صبحی که مادربزرگ مُرد، چاهِ ده سه بار خندید. هیچ کس جرئت نکرد این را بلند بگوید. فقط کربلایی ننه، که هفتاد سال بود کنار همان چاه نان خشک میخورد و به کلاغها صلوات یاد میداد... زیر لب گفت: «باز یکی رو صدا کرده...» بعد خم شد و به دهان چاه نگاه کرد؛ چنان که انگار چشمهای پیرش هنوز میتوانستند تهِ تاریکی را ببینند. ته تاریکی چسبناک و خیس چاه را.
مادربزرگ را که بردند، باد از سمت تپه آمد؛ بادی گرم و خاک آلود، بوی استخوان پوک با بوی نخل سوخته، گندم رسیده و شیر مادر. درِ خانه را بستم، اما صدای سطل چاه تا شب در حیاط میپیچید: تق… تق… تق… هر بار که صدا میآمد، مرغهای همسایه بی دلیل بال میزدند و قدااا میکشیدند...
بار سوم، چراغ اتاق مادربزرگ خاموش شد؛ با آنکه کسی دست به فتیله نزده بود. نیمه شب بیدار شدم. گیج و گول و انگار کتک خورده... کسی پشت پنجره ایستاده بود. نه سایه اش تکان میخورد، نه نفسش شیشه را بخار میکرد. چاق بود. پرسیدم: «کیستی لاکردار... بو بسم ا... گفت: «خودتی.» صدا آن قدر آهسته بود که بیشتر به خش خش برگ میمانست. در را باز کردم. هیچ کس نبود. فقط روی خاک، ردپاهایی دیده میشد که از پنجره تا چاه رفته بود؛ ردپاهای کوچک، با انگشتهایی کشیده، مثل پای بچهای که سالها پیش مرده باشد.
ردپاها کنار چاه تمام نمیشدند. دور دهانه میچرخیدند و دوباره به سمت خانه برمی گشتند؛ اما این بار انگار کسی از چاه بیرون آمده بود. چراغ را برداشتم و راه افتادم. ده خواب بود. سگها خاموش و خفه بودند و ماه، زرد و کج، بالای گنبد مسجد گیر کرده بود. از خانه متروک مش رحیم صدای سرفهای آمد. ایستادم. مش رحیم بیست سال پیش در جنگ کشته شده بود. صدای سرفه دوباره آمد؛ این بار همراه با نالهای دور: «ایران…»
مو بر تنم راست شد. کنار چاه، روسری مادربزرگ افتاده بود؛ همان روسری گل دار آبی که روز خاکسپاری بر سرش بود. گوشه اش خیس بود، اما زمین اطراف چاه خشک مانده بود. روسری را برداشتم. از ته چاه صدای مادربزرگ آمد: «آب بالا آمده، پسرم.» خشکم زد. صدایم درنمی آمد. مادربزرگ گفت: «نخور. سنگینه ورم میکنی، این آب، آدم رو میبره جایی که نباید یادش بیاد.»
طناب را پایین فرستادم. پیش از آنکه سطل به آب برسد، چیزی به دیواره چاه خورد؛ یک بار، دو بار، بعد سکوت. سطل که بالا آمد، پر از آب نبود. پر بود از ماهیهای ریز نقرهای. تو بگو یک سطل سکه ... ماهیها بی صدا دهان باز و بسته میکردند. یکی را برداشتم. روی تنش صورتی بود که میشناختم.
صورت خودم بود، با ریشی بلندتر، پیرتر، خوابالو... سطل از دستم افتاد. ماهیها روی خاک پریدند، اما به جای آب، سایهای باریک از بدنشان جدا شد و به سوی خانه دوید. آن وقت صدای زنگولهای از پشت خانهها بلند شد. بعد یکی دیگر. بعد صدها زنگوله. مردم از خواب پریدند. در تمام ده، درختها شروع کرده بودند به راه رفتن. مثل تظاهراتهای اول انقلاب توی روزنامه ها... مثل شبانههای این شبهای ایران توی تلویزیون. شعار نمیدادند هفففه میکشیدند.
نخل پیر کنار قبرستان، ریشه هایش را از خاک بیرون میکشید و به سوی رود خشک میرفت. دیوارهای کاهگلی ترک میخوردند. پنجرهها باز میشدند و از خانههای خالی، صدای آدمهایی میآمد که سالها بود مرده بودند؟ مرده؟ نه رفتن سرخ... تو بگو شهادت... از آن صبحی که موشک گنده خورد توی عروسی ماهرخ ... کربلایی ننه دوید کنارم. صورتش سفید شده بود. گفت: «دیر فهمیدی.»
پرسیدم: «چی رو؟» نگاهش را به ماهیهای روی خاک دوخت. گفت: «این خاک، خواب نداره. خوراک نداره، هر پنجاه سال یک بار بیدار میشه.» مکث کرد و عصایش را محکم به زمین کوبید. «و هر بار که بیدار میشه، یکی رو پس میگیره.» گفتم: «من باید کجا برم؟»
کربلایی ننه به تپه اشاره کرد؛ جایی که پرچم کهنهای بر فراز آن میلرزید که سه رنگ بود بیشتر سرخ. گفت: «اون بالا، اسمها رو نگه داشتهاند. اسم مردهایی که رفتند تا این خاک، بی صاحب نمونه.» باد وزید. پرچم باز شد و برای لحظهای تصویر جوانی را نشان داد؛ جوانی با لبخندی کم رنگ، پیراهنی خاکی و چشمانی شبیه چشمهای من.
کربلایی ننه آهسته گفت: «مش رحیم، پیش از رفتن، همین جا ایستاده بود. گفت اگر برنگشت، نذارید اسمش از ده بیفته.» پشت سرمان، چاه آرام آرام شروع کرد به پر شدن. نه با آب. با صدا. صدای گریه، خنده، آواز، دعای مادرها و نام مردانی که برای این سرزمین رفته بودند و برنگشته بودند. میان آن صداها، نام من هم یک بار شنیده شد؛ از زبان مادربزرگ. بعد صدای دیگری برخاست؛ صدای هزاران نفر، از کوه و دشت و رود و نخلستان: «این خاک، صاحب داره بره بورم.» کربلایی ننه دستم را گرفت و به سمت تپه کشید.
گفتم: «من کیام؟» گفت: «پسر همین خاکی. همین برای شروع کافیه.» درست پیش از طلوع، مادربزرگ از ته چاه خندید و گفت: حالا بدو. صبح که برسد، ده یادش میآید تو کی هستی برو... آفتاب نزده نخلستون خالدآباد باش... و من دویدم؛ با روسری آبی مادربزرگ در دست، به سوی پرچم، به سوی تپه، به سوی نامهایی که در باد میلرزیدند؛ به سوی سرزمینی که زیر پایم نفس میکشید و هنوز، آرام و بی صدا، یکی در خالدآباد داشت شروه میخواند...
این داستان عرض ارادتی است به پرچم میهن و شهیدان این سرزمین و مردمی که بیش از ۲۰۰ شب است، پرچم ایران را برافراشته نگه داشتهاند.