هرمز همایونپور (متولد ۲۳ شهریور ۱۳۱۸ در شیراز) مترجم و رونامهنگار ، برادر دوقلوی پرویز همایونپور است. او تحصیلات متوسطهاش را در شیراز طی کرد. از دانشگاه تهران لیسانس علوم سیاسی گرفت و در سازمان امور اداری و استخدامی کشور استخدام شد. در دهه ۱۳۴۰ مدتی در مؤسسه انتشارات «فرانکلین» کار میکرد و در تدوین دائرةالمعارف فارسی همکاری داشت. سپس از دانشگاه تهران دکترای علوم سیاسی گرفت. در سال ۱۳۷۳ با همکاری داریوش شایگان، کامران فانی و بهاءالدین خرمشاهی نشر «فرزان روز» را تأسیس کرد و تا سال ۱۳۸۳ از دستاندرکاران آن بود. در سال ۱۳۸۱ فصلنامهٔ «نقد و بررسی «کتاب تهران» را راهاندازی کرد. همایونپور که حالا ۸۷ ساله شده است با حضور در استودیو ایسنا درباره فعالیتها و فراز و فرودهای زندگیاش و نشست و برخاست با چهرهها گفت.
مشرح گفتوگوی ایسنا با هرمز همایونپور در پی میآید:
متولد ۲۳ شهریور ۱۳۱۸ در شیراز هستید و در عمر ۸۷ سالهتان تغییرات بسیاری در جامعه اتفاق افتاده است؛ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در دوره نوجوانیتان، انقلاب و جنگهای مختلف را در کشور شاهد بودهاید. از خودتان برایمان بگویید؛ از فراز و فرودهایی که در همه این سالها تجربه کردهاید.
نمیشود مراحل مختلف زندگی را به کوتاهی گفت. در شیراز به مدرسه نمازی میرفتم و دیپلم را در همانجا گرفتم. سال ۱۳۳۷ در کنکور شرکت کردم و در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران قبول شدم. پس از شیراز به تهران آمدم. به ناگزیر آمدم زیرا آن زمان دانشگاه شیراز نبود. الان با این وضعیت تهران به نوعی پشیمان هستم که آرامش شیراز را از دست دادم و به شهری که دوستان ما میگویند شهر دیوانهها است، آمدهام. راست هم میگویند با این ترافیک عجیب و غریب!
سالهای دوم و سوم دانشگاه، دوران شلوغی دانشگاه بود. در آن زمان سربازها به دانشگاه میریختند و میزدند. خب بالاخره من هم به هوای دوره جوانی، چنان که افتد و دانی، همراه همشاگردیها در این فعالیتها شرکت میکردم. بعد از اینکه لیسانس شدیم، ساواک اجازه استخدام نداد. آن زمان سازمان برنامه و بوجه طرحی داشت برای اصلاح امور اداری که پرسش و پاسخ و استعلام از ساواک را نداشت و در این طرح افراد را به صورت موقت به کار میگرفتند. یکی از آشناهای خانوادگی ما مرحوم هوشنگ پیرنظر معاون شورا بود و مرا همراه چند جوان دیگر برای برنامهای که داشتند، جذب کرد و تصمیم داشت تعدادی را برای تحصیل در آن رشته به خارج بفرستد که باز هم ساواک به من اجازه نداد و دیگر دوستان رفتند.
چندین سال طول کشید تا بالاخره معلوم شد در دادرسی ارتش پرونده دارم و تا زمانی که این پرونده حل نشود، به من اجازه خروج نمیدهند. آقای دکتر پیرنظر که معاون شورا بود و بعدها رئیس سازمان برنامه کشور شد، درباره پرونده ما اقدام کرد و بعد از ۱۰ سال پروندهام در دادرسی ارتش بسته شد و بعد به من بورس انگلستان اهدا شد و به انگلستان رفتم. در انگلستان فوق لیسانس گرفتم و برگشتم. البته قبل از اینکه بروم دانشجوی دکتری علوم سیاسی در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بودم. در سال ۱۳۴۹ بعد از بازگشت از انگلستان، کارمند رسمی سازمان اداری شدم. این یکی از مراحل زیر و بالای زندگی که گفتید. مقداری سخت ولی بسیار آموزنده بود.

مسالمتجو بودیم
پروندهتان درباره چه بود؟
از زمانی که شیراز بودم و بعد هم دانشجوی تهران شدم، از نیروی سومیها بودم؛ مرحوم خلیل ملکی از حزب توده که جدا شد، گروه نیروی سوم را ایجاد کرد که این نیروی سوم شعارهای سوسیالیستی منهای مسکو داشت و این نگاه بین جوانان و دانشجوها باب شده بود. در همین ارتباط چندبار گرفتار شدیم. خلاصه بعد از چند سال به لطف آقای دکتر پیرنظر پرونده ما بسته شد و زندگی عادی را شروع کردم. البته ما هیچوقت افراطی نبودیم. همیشه مسالمتجو بودیم و مرحوم ملکی میگفت با عناصر صالح حاکمیت باید همکاری کرد ولی خب دستگاه امنیتی که این حرفها حالیاش نبود.
دو گروه بودند یکی به اصطلاح نیروی سومیها یا جامعه سوسیالیستها و دیگری گروه نهضت آزادی مرحوم مهندس بازرگان که این دو گروه قانون اساسی را قبول کرده و آن را پذیرفته بودند و با تودهایها و کمونیستها هم مخالف بودند. همه این را میدانستند. آخرین گروهی که آن دستگاه آنها را محاکمه کرد، این دو بودند. گاه دستگاه امنیتی در مراحلی عقل و تدبیرشان را از دست میدهند؛ این دو گروه با کمونیستها که هدف اصلی دستگاه بود، مخالف بودند و ضمنا قانون اساسی را پذیرفته بودند و قصد براندازی نداشتند اما افتادند به جان این دو گروه! یکی از تحولاتی که میفرمایید در زندگی بنده همین است. من از همان زمان سر در نمیآوردم چرا باید دو گروه صالح که بین افراد طرفدارانی هم دارند به این ترتیب سرکوب شوند و به زندان بیافتند و در روزنامههای اطلاعات و کیهان عکس محکومیتشان چاپ شود و دستگاه متوجه نباشد که این فشارها باعث میشود که مخالفتها زیرزمینی شود. از همان دوره کارهای چریکی شروع شد و شاید اگر اوضاع را کمی آزادتر میکردند، جوانها ناچار سراغ این گروهها نمیرفتند، بالاخره دیدیم که عواقبش برای رژیم چه بود.
یکی از مراحل دیگر زندگیام بعد از انقلاب ۱۳۵۷ بود. خب، شروع به پاکسازی دستگاههای دولتی کردند و این پاکسازی دامن من را هم گرفت که با ۱۰ سال ارفاق، بازنشستهام کردند؛ این یعنی عنصر نامطلوب بودم ولی خطرناک نبودم! در ۳۹ سالگی با وجود اینکه چند بار به کشورهای دیگر رفته بودم، بورس شده بودم، از طرف سازمان ملل به کار دعوت شدم و... پاکسازی شدم. نفهمیدم چرا پاکسازی شدم. البته خدا پدرشان را بیامرزد که حداقل بازنشستهام کردند.
آغاز ترجمه و روزنامهنگاری
بعد از بازنشستگی برحسب علایق قبلی از دوران نوجوانی در شیراز و کار در روزنامههای «جهاننما» و «اجتماع ملی»، سراغ ذوق و علاقه قدیمیام رفتم. خوشبختانه آن زمان گذرم به انتشارات «آگاه» افتاد. آقای حسینخانی عزیز که چند ماه پیش فوت شد، مدیر این نشر بود و حق بزرگی به گردن من دارد؛ زیرا تجربه چندانی در ترجمه نداشتم و ایشان دستم را گرفت و پا به پا برد. یادم میآید دو سه کتاب به من داد تا آنها را ترجمه کنم. بعد هم کتابها را خیلی خوب منتشر کرد و من مترجم حرفهای شدم. در آن دوره نمیتوانستم مجوز نشر بگیرم، پس به آقای حسینخانی پیشنهاد کردم مجموعه مقالات منتشر کنیم و این شد که «کتاب آگاه»، مجموعه مقالات اجتماعی - فرهنگی را درآوردیم. خوشبختانه دوستانی از جمله آقای دکتر احمد اشرف، دکتر فیروز توفیق و دکتر چنگیز پهلوان که با دنیایی از تجربه و آگاهی بازنشسته شده بودند، با ما همکاری داشتند. آقای حسینخانی با هوشیاری متوجه اهمیت این مقالات بود و آنها را در «کتاب آگاه» منتشر کرد. دو - سه شماره که درآمد، آقای حسینخانی «نقد آگاه» را هم منتشر کرد که در واقع درباره نقد کتابها بود.
در «نقد آگاه» آقای گلشیری و آقای باقر پرهام بودند. نمیدانم شاید انتشار «نقد آگاه» با حضور مرحوم نجف دریابندری حالت سیاسی پیدا کرد و این امر باعث شد که وزارت ارشاد آن زمان هر دو آنها را ممنوعالانتشار کند که به زعم بنده از آن کارهای عجولانه و نادرست بود. خب، افرادی با صلاحیت، با سابقه کار ارزنده و شناختهشده در جامعه و با حسن نیت میخواهند چیزهایی را بگویند و هر حکومتی که کمی محالاندیش باشد از این فرصتها استفاده میکند اما آن موقع احساسات و هیجانات، جای تفکر منطقی را تا حدود زیادی گرفته بود و نتیجه این شد که واقعاً تا قبل از دولت آقای خاتمی فشار و سانسور بسیاری بر مطبوعات و کتاب وارد شد.
دوره آقای خاتمی برای روشنفکران واقعا دوره نفس کشیدن و از خیلی جهات مثبت بود. در آن دوره واقعاً احساس کردم کارهای مطبوعاتی و کتاب که انجام میدهیم با هیچ مانعی روبهرو نیست و وزارت ارشاد نیز حمایت میکند. آن زمان در وزارت ارشاد یارانهای برقرار کرده و به مجلات کمک مالی میکردند و کاغذ و زینک را با قیمت یارانهای میدادند. خب به جای «کتاب آگاه» که مرحوم شد، در همان سالها تقاضای مجوز کردیم و امتیاز «نقد و بررسی کتاب تهران» را گرفتیم. آن زمان با چهرههای ماندگاری چون دکتر شایگان، کامران فانی و آقای خرمشاهی نشر «فرزان» را تأسیس کردیم. «نقد و بررسی کتاب تهران» هم در ابتدا ارگان «فرزان» بود و چهار - پنج شماره نیز با اسم «فرزان» منتشر شد. بعد با این محدودیت مواجه شدیم که ناشران فکر میکردند، این مجله فقط تبلیغ کتابهای فرزان است؛ در حالی که هدف ما عمومی بود. بنابراین ارتباط مجله با «فرزان» قطع شد و اعلام کردیم ما جدا هستیم و ناشران کتابهایشان را به ما بدهند و در حد خودمان بررسی میکنیم و چند سال به این ترتیب «نقد و بررسی کتاب تهران» درمیآمد و تیراژ اولیهاش ۵هزار نسخه بود. (در پیوند میتوانید بخشهای مرتبط با کار روزنامهنگاری همایونپور را بخوانید.)

آشنایی با روشنفکران
در میان صحبتهایتان به آدمهای مختلفی که با آنها نشست و برخاست داشتید، از جمله دکتر داریوش شایگان، کامران فانی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، بهاءالدین خرمشاهی و ابوالحسن نجفی اشاره کردید. این آشناییها چه تأثیری بر شما داشت، بهخصوص با توجه به اینکه انتخاب اولیهتان ترجمه نبود و به تعبیر خودتان بهناچار وارد کار ترجمه شدید؟
وقتی از شیراز به تهران آمدم و وارد دانشکده حقوق شدم، یک جوان شهرستانی و الکن و با لهجه شیرازی بودم که همه به شوخی مسخره میکردند. در آن زمان این شانس را داشتم که پسرخالهام، دکتر سیروس پرهام که در تهران بود با روشنفکران آن روز حشر و نشر و رفتوآمد داشت. به خاطر قوم و خویشی با ایشان و چون میخواست دست ما را بگیرد و وارد این محیط کند، از همان موقع با خیلیها آشنا شدم؛ از جمله با ابوالحسن نجفی، غلامحسین ساعدی و هوشنگ ابتهاج (سایه).
آن سالها سایه آپارتمانی در خیابان نادری داشت و خیلی به آنجا میرفتیم؛ در آن زمان جوان لاغر و خیلی خوشقیافهای بود که تازه هم شعرهایش مورد توجه بود. در واقع با راهنمایی و کمک دکتر سیروس پرهام که واقعاً خیلی به گردن من حق دارد، وارد فضای روشنفکری شدم. این یک مرحله بود.
کتابها را میبلعید
مرحله بعدی هم سالهای بعد اتفاق افتاد که با دکتر شایگان و فانی آشنا شدم که واقعاً برای من غنیمت بود.
در رثای فانی این را باید بگویم مدتی در مؤسسه عالی که در زمینه تأمین اجتماعی فعال بود و در معرفی مباحث مربوط به دولت رفاه و خدمات رفاهی فعالیت داشت، کار میکردم؛ در واقع از طریق مهندس عزتالله سحابی به این مؤسسه تازهپا معرفی شده بودم. در آنجا حدود ۱۰_۱۲ تا کتاب درباره تجربه کشورهای اروپایی و مباحث مربوط به دولت رفاه ترجمه کردیم. از آقای فانی خواهش کردم دو تا از این کتابها را که ترجمه کرده بودم، نگاهی بیندازد و ویرایش کند. فانی به خاطر احاطهاش به کتاب، ویراستار درجه یکی بود. نکته جالب این بود که سه روز بعد کتاب ۲۰۰_۳۰۰ صفحهای را برگرداند. ابتدا فکر کردم سمبل کرده اما واقعاً کتاب را با دقت خوانده بود. برای رشتهای که در آن زمان در ایران ناشناخته بود، نمیدانم فانی از کجا درباره «دولت رفاه» میدانست و چندین پانوشت اضافه کرده و توضیح داده بود تا مطالب روشنتر شود. من واقعاً حیرت کردم که فانی از کجا اینهمه اطلاعات را داشت. بعداً دیدم که همیشه کتاب میخواند و واقعاً کتاب را میبلعید. خدا رحمتش کند؛ واقعاً آدم ارزندهای بود.

سایه تودهای بود
شما از گروه نیروی سوم در واقع انشعاب خلیل ملکی بودید و به دوستیتان با هوشنگ ابتهاج اشاره کردید. درباره گرایش سیاسی سایه، بحثهای مختلفی مطرح میشود. هوشنگ ابتهاج حتی در مصاحبهای گفته بود «عضو حزب توده نبودم».
سایه تودهای بود و همه این را میدانستند. رابطهام با او سیاسی نبود. جوان جذابی بود، خوشصحبت بود و شعر میخواند و ما از این نشستها کیف میکردیم؛ بهخصوص که با سیروس پرهام هم از قدیم ارتباط داشت. سایه مصاحبهای داشت و در آنجا گفته بود: «من سوسیالیستم». بعد از شهریور ۱۳۲۰ هرکسی سرش به تنش میارزید کمونیست، سوسیالیست یا تودهای بود. هرکسی را میشناختیم، اینطور بودند. در شیراز چند آدم سرشناس بودند آقای دکتر مهدی پرهام، برادر بزرگتر سیروس خان، جعفر و حسین ابطحی که روزنامه «حرفه» را داشتند، مرحوم عبدالله عفیفی همه تودهای بودند.
به قول مرحوم دکتر نراقی، تودهای بودن مثل ویروس «سوزاک» است، ممکن بود ملایم شود، اما هیچوقت کاملاً از بین نمیرفت و راست میگفت. مثلاً آقای هاشم جاوید، دانشمند فهیمی که از رفقا بود و جدا شده بود و بعد از انشعاب هم به نشریه ما علاقه داشت و کمک میکرد. واقعا مقالههای خوب مینوشت. ما گاهی برای دیدنش به شیراز میرفتیم. باز در میان صحبتهایش این گرایشش بروز میکرد و ناگهان میگفت: «این نظام سرمایهداری آمریکا فلان...» و معلوم بود که آن پیشینه فکری هنوز در ذهنش وجود دارد. یاد نراقی بهخیر!
روشنفکران حزبی و روشنفکران فرهنگی
دیگر با چه کسانی دیگر ارتباط داشتید؟
من این شانس را داشتم که با دو گروه از روشنفکران آشنا شوم. یک گروه را اصطلاحاً میتوان «روشنفکران حزبی» دانست؛ حالا چه تودهای، چه نیروی سومی و چه نهضت آزادی و جریانهای دیگر. در این میان باید از منوچهر صفا یاد کنم که بسیار فهیم، ارزنده و منطقی بود و تا حدودی دستچینشده مرحوم ملکی برای جایگزینی خودش بود.
یک عده دیگر هم بیشتر جنبه فرهنگی داشتند که در رأس آنها دکتر شایگان، کامران فانی و بهاءالدین خرمشاهی بودند. هرچند علاقه و تمایلات سیاسی هم داشتند، ولی این تمایلات تحتالشعاع علاقه فرهنگیشان بود. شاید شانس و خوشبختی من این بود که با هر دو گروهها ارتباط داشتم و از هر دو گروه یاد میگرفتم. خوشبختانه همه آنها هم پذیرای من بودند، به من علاقه داشتند و اجازه میدادند از محضرشان استفاده کنم.
ترجمه رمان توانایی خود را میخواهد
با وجود این ارتباط گسترده با اهل ادبیات، هیچوقت سراغ ترجمه داستان و ادبیات نرفتید. در میان ترجمههایتان بیشتر با آثار سیاسی و نظری روبهرو هستیم. چرا؟
رشته من علوم سیاسی است. قرار نیست در فیزیک و شیمی و رمان ترجمه کنم. ترجمه رمان تواناییهای خاص خودش را میخواهد. متون سیاسی، اصطلاحات و عبارات تخصصی برای کسی که در این رشته است، کار آسانتری است. ممکن است، در روز چهار صفحه از یک متن سیاسی را ترجمه کنم و دیگران هم بگویند ترجمه خوبی است.
فقط یک کار داستانی ترجمه کردم. یک هنرپیشه انگلیسی بود که خیلی دوستش داشتم؛ دیوید نیون که کارش در آمریکا خیلی گل کرده بود. من از جوانی فیلمهایش را دوست داشتم، بهخصوص به خاطر لهجه انگلیسیاش که برای آمریکاییها بامزه بود. در جوانی از فیلمهایش، حرف زدنش و حالاتش خوشم میآمد. یک روز یکی از آشنایان گفت: «حالاکه انقدر به دیوید نیون علاقه داری، کتاب خاطراتش درآمده است.» کتاب را گرفتم. واقعاً سرگذشت خودش را به شیرینی یک داستان نوشته بود؛ از شروع کار هنرپیشگیاش در آمریکا و روابطش با تهیهکنندههای آمریکایی گرفته تا ماجراهای عشقی و بعد دوره جنگ که از آمریکا برمیگردد تا به ارتش انگلیس خدمت کند. خاطرات بامزهای هم داشت. مثلاً میگفت سراسر لندن پر از پلاکاردهای فیلمهای من بود. بعد به اداره مالیات میرود و یک پیرمرد به او میگوید شما بابت فلان چیز اینقدر باید پول بدهید و بابت فلان چیز هم باید این مبلغ را بپردازید. او هم میگفت من در آمریکا اینطور بودهام و برای خدمت به کشورم برگشتهام. یک صحنه جالب از برخورد او با این بروکراسی اداری بود که ما هم اینجا داریم و پیهاش به تنمان خورده است. واقعا یک رمان سرگرمکننده و شیرین بود، اما همیشه میگویم این تنها کاری بود که خارج از حوزه اصلی کارم انجام دادم؛ سرگذشت دیوید نیون.

لقبی که ابوالحسن نجفی پذیرفته بود
ولی دوستیهایتان با کسانی بوده که بیشتر رمان و داستان ترجمه کردند.
آشنایی من با آقای نجفی هم از طریق همان سیروس خان پرهام بود. این دو با هم همدوره بودند؛ البته سیروس خان در دانشکده حقوق بود و آقای نجفی در دانشکده ادبیات. آنطور که میگفتند، یک انجمن ادبی داشتند که هر هفته یا دو هفته یکبار دانشجویان در آن جمع میشدند. در یکی از این جلسات، آقای نجفی درباره اصطلاح «پیتورسک» صحبت کرده بود و از آنجا یک لقب برایش درست شده بود که سیروس و دیگر دوستانش تا آخر هم او را با همان لقب پیتورسک صدا میکردند و خودش هم پذیرفته بود.
مجلسهایی که در مباحث سیاسی در آنها شرکت میکردیم، لذت خودش را داشت اما نشستهای فرهنگی و ادبی با نجفی، شایگان، فانی، اتابکی و دکتر ایرج علیآبادی برای من لذت دیگری داشت و همینطور که سنم بالا میرفت این دومی بر اولی میچربید؛ یعنی الان دیگر مباحث تئوریک و سیاسی برایم کهنه شده، اما ادبیات دریایی است که وارد آن هم نشدهایم و هرچه در آن جلو میرویم، بیشتر کیف میکنیم.
ادبیات فارسی شوخی نیست. ما در مجله هر بار که بخواهیم در بخش شعر، یک شعر کلاسیک فارسی بگذاریم یا شعرهای جدید انتخاب کنیم، همکار ما که انتخاب میکند میگوید شعر کلاسیک چه دریایی است. اینطور نیست که بهسختی بتوان شعر پیدا کرد، هر دفعه میتوان شعر را بهجا و بهموقع انتخاب کرد. اوضاع سیاسی که بدتر میشود و همین علایق ما با بالارفتن سن و تجربه به مسائل سیاسی کمتر میشود، بیشتر متوجه این زمینه میشویم و واقعاً آدم از آن لذت میبرد.
شفیعی کدکنی تنها استثنای موجود
شما در فرهنگنامه هم با مرحوم دکتر غلامحسین مصاحب همکاری داشتید. آشناییتان با او و شروع کار در فرهنگنامه چگونه بود؟
در شورای عالی اداری که به سازمان اداری تبدیل شد، بود، دوستی از شیراز داشتیم که با او کارهای مطبوعاتی مشترک انجام میدادم و نشریه فرهنگیای به نام «باربد» درست کرده بودیم. یکی از لذتهای آن دوره درآمدن شماره اول «باربد» بود.
من با همان دوست عزیزم، ابراهیم مکلا که خیلی به گردن من حق داشت، در خیابان راه میرفتیم و روزنامهفروشها میگفتند: «باربد، نشریه جدید منتشر شد» و ما لذت میبردیم. ما از دوره دبیرستان نمازی با هم دوست و همکلاسی بودیم و بعد هم با هم در دانشکده حقوق قبول شدیم. آقای مکلا بعداً از لیسانس به وزارت خارجه رفت، من هم ممنوع استخدام بودم اما رابطهمان ادامه پیدا کرد. مکلا از همان دوران شیراز استعداد خاصی در کارهای پژوهشی و نویسندگی داشت. در وزارت خارجه هم به سرعت رئیس اداره اطلاعات مطبوعات شد. مقالهای هم درباره «شیر و خورشید» نوشته بود که هنوز هم کلاسیک است و هرکسی بخواهد درباره «شیر و خورشید» و کم و کیفش بخواند، به آن مراجعه میکند. نمیدانم چه کسی آقای مکلا را به دکتر مصاحب معرفی کرده بود. یک روز آقای مکلا به من گفت ما آنجا با دکتر مصاحب هستیم، خوب است شما هم بیایی. گفتم با کمال میل. در آن زمان به اعتبار آقای مکلا مدتی داریوش آشوری هم آنجا بود. دکتر محمدرضا شفیعی هم بود که از همان موقع معلوم بود ستاره بلندی در سپهرش میتابد. دکتر مصاحب او را به حق بلعید. ما کارآموز بودیم اما دکتر شفیعی از همان زمان، بهخاطر سابقهاش در مشهد و مطالعاتش، در معارف اسلامی واقعاً وارد بود و بعدها هم که دکتر زریاب و دیگران او را به آمریکا فرستادند. به ادب غربی هم مسلط شد. الان دکتر شفیعی نمونه و تنها استثنای موجود ماست.
به این ترتیب، با معرفی آقای مکلا رفتیم خدمت دکتر مصاحب و صحبت کردیم. ایشان پذیرفت و این افتخار را به ما داد. حدود ۱۰ سال آنجا بودیم. کار ما اصلاح، ادیت و ویرایش مقالات بود. آن زمان دستگاههای کنونی نبود. مقالهها در کارتنهایی بود که رویش نوشته بود «کاف»، «غین» و.... اینها مطالبی بود که دکتر مصاحب به افراد مختلف داده بود تا بنویسند و این مقالات آماده بود. کار ما این بود که مقالهها را ببینیم و اگر چیزی به نظرمان میرسد، روی کاغذ کنار آن بنویسیم؛ مثلاً این مطلب این نکته را دارد یا مطلبی در یک مرجع خارجی وجود داشت، پیشنهاد میکردیم آن نکته هم اضافه شود. بعد کارتنها را که تمام میکردیم، سر جای خود میگذاشتیم و دکتر مصاحب هم به موقع میآمد و با دقت آنها را میدید. یک بار یادم هست مطلبی نوشته بودم و پیشنهاد داده بودم که در یک منبع خارجی اطلاعاتی درباره آن موضوع آمده است و میتوانید به آن اضافه کنید. یکی دو روز بعد، دکتر مصاحب وارد اتاق شد. وقتی وارد میشد، معمولاً سکوت محض برقرار میشد. من را صدا زد. زمانی که صدا میزد، مؤاخذه بود. رفتم پیشش و گفت: «این چیزی که نوشتی، اطلاعات بسیار درستی است ولی مرجعش کو؟ چطور ننوشتی از کجا آوردهای؟» واقعاً درس زندگی به من داد؛ اینکه در هر کار تحقیقی، چقدر باید دقیق بود. معذرت خواستم و میدانستم از کجا برداشتم و نوشتم و تقدیم کردم.
در یک کارتن که من یادم نمیرود، مقالهای درباره کشور کره بود. در دهه ۱۹۵۰ میلادی کره شمالی که کمونیستها بودند به کره جنوبی حمله کرده بودند تا کره واحد شود. چند سالی جنگ بود و نیروهای امریکا و بینالملل آنجا بودند. من یادداشت نوشتم درباره کره مطلب هست اما درباره جنگ کره مطلبی نیامده و پیشنهاد کرده بودم که درباره جنگ کره هم نوشته شود. مقالهای نوشته بودم که دکتر مصاحب به من گفت مرجعش کجاست و من مرجعش را نوشتم و تحویل دادم. از نحو رفتار دکتر مصاحب آدم میفهمید از پیشنهادی که کرده بودی، راضی بود یا نبود. عین مطلبم درباره «جنگ کره» منتشر شد. اینطور محبت خود را نشان میداد. ۱۰ سال آنجا بودم و از نظر روش کار، مراجعه روزمره به منابع اصلی خارجی و دقت در تحقیق، واقعاً چیزهایی یاد گرفتیم. از نظر سواد و اطلاعات خودم را در سطح خیلی بالایی نمیدانم، اما هرچه دارم مدیون آن ۱۰ سال کار با دکتر مصاحب هستم.

باید گفت، دانشگاه یک مدرسه در سطح بالاتر بود؛ استاد چیزهایی میگفت که دانشجو آن را بنویسد و بعد امتحان بدهد، بعد از اینکه به انگلستان رفتم، متوجه شدم دانشگاه یعنی دانشجو باید خودش تحقیق کند، منابع را ببیند و بشناسد. اینطور نیست که استاد چیزی بگوید و شاگرد همان را تحریر کند و همان را امتحان بدهد. اما کار تحقیقی و علمی و متدیک آن زمان نبود. الان نمیدانم وضعیت به چه شکل است اما به احتمال قوی الان از آن موقع متأسفانه خیلی بدتر شده است.
من واقعا در این چیزها خوششانس بودم و از این بابت از خدا متشکرم. در کار اداری به علت آشنایی با آقای پیرنظر و دکتر بهروز و دیگران، چیزهایی یاد گرفتم و در طرف فرهنگی نیز در رأس همه دکتر مصاحب و دوستانی بودند که عمدتاً از طریق دکتر پرهام با آنها آشنا شده بودیم؛ آقای نجفی و آقای سایه، دکتر شایگان و بعد هم از طریق آنها با دانشمندانی مثل دکتر زریاب خویی.
دکتر زریاب واقعاً عالی بود؛ از آن آدمهایی بود که حضورش در فرهنگ و دانش بسیار برجسته بود. ایشان هم در«دایرهالمعارف» مصاحب بود. هم ایشان هم دکتر احمد آرام که اتاقشان جدا بود و من از همان موقع سؤالی داشتم، نزد ایشان میرفتم. به عنوان یک جوان علاقهمند که میآمد سؤال میکرد، خیلی به من توجه داشتند. بعد که در نشر فرزان بودیم، مهمانیهایی هم برگزار میشد و آقای زریاب خویی یادشان بود و همان محبت را به ما داشت. کتاب خاطرهمانندی داشت که بعد از فوت ایشان در «فرزان» درآوردیم و واقعا مناعت طبع و بزرگی ایشان را میتوان دید. چه میتوان گفت جز اظهار تأسف که بلافاصله آقای زریاب را پاکسازی کردند. استادی که واقعا بینظیر بود. البته بجنوردی ایشان را در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی مشغول کرد.
خصومت با اسرائیل از بازی فوتبال مشخص بود
یکی دیگر از شخصیتها مربوط میشود به دکتر نادر افشار نادری؛ آن زمان شهرت دکتر افشار فوتبال بود. در آن زمان عضو تیم ملی فوتبال بود، با مسعود برومند و دیگران. یک بار در امجدیه با تیم اسرائیل مسابقه فوتبال بود. ما دانشجو بودیم. با زحمت بلیت گرفتیم و برای دیدن مسابقه رفتیم. مسابقه پرشوری بود. افشار یک گل به اسرائیل زد و بازی به نفع ایران تمام شد. ما آنجا برای اولینبار او را در زمین دیدیم. وقتی از ورزشگاه بیرون آمدیم، نمیدانید جمعیت چه خوشحالی میکردند. خصومت مردم با اسرائیلیها از همان زمان بود. مردم چه خوشحالی کردند آن زمان که در روزنامهها منعکس شد. آشنایی من با دکتر افشار از آنجا شروع شد، البته آشنایی دورادوری بود.
بعد، فکر میکنم در سال ۱۳۵۳، مؤسسهای به نام «مؤسسه پژوهشهای دهقانی و روستایی ایران» برای مطالعات اجتماعی در روستاها تشکیل شد. دکتر نادر افشار با رئیس سازمان امور اداری که من مشاورش بودم، از قدیم و زمان تحصیل در بیروت آشنا بود. ایشان به دکتر عالیمرد گفته بود یک نفر معرفی کن که از نظر کارهای اداری، تنظیم اساسنامه، نامهها و اینجور کارها بتواند کمک کند. عالیمرد هم مرا را معرفی کرد. بنابراین از سازمان به مؤسسه پژوهشهای دهقانی و روستایی مأمور شدم و تا زمان انقلاب آنجا بودیم. مؤسسه راه افتاد و به خاطر دکتر افشار بهدلیل آشناییهایی که با جامعهشناسان معروف دنیا داشت، آنها را دعوت میکرد و به مؤسسه میآمدند و کلاس برگزار میکردند. مؤسسه داشت شکل میگرفت که انقلاب شد و چنان که افتد و دانی. من به سازمان امور اداری برگشتم و یک سال بعد هم به افتخار بازنشستگی نائل شدم.
در واقع زمینه دیگر کار من این بود از طریق دکتر افشار با مطالعات اجتماعی آشنا شدم و با دکتر نراقی و بسیاری از کسانی که در آن مؤسسه بودند که بعدها دانشکده علوم اجتماعی شد. این رشته میتوانست، رشته فعالی شود در زمینه وضعیت روستاها. این هم بخش دیگری از زندگی من.
از دکتر احسان نراقی هم نام بردید. رابطه شما با او چگونه بود؟
دکتر نراقی ملغمهای بود از یک آدم ایراندوست و با حسن نیت و در عین حال شهرتطلب. در فرانسه درس خوانده بود و باسواد بود و چند کتاب اساسی هم در آن زمان داشت. معاون دکتر صدیقی در مؤسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی بود، اما در عمل گرداننده مؤسسه دکتر نراقی بود. دکتر صدیقی مراتبش بالاتر بود. من چند بار سر کلاسهای دکتر نراقی و دکتر صدیقی میرفتم. کلاسهای دکتر نراقی مثل خودش پرشور بود. اما کلاسهای دکتر صدیقی واقعا دقیق و آموزنده بود. هنوز صدایش در گوش من است که چطور آهسته ولی دقیق صحبت میکرد و کلاس کاملاً ساکت میشد. دکتر نراقی هم پرشور بود. همسر دکتر نراقی شیرازی بود و با ما نسبتی داشت و به همین دلیل رابطه ما گرمتر بود و تا آخر هم با هم رفتوآمد داشتیم.
یکی از ویژگیهای برجسته بسیاری از این آدمها ایراندوستیشان بود؛ صفت برجسته کسانی که در مؤسسه با آنها آشنا بودم یا کسانی که بیرون بودند چه کسانی که در حوزه علوم اجتماعی با آنها آشنا شدم و چه چهرههای فرهنگی مانند دکتر شایگان، خرمشاهی و دیگران و چه کسانی که در فرهنگنامه دکتر مصاحب حضور داشتند. همه میگفتند مدارس با سرود ایران شروع میشد و تکیه بر ایران باستان و عظمتش بود، ایراندوستی برای نسل آنها یک شاخصه مهم بود و من هم مثل آنها بودم.

شما در دانشکده حقوق دانشگاه تهران علوم سیاسی خواندید. با برادرتان «پرویز» با هم بودید، دوقلو بودید و هر دو علوم سیاسی خواندید؟
با برادرم با هم نبودیم. آن زمان توانست به سوییس برود و علوم سیاسی خواند. وقتی پرویز برگشت دیدم در سطح دیگری نسبت به من است؛ تفاوت آموزشها را دیدم، دو زبان انگلیسی و فرانسه میدانست و کتاب رساله دکتریاش درباره قضایای آذربایجان (۱۳۲۵ روسها میخواستند، آذربایجان را از ایران جدا کنند) را به فرانسه نوشت و با درجه خوب قبول شد. رفرنسها برای رساله دکتریاش زیاد بود ما در نهایت یکیدو رفرنس داشتیم. پرویز برگشت، دیدم سطحش متفاوت است. متأسفانه زود فوت شد.
میدانید که چند کتاب از میلان کوندرا ترجمه کرده بود و الان کتابها و ترجمهها چاپ میشود.
اولین مترجمی است که کوندرا را به ایرانیها معرفی کرد؟
بله. بعد هم با کوندرا رفیق شد. هر زمان به پاریس میرفت، پیش کوندرا هم میرفت و از پذیریی همسر او تعریف میکرد. کوندرا هم از اینکه جوان ایرانی او را به ایرانیها معرفی کرده خوشحال بود، زیرا پرسیا برای اروپاییها مهم بود. «بار هستی» که پرویز ترجمه کرده به چاپ سیام رسیده است.
از استادان نگفتید؟
استادان زیادی بودند. یکی از کسانی که خیلی به من علاقه داشت، دکتر عزیزی بود که جغرافیای سیاسی درس میداد و جزو کسانی بود که در وزارت امور خارجه امتحان میگرفت. زمانی که فهمید ممنوع استخدام هستم، خیلی ناراحت شد و تا چند سال به من میگفت: «حالا که سر کار آمدی، بیا آنجا امتحان بده؛ جای تو آنجاست.» دکتر عزیزی واقعاً خیلی به گردن من حق داشت.
دکتر سنجابی هم بود که از رهبران جبهه ملی بود. دکتر افشار هم از رجال آن زمان بود و کموبیش با دستگاه ارتباط داشت. دکتر ابوالحمد هم استاد علوم اداری ما بود و بعدها استاد راهنمای من شد. بعد هم ارتباطمان نزدیکتر شد و به مجله ما علاقه زیادی داشت.
انتهای پیام