ آزادی عمل در انتخاب میان همکاری، سکوت، بی‌طرفی، موازنه‌سازی و مخالفت است.

صاحب‌خبر -

نویسنده: مرتضی بنانژاد، کارشناس ارشد مطالعات آمریکا

دیپلماسی ایرانی: رفتار جمهوری خلق چین در نظام بین‌الملل معاصر را نمی‌توان صرفاً در چارچوب واکنش به سیاست‌های ایالات متحده یا محاسبه موردی سود و زیان هر بحران بین‌المللی تبیین کرد. چین طی چند دهه گذشته، هم‌زمان با انباشت تدریجی قدرت اقتصادی، فناورانه، نظامی و دیپلماتیک، از موقعیتی که عمدتاً در حال انطباق خود با نظم بین‌المللی موجود بود، به جایگاهی نزدیک شده است که می‌تواند در شکل‌دهی به محیط بین‌المللی نیز نقش مستقلی ایفا کند. از همین منظر، یکی از ویژگی‌های برجسته سیاست خارجی چین را باید در مفهوم «استقلال راهبردی» جست‌وجو کرد؛ استقلالی که به معنای مخالفت دائمی با ایالات متحده نیست، بلکه به معنای امتناع از پذیرش خودکار ترجیحات قدرت مسلط و حفظ آزادی عمل در انتخاب میان همکاری، سکوت، بی‌طرفی، موازنه‌سازی و مخالفت است.

ریشه این تحول را باید در تغییر تدریجی جایگاه چین در ساختار توزیع قدرت جهانی جست‌وجو کرد. چین امروز یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان، بازیگری محوری در تجارت بین‌المللی و صاحب ظرفیت‌های گسترده فناورانه، صنعتی، مالی و نظامی است. افزایش این ظرفیت‌ها صرفاً قدرت چین را افزایش نداده، بلکه دامنه انتخاب‌های راهبردی آن را نیز گسترش داده است. کشوری که در گذشته برای رشد اقتصادی و توسعه خود نیازمند انطباق بیشتری با قواعد نظم موجود بود، اکنون در موقعیتی قرار گرفته است که می‌تواند هزینه بیشتری برای حفظ استقلال سیاست خارجی خود بپردازد.

در منطق واقع‌گرایانه روابط بین‌الملل، قدرت صرفاً به معنای توانایی تحمیل اراده بر دیگران نیست؛ بلکه به همان اندازه، به معنای توانایی خودداری از پذیرش اراده دیگران نیز هست. از این منظر، یکی از شاخص‌های مهم قدرت‌یابی چین آن است که پکن به‌تدریج به سطحی از ظرفیت رسیده که نمی‌خواهد و لزوماً نیز مجبور نیست تصمیمات راهبردی خود را بر اساس ترجیحات واشنگتن تنظیم کند.

این تحول را باید در چارچوب رقابت ساختاری دو قدرت بزرگ نیز فهم کرد. چین لزوماً نیاز ندارد که در کوتاه‌مدت جایگزین ایالات متحده به‌عنوان هژمون جهانی شود تا سیاست خارجی مستقلی در پیش گیرد. برای پکن، ایجاد وضعیتی که در آن آمریکا تنها قدرت تعیین‌کننده نظم بین‌المللی نباشد و چین بتواند به‌عنوان یک قطب مستقل و هم‌آورد در نظامی چندقطبی عمل کند، خود یک هدف راهبردی مهم است. بنابراین، مسئله اساسی برای چین تنها کسب منافع اقتصادی یا سیاسی در هر پرونده منفرد نیست؛ بلکه ارتقای موقعیت نسبی خود در ساختار قدرت جهانی و حفظ حق انتخاب مستقل است.

از همین رو، نمی‌توان انتظار داشت که چین در برابر هر پیشنهاد یا فشار آمریکا، صرفاً بر اساس میزان امتیاز مادی قابل دریافت وارد معامله شود. در روابط میان قدرت‌های بزرگ، برخی منافع صرفاً مادی و کوتاه‌مدت نیستند؛ اعتبار، استقلال تصمیم‌گیری، منزلت بین‌المللی، حفظ آزادی عمل و اثبات ظرفیت مقاومت در برابر فشار قدرت رقیب نیز می‌توانند بخشی از منافع راهبردی یک دولت باشند. برای چین، پذیرش یک توافق در صورتی که به تضعیف موقعیت راهبردی آن یا تثبیت برتری یک‌جانبه آمریکا منجر شود، لزوماً حتی در صورت برخورداری از منافع اقتصادی، مطلوب نخواهد بود.

این منطق را می‌توان در مواجهه چین با فشارهای اقتصادی و تجاری ایالات متحده مشاهده کرد. جنگ تعرفه‌ای، افزایش تعرفه‌ها بر کالاهای چینی، محدودیت‌های فناورانه و تلاش واشنگتن برای کاهش وابستگی زنجیره‌های تأمین به چین، بخشی از رقابت گسترده‌تر دو قدرت محسوب می‌شود. پکن در واکنش به این فشارها، ضمن اعلام آمادگی برای مذاکره، بر برابری طرفین و مخالفت با فشار و اجبار تأکید کرده است. اهمیت این رفتار در آن است که مذاکره برای چین الزاماً به معنای پذیرش چارچوب مطلوب واشنگتن نیست؛ بلکه می‌تواند ابزاری برای مدیریت رقابت و حفظ منافع باشد.

در اینجا باید میان «معامله» و «تبعیت» تمایز گذاشت. چین می‌تواند با آمریکا مذاکره کند، توافق تجاری منعقد کند، در یک موضوع امتیاز بدهد و در موضوعی دیگر امتیاز بگیرد؛ اما از این امر نمی‌توان نتیجه گرفت که واشنگتن قادر است با ارائه امتیازات اقتصادی یا سیاسی، چین را در هر پرونده‌ای به تبعیت از سیاست خود وادار کند. قابلیت معامله با یک قدرت بزرگ، الزاماً به معنای قابلیت وادارکردن آن قدرت به تبعیت نیست. دقیقاً در همین نقطه است که افزایش قدرت چین برای سیاست خارجی آمریکا به یک چالش ساختاری تبدیل می‌شود.

اگر چین صرفاً دولتی بود که بیشترین منفعت مادی کوتاه‌مدت را معیار تصمیم‌گیری قرار می‌داد، بسیاری از اختلافات میان دو کشور را می‌توانست از طریق ارائه امتیاز، فشار اقتصادی یا معامله سیاسی حل‌وفصل کرد. اما هنگامی که استقلال راهبردی و جایگاه نسبی نیز بخشی از محاسبه منافع چین باشد، دامنه کارآمدی چنین ابزارهایی محدودتر می‌شود.

چین ممکن است در جایی که توافق را با منافع بلندمدت خود سازگار بداند، وارد معامله شود؛ اما در جایی که یک توافق، ولو دارای منفعت اقتصادی، به تضعیف موقعیت راهبردی، کاهش آزادی عمل یا تثبیت رابطه‌ای نامتقارن با آمریکا بینجامد، انگیزه آن برای پذیرش معامله کاهش خواهد یافت.

از همین منظر، فشار آمریکا از طریق ترتیبات امنیتی و ائتلافی در منطقه آسیا ـ اقیانوسیه، از جمله AUKUS و تقویت همکاری‌های امنیتی با متحدان منطقه‌ای، نیز در محاسبات پکن صرفاً یک موضوع نظامی منفرد نیست؛ بلکه بخشی از محیط راهبردی رقابتی است که در آن آمریکا می‌کوشد ظرفیت‌های ائتلافی و امنیتی خود را در پیرامون چین تقویت کند. پاسخ چین نیز صرفاً نظامی نیست؛ بلکه دربرگیرنده توسعه روابط اقتصادی، تعمیق مناسبات با کشورهای جنوب جهانی، تقویت نهادهای چندجانبه و افزایش ظرفیت‌های فناورانه و اقتصادی خود است.

بحران اوکراین نمونه دیگری از این استقلال راهبردی است. چین نه موضع ایالات متحده در قبال روسیه را به‌طور کامل پذیرفته و نه سیاست خارجی خود را به سیاست روسیه فروکاسته است. پکن بر مذاکره و راه‌حل سیاسی تأکید کرده و در عین حال روابط اقتصادی و انرژی خود با روسیه را حفظ کرده است. حتی هنگامی که واشنگتن و برخی متحدانش تلاش کرده‌اند از طریق فشار اقتصادی بر چین، رفتار پکن در قبال روسیه را تغییر دهند، چین بر حق خود برای حفظ روابط عادی اقتصادی و تجاری تأکید کرده است. این رفتار نشان می‌دهد که پکن در پرونده‌ای با اهمیت ژئوپلیتیکی بالا، تصمیم خود را صرفاً تابع ترجیحات واشنگتن نمی‌کند.

نمونه دیگر را می‌توان در موضع چین نسبت به تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا علیه ایران مشاهده کرد. پکن در سال‌های مختلف با تحریم‌های یک‌جانبه مخالفت کرده و بر حل مسائل مرتبط با ایران از مسیر گفت‌وگو، دیپلماسی و سازوکارهای چندجانبه تأکید داشته است. اهمیت این موضع البته نباید به معنای حمایت صرف یا بی‌قیدوشرط چین از ایران تلقی شود؛ بلکه این رفتار را باید در چارچوب گسترده‌تر منافع و محاسبات راهبردی پکن فهم کرد. مخالفت چین با تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا، در عین حال، با تأکید این کشور بر استقلال تصمیم‌گیری اقتصادی، مخالفت با اعمال فشار یک‌جانبه و مقاومت در برابر گسترش نفوذ اقتصادی آمریکا در خارج از مرزهای آن کشور پیوند دارد. از این منظر، همسویی موضع چین با ایران در برخی موضوعات، می‌تواند حاصل همپوشانی بخشی از منافع و محاسبات راهبردی دو کشور باشد، نه لزوماً ناشی از یک اتحاد سیاسی مطلق. همین تمایز برای فهم سیاست خارجی چین اهمیت اساسی دارد؛ زیرا پکن حتی در مواردی که موضع آن با منافع ایران همپوشانی پیدا می‌کند، تصمیم خود را بر مبنای محاسبات مستقل خویش اتخاذ می‌کند.

در مسئله فلسطین و اسرائیل نیز تفاوت رویکرد چین با سیاست آمریکا در برخی مقاطع آشکار بوده است. چین بر آتش‌بس، کمک‌های بشردوستانه، راه‌حل دوکشوری و نقش فلسطینی‌ها در تعیین آینده سرزمین‌های فلسطینی تأکید کرده و در مواردی مواضعی اتخاذ کرده است که با ترجیحات واشنگتن فاصله داشته است. اهمیت این موضع بیش از آنکه صرفاً در اختلاف نظر بر سر یک بحران خاص خلاصه شود، در آن است که پکن نشان می‌دهد در مسائل مهم خاورمیانه نیز مایل نیست سیاست خود را به‌صورت خودکار با قدرت مسلط منطقه‌ای یا جهانی هماهنگ کند.

میانجیگری چین میان ایران و عربستان سعودی در سال ۲۰۲۳ نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا می‌کند. فارغ از نتیجه مستقیم این توافق، ورود چین به نقش میانجی در یکی از منازعات مهم خاورمیانه نشان داد که پکن صرفاً خود را یک قدرت اقتصادی در این منطقه نمی‌بیند، بلکه درصدد افزایش ظرفیت دیپلماتیک و سیاسی خود برای اثرگذاری بر تحولات خارج از محیط پیرامونی خویش است.

با این حال، استقلال راهبردی چین را نباید با سیاست تقابل دائمی یا ماجراجویی اشتباه گرفت. برعکس، یکی از ویژگی‌های مهم رفتار پکن، مدیریت تنش همراه با حفظ گزینه‌های راهبردی است. چین به‌خوبی می‌داند که رویارویی تمام‌عیار با ایالات متحده می‌تواند هزینه‌های قابل توجهی برای اقتصاد جهانی و خود چین ایجاد کند. از سوی دیگر، ایالات متحده نیز با هزینه‌ها و محدودیت‌های ناشی از تقابل مستقیم با چین مواجه است. بنابراین، میان دو قدرت، هم‌زمان دو روند رقابت و تلاش برای مدیریت رقابت وجود دارد.

به همین دلیل، چین الزاماً از هر فرصتی برای تشدید تقابل استفاده نمی‌کند. گاهی مذاکره می‌کند، گاهی امتیاز می‌دهد، گاهی سکوت می‌کند و گاهی نیز در برابر فشار مقاومت می‌کند. اما این انعطاف را نباید با وابستگی اشتباه گرفت. انعطاف تاکتیکی می‌تواند در خدمت استقلال راهبردی قرار گیرد. چین می‌تواند در یک پرونده با آمریکا به توافق برسد، بدون آنکه این توافق به معنای پذیرش جایگاه تابع برای چین باشد.

از این منظر، یکی از ویژگی‌های مهم رفتار چین آن است که قدرت را الزاماً در قالب تهدید مستقیم عرضه نمی‌کند. پکن در بسیاری از موارد، به جای تهدید صریح، ظرفیت‌های خود را به نمایش می‌گذارد و به طرف مقابل نشان می‌دهد که در صورت ضرورت، ابزارهای متعددی برای واکنش در اختیار دارد؛ ابزارهایی که می‌توانند اقتصادی، تجاری، فناورانه، دیپلماتیک، مالی و در نهایت امنیتی باشند. در این رویکرد، وجود گزینه‌ها خود بخشی از قدرت است؛ حتی اگر در نهایت از آنها استفاده نشود.

از همین منظر، مخالفت چین با بخشی از سیاست‌های جهانی آمریکا را نمی‌توان صرفاً مجموعه‌ای از اختلافات موردی دانست. در پس این رفتارها، یک منطق مشترک قابل مشاهده است: چین می‌خواهد در تصمیمات اساسی خود، قدرت انتخاب داشته باشد و این پیام را منتقل کند که افزایش منافع مادی از سوی واشنگتن، لزوماً به معنای پذیرش تبعیت سیاسی از آن کشور نخواهد بود. این همان نقطه‌ای است که استقلال راهبردی چین را از یک ابزار تاکتیکی به یک مؤلفه بنیادین در تعریف قدرت این کشور تبدیل می‌کند.

در نتیجه، برای سیاست خارجی ایالات متحده، مسئله صرفاً رقابت با کشوری نیست که می‌توان آن را در هر موضوع با ترکیبی از فشار و امتیازدهی به توافق رساند. چالش بزرگ‌تر آن است که چین، در حال تبدیل شدن به قدرتی است که هم ظرفیت مقاومت در برابر فشار را دارد و هم لزوماً همه منافع خود را در قالب معامله‌های موردی با واشنگتن تعریف نمی‌کند. چنین وضعیتی دامنه کارآمدی ابزارهای سنتی سیاست قدرت، از فشار اقتصادی و تعرفه‌ای گرفته تا مشوق‌های سیاسی و اقتصادی، را محدودتر می‌کند.

در نهایت، استقلال راهبردی برای چین صرفاً وسیله‌ای برای دستیابی به منافع مادی نیست؛ خودِ استقلال نیز بخشی از منفعت راهبردی چین است. تبدیل شدن به قدرتی که بتواند در برابر فشار قدرت مسلط تصمیم خود را حفظ کند، برای پکن واجد ارزش ژئوپلیتیکی، اعتباری و جایگاهی است. از این منظر، قدرت‌یابی چین تنها با افزایش ثروت، فناوری یا توان نظامی سنجیده نمی‌شود؛ بلکه با افزایش توانایی آن برای «نه گفتن»، حفظ گزینه‌های مستقل و جلوگیری از تبدیل شدن به تابع اراده قدرت دیگر نیز سنجیده می‌شود.

بنابراین، پرسش اصلی درباره چین این نیست که آیا این کشور در نهایت جایگزین آمریکا به‌عنوان هژمون جهانی خواهد شد یا خیر. پرسش بنیادی‌تر آن است که آیا چین به قدرتی تبدیل شده است که ایالات متحده دیگر نتواند با فشار یا حتی با ارائه یک معامله مطلوب، در هر پرونده‌ای آن را به تبعیت از ترجیحات خود وادار کند؟ رفتار چین در حوزه‌هایی چون تجارت، اوکراین، ایران، فلسطین و ترتیبات امنیتی آسیا ـ اقیانوسیه نشان می‌دهد که پکن به‌طور فزاینده‌ای در پی حفظ چنین استقلالی است.

در نهایت، شاید مهم‌ترین تحول در روابط چین و آمریکا نه در وقوع یک تقابل مستقیم، بلکه در تغییر تدریجی رابطه قدرت میان آنها نهفته باشد: آمریکا همچنان قدرتی تعیین‌کننده در نظام بین‌الملل است، اما چین بیش از گذشته به قدرتی تبدیل شده است که نمی‌خواهد صرفاً در نظم موجود زندگی کند؛ بلکه می‌کوشد در شکل دادن به نظم آینده نیز سهم تعیین‌کننده‌ای داشته باشد. از این منظر، عدم تبعیت چین از سیاست‌های آمریکا را باید نه مجموعه‌ای از واکنش‌های پراکنده، بلکه بخشی از فرآیندی بلندمدت برای تثبیت استقلال راهبردی، افزایش قدرت چانه‌زنی و حرکت به سوی ساختاری دانست که در آن هیچ قدرت واحدی نتواند اراده خود را به‌طور کامل بر دیگران تحمیل کند.

∎​