شناسهٔ خبر: 79835092 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

آخرین آغوش؛ وداع با سید طاها

زنجان - ایرنا- «هنوز گرمای آخرین آغوش پسر ۱۸ ساله‌ام را به یاد دارم. نمی‌دانستم آن دیدار، آخرین وداع من با سید طاهاست.» این‌ها کلمات مادری است که دو ستاره گردان تخریب زنجان، سید محمد و سید طاها بهشتی‌راد را در راه خدا از دست داده است. مادری که از نماز اول‌وقت‌های فرزندانش و از عشق آنها به پرچم امام رضا (ع) می‌گوید.

صاحب‌خبر -

به گزارش ایرنا، او سخنانش را نه از خود که از نامِ تمامِ کسانی آغاز می‌کند که در جبهه‌های عشق ایستاده‌اند؛ از مادرانی که فرزندانشان را با پاره‌ای دل بدرقه کردند، از پدرانی که چشم به در دوخته‌اند و از همسرانی که سختی را به جان خریده‌اند. او با نگاهی به تمام ایثارگران، دفاع مقدس را «روایتِ آدم‌ها» می‌نامد.

اما ناگهان، کلمات در گلویش متوقف می‌شوند. یک مکثِ طولانی. گویی می‌خواهد سنگینیِ حقیقت را در این سکوت معنا کند. سپس، با صدایی که حالا دیگر رنگِ «فقدان» گرفته، از هویتِ خود پرده برمی‌دارد: «من مادرِ سید طاها و سید محمد بهشتی‌راد هستم؛ مادرِ دو شهید...

او با این جملات، فاصله میان یک مادرِ معمولی و یک مادرِ قهرمان را نشان می‌دهد؛ مادری که یک پسر ۱۸ ساله و یک پسر ۳۶ ساله را در راهِ عشق، به وطن هدیه داده است.

سید محمد؛ پسری که نماز اول وقت را هیچ وقت ترک نمی کرد

او سید محمد را نه با کلمات، که با رفتارهایش معرفی می‌کند؛ پسری که احترام، رگِ جاری خونش بود و عشق به خانواده، آرامشِ جانش. مادر با صدایی که از یادآوریِ زندگیِ فرزندش می‌لرزد، به جمله‌ای از سردار دل‌ها، شهید سلیمانی، پناه می‌برد: برای شهید شدن، باید شهید زندگی کرد و سید محمد، دقیقاً همین‌گونه زیست.

او در میان هیاهوی زندگی و در دلِ جمعیتِ بی‌قرارِ اربعین، تنها بود؛ تنها به صدای "الصلاة" گوش می‌سپرد.

مادر می‌گوید: پنج دقیقه مانده به اذان، از میان انبوه جمعیت، صدای او را شنیدم که از داخل خودرو فریاد می‌زد: الصلاة! الصلاة!» او که زبانِ عربی را برای این لحظات آموخته بود، راننده را در میان بیابان و در دل جمعیت، به ایستادن واداشت. او و همراهانش، میان جاده و تماشاگران، ایستادند تا نمازِ اول‌وقت را همان‌گونه که از او سراغ داشتند، به جا آورند.

اشک‌هایی که خبر از یک دلتنگی بزرگ می‌داد

آن شب‌ها، محمد دیگر آن محمدِ همیشگی نبود؛ اشک‌های شبانه‌اش، گویی نشانه‌ای از یک پرده‌دریِ بزرگ بود. پس از شهادت رهبر، انگار جهانی در دلش فرو ریخت و او در انتظارِ چیزی بود که همه می‌شناختیم: «شهادت».
روایت به روزی می‌رسد که خادمانِ امام رضا (ع) با پرچمی رنگین، به میان رزمندگان آمدند. در حالیکه همه در برابر پرچم سر خم می‌کردند، محمد ایستاده بود؛ گویی در برابرِ محبوب، تنها به تماشا ایستاده بود اما وقتی نوبت به او رسید، نه تنها پرچم را بوسید، بلکه آن را در آغوش کشید، سر بر پرچم نهاد و در میان گریه‌های بی‌پایان، با امامِ زمانه (ع) سخن گفت.

او بعد از بازگشت، حقیقتی را در میان خانواده رها کرد که بعدها، معنای زندگی‌شان شد: «من رزق شهادت را از امام رضا (ع) گرفته‌ام.»

اما در سایه این شکوه، سید طاها بود؛ برادر کوچکی که از این قافله جا ماندن را تاب نمی‌آورد. او از چشم برادرش حسرت می‌دید تا اینکه روزی، نگاهِ تیزبینِ سردار هوایی، تقدیر را رقم زد. سردار، در میان انبوه رزمندگان به پسر کوچکی که عقب ایستاده بود، خیره شد و فریاد زد: «آهای پسر! چقدر نور بالا می‌زنی!»

هرچند دیگران با تردید می‌گفتند: «او که هنوز بچه است!» اما حقیقت از زبان سردار، فراتر از سن و سال بود: «بخواهید یا نخواهید، این دو نفر، از همین حالا نور می‌تابانند و شهید می‌شوند و سید طاها از آن لحظه نه تنها عقب نکشید، که با قلبی مصمم‌تر به سوی همان نوری که سردار دید، قدم برداشت.

پنجشنبه‌ای که سید طاها شام نخورد

او هر روز با جدیتی بیشتر، به سوی مرگِ شیرین می‌دوید. سه‌شنبه رفت، چهارشنبه رفت و پنجشنبه، وقتی تصمیم به رفتن گرفت، کلماتی بر زبان آورد که هنوز در گوش من طنین‌انداز است: «مامان، نگین من نرم...» کلامی کوتاه، اما لبریز از معنا؛ گویی آماده بود تا آخرین لایه‌های وجودش را نیز برای معشوق فدا کند.

مادر، در میانه‌ این دلهره، با دلی پاره پرسید: «چرا نری عزیزم؟» اما سید طاها نه برای خود که برای «وظیفه‌ای» بزرگ‌تر می‌خواست برود.

او برای حضور در تجمع، تنها به دنبال دیدنِ جمعیت نبود؛ او برای «ماندن در میدان» می‌خواست برود. او می‌دانست که ایمان، یعنی حضور در کفِ میدان و او هرگز نمی‌خواست این میدان را برای خدای خود خالی بگذارد.

او رفت، اما آن شب روحش، پیش از جسمش، در میانِ جمعیتِ عاشق، جای گرفته بود.

لبخندی که مادر برای همیشه به خاطر سپرد

آن شب، کلماتِ سید طاها مانند مهری بر قلب مادر نشست؛ او با لبخندی که انگار از سوی آسمان می‌آمد، گفت: «مامان، دستت درد نکند، تا حالا من را می‌رساندی، اما امروز داداش محمدم می‌خواهد مرا به مقصد برساند...» و این یعنی، او دیگر در انتظارِ همراهیِ زمین نبود، بلکه در انتظارِ همراهیِ آسمان بود.

مادر آن شب در میانِ هیاهوی جمعیت و درخششِ پرچم‌ها دلش حضور در میدان را خواست و به همراه خواهر سید طاها به سوی آن جمع عظیم روانه شدند؛ جایی که زنجانی‌ها از هر سو آمده بودند تا در عظمتِ ایمان، غرق شوند.

بعد مادر پیشنهاد می‌دهد: می‌خوای بریم سید طاها و سید محمد رو ببینیم؟ خواهرش با تعجب می‌پرسد: تو این همه جمعیت می‌تونم اونا رو ببینم؟ مادر با یقینی که تنها از سوی شهدا به او بخشیده شده بود، گفت: آره، می‌توانیم آنها را ببینیم؛ سید طاها مقرش را به من نشان داده است و در آن میان، میانِ انبوه جمعیت، فرشتگانِ زمین دیده شدند؛ شهید حاتمی، شهید بیات، شهید صوفی و دیگران...

اما در میان آن شکوه، تنها یک تصویر در نگاه مادر حک شد و در حافظه‌اش ماند: لبخندِ ملیحِ سید طاها.

او که در میانِ دوستانِ آسمانی‌اش، می‌خندید؛ خنده‌ای که نه از سرِ شادیِ دنیا که از سرِ رسیدن به محبوب بود. مادر، آن لبخند را برای همیشه در دل خود حفظ کرد؛ لبخندی که معنای پیروزی را به دوش می‌کشید.

دعای فرج؛ و مادری که دلش را به امام زمان(عج) سپرد

در میانه‌ شب، وقتی صدای دعای فرج بر فضای خانه سایه افکند، قلب مادر میانِ انتظار و استغاثه در نوسان بود.

او در زیر سایه‌ آن دعا، اشک‌هایش را به پهنای آسمان رها کرد و با قلبی که دیگر طاقتِ انتظار نداشت، به درگاهِ صاحبِ زمان پناه برد: یا امام زمان، خودت که می‌دانی سید محمد چه می‌خواهد... دریاب سیدهای من را!

او می‌دانست که اگر محمد برود، دنیای سید طاها نیز برای همیشه دگرگون خواهد شد.

سپیده‌دم، ساعت ۵:۲۵ صبح، سید طاها پیش مادر آمد؛ نه با اضطراب که با آرامشی خاص در کنار مادر دراز کشید، او را در آغوش گرفت و بوسید. مادر، در آن آغوش، تمامِ دنیا را در اختیار داشت و با عشق، دست‌های پسرش را ماساژ می‌داد و او را به سینه می‌فشارد.

او نمی‌دانست که این، آخرین آغوش اوست. سید طاها، در میانِ آن آغوش، شروع به گفتنِ کلماتی کرد که حالا برای مادر به «وصیت‌نامه‌ای از جنس عشق» بدل شده بود؛ از جزئیاتی ساده و مادی سخن می‌گفت که گویی می‌خواست آخرین گره‌های زندگی‌اش را در دنیای فانی، از هم بگسلد.

مادر، در میانه‌ این گفتگو، تنها با کلمه‌ای کوتاه، «باشه پسرم»، تسلیمِ جریانِ تقدیر شد؛ بی‌خبر از آنکه، این آخرین زمزمه‌ پسرش، در حافظه‌ی او تا ابد خواهد زیست.

خداحافظی‌ای که با همیشه فرق داشت

او لحظه‌ی خروج از خانه، آرامشِ عجیبی داشت، اما در دلِ مادر، طوفانی از شک برپا بود. سید طاها پدرش را بوسید و راهی شد، اما کلمه‌ خداحافظی‌اش، دیگر آن جمله‌ همیشه‌ "مامان، برام دعا کن" نبود.

او فقط گفت: «مامان...»؛ یک واژه، اما لبریز از معنایِ وداع. گویی تمامِ آنچه می‌خواست بگوید، در آن یک کلمه خلاصه شده بود.

مادر، که نمی‌توانست در آرامش بنشیند، تا دمِ در همراهش شد اما سید طاها، از آسانسور استفاده نکرد؛ او از پله‌ها، با قدم‌هایی تند و شتابان، پایین می‌دوید. چرا؟ چون او از ترسِ جا ماندن از قافله‌ عشق، می‌ترسید که حتی یک ثانیه در برابرِ در، درنگ کند. او می‌خواست زودتر برسد؛ زودتر به آن جایی که قرار بود، "تاجِ سری" برای پدر و مادرش باشد.

آخرین تماس، از پشتِ آیفون بود؛ صدای زیبای پسرش که برای آخرین بار در گوش مادر طنین‌انداز شد. مادر، در اوجِ بی‌قراری، با قلبی که میانِ عشق و درد بود، گفت: «پسرم، خوش بگذره بهت...» و سید طاها رفت؛ رفت تا در میانِ غبارِ عملیات به فیضِ ابدی نائل شود.

او تنها نبود. در میانه‌ انفجاری که گردانِ تخریب را به خاک و خون کشید، نامِ او در کنارِ نامِ ده‌ها قهرمان دیگر، چون ستاره‌ای در آسمانِ ایران درخشید. سید محمد و سید طاها، در میانه‌ رزمندگانِ فداکار به آرامشِ ابدی رسیدند تا یادی ماندنی از عشق و شهادت بر جای بگذارند.

اردیبهشت امسال در جریان انجام عملیات خنثی‌سازی، انفجار یکی از مهمات ناشناخته و عمل‌نکرده منجر به وقوع حادثه‌ای تلخ شد که در پی آن ۱۴ نفر از نیروهای خدوم و فداکار گردان تخریب به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

در میان آن‌ها کسانی چون ناصر بیات، تقی حاتمی، علی رستمخانی، محمدحسین سودی، یونس مصطفوی، ناصر جمال‌خانی، علی حسین‌زارع، محمدمهدی قره‌جلو، برادران بهشتی‌نژاد (سیدمحمد و سیدطاها)، محمدسپهر محمدی، مهدی حسنی، سیدابراهیم نبوی و سیدعلی هوایی حضور داشتند. روحشان شاد و یادشان گرامی.

∎​