به گزارش خبرنگار ایرنا، امروز یکم مهرماه است؛ روزی که شهر در تب و تاب اول مهر میسوزد، در هر خیابانی که قدم میزنم، بوی کتابهای نو، صدای خندهی کودکان و شوق دویدن به سمت مدرسه، فضا را پر کرده اما من، امروز در این هیاهوی جشنگونه، گم شدهام.
قلبم در میناب هرمزگان جا مانده است؛ جایی که هشت ماه پیش، در یک صبح شوم در نهم اسفند، همهچیز در یک چشمبههمزدن برای ۱۶۸ دانشآموز، معلم و والد منتظر به پایان رسید، وقتی موشکهای حمله آمریکا و اسرائیل، دبستان شجره طیبه را به تلی از خاک و خون بدل کردند، نه فقط یک ساختمان، که آرزوهای کودکان ۷ تا ۱۲ ساله و رویاهای ۲۶ معلم عاشق، زیر آوار دفن شد.
امروز که صدای زنگ مدارس در گوش کشور میپیچد، من به آن سکوت دهشتناک نهم اسفند فکر میکنم، به مادرانی که بهجای اتو کردن روپوش مدرسه، لباس سیاه بر تن خود کردند و بهجای بدرقه آنها تا دم در کلاس، تا آستانه مزار سردشان قدم زدند، امروز برای من، روز جشن نیست؛ روز سوگواری برای کولهپشتیهایی است که دیگر هرگز باز نخواهند شد و برای مشقهایی که نیمهکاره در آغوش خاک باقی ماندند؛ کودکانی که قرار بود امروز پشت نیمکتها بنشینند اما حالا، فرشتههایی هستند که در ملکوت زمین، کلاسهایشان را با خاک سرد مزار عوض کردهاند.
من زنم، وقتی به نهم اسفند فکر میکنم، بیش از آنکه یک خبرنگار باشم، مادری هستم که تکهتکه بدنم از تصور رنج آن روز میلرزد، تمام صبح امروز را با این فکر کلنجار رفتم که اگر من جای آن مادران بودم، اگر جای آن مادری بودم که صبح آن شنبه سیاه، فرزندش را با عشق راهی کرد و ساعتها بعد، تکهای از پیکر کوچکش را از میان بتن و آهن بیرون کشید، چه میکردم؟ تصور اینکه صدای خندههای فرزندت ناگهان در هیاهوی یک انفجار گم شود، به معنای پایان جهان است.
مدرسه شجرهطیبه فقط یک فضای آموزشی نبود؛ آنجا پناهگاه امنیت بود، همانجایی که طبق کنوانسیونهای بینالمللی باید امنترین نقطه هر کشوری باشد، به هدف مستقیم خشم جنگطلبان بدل شد، هنوز که هنوز است، وقتی به عکسهای منتشرشده از آن روز نگاه میکنم، وقتی به آن ساختمان چهارطبقه ویرانشده میاندیشم که کلاسهایش با خطی خونین از هم جدا شدند، بغضی گلویم را میفشارد که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد.
۲۶ معلم زن! به این عدد فکر کنید، زنانی که خودشان احتمالا مادر بودند، زنانی که قرار بود الفبای زیستن و دوستداشتن را به کودکان میناب بیاموزند، خود در همان کلاسها به خاک و خون کشیده شدند، چهار نفر از والدینی که برای جویای حال فرزندانشان به مدرسه رفته بودند، نیز به همان سرنوشت دچار شدند، آنها نه سرباز بودند، نه جنگجو، نه در میدان نبرد؛ آنها فقط کودک بودند و معلم و همراه.
هر سال که اول مهر بیاید، من به کودکان میناب فکر میکنم، به پسران و دخترانی که امروز باید قد میکشیدند، چه کسی میداند در میان آنها چند نقاش بزرگ، چند پزشک حاذق، چند شاعر و چند دانشمند نهفته بود که در نهم اسفند در نطفه خفه شد؟ وقتی به کولهپشتیهای خالی در کمدها فکر میکنم، دلم میخواهد فریاد بزنم.
آن مادرانی که حالا در میناب زندگی میکنند، چگونه صبح امروز را شب کردهاند؟ وقتی صدای زنگ مدارس در کوچههای میناب میپیچد، برای آنها چه معنایی دارد؟ آیا برای آنها، صدای زنگ مدرسه، شبیهترین صدا به صدای آژیر آن موشک لعنتی نیست؟ برای من که دور از آن فاجعه هستم، این زخم هنوز تازه است، چه برسد به آنهایی که هر روز باید از کنار مزار کوچک فرزندشان عبور کنند.
آن سنگ سرد مزار، حالا تنها پناهگاه تمام آرزوهایی است که قرار بود به ثمر بنشیند، سنگی که هزاران امید را با خود به زیر خاک کشید، تصویر آن مادرانی که با دستانی لرزان، تکههای بدن فرزندشان را در آغوش گرفته بودند و ضجه میزدند، لحظهای از پیش چشمانم کنار نمیرود و این جنایت، تنها یک حمله نظامی نبود؛ این یک تجاوز مستقیم به قلب همه مادران ایران بود، انگار که بخشی از وجود تکتک ما، در آن صبح نهم اسفند همراه با آن کودکان زیر آوار مدفون شد.
گاهی فکر میکنم دنیای امروز چقدر بیرحم است، قدرتهایی که ادعای حقوق بشر دارند، آنچنان بیمحابا مدرسهای را نشانه میگیرند که گویی هیچ انسانی در آن نیست اما آنجا، قلب تپنده یک جامعه بود، آنجا، جایی بود که کودکان ما یاد میگرفتند چگونه انسان باشند، اصابت موشک به دبستان، اعلام رسمی جنگ با معصومیت و جنگ با رویاها است.
وقتی به آن عکسهای دستهجمعی نگاه میکنم، به مقنعههای صاف و تمیز، روپوشهای اتوکشیده که برای اول مهر آماده شده بودند، ناخودآگاه اشک میریزم، چه شد آن لبخندها، چه شد آن برنامهریزیها برای آینده، همه در گرد و غبار ناشی از انفجار گم شد و حالا ما ماندهایم و یادی که نباید بگذاریم غبار فراموشی بر آن بنشیند.
کلام آخر:
امروز که اول مهر است و مدرسهها باز شدهاند، من برای آن دانشآموزان غایب، برای آن معلمان شهید یک زنگ سکوت طولانی در دلم به صدا در میآورم، زنگی که تا ابد در گوش وجدان تاریخ خواهد پیچید و دلم میخواهد به آن مادران بگویم که در درد عمیق دلشان تنها نیستند؛ که هر مادری در این سرزمین، با دیدن هر کیف و کتابی، یاد دلبندان آنها میافتد، مشقهای آنها اگرچه نیمهکاره ماند اما در حافظهی ما، در جان این سرزمین، تا ابد زنده خواهد ماند؛ چرا که حقیقت، هرگز زیر آوار هیچ موشکی دفن نمیشود.