شناسهٔ خبر: 79777529 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

پروژه صدر و اقتصاد سیاسی یک بزرگراه؛ چه کسی هزینه داد، چه کسی سود برد؟

صدر؛ وقتی ترافیک دوطبقه شد

تهران سال‌هاست با ترافیک سنگین کلنجار می‌رود؛ اما آنچه بیش از خود ترافیک به پرسش نیاز دارد، شیوه مواجهه با آن است. چرا دهه‌هاست پاسخ مدیریت شهری به این مسئله تقریبا همیشه یکسان مانده است: بتن بیشتر، اتوبان بیشتر، تقاطع غیرهم‌سطح بیشتر.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

عطیه رفیع-پژوهشگر شهری:  تهران سال‌هاست با ترافیک سنگین کلنجار می‌رود؛ اما آنچه بیش از خود ترافیک به پرسش نیاز دارد، شیوه مواجهه با آن است. چرا دهه‌هاست پاسخ مدیریت شهری به این مسئله تقریبا همیشه یکسان مانده است: بتن بیشتر، اتوبان بیشتر، تقاطع غیرهم‌سطح بیشتر. بزرگراه طبقاتی صدر را می‌توان نقطه اوج این منطق دانست؛ پروژه‌ای عظیم که با وعده روان‌سازی ترافیک و کاهش زمان سفر ساخته شد و قرار بود یکی از گره‌های اصلی شمال و شرق تهران را بگشاید. در زمان اجرا، از آن به‌عنوان نماد توان مهندسی و مدرنیزاسیون شهری یاد می‌شد. اما امروز، وجود ترافیک در هر دو طبقه‌ آن، بیش از هر چیز محدودیت همان رویکرد را آشکار می‌کند. صدر فقط یک پروژه عمرانی نبود؛ تجلی نوعی نگاه به شهر بود؛ نگاهی که مسئله شهر را پیش از هر چیز در حرکت خودرو می‌بیند و راه‌حل را در ساختن مسیر بیشتر می‌جوید. این یادداشت می‌کوشد صدر را از همین منظر بخواند، در سه لایه: نخست، چرا حتی به‌عنوان یک راه‌حل مهندسی هم محکوم به شکست بود؛ سپس، در دل کدام اقتصاد سیاسی ساخته شد و چرا بیش از آنکه پاسخ باشد، نمایش بود؛ و سرانجام، اینکه هزینه‌اش را چه کسی پرداخت و سودش به جیب چه کسی رفت. صدر، بیش از یک سازه، نماد نوعی سیاست‌گذاری است که هم در حل ازدحام ناکام ماند و هم پرسش‌هایی جدی درباره عدالت فضایی پیش کشید.

قانون‌هایی که صدر نادیده گرفت

ترافیک شهری یک مسئله فیزیکی ساده نیست که بشود با معادلات مهندسی آن را حل کرد؛ یک سیستم رفتاری است که به مشوق‌ها واکنش نشان می‌دهد. دانش حمل‌ونقل شهری دهه‌هاست قانون‌هایی را اثبات کرده که هر بار شهری تصمیم می‌گیرد با بتن و آسفالت به جنگ ترافیک برود، این قانون‌ها انتقام می‌گیرند. صدر، با تمام عظمت سازه‌ای‌ خود، از این قاعده مستثنا نبود. انصاف حکم می‌کند پیش از هر نقدی، بهترین دفاع از صدر را جدی بگیریم. مدافعان پروژه به نکته‌ای واقعی اشاره می‌کنند: در ماه‌های نخست پس از بهره‌برداری، زمان سفر در کریدور صدر به‌‌طور محسوسی کاهش یافت و رانندگانی که سال‌ها در این محور معطل می‌شدند، ناگهان مسیر را روان دیدند. صدر یک دستاورد مهندسی هم بود؛ سازه‌ای که با سرعت و در مقیاسی کم‌سابقه ساخته شد و توان فنی قابل‌ اعتنایی را به نمایش گذاشت. اما پرسش درست این نیست که آیا صدر برای یک فصل کار کرد؛ پرسش این است که آیا اساسا می‌توانست کار کند و آیا همان روانی زودگذر ماه‌های اول، نشانه‌ سلامت بود یا نخستین پرده‌ یک شکست پیش‌بینی‌پذیر.

پاسخ را بنیادی‌ترین قانون این حوزه می‌دهد: پدیده‌ای که در ادبیات تخصصی «تقاضای القایی» نامیده می‌شود؛ منطقی ساده اما ضد شهودی. ظرفیت جدید بزرگراهی نه‌تنها ترافیک موجود را جذب می‌کند، بلکه تقاضای خفته‌ای را بیدار می‌کند که پیش‌تر وجود نداشت؛ سفرهایی که انجام نمی‌شدند، مسیرهایی که انتخاب نمی‌شدند و خودروهایی که پارک می‌ماندند. و درست همین‌جاست که آن کاهش زمان سفر ماه‌های اول معنای واقعی‌اش را پیدا می‌کند: آن دوره کوتاه اولیه استثنا بر تقاضای القایی نبود، بلکه دقیقا پرده اول آن بود. ظرفیت تازه برای مدتی خالی می‌ماند و سفر روان می‌شود؛ اما همین روانی، خود سیگنالی است که سفرهای خفته را بیدار می‌کند تا ظرفیت دوباره پر شود. صدر در کوتاه‌مدت دقیقا همین مسیر را طی کرد: افزایش سطح کالبدی اتوبان، حجم جدیدی از خودروی شخصی را به این شریان کشاند تا جایی که هر دو طبقه اشباع شدند. روانی اولیه جریان ترافیک، خود زمینه‌ساز ازدحامی شد که قرار بود از آن بگریزد.

اما این فقط نیمی از ماجراست. حتی اگر تعداد خودروها هم ثابت می‌ماند، باز تضمینی برای روان‌شدن جریان وجود نداشت و اینجاست که باید سراغ «پارادوکس براس» رفت. دیتریش براس در ۱۹۶۸ به‌ شکل ریاضی اثبات کرد که افزودن یک معبر جدید به یک شبکه مواصلاتی، با همان حجم تقاضا، می‌تواند تعادل شبکه را بر هم بزند و زمان سفر همه را بیشتر کند. این قضیه در صدر نه یک انتزاع نظری، بلکه عینی و ملموس است؛ و گواهش را باید درست در همان‌جایی جست‌وجو کرد که مدیریت شهری آن را نشانه «مدیریت» می‌داند: در سال‌های پس از بهره‌برداری، مدیریت شهری به‌ خاطر قفل‌شدگی‌های مکرر شبکه صدر-نیایش، در مقاطعی مجبور شد رمپ‌های رابط میان طبقه اول و دوم را ببندد و دسترسی‌های زمین و ارتفاع به سمت تونل نیایش را به‌ تناوب باز و بسته کند. اگر بستن مسیرها جریان را بهتر کرده، این دقیقا یعنی شبکه در «رژیم براس» کار می‌کند؛ جایی که حذف معبر، نه افزودن آن، گره را باز می‌کند. آن آزمون و خطای بی‌پایان باز و بسته‌کردن دسترسی‌ها، تنظیم ظریف یک سیستم سالم نیست؛ بلکه اعترافی است به اینکه فرمول اولیه پروژه -«یک طبقه اضافه کن، ظرفیت بگیر، سرعت بگیر»- از روز نخست خودویرانگر بوده است. تکنوکراسی شهری که گمان می‌کرد با یک سازه بتونی می‌تواند جریان پویای ترافیک را مهار کند، امروز برای حفظ تعادلی تصنعی روی پل، ناچار است مدام حق انتخاب مسیر را از راننده سلب یا بر او تحمیل کند؛ رویکردی که ترافیک را حل نکرده، بلکه آن را میان طبقه اول، طبقه دوم، تونل نیایش و شریان‌های هم‌جوار سرگردان کرده است.

سومین قانونی که صدر آن را نادیده گرفت، «قضیه  داونز-تامسون» است؛ اصلی که می‌گوید سرعت متوسط خودروی شخصی در یک شهر مستقیما تابع کیفیت و سرعت سیستم حمل‌ونقل عمومی موازی با آن است. به زبان ساده، اگر مترو و اتوبوس کُند، شلوغ و بی‌اعتبار باشند، راننده به خودروی شخصی پناه می‌برد و ترافیک تشدید می‌شود، فارغ از اینکه چند طبقه اتوبان ساخته‌ای. خود همین انتخاب، سرعت تعادلی کل شبکه را به سمت پایین هل می‌دهد. این سازه گران‌قیمت تنها یک کار کرد: گره ترافیکی را از سطح زمین به ارتفاع چند‌ده متری منتقل کرد، نه اینکه آن را باز کند.

پس چرا این قانون‌های شناخته‌شده نادیده گرفته شدند؟ پاسخ را نه در جهل مهندسان -که این قضیه‌ها را خوب می‌شناسند- بلکه باید در ساختاری اقتصادی جست‌وجو کرد که صدر در بستر آن شکل گرفت.

بتن‌ریزی بر سیلاب سرمایه-خودرو به‌مثابه کالای سرمایه‌ای در اتمسفر ایرانی

برای فهم اینکه چرا فرمول‌های کالبدی در تهران به بن‌بست می‌رسند، باید از سطح مهندسی صرف فراتر رفت و به اقتصاد سیاسی فضا نگاه کرد. در اقتصادی که با تورم ساختاری و فرسایش مداوم ارزش پول تعریف می‌شود، خودرو ماهیت مصرفی‌اش را از دست داده و به یک دارایی بدل شده است. نتیجه روشن است: نرخ مالکیت خودرو، فارغ از نیاز واقعی به جابه‌جایی، روندی صعودی و مهارناپذیر پیدا می‌کند. آدم‌ها خودرو می‌خرند نه‌فقط برای رفتن، بلکه برای نگه‌داشتن ارزش پول‌شان.

پاسخ‌دادن به هجوم این سیل سرمایه‌ای با ابزار کالبدی -مثل ساختن اتوبان دوطبقه- کاری بیهوده و بی‌پایان است؛ چون سرعت تولید خودرو و ورود سرمایه به این بازار همواره از سرعت بتن‌ریزی مدیریت شهری جلوتر است. هر طبقه‌ای که اضافه کنی، موج جدیدی از سرمایه که به‌ شکل خودرو متبلور شده، آن را پر می‌کند. این همان حلقه‌ای است که در بخش پیش با نام تقاضای القایی شناختیم، اما حالا ریشه‌اش روشن‌تر است: تقاضای خودرویی در تهران فقط تقاضای سفر نیست؛ تقاضای سرمایه‌ای هم هست که از تورم می‌گریزد و در خودرو پناه می‌جوید. اگر چنین است، چرا مدیریت شهری باز هم بتن می‌ریزد؟ اینجا نقد دو متفکر به کمک می‌آید. گی دوبور در «جامعه نمایش» نشان داد که سرمایه‌داری متأخر بحران‌هایش را به «نمایش» بدل می‌کند؛ تصویری خیره‌کننده که جای خود واقعیت را می‌گیرد. دیوید هاروی این منطق را به حکمرانی شهری آورد: شهرها در رقابت برای جذب سرمایه و اعتبار، به «کارآفرینی شهری» و مگاپروژه‌های نمادین رو می‌آورند تا تصویری از پویایی و کارآمدی بسازند، حتی وقتی آن پروژه مسئله زیرین را حل نمی‌کند. در این قاب، پل صدر بیش از آنکه پاسخی فنی به ترافیک باشد، یک «نمایش» است؛ ویترینی بتنی که ثروت مشاع شهر را بلعید تا ناکارآمدی در مدیریت کلان تقاضای سفر را پشت یک تصویر باشکوه پنهان کند.

و گویاترین سند این نمایش، خود شعار پروژه است: «بزرگ‌ترین پل طبقاتی خاورمیانه». این عبارت یک گزاره مهندسی نیست. هیچ راننده‌ای از منطقه‌ای‌ترین‌بودن یک پل سود نمی‌برد، بلکه یک گزاره نمایشی است. در همان لحظه، معیار ارزش پروژه از «چقدر ترافیک را حل می‌کند» به «چقدر چشمگیر است» جابه‌جا می‌شود. و وقتی موفقیت یک زیرساخت با رکورد و ابعادش سنجیده شود نه با عملکردش، دیگر با یک راه‌حل ترافیکی طرف نیستیم؛ با یک بنای یادبود برای خود مدیریت طرفیم.

آپارتاید عمودی؛ چه کسی هزینه داد، چه کسی سود برد؟

این شکل از توسعه در تقابل بنیادین با ایده «حق به شهر» هانری لوفور قرار می‌گیرد. لوفور که مقولات «ارزش مصرف» و «ارزش مبادله» مارکس را به فضای شهری تعمیم داد، استدلال می‌کند فضا هرگز خنثی نیست؛ همواره بازتولیدکننده مناسبات قدرت و طبقه است. از این منظر، صدر با تخصیص صدها میلیارد تومان از بودجه عمومی پایتخت به زیرساخت سواره، در عمل یک «یارانه فضایی» کلان به یک گروه خاص پرداخت.

در اثبات این مدعا، نخست، کریدور صدر در پهنه شمالی شهر است؛ همان نیمه مرفه‌تر. دوم، بهره‌بَر مستقیم هر بزرگراه مالک خودرو است‌ و مالکیت خودرو در ایران به‌شدت طبقاتی است: در پایین‌ترین دهک درآمدی فقط حدود ۱۳ درصد خانوارها خودرو دارند، حال آنکه در بالاترین دهک، این رقم از ۸۲ درصد می‌گذرد. سوم، در کل کشور نزدیک به نیمی از خانوارها اصلا خودرو ندارند. درست است که بیش از نیمی از سفرهای روزانه تهران با خودروی شخصی انجام می‌شود، اما این با بی‌خودروبودن نیمی از خانوارها در تناقض نیست، بلکه دقیقا نتیجه آن است. سفرها در دست همان اقلیت خودرومالک متمرکز شده؛ کسی که خودرو دارد، روزی چند سفر می‌سازد و کسی که ندارد، پیاده و کم‌سفر می‌ماند. وقتی اینها را کنار هم بگذاری، «یارانه فضایی» دیگر استعاره نیست؛ توصیف دقیق یک انتقال ثروت از عام به خاص است: همه پرداختند، اقلیت مرفه بالای شهر بهره برد.

و طرف دیگر این یارانه، ناوگانی است که در همین سال‌ها پوسید. تهران برای پاسخ به نیازش به حدود هفت هزار اتوبوس فعال احتیاج دارد، اما شمار اتوبوس‌های فعال در مقطعی به زیر هزارو 500 دستگاه افتاد. علتش، برخلاف تصور، جایگزینی با مترو نبود؛ ترکیبی بود از نوسازی‌نشدن سال‌ به‌ سال، کمبود بودجه و قطعات‌ و جهش قیمت اتوبوس که خرید نو را تقریبا ناممکن کرد. همان منطقی که صدها میلیارد تومان را خرج یک سازه چشمگیر سواره می‌کند، ناوگان بی‌جلوه همگانی را به حال خود رها می‌کند تا بفرساید. در زبان لوفوری، این غلبه «ارزش مبادله» بر «ارزش مصرف» است: سرمایه به سمت آنچه می‌درخشد می‌رود، نه به سمت آنچه حق همگان است.

شهرداری با دوطبقه‌کردن صدر، در واقع دست به طبقاتی‌کردن زمان و سرعت در شهر زد: سرعت کالایی شد که به آسمان رفت تا کسانی که توان پرداختش را به ‌شکل خودرو داشتند از آن بهره ببرند و پیاده و مسافر اتوبوس فرسوده در سطح زمین جا ماند. این همان «آپارتاید عمودی» است؛ جداسازی طبقاتی نه با دیوار، بلکه با ارتفاع و حاصلش‌عمیق‌ترشدن شکاف بی‌عدالتی فضایی در پایتخت بود.

بدیل واقع‌بینانه؛ بازآرایی سرمایه در خدمت امر همگانی

اگر بناست صدر را «اتلاف بودجه ساختاری» بنامیم، این اتهام فقط وقتی اثبات می‌شود که نشان دهیم پولش می‌توانست صرف بدیلی شود که هم عادلانه‌تر است و هم با بوم، توپوگرافی و ساختار اجتماعی تهران سازگارتر. تهران شهری است پهناور، با شیب تند شمال به جنوب و آلودگی مزمن هوا. در چنین مختصاتی، نسخه‌پیچی بی‌زمینه از الگوهای وارداتی مثل کشیدن خط‌کشی دوچرخه بدون شبکه و زیرساخت پشتیبان به‌تنهایی راه به جایی نمی‌برد. بدیل جدی در اینجا نه طرح‌های تزئینی است و نه دژهای بتنی برای خودرو، بلکه سرمایه‌گذاری متمرکز و ضربتی بر حمل‌ونقل عمومی انبوه ریل‌پایه و نوسازی ناوگان زمینی.

تصویر این بدیل روشن است: تکمیل خطوط ناتمام مترو، بازآرایی خطوط تندروی اتوبوس (BRT)، و از همه مهم‌تر، اتصال گسست‌های شبکه در جنوب و مرکز شهر به شمال یعنی همان جاهایی که بیشترین جمعیت متکی به حمل‌ونقل عمومی را دارند و کمترین سهم را از سرمایه‌گذاری برده‌اند. این درست نقطه مقابل منطق صدر است: به‌جای بردن سرعت به آسمان پهنه مرفه، گستردن دسترسی ارزان و سریع در سطح شهر و برای کسانی که بیش از همه به آن نیاز دارند.

مشکل بزرگ این است که رقم واقعی صدر هیچ‌گاه شفاف نشد. صورت‌حساب مالی این پروژه سال‌ها برای شورای شهر معما ماند و برآوردها از حدود ۱۵۰۰ میلیارد تومان، به روایت خود شهرداری، تا چند برابر آن نوسان کرد. اما حتی اگر کف همین رقم را مبنا بگیریم، باز هم معادل چندین کیلومتر خط جدید مترو و چندصد واگن یا اتوبوس نو بود. به بیان دیگر، فقط بودجه همین یک پروژه می‌توانست همان ناوگان اتوبوسی را که پیش‌تر دیدیم، چند بار نوسازی کند. اینجا همان جایی است که «قضیه داونز-تامسون» این‌بار می‌توانست به نفع شهر کار کند: ناوگان عمومی سریع و قابل‌ اعتماد، خودش راننده را از خودرو جدا می‌کند و سرعت تعادلی کل شبکه را بالا می‌برد. آن سرمایه‌ به‌جای آنکه گره ترافیک را چند‌ده متر بالا ببرد، می‌توانست شهر را به سمت قطب‌زدایی فضایی کم‌کردن شکاف شمال و جنوب هل بدهد‌ و این، تفاوت میان «خرج‌کردن» و «سرمایه‌گذاری» است.

یادمانی برای آینده

پل طبقاتی صدر را باید آخرین فصل یک پارادایم دانست؛ پارادایمی که مسئله شهر را پیش از هر چیز در حرکت خودرو می‌دید و پاسخ را در ساختن مسیر بیشتر می‌جست. این یادداشت کوشید نشان دهد این پاسخ در هر سه سطح شکست خورد. در سطح فنی، صدر قانون‌های شناخته‌شده ترافیک را نادیده گرفت: تقاضای القایی هر دو طبقه را پر کرد، رفتار شبکه از جنس پارادوکس براس درآمد و غفلت از حمل عمومی به زبان داونز-تامسون سرعت کل شهر را پایین کشید. در سطح اقتصاد سیاسی، صدر بیش از آنکه راه‌حل باشد، «نمایش» بود؛ ویترینی که بحران ناکارآمدی را پشت شعار «بزرگ‌ترین پل خاورمیانه» پنهان کرد. و در سطح عدالت، یارانه‌ای فضایی به اقلیتی داد که خودرو دارد و در همان حال ناوگانی را که اکثریت بی‌خودرو به آن متکی بود رها کرد تا فرسوده شود.

این یعنی صدر صرفا بودجه مترو و اتوبوس را «نخورد»؛ کاری اساسی‌تر کرد: آشکار کرد منابع مشاع شهر در خدمت کدام تصویر و کدام طبقه خرج می‌شود. درس بزرگش برای آینده برنامه‌ریزی شهری در ایران روشن است: ترافیک یک مسئله مهندسی صرف نیست که بتوان آن را دوطبقه کرد؛ پدیده‌ای اجتماعی-اقتصادی است که فقط با اصلاح رفتار فضایی، هزینه‌زاکردن خودروی شخصی و توزیع عادلانه منابع رام می‌شود.

آسمان فروخته‌شده تهران در پروژه صدر، امروز به شکل سقفی بتنی و طردکننده بر سر عدالت فضایی سنگینی می‌کند تا یادمان بیندازد شهر عادلانه، شهری برای حرکت انسان‌هاست، نه دژی برای انباشت خودروها.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.