چسبها عموما برای چسباندن چیزهای درهم شکسته استفاده میشود. برای بستن در جعبههای باز. برای نگه داشتن دوتا تکه اسباب بازی که از هم جدا شده. برای نصب یک تکه کاغذ روی دیوار. برای نگه داشتن. برای باقی ماندن. اما یک جا بود که چسبها قبل از شکستن، چسبانده میشدند.
مادرها، حلقههای چسب پهن مات را جوری میکشیدند که انگار میخواستند یک قواره پارچه ساتن مجلسی را اندازه بگیرند. صدای باز شدن چسب ها، نم نم در حافظه کودکان خانه ضبط میشد و هربار این صدا شنیده میشد یعنی اضطراب. یعنی انتظار برای وقوع یک حادثه.
چسب ها، در نهایت ظرافت و ناتوانی قرار بود از آدمهای یک خانه در برابر موج انفجار موشکهای دشمن محافظت کنند. این آخرین سنگر مردم عادی برای کاهش آسیبهای جنگ تحمیلی بود. یعنی یک کار کوچک، در برابر یک اتفاق بسیار بزرگ. هیچ کس، نه میتوانست جلوی فرود آمدن موشک را بگیرد و نه جلوی موج انفجار را.
آدمها در روزهای جنگ فقط میتوانستند روی پنجرههای خانه چسب بزنند. پنجرههایی که همیشه قرار بود رو به حیاط و کوچه و خیابان باز شود و از آنجا به تماشای تغییر فصلها نشست، حالا با یک ضربدر بزرگ، ناآشنا شده بود. یک ضربدر که نه فقط روی شیشه که انگار روی آرامش خانه، روزهای عادی، خواب آرام بچهها و یک زندگی معمولی کشیده میشد.
علامتی که ناخواسته میگفت امنیت اینجا در خطر است. بچهها با چشمهای کنجکاو از مادر خانه میپرسیدند معنای این چسبها چیست. همین بچه ها، سالها بعد با دستهای خودشان روی شیشههای خانه خودشان چسب میزنند و این بار فرزندشان میپرسد: این چسبها برای چیست؟ مادرهای پشت دو پنجره، به اندازه چهاردهه از هم فاصله دارند. چهره خانهها عوض شده.
فرم پنجرهها تغییر کرده، اما جنگ همان اندازه برای بچهها ترسناک است و گاهی تعریف محافظت کردن، به اندازه چسباندن دو خط چسب نواری پشت شیشه ها، محدود میشود. اما پشت هر شیشه چسب خورده، آدمی نشسته که امیدوار است یک روزی این چسبها را از روی شیشههای خانه جدا کند. روزی که بشود پنجرهها را با یک دستمال نم دار، تمیز کرد و به انتظار رسیدن فصلی تازه نشست.
عکس: شیرین قائمی-شهرآرا