به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، امروز سهشنبه ۳۱ شهریور مصادف است با سالروز آغاز هفته دفاع مقدس؛ هفتهای که مردم ایران پس از ۴۶ سال همچنان بر جانفشانی و رشادتهای رزمندگان و ایثارگرانش آفرین میگویند و امروز نیز جانفدایان این مرز و بوم در جنگهای تحمیلی دوم و سوم از همان رزمندگان الگو و سرمشق میگیرند. رهبر شهید انقلاب که همواره بر زنده نگهداشتن ادبیات مقاومت و دفاع مقدس تاکید داشتند، تقریظهایی بر بهترین کتابهای این حوزه مینوشتند و کتاب «مربعهای قرمز» یکی از این آثار جذاب و زیباست که به عنوان چهلمین قسمت از کتابهای ستایششده رهبر شهید انقلاب تقدیم خوانندگان میشود.
حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای درباره این کتاب نوشتند: بسیار شیرین و جذاب نوشته شده است. ردپای چانهگرمیهای آقای حاجحسین یکتا در آن آشکار است. ظرافتهای برخاسته از ذوق و قریحه لطیف که در سراسر کتاب گسترده است، میتواند از نویسنده خوشقلم و چیرهدست کتاب باشد و میتواند هم، دُرافشانیهای راوی باشد. نقطه برجسته کتاب، یاد شهیدان و یاد حال و حضور ملکوتی آنان پیش از شهادت است که حقاً بسیار خوب تصویر شده است. ارادت راوی به مرحوم آقای حاجمیرزاعلی احمدیمیانجی هم برای من جالب بود. آن مرحوم را حدود ۶۰ سال به علم و تقوا و ورع میشناختم و به من لطف داشت.

کتاب مربعهای قرمز که به همت انتشارات شهید کاظمی در ۵۴۲ صفحه منتشر شده، روایتی از خاطرات شفاهی حسین یکتا در دوران دفاع مقدس و به قلم زینب عرفانیان است. این کتاب در واقع یک روایت جذاب و خواندنی است که در میان مرز داستاننویسی و زندگینامهنویسی بر اساس مستنداتی که دارای منبع و مرجعیت قطعی است، نوشته شده و نویسنده حساسیتهای بسیاری را در نگارش آن بهکار برده است. شاید مهمترین ویژگی کتاب مربعهای قرمز یاد شهیدان و تصویری است که از حال و حضور ملکوتی شهدا در معرض دید نسل معاصر و جامعه بشری قرار داده است. اینک به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس مروری بر قسمتهایی از این کتاب داریم:
یک شهید با دو مزار
پس از هفت روز عملیات بسیار سنگین، علیرغم تصرف هدفهای تعیینشده، به دلیل پاتکهای مکرر دشمن، ارتفاع هزار و ۱۵۰ متری مجدداً توسط عراق تصرف شد. در این عملیات، خلبان هوانیروز علی اکبر شیرودی به شهادت رسید. حالا بعد از یک سال، عراق هرچه داشت روی این ارتفاعات گذاشته و رفته بود. خرداد ۶۱ بود که بچهها میرفتند روی ارتفاعات و بدنهای شهدای جامانده از عملیات بازیدراز را میآوردند. یک سال پیش، این صخرهها را با کلی تجهیزات سخت و سنگین بالا رفته بودند، حالا به راحتی برشان میگرداندند. قد و قامتشان از من هم کوچکتر شده بود؛ نه سنگین بودند، نه تجهیزات داشتند. جمجمه و چند تکه استخوان را در چفیه بقچه میکردند و میآوردند. دیدن آن استخوانهای بیوزن و خاکی، اولین تجربهام از پیدا کردن مفقودین بود.
دوباره مهمان درمانگاه نجمی شدم. کمکم داشت از این گشتن در جبههها خوشم میآمد. دوست داشتم همهجا بروم، همه منطقه را بیشتر میشناختم. هم دلم خوش بود شاید جعفر را دوباره ببینم. نسیم گرم خردادماه، برگهای درختان را تکان میداد. ساکم را زیر بغلم زده بودم و در حیاط درمانگاه میپلکیدم، منتظر تا آمبولانسی که قرار بود همراهش اعزام شوم بیاید. یادم نیست به کدام جبهه باید میرفتم. ناگهان همه چیز به هم ریخت. آمبولانس رسید؛ نه آن آمبولانسی که من منتظرش بودم، آمبولانسی که با خودش ماتم آورد. همه خودشان را به آن میرساندند. ناباورانه کیسه خونی را که عقبش بود نگاه میکردند. با شانههای کشآمده کنار میرفتند، زانوی غم بغل میگرفتند. انگار واقعیت تلخ و سنگینی روی دوششان مینشست.
جلو رفتم؛ ته کیسه به سرخی میزد و خونابه کمرنگی از زیرش راه افتاده بود. دلم ریش شد. بغض به گلویم چنگ انداخت. تا آن روز فقط اسم محسن حاجیبابا، فرمانده جبهه سرپل ذهاب را شنیده بودم؛ حالا داشتم از نزدیک میدیدمش. هرکس تکههای بدن حاجیبابا را در آن کیسه میدید، بغضش میترکید؛ مثل من. دست جلوی صورتم گرفتم و بیخجالت گریهام بلند شد. از همهجا صدای گریه شنیده میشد. گلوله توپ به ماشینش خورده بود. همراه دو نفر دیگر سوخته بودند. به یکی از دوستانش گفته بود که دوست دارد طوری شهید شود، که نشود بدنش را جمع کرد. به مراد دلش رسید. نشد جمعش کنند. بیشتر پیکرش در آتش، آب شده بود. هرچه مانده بود در آن کیسه ریخته بودند. یک تکه از بدنش جایی که شهید شد جا ماند. برای همین الان دو مزار دارد. یکی در تهران، یکی هم محل شهادتش که تکه جامانده بدنش را در خود جا داده.

حاجی بابا با رفتنش داغ بر دل همه گذاشت؛ مثل بقیه فرماندهان جنگ. دنیای نیروهایش بود و حالا تنهایشان گذاشته بود. بعدها شنیدم دعاهای کمیل و ندبه را حفظ بود و دائم میخواندشان. آنقدر زیاد که همه فهمیده بودند این دعاها را حفظ است. فرمانده بود ولی هیچکس ندید جلوی تویوتا بنشیند. یک تکه ابر داشت، عقب تویوتا انداخته بودش. هر کجا میخواست برود، اگر خودش رانندگی نمیکرد، میدوید روی ابرش، چهار زانو مینشست. کسی هم اصرار نمیکرد که جلو بنشیند، چون میدانست فایده ندارد. (۱۰۹ تا ۱۱۱)
قانون نانوشته جبهه
صبحها سماوی برای ما زیارت عاشورا میخواند. موقع زیارت عاشورا خواندن، یک نفر دیگر میشد. هیچ کداممان را نمیدید. با خواندنش دلم را مچاله میکرد. از همان سلام اول بغض داشت. میخواند و میسوخت. زانوهایم را بغل میکردم. در تاریکی سنگر اشک میریختم. دوست داشتم سماوی تا شب برایم عاشورا بخواند. دلم میخواست صدایش را ببوسم. نور فانوس، گرد طلاییرنگی روی سرشانه بچهها میریخت و نوازششان میکرد. بغضها یکییکی میترکید. در خلسه شیرینی فرو میرفتیم. مثل شیشه، شکننده. گریه سماوی دلم را ریش میکرد. سر به سجده که میگذاشت، خاک میشد. از خاک هم خاکتر. شانههایش تکان میخورد و بریدهبریده میخواند «اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم».
ته گلویم از گریه شور بود. دلم نمیخواست سر از سجده بردارم. دوست داشتم زمان در همان حالت خلسه و سبکی بماند. هنوز هم وقتی زیارت عاشورا میخوانم، یاد آن سنگر میافتم. یاد صورت خیس از اشک بچهها. نور کمرنگ فانوس و شانههایی از گریه لرزانشان. زیارت عاشورای بعد از نماز صبح، قانون نانوشته جبهه بود. اما حسی که در زیارت عاشورای سنگر اطلاعات تجربه کردم، هیچ کجای جبهه گیرم نیامد. آن همه سوز به خاطر همسایگی بچهها با مرگ بود. در شناسایی، چند متر بعد از جدا شدن از خاکریز خودمان به نقطه رهایی میرسیدیم. این اسم را دوست داشتم. واقعاً در تاریکی و دل بیابان رها میشدیم. از هرچه پشت سرمان بود، دل میکندیم. از سنگری که دوستش داشتیم. از خط خودمان. از خانوادهمان. از رفیقمان. از دنیا و زرق و برقش. رها میشدیم در بغل خدا. سایه شهادت را میدیدیم. بِهمان میخندید. برایمان دست تکان میداد. گاه چند قدم سمتمان میآمد و گاه ما سمتش میرفتیم. معلق بودیم بین زمین و آسمان. فقط یک گام تا آسمان مانده بود. یک گام تا رهایی از نفس. امان از این نفس، تنها چیزی که به این راحتی پشت خاکریز جا نمیماند. ممکن بود همراهت بیاید و پایت را ببندد. سنگین شوی و نتوانی پرواز کنی. (۱۴۴ و ۱۴۵)
مربعهای قرمز و دژ پرواز
قایقها کنار پلها پهلو گرفته بودند. گردان بلمسوار میرقیصری قبل از ما به آب زد. بغض هنوز روی سینهام سنگینی میکرد. دیگر صدا از کسی در نمیآمد. بچهها سوار قایق میشدند و در سیاهی روبهرو فرو میرفتند. سید مرتضی موسوی و حسین کاجی و رضا اشعری را در تاریکی دیدم که در یک قایق نشسته بودند. چند متر روی آب سُر خوردیم و بعد، نقطه رهایی. دیگر چیزی دیده نمیشد. ما بودیم و تاریکی و صدای شلپ پارو. دورترها مرگ به تماشا ایستاده بود. به هم لبخند میزدیم. صدای خشخش نیها به دلمان دست میکشید. سعی میکردند آرامتر به هم بخورند و صدا ندهند. منتظر بودیم تا آتش درگیری گردان حضرت رسول(ص) روشن شود. هرچه جلوتر میرفتیم، عراق نیهای بیشتری را خوابانده بود تا دید روی آب داشته باشد.
سید مهدی نوک قایق دو زانو زده بود؛ پشت به ما و صورت به صورت تاریکی. ناگهان صدای انفجار سکوت را بلعید. بلمسوارها درگیر شده بودند. قایقران، طناب موتور را کشید. پرگاز سمت سیلبند روبهرویمان رفتیم. قایقها روی آب برای رسیدن به سیلبند با هم مسابقه گذاشته بودند. خورشیدیهای در هم گره خورده را با روشن، خاموش شدن تیربارهای روی دژ میدیدم. ساحل دژ را فرش کرده بودند. از روبهرو خمپاره سمت آب رها شد. صدای پاره شدن آب و فوارهای که همه را خیس کرد. بوی زُهم و لجن زیر دماغم خورد. محمد زلفی وسط قایق نشسته بود:
- یک داوطلب میخواهم، روی مانع بپرد.
نمیدانستیم چه مانعی جز خورشیدی سر راهمان است. فوگاز یا سیم خاردار. سید مهدی فرصت فکر کردن به کسی نداد:
- خودم سرقایقم.
پشت به دنیای پشت سرش کرده بود و روی زانو نیمخیز شد. لبه قایق را محکم چسبیده بود که به وقتش قبل از همه پایین بپرد. با حرفش چیزی ته دلم آرام گرفت. فکر کردم تکلیف از گردنم برداشته شد. هرچه من آن لحظه به عافیت فکر کردم، سید مهدی به عاقبت فکر کرد. حالت نشستنش خوب یادم هست. میخواست تاریکی مقابلش را با سر بشکافد. حتی نیمنگاهی هم به پشت سرش نینداخت. قایق به سیلبند رسید و هیچ مانعی سر راهمان سبز نشد و کسی پایین نپرید ولی سید مهدی امتحانش را خوب پس داد. فقط صدای کمرنگ ناله بچههای گردان حضرت رسول را میان شلیکها میشنیدیم. در آن بلوا و شلوغی، شهدا میان آب آرام گرفته بودند.

... دفتر قرمز آمار گروهان را از جیبم درآوردم. مربعهای قرمز داشت زیاد میشد؛ علی ارم و محمدجو. کاش یک نفر هم جلوی اسم من این مربع را میکشید. از بچهها شنیدم ایرانیزاده هم همان اول کار روی دژ آرام گرفته. یک مربع هم قسمت او شد. یکی دیگر از بچهها موقع عبور افتاده بود، از روی مشخصاتی که دادند شناختمش، پور صادقی. به خاطر دست قطعشدهاش در ذهنم مانده بود. مهارتی که در گرفتن کلاش با یک دستش داشت، باعث شد توجهم جلب شود. پشت جاده میان بچهها راه میرفتم و سراغ رفقایشان را میگرفتم. خیلیها روی دژ خورده بودند. با هر مربع قرمزی که میکشیدم، غم، روی دلم چهار زانو مینشست. به نظرم اسم آن دژ را باید دژ پرواز میگذاشتند. (۲۶۳ تا ۲۶۵)
غلط کردم که گناه کردم
نیروهای تدارکات مثل مأمورین بهشت بینمان میگشتند و پاداش میدادند. کنسرو آورده بودند. صبحانه و ناهار و شام حساب میشد. تازه یادم افتاد چقدر گرسنهام. دفتر را در جیبم گذاشتم. درِ کنسرو را با سرنیزه باز کردم. بوی زُهم ماهی در سرم پیچید. چند لقمه اول طعم خاک و باروت میداد. فکر کردم اگر آقا مجتبی بود، تا همه کنسرو نمیگرفتند لب به غذا نمیزد. جای خالیاش بین بچهها دلم را سوزاند. گلویم داغ شد. نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. کنسرو را کنار گذاشتم. اشتهایم کور شد. تا شب باید اینجا میماندیم. بچهها با سرنیزه مشغول کندن سنگر بودند. افسرده از رفتن آقا مجتبی و باقر، مثل جنین روی خاک در خودم جمع شدم. برای بار چندم شهادت از کنارم گذشت. صدای لالایی انفجار و تق و توق، دورتر و دورتر شد؛ مثل آقا مجتبی و باقر.
چشم که باز کردم، شب همهجا پخش شده بود. با آب قمقمه وضو گرفتم. هنوز ستون راه نیفتاده بود. برای نماز فرصت داشتم. زمین زیر پایمان میلرزید. سوت انفجار در دور و نزدیک، گوشمان را پر کرده بود. آسمان مدام زرد و سرخ میشد. قرار بود پل روی دجله را ببندیم که عراقیها این طرف نیایند. فکرش را هم نمیکردیم قبل از ما در جویهای کشاورزی اطراف کمین کرده باشند. به سمت تیرهای رسامی که به سمتمان میآمد راه افتادیم. گروهان عراقی بین ما و تیرها در سکوت کمین کرده بود. جواد فخاری جلو میرفت، من و شهرباف دنبالش. پشت سر من منصور و جعفر و سید مهدی بودند. کمی که رفتیم، ناگهان از ذهنم گذشت که تنها نیستیم. نگاههایی که در تاریکی دنبالمان میکرد را حس میکردم. تا آمدم سر بجنبانم، دیدم یک نفر جلوی پایم دراز کشیده، سر اسلحهاش را بالا گرفت. فرصت پلک زدن هم پیدا نکردم.

با ضرب گلولهاش انگار یک آجر به شکمم خورد. کنار جوی خاکی بزرگ افتادم. شهرباف خواست دخلش را بیاورد؛ اما اسلحهاش گیر کرد و نزد. با قنداق اسلحه به جان سر و صورت بعثی افتاد. بزن بزنِ سنگینی همه جا را پر کرد. من هم کنار جوی داشتم جان میدادم. تیر آنقدر تیز و سریع میبُرَد و میرود که چند لحظه بعد، از گرمای خون متوجهاش میشوی. اما اگر به استخوان بخورد، هم درد دارد، هم میفهمی که تیر خوردهای. آن تیر بالای نافم خورد و موقع خروج به دنده آخرم گرفت. برای همین بلندم کرد و به پهلو زمین کوبیده شدم. فقط پاهای بچهها را میدیدم. با عجله در رفت و آمد بودند. نمیفهمیدم کدام پای عراقی است، کدام ایرانی. کسی مرا نمیدید. گوشم روی خاک بود. انگار چیزی در دل زمین میغرید و میلرزاندش. گرمای جانم از سوراخ روی شکمم بیرون میریخت. سردتر و سردتر میشدم. بیحال شده بودم. روی زمین پا میکشیدم. خاکهای زیر پایم گود شده بود. همه جانم مثل یک توپ کوچک ته گلویم جمع شده بود و میخواست بیرون بیاید. راه نفسم بسته شده بود. گلوله موقع خارج شدن به ریهام آسیب رسانده بود و خرخر میکردم. یک قدمی مرگ بودم. آرزو کردم به اندازه گفتن یک جمله راه گلویم باز شود «خدایا! غلط کردم که گناه کردم». (۲۷۵ تا ۲۷۷)
تبلیغات منافقین
بعد از یک شب تا صبح پیادهروی و جنگیدن، هیچ چیز مثل خواب نمیچسبید. روی شیب خاکریز دراز کشیدم. یک هیولای بزرگ در دل زمین بیدار شده بود. میغرید و میخواست بیرون بیاید. صدای بم انفجار، صدای رگبار و سوت خمپاره برایم لالایی میگفتند. هیولای عصبانی زیر تنم میلرزید. چشمهایم را بستم و سعی کردم به معده خالیام که خودش را کشم قوس میداد، فکر نکنم. پلکهایم داشت سنگین میشد که حس کردم صدای موتور میشنوم. ذوقزده از جا بلند شدم. چشم گرداندم دنبال موتور تدارکات تا سهمیه غذایم را بگیرم؛ اما صدا از آسمان میآمد. هلیکوپتر عراقی بالای سرمان چرخ میزد و صدای زنانه را پایین میریخت:
- در محاصرهاید. همه راههای پیش رو و پشت سر بسته شده است.
زن جوانی پشت بلندگو از آن بالا برای ما سخنرانی میکرد. لهجه فارسیاش داد میزد که از مجاهدین خلق است. نعمتهای زیادی را برشمرد؛ نعمتهایی که اگر تسلیم میشدیم، عراق به پایمان میریخت! تا خواست از زنهایی بگوید که به تسلیمشوندگان میدهند، بچهها با شلیک یک موشک آرپیجی وسط حرفش پریدند. موشک با سرعت از کنار هلیکوپتر گذشت. هلیکوپتر تکانی به تنش داد و جابهجا شد. پیرمردی در گُردانمان بود. سرش را رو به هلیکوپتر گرفت و با اعتراض صدایش را با لهجه غلیظ قمی بلند کرد «ولمون کن بابا! ما خودمون از گیر زنمون در رفتیم، اومدیم اینجا.» با این حرفش خنده روی صورت خاکی و خسته بچهها جا باز کرد. (۳۵۴ و ۳۵۵)
داستان چشم شیشهای
نزدیک به دو ماه بعد از آغاز عملیات والفجر ۸، عراق میفهمد نقشههایش از کجا لو میرود. دیدهبان دزفولی را میزنند. یکی از نتایج دیدهبانیهایش، نبرد آن شب بود. جلوی پایمان را به سختی میدیدیم. سیاهی مثل قیر به همهجا چسبیده بود. روی جاده باریک کنار حوضچهها حرکت میکردیم. در تاریکی، سایهای به سمت ما حرکت میکرد. آرام زدم روی شانه علی دنیادیده که صبر کند. فکر کردم از بچههای خودمان است که جلوتر از ستون رفته تا سر و گوشی آب دهد. سایه به یک قدمی ما رسید. سرم را جلو کشیدم و از بالای شانه علی تهحلقی پرسیدم «تو کی هستی؟» سایه سیاه، سر تیربارش را روی شانه دیگری علی خواباند. داغی لوله، صورت علی را سوزاند. سرش را عقب کشید. آتش شلیک از جا پراندم. سایه، عراقی بود و نیروهایش هم به ستون دنبالش. مقداری از صورت و گوش علی دنیا با شلیک رفت و با صورت زمین افتاد.
آرپیجیزن ستون عراقی دو قدم با من فاصله داشت. تا به خودم بجنبم، موشکش از بغل صورتم گذشت. پروانه ته موشک کنار گوشم ویزّی کرد. شیئی داغ مثل سنگ یا ترکش گلوله به چشمم خورد و چشمم داغ شد. شیء سفتی زیر چشمم خورد و تق صدا داد. صدای شکستن استخوان حدقه و بینیام را شنیدم. تیرهای داغ و سرخ سمت ستون حمله کردند. به صورتم دست زدم. ماده چرب و لزجی بین انگشتهایم را پر کرد.
درگیری بالا گرفت. حمید هوایی با تیربار بلند شد و هر کس را که جلویش بود، به رگبار بست. جعفر دست روی شانهام گذاشت. صورتم را نگاه کرد. یک دستمال داد روی چشمم بگذارم و برگردم. در حوضچه قیامت شد. کورمالکورمال تا سنگر حاجغلامرضا آمدم. حس میکردم سرم از تنم بزرگتر شده است. تلوتلو میخوردم. از نگاه دیگران میفهمیدم چشمم حالت چندشآوری دارد. با اینکه بیهوش نشده بودم، چیز زیادی یادم نمانده. فقط سنگینی سرم و تکانهای تویوتا. دروغی که به مامان گفتم به واقعیت تبدیل شد. به عقب برگشتم.
تا دکتر گفت باید چشمم را تخلیه کنند، دهانم تلخ شد. کم مانده بود از روی تخت پایین بپرم و فرار کنم. آب دهانم را به زور قورت دادم. دکتر توضیح داد که عصبهای چشمم در اثر حرارت از بین رفته. چارهای جز رضایت دادن به رضای خدا نبود. دکتر دوباره چراغقوه را در چشمم انداخت، سرش را جلو آورد و با دقت نگاه کرد. دنبال چیزی میگشت. نه درد داشتم، نه نور چراغقوه اذیتم میکرد. به صندلی تکیه داد. حرفش یکی بود؛ تخلیه.
صبح علیالطلوع، چشمم را تخلیه کرد. مجید از کنار تختم تکان نمیخورد. وقتی فهمید چه خبر شده، خودش را رساند. تا میخواستم از تخت پایین بیایم، میدوید زیر بغلم را میگرفت. انگار چیزی از صورتم کم شده بود. سمت راستم احساس سبکی میکردم. با پانسمان قلنبه روی چشمم، در حیاط بیمارستان لبافینژاد تهران قدم میزدم. مجید هم پا به پایم میآمد. آنقدر از ترس افتادن نگاهش به نامحرم، سرش را پایین میانداخت که خندهام میگرفت. سر به سرش میگذاشتم و میگفتم «من با یک چشم باید تو را هم راه ببرم و مواظب باشم به در و دیوار نخوری.»
هر بار دستشویی میرفتم، جلوی آینه گوشه پانسمان را بالا میدادم که قیافه جدیدم را ببینم. چشمم به گودی نشسته بود. حرارت ترکش، پلک پایین را هم آب کرده بود و به جایش گوشت صورتی پیدا بود. پلک بالا بلاتکلیف و از ریخت افتاده روی گودی چشم مانده بود. نه باز بود، نه بسته. مژههایم بدفرم شده و به سمت داخل برگشته بودند. خوب که چندشم میشد، پانسمان را پایین میدادم. گونهام ورم داشت و کبود بود. شکستگی استخوان حدقه نمیگذاشت به پهلوی راست بخوابم. حس میکردم یک وزنه سنگین به صورتم آویزان شده. اصل مصیبت، دماغ شکستهام بود. به تنفس با دهان عادت نداشتم و تا صبح چند بار بیدار میشدم. خشکی دهان و گلو کلافهام میکرد. بینیام را با دست، چپ و راست میکردم و استخوانش تقتق صدا میداد. هنوز هم اگر بخواهم با بینی نفس بکشم، باید پرههایش را با دست باز کنم و هوا را بالا بکشم. نفهمیدم ترکش موشک آرپیجی به صورتم خورد یا یک تکه سنگ. هر چه بود، سوزاند و شکاند و ناکارم کرد. (۳۷۹ تا ۳۸۲)
روضه حضرت علی اکبر(ع)
حاج آقا میانجی، هرجا بود، قبل از اذان مغرب خودش را به مسجد میرساند. میگفت «امام باید منتظر مأموم شود.» بعد از نماز، مثل همیشه روبهروی مردم به محراب تکیه داد. منبرهای ۱۰ دقیقهایاش برایم دنیایی بود. با حرفهایش همه بغض میکردند. دلمان را در دستش میگرفت و به آسمان میبُرد. با سرّ کلامش شیشهای میشدیم؛ شفاف و شکننده. روضه آن شبش با همیشه فرق داشت؛ روضه حضرت علی اکبر(ع) خواند. بغض، راه گلویش را بسته بود. کمر امام حسین(ع) کنار بدن صدپاره جوانش خم شد. چشمهای حاج آقا پُر شد و سلام داد. طعم روضههای کوتاه و تکرارنشدنیاش هیچ وقت یادم نمیرود.
آن شب حس میکردم دیوارهای مسجد عبداللهی دست و پا درآوردند و به سمتم میدوند. داشتم خفه میشدم. کل مسجد اتاق کوچکی بود که بیشتر از ۶ صف ۲۰ نفره را در خود جا نمیداد. از مسجد بیرون زدم. کوچه تنگ و باریک کنار پاساژ موسی بن جعفر هم پر از غم بود. داشتم از هم میپاشیدم. همیشه جعفر پشت سر حاج آقا از مسجد بیرون میآمد. گردن کشیدم که ببینمش. حواسم نبود که دیگر نیست. وقتی صورت آقامهدی را پس شانه حاج آقا دیدم، واقعیت محکم در صورتم خورد. جعفر دیگر نبود. حاج آقامهدی، برادر بزرگ جعفر را خودم خبر کرده بودم. نمیدانستم تنهایی باید چه کار کنم. نمازمان را پشت سر حاج آقا میانجی خواندیم. منتظر فرصت که بگوییم چه اتفاقی افتاده است. تا به خانهشان برسیم، هزار مدل جمله در ذهنم ساختم و پاک کردم. حرفهایم در هیچ کدام جا نشد.

حاج خانم برای شام، دل و جگر مرغ پخته بود. حس میکردم آجر قورت میدهم. پارچ و لیوان آب را کنار دستم گذاشته بودم و با هر لقمه، لیوان آب را سر میکشیدم، بلکه راه گلویم باز شود. بعد از شام، عقربههای ساعت دنبال هم میدویدند. من و آقامهدی به چهکنمچهکنم افتاده بودیم. حاج آقا استکان چای را برداشت. ما هم روبهرویش زانو زده بودیم. با چشم و ابرو به هم اشاره میکردیم که زودتر سر صحبت را باز کنیم. حاج آقا روی یک زانو نشسته بود و آرنجش را روی زانوی دیگرش گذاشته بود. چای را در نعلبکی ریخت، به بالشهای لولهای تکیه داد. نگاه مهربانش را روی صورتم کشید:
- خب آقامحمدحسین، فردا جنازه رو کی میارن؟
ماتم برد. نگاه آقامهدی چرخید سمتم. غافلگیر شده بودیم. این همه نقشه کشیدیم خبر را کمکم به حاجآقا بدهیم، حالا خودش قال قضیه را کند. نفس عمیقش را بیرون داد:
- جعفر ما هم پر کشید. خوشا به حالش، خوشا به حالش.
خبر را قبل از ما یکی از نمازگزارها شنیده بود. تا برای نماز داخل مسجد میشود، جلو میآید و تسلیت میگوید. حاج آقا هم به روی خودش نمیآورد. تشکر میکند و مثل همیشه در سجادهاش مشغول به ذکر گفتن میشود تا صفها پر شود. با همان غم سنگین روی سینهاش نماز را میخواند، منبرش را میرود و در خانه با ما همسفره میشود. وقتی دید ما نمیدانیم چهطور بگوییم جعفر شهید شده، راحتمان کرد و خودش گفت. دلم میخواست بیفتم در بغلش و هایهای گریه کنم. به حال خودم، برای جعفر. برای صبر و تقوای این پیرمرد که خم به ابرو نیاورد و مدام زیر لب خدا را شکر میکرد. رویم نشد. بغضم را فرو دادم و توضیح دادم که فردا چه ساعتی باید کجا باشد. آن شب خانه نرفتم. انگار راه خانه را گم کرده بودم. سرگردان خیابانها شدم. راه میرفتم و فکر میکردم. (۳۹۰ تا ۳۹۲)
زن اول یکتا!
وقتی به خانه زنگ زدم، فهمیدم خبرهایی شده و باید با آن سر و شکل به قم برگردم. آبجی مهری داشت عروس میشد و هفته بعد مراسم عقدش بود. با خودم فکر میکردم، یعنی اینقدر بزرگ شده و من نفهمیدم. به مامان قول دادم هر طور شده خودم را به مراسم برسانم. فقط نمیدانستم سر و موهایم را کجا پنهان کنم که جلوی فامیلهای داماد آبروریزی نشود. شبی که به خانه رسیدم، شب سرنوشتسازی بود. شاد و خوشحال داخل رفتم که برادر عروس را تحویل بگیرند و خودم را لوس کنم؛ اما هیچکس محلّم نگذاشت. به خاطر فوت یکی از اقوام داماد، مراسم عقد به هم خورده بود. مامان و بابا از همه بیشتر پکر بودند. حق هم داشتند. مامان تلفن دستش بود و به مهمانها زنگ میزد که نیایند. هر بار که گوشی را میگذاشت، یواشکی اشکش را پاک میکرد. زیر لب قربان صدقه آبجی مهری میرفت و باز به نفر بعد زنگ میزد. دلم سوخت. هم برای مامان، هم خودم که دلم را صابون زده بودم برادر عروس بشوم. گفتم:
- حالا که ما این همه راه آمدیم، دلمان را هم صابون زده بودیم برا شام و شیرینی و عروسی.
بابا برگشت، نگاهم کرد که ببیند چه میخواهم بگویم:
- خب میخواهید من زن بگیرم، یک شیرینی هم خورده باشیم.
مامان با بیحوصلگی دستش را در هوا تکان داد و رویش را برگرداند. هیچکس حرفم را جدی نگرفت و کنف شدم. دوست داشتم هرطور هست، حال و هوایشان عوض شود. دنیا که به آخر نرسیده بود. سمت علیمیرزا و نصرتخانم رو کردم:
- میبینید؟! خب، مگه من چمه؟ میخوام زن بگیرم دیگه.
نیت تنها کاری را که نداشتم زن گرفتن بود. قدر جنگ را فهمیده بودم و میدانستم فرصتهای جنگ تکرارشدنی نیست. علیمیرزا سری تکان داد و به بابا نگاه کرد. تسبیحش را بالا آورد تا استخاره بگیرد. صورتش به لبخند باز شد. خوشحال شدم:
- چه عجب! بالاخره یکی خندید.
استخاره خوب آمده بود. زانو از زمین کند و سمت تلفن رفت. آبجینفیسه را صدا زد که برایش شماره بگیرد. میخواست به یکی از اقوام زنگ بزند و اجازه بگیرد به خواستگاری دخترش برویم. داشتم شوخی میکردم که بخندند، نه اینکه راستیراستی زنم بدهند. بالا پایین میپریدم:
- بابا شوخی کردم. من دو روز بیشتر مرخصی نگرفتم، باید برگردم جبهه.
قضیه را جدی گرفته بودند و انگار نه انگار که نظر من هم مهم است. هرچه اصرار میکردم الان شرایط گرفتن ندارم، کسی گوش نمیداد. حاج حمید، پدر دختری که برایم نشان کردند را میشناختم. از قدیمیهای جبهه بود. تا اسمش را آوردند، یاد مجید افتادم. بعد از مفقود شدن مجید، با حاجحمید، عمویش به جبهه رفته بودیم که خبری از مجید بگیریم. برای شب بعد قرار خواستگاری گذاشتند. باورم نمیشد. در دلم گفتم «مجید، به دادم برس. کار از دستم در رفته.» در خانه که هرچه بالا و پایین پریدم، کسی محل نداد، به دلم افتاد به حرم بروم.
کنار بانو، همه محبتهای دنیا جمع بود. ضریح را بوییدم و بوسیدم. روبهروی ضریح که مینشستم، فکر میکردم همه دنیا منتظر ایستاده تا من اینجا استخوان سبک کنم. یک دل سیر با بانو حرف زدم. از خودم گفتم که شرایط ازدواج ندارم. از دل پدر و مادرم که با این کار شاد میشد، از دختری که نمیشناختمش. میترسیدم رویش اسم بگذارم، چشمش به در خشک شود که از جبهه برگردم. دختر مردم گناه دارد. طفلک نمیداند من برای زندگی در شهر ساخته نشدهام. نمیتوانم فکر جنگ و جبهه را از سرم بیرون کنم. اصلاً زن اول من جبهه است. تا آتش جنگ روشن است، اسلحه از روی شانهام پایین نمیآید. اصلاً دارم زن میگیرم که دینم کامل شود. دارم زن میگیرم که درِ شهادت به رویم باز شود. تصمیم گرفتم همه اینها را به دختر مردم بگویم. (۵۰۳ تا ۵۰۵)
عکس شما در قلب ماست
مرداد ماه ۱۳۶۷ بود. خبر دهان به دهان گشت تا به من رسید. رئیسجمهور، آقای خامنهای به مقر آمده بودند. حسینیه برای نماز مغرب و عشا از لباس خاکیها پر شد. آقای خامنهای در محراب ایستاده بودند؛ با صلابت، در لباس سبز سپاه. محاسنشان میجنبید و زیر لب اذان و اقامه میگفتند. یاد حضور قبلیشان در جبهه و خطابشان به رزمندهها افتادم «اگر عکس ما در سنگر شماست، عکس شما در قلب ماست.» چیزی در دلم تکان خورد و بغض کردم. گردن کشیدم که بهتر ببینمشان. اذان گفتنشان تمام شد. دستها را تا کنار صورت بالا آوردند و قامت بستند. ما هم. بهترین اقتدا.
بعد از نماز، حسینیه پر از سکوت بود. چشم به دهان آقای خامنهای دوخته بودیم تا دردی که بیامان دلمان را میفشرد، کمی آرام بگیرد. یاد شهادت شهید زینالدین افتادم. آن روز آقای رحیم صفوی خودش را به کشتارگاه مهاباد رساند تا به یتیم آقا مهدی دلداری بدهد. حالا دوباره یتیم شده بودیم. آقای خامنهای آمده بودند تا التیام بالهای سوخته و دلهای شکسته و جا مانده از پرواز ما باشند. دلمان را دست گرفتند و به روزهای دور بردند. به روزهایی که قرار بود هر کدام گوشهای از گلیم انقلاب را بتکانیم. با پایان جنگ، مبارزه ما تمام نشده بود. باقی بود و فقط شکلش تغییر کرده بود. هرچند اسلحه را از روی شانه پایین میگذاشتیم ولی سنگینیاش و حالت آمادهباش همچنان همراهمان میماند. آمادهباش برای فدا کردن جان و مالمان در راه اسلام و انقلاب.

با هر جملهشان، غم از دل ما شسته میشد و امید جان میگرفت. دشمن آن روز با صدام وارد میدان کارزار شده بود و روز دیگر با نفوذیها و مزدوران و راحتطلبان به سراغمان میآمد. پس موظف بودیم به آمادگی برای حفظ دین و فداکاری در راه آن. موظف به بیداری بیوقفه در برابر دشمنان همیشه بیدار اسلام. فکر کردم حالا که مبارزه ادامه دارد، راههای آسمان هنوز باز است. فقط باید تکلیف را انجام دهیم.
آن شب بعد از نماز عشا، در آن حسینیه، جان دوباره به تن خستهمان دمیده شد حال کسی که بعد از مردود شدن فرصت دوباره یافته. بعد از سخنرانی آقای خامنهای، علی مالکی مجلس را دست گرفت. دوم محرم بود. صورت در شال مشکی عزایم فرو بردم و دل به صدای علی سپردم. تمام حسرتهای سالهای جنگ بغض شد و راه گلویم را بست. به سجده افتادم. بوی خاک، بوی بهشت. آقای خامنهای هم نشسته بودند تا روضه بچهقمیها را بشنوند. چفیهشان دستمال اشکشان شد. بچهها طوری گریه میکردند، انگار پای آخرین روضه عمرشان نشستند. صدای مداحی بین نالههایشان گم میشد. دم گرفتند، به سینه میکوبیدند و حسینیه میلرزید. همراه کاروان سیدالشهدا(ع) وارد کربلا شده بودند. با صحبتهای آقای خامنهای برای ادامه راه اباعبدالله در دفاع از دین و مبارزه تا ریشهکنشدن ظلم، جانی دوباره گرفته بودند.
هر کلمه از صحبتهای ایشان، آبی بود بر آتش دلمان و نمیدانستیم برای هر کدام به قدر وسع ظرف وجودمان مأموریتی مینویسند پرفراز و نشیب. در راه حفظ انقلاب. سختترینش هم علمداری بعد از امام خمینی(ره) بود که به دست خود ایشان سپرده شد.
به آن شب فکر میکنم و خاطرات ۳۰ ساله بعد از قطعنامه مثل فیلم از ذهنم میگذرد. خاطراتی پر پیچ و خمتر از خاطرات روزهای جنگ. خاطراتی لبریز از دلتنگی برای همرزمان شهیدم که بعضی روزها و در بعضی مأموریتها، سخت فشردن دسته یاریشان را محتاج میشوم. حالی دارم مثل حال دیگر رفقای یادگار روزهای جنگ که حالا هر کداممان گوشهای به اجرای مأموریت و ادای تکلیفی، دلمشغولیم. منتظر تا صبح دولتمان بدمد و زیر سایه ولایت به شهادت پربگشاییم. (۵۳۴ تا ۵۳۶)