در نخستین روز جنگ، زمانی که آسمان میناب رنگ دیگری داشت، بوی گچ و تخته، با بوی باروت درآمیخت و ۱۶۸ دانشآموزی که نامهایشان باید در دفتر حضور و غیاب ثبت میشد، در لیست شهیدان قرار گرفت. این ۱۶۸ نفر، تنها یک عدد در آمار جنگ نیستند؛ آنها آیندهای بودند که در میانهی راه، متوقف شد. امروز، با شروع سال تحصیلی جدید، یاد آنها بیش از هر زمان دیگری زنده شده است و سایه سنگین غیاب آنها در ذهن تاریخ نقش میبندد. آنها حاضرترین غایبها هستند؛ کسانی که هرچند در کلاسها حضور ندارند، اما در وجدانها، حضور دارند.
از میناب هنوز روایتهای تکاندهندهای مانده که گفته نشدهاند؛ روایتهایی از پدرها و مادرهایی که هر بار با پیدا شدن تکهای از پیکر فرزندشان، دوباره به لحظه انفجار و روز از دست دادن او بازمیگردند. روایتهایی که بعضی آنقدر سنگیناند که حتی دوربین هم جرأت نزدیک شدن به آنها را ندارد. پیکرهای دانشآموزان مدرسه شجره طیبه در چند مرحله تفحص و خاکسپاری شد و برنامه تلویزیونی «زمانه» در دو مرحله از این مراسم، از جمله آخرین مرحله، حضور داشت. درباره این روایتهای تلخ و تجربه ثبت آنها با علیرضا ملوندی، سردبیر برنامه «زمانه»، گفتوگو کردیم.
- شما برای آخرین مرحله تدفین باقیمانده پیکرهای دانشآموزان مدرسه شجره طیبه به میناب رفتید. این چندمین مرحله تفحص و تدفین قطعات باقیمانده پیکرها بود؟
این دو مرحلهای که ما در آن حضور داشتیم، از جمله آخرین مرحله، بسیار تجربه تلخ و تکاندهنده و درعینحال فراموشنشدنی و تاثیرگذاری بود. مرحله نخست در همان ایام وقوع فاجعه مدرسه شجره طیبه بود و مرحله دوم نیز همین مرحلهای بود که این بار توفیق حضور در آن را پیدا کردیم.
البته برای برخی از شهدا، این اتفاق در دفعات دیگری نیز به شکل انفرادی تکرار شده بود؛ به این معنا که بخشی از پیکر مطهر شهدا پیدا میشد و به صورت جداگانه به خاک سپرده میشد.
- از نگاه مخاطب بیرونی، پیدا شدن بخشی از پیکر فرزند و تدفین آن میتواند مایه تسکین بازماندگان، بهویژه والدین، باشد. آیا احساس همه والدین به همین شکل بود؟ واکنش آنها به چند بار تدفین پیکر فرزندانشان چه بود؟
برای برخی از بازماندگان، پیدا شدن بخشی از پیکر فرزندشان مایه تسکین بود؛ چرا که بالاخره بخشی از پیکر عزیزشان پیدا شده بود. اما برای برخی دیگر، یادآوری این ماجرا و تکرار مکرر این غم و داغ باعث میشد هر بار آن داغ از نو تازه شود.
در واقع، هر بار که بخشی از پیکر بچهها دفن میشد، ما مجددا شاهد تکرار این داغ از ابتدا بودیم. طبیعتا این اتفاق برای برخی خانوادهها بسیار فجیع و تکاندهنده بود و برای برخی دیگر، تا حدی تسکیندهنده آلامشان بود.
- آیا روایتهایی وجود داشت که به دلیل سنگینی ماجرا یا عدم موافقت بازماندگان، امکان بازتاب آنها را در قاب تلویزیون نداشتید؟ معیار شما برای بازتاب برخی روایتها و عدم بازتاب برخی دیگر چه بود؟
موارد مختلفی وجود داشت که امکان بازتاب آنها نبود. یکی از دلایل این بود که تلاش ما در «زمانه» این است که از اذیت کردن خود بازماندگان و همچنین مخاطبان خودداری کنیم. به هر حال، مرور مکرر هر بار این زجری که این عزیزان کشیدهاند، باعث میشود خودشان دوباره اذیت شوند.
ما خودمان سعی میکنیم زیاد وارد جزئیات وضعیت پیکرها و نحوه تجربه این داغ نشویم؛ چون مرور این جزئیات برای خود فرد به معنای تازه شدن دوباره آن داغ است و مخاطب نیز ممکن است تحت تأثیر و اذیت شود.
مسئله دیگر، حجم گسترده و عظیم این ماجراست. شما تصور کنید حدود ۱۶۰ دانشآموز در یک لحظه و یکجا، در شهری نسبتا کوچک، با چنین اتفاقی مواجه شدهاند. طبیعتا امکان روایت همه این داستانها وجود ندارد. شما هر بار که از میناب میروید، با یک داستان جدید مواجه میشوید و این نیز به دلیل حجم بسیار بالا و شدت این فاجعه است.
- کدام یکی از تجربهها یا روایتهایی را که برای خودتان اتفاق افتاد، هرگز فراموش نخواهید کرد؟
ماندگارترین اتفاقی که من در ماجرای میناب دیدم، مربوط به مادر شهید امیرعلی کمالیزاده بود. این مادر یک بار در همان ایام نخستین تشییع، فرزندش را تشییع کرده بود. پس از آن نیز در روزهای مختلف، برای پیدا شدن باقی پیکر فرزندش، رنج و زحمت زیادی را تحمل کرده بود.
در یکی از قسمتهای برنامه «زمانه»، او این داستان تلخ را برای ما روایت کرد و گفت که بخشی دیگر از پیکر فرزندش را دفن کرده است. این بار که ما به میناب رفته بودیم، سومین بار بود که چنین اتفاقی برای او رخ میداد و طبیعتا این مادر داغی عجیب و عظیم را متحمل شده بود.
اما لحظهای که تابوت مقابل او قرار داشت و قرار بود بخش سوم پیکر پسرش به خاک سپرده شود، اتفاقی افتاد که برای من بسیار تلخ و ماندگار بود. مادر، در حالی که تابوت را در آغوش گرفته بود، به صورت مستمر میگفت: «مردم شاهد باشید، من خونخواه رهبر شهیدم. مردم شاهد باشید، من جانفدای رهبر عزیزم هستم. من خونخواه رهبر شهیدم.»
او این جملات را به شکل مستمر و پیاپی تکرار میکرد و این یکی از اتفاقات بسیار مهمی بود که من در آنجا شاهد بودم.
روایتهایی که هیچ دوربینی هنوز جرأت نزدیک شدن به آنها را ندارد
۱۶۸ غایـب اول مهـر
صاحبخبر -
∎