به گزارش ایسنا، مجله فارن افرز در گزارشی نوشت: هر یک از این پویاییها شامل شکاف میان قدرتها، اصول سنتی جنگ و میدان فناورانه و ابزار نظامی و اهداف سیاسی، شکاف متفاوتی را نشان میدهد که توضیح میدهد چرا دولتها به طور فزاینده استراتژیهای فرسایشی را انتخاب میکنند یا خود را در آنها گرفتار مییابند. شکاف اول بین ظرفیت نظامی است که کشورها روی کاغذ دارند و قدرتی که واقعا میتوانند مستقر و حفظ کنند. شکاف دوم بین اصول سنتی جنگ و میدان نبرد مدرنی است که در آن فناوری، دستیابی به پیشرفتهای قاطع را به طور فزاینده دشوار میکند. شکاف سوم بین ابزارهای نظامی و اهداف سیاسی است که قرار است محقق کنند.
در ترکیب، این عدمتطابقها جنگها را به سمت فرسایش سوق میدهند. وقتی کشورها نمیتوانند ظرفیت نظامی کافی برای غلبه بر دشمن تولید و بازتولید کنند، جنگ به آزمون استقامت تبدیل میشود. وقتی پیشرفتها گریزان هستند، دنبال کردن دستاوردهای تدریجی و نابودی پیوسته ظرفیت دشمن جذاب میشود و وقتی اهداف نهایی سیاسی طرفهای درگیر بیش از حد مبهم یا حداکثری هستند، تحمیل هزینههای نامحدود میتواند تنها جایگزین تسلیم به نظر برسد.
برای ایالات متحده، این چالش خاصی ایجاد میکند. همانطور که رهبران آمریکایی به طور فزاینده به دنبال عملیات نظامی کوتاه و قاطع هستند، ایالات متحده ممکن است به طور فزاینده با دشمنانی مواجه شود که مزایایی در طولانی کردن درگیریها میبینند. ایالات متحده ممکن است فرسایش را انتخاب نکند، اما باید آماده باشد تا در جنگهایی بجنگد و پیروز شود که دشمنانش آن را انتخاب میکنند.
جاده طولانی و فرساینده
قدرت نظامی به طور سنتی با آنچه کشورها دارند، سنجیده میشود که شامل داراییهایی مانند نیرو، انبارهای تسلیحاتی و موجودی مهمات. اما جنگهای اخیر شکاف بین قدرت اسمی و قابلیت نظامی قابل استفاده را آشکار کردهاند. فیلیپس اوبراین، تاریخنگار در کتاب سال ۲۰۱۵ خود با عنوان «چگونه جنگ برده شد»، استدلال کرد که حتی در طول جنگ جهانی دوم، پیروزی در نبردهای بزرگ که تخیل عمومی را تسخیر میکرد، در واقع کمتر از تسلط بر آنچه او «ابرمیدان نبرد» نامید، اهمیت داشت؛ گستره وسیع کارخانهها و خطوط تامین که قدرت نظامی در آن تولید و منتقل میشود. از آن جنگ به بعد، توانایی تولید و حفظ قدرت نظامی فقط مهمتر شده است. ارتشهای مدرن مهمات را با سرعت باورنکردنی مصرف میکنند و دشمنانشان به طور فزاینده قادر به مختل کردن شبکههای تولید و تامین لازم برای جایگزینی آن شدهاند.
در جنگ روسیه علیه اوکراین دیدیم که ذخایر مادی و انسانی روسیه به آن اجازه داد تا پیشرویهای خوبی در جنگ داشته باشد. روسیه میتوانست نیروی بیشتری بسیج کند، از ذخایر بزرگ مهمات استفاده کند، تولید سلاح را افزایش دهد و به شرکایی مانند کره شمالی برای حفظ جنگ خود روی آورد. روسیه نظریه پیروزیای توسعه داد که پیشنهاد میکرد اگر بتواند از اوکراین دوام بیشتری داشته باشد، نیازی به شکست قاطع آن ندارد و در حالی که منتظر تضعیف تعهد سیاسی اروپا و ایالات متحده است، آن را فرسوده میکند. فرسایش به روسیه مزیت نظامی داد. همچنین مشکل متفاوتی را در میان حامیان قدرتمند ناتو در اوکراین آشکار کرد که قدرت کل، لزوما به ظرفیت حفظ یک جنگ طولانی و پرمصرف تبدیل نمیشود.
ایالات متحده و ناتو قدرت اقتصادی و نظامی بسیار بیشتری از روسیه دارند. با این حال، جنگ فرسایشی قدرت را به شکل متفاوتی میسنجد. تولید ناخالص داخلی را نمیتوان از لوله توپ شلیک کرد. کل هزینه دفاعی به تنهایی نمیتواند موشکها را رهگیری کند. صنایع دفاعی شرکای اوکراین برای جایگزینی سریع مهمات ساخته نشده بودند؛ آنها حول تولید زمان صلح، سازماندهی شده بودند. بنابراین برای تبدیل پتانسیل نهفته خود به اندازه کافی سریع به گلوله، رهگیر و سایر قابلیتهای نظامی قابل استفاده، تقلا کردند.
روسیه و ناتو شکاف ظرفیت را تقریبا به شکل معکوس تجربه کردند. روسیه در ابتدا ظرفیت بدون اثربخشی متناسب داشت. حامیان اوکراین اثربخشی بدون عمق کافی برای حفظ یک جنگ طولانی داشتند.
جنگ آمریکایی-صهیونی علیه ایران، تکرار متفاوتی از این پویایی را ارائه کرده است. قدرت نظامی متعارف ایران نمیتوانست با اسرائیل یا ایالات متحده برابری کند، اما تهران دههها صرف ساختن توانایی جبران برتری متعارف خود با ایجاد ظرفیت نظامی خارج از قلمرو خود کرده بود. نیروهای مقاومت در خارج از ایران، به تهران اجازه میداد فشار را در چندین جبهه اعمال کند و اسرائیل و ایالات متحده را مجبور به مصرف رهگیرها و حفظ سرعت عملیاتی بالا کند. استفاده ایران از پهپادها و موشکهای ارزانقیمت و مقرون به صرفه، محدودیتهای رهگیرهای پرهزینه، کشتیهای گرانقیمت و هواپیماهای پیشرفته را آشکار کرد. در این استراتژی فرسایش، ایران فقط باید به تحمیل هزینهها و بازتولید آنچه از دست رفته ادامه دهد.
سازگار شو و زنده بمان
در آستانه حمله روسیه به اوکراین، یک ژنرال آمریکایی «نیروی یادگیرنده و سازگار» مسکو را تحسین کرد. اوکراین ثابت کرد که میتواند حتی سریعتر سازگار شود. اما سازگاری سریع هر دو کشور پارادوکسی ایجاد کرد. مزایایی که ممکن است روزی پیشرفتی را ممکن کرده باشند، موقتی شدند؛ هیچکدام نمیتوانستند مزیتی را به اندازه کافی طولانی حفظ کنند تا نتایج قاطعی تولید شود.
این شکاف دوم است. همانطور که فناوری میدانهای نبرد را تغییر میدهد، اصول سنتی ایجاد مزیت نظامی مانند مانور نیروها و تمرکز قدرت رزمی سختتر قابل اعمال میشوند و جنگها را به سمت فرسایش سوق میدهند. در عصر پهپادها، تمرکز نیروها میتواند تشخیص و نابودی آنها را آسانتر کند؛ تمرکز نیروها و لجستیک لازم برای مانور در مقیاس بزرگ میتواند قبل از دستیابی به پیشرفت، شناسایی و هدف قرار گیرد. ایجاد عنصر غافلگیری سختتر است وقتی میدان نبرد تحت مشاهده مداوم است. پیشرفت فناوری مداوم فرصتهای جدیدی ایجاد میکند، اما ضدسازگاری مزایا را به سرعت از بین میبرد.
سازگاری سریع در طول جنگ، البته جدید نیست. اما آنچه در حال تغییر است، سرعتی است که تاکتیکها و عملیات نوآورانه میتوانند بیاثر شوند. فناوری همچنین نحوه اعمال اصول سنتی جنگ در خاورمیانه را تغییر میدهد. تمرکز را در نظر بگیرید. اسرائیل و ایالات متحده از اطلاعات، سلاحهای دقیق و حملات دوربرد برای تمرکز اثرات بدون تمرکز نیروهای واقعی استفاده کردهاند. ایران همان اصل را متفاوت اعمال کرده و از حملات بزرگ موشک و پهپاد برای غلبه بر اقدامات پیچیده دشمنانش استفاده میکند. چون هر طرف این جنگ میتواند به طور مداوم اثرات متمرکز بدون تمرکز نیروها تولید کنند، نابودی توانایی دشمن برای ادامه جنگ سختتر میشود. رقابت به سمت تبادلات مکرر، تجدید قوا و استقامت تغییر میکند. به این معنا، سازگاری سریع میتواند فرسایش را تقویت کند.
جابهجایی ابزارهای نظامی
سومین و شاید دشوارترین شکاف استراتژیک این است که ابزارهای نظامی مستقر در جنگهای کنونی نتایج سیاسی مطلوب را تولید نمیکنند. این وضعیت در جنگ اوکراین و در تقابل گستردهتر خاورمیانه شامل ایالات متحده، رژیم صهیونیستی، ایران و متحدان و نیروهای مقاومت صادق است. در این جنگها، طرفهای درگیر به دنبال تنظیمات محدود مرزهای سرزمینی یا تغییرات ساده در رفتار دشمن نیستند. جنگها، در عوض، شامل اهداف بلندپروازانهای هستند که قابل مذاکره نیستند. روسیه نمیپذیرد اوکراین در حوزه کنترلش نباشد و اوکراین برای حق وجود خود به عنوان یک دولت مستقل میجنگد. ایالات متحده و اسرائیل مدعیاند که سلاح هستهای ایران تهدیدی بنیادین برای توازن امنیت منطقهای است، در حالی که ایران برنامه هستهای و نقش منطقهای خود را محور امنیت و قدرت خود میبیند و ادعای رژیم صهیونیستی و آمریکا را رد میکند.
چنین وضعیتی، فضای کمی برای سازش باقی میگذارد و جنگها را عمیقا لاینحل میکند. فرسایش، هزینههای بالایی هم در تلفات انسانی و هم ابزارهای نظامی تحمیل میکند.
در خاورمیانه، مشکل مشابهی ظهور کرده است. با وجود تحمیل هزینههای نظامی و تلفات، طرفها در منطقه تسلیم نشدهاند. ایران از سیاست و فشار بینالمللی به عنوان ابزاری در جنگ فرسایشی خود استفاده کرده است. این کشور به دنبال تضعیف حمایت بینالمللی از اسرائیل بوده و حلقه آتش سیاسی حول دشمن ایجاد کرده است. نهادهای بینالمللی، بسیاری از دولتهای اروپایی و افکار عمومی جهان فشار بر اسرائیل را افزایش دادهاند و انزوای آن عمیقتر شده است. این وضعیت، پیامدهای استراتژیک داشته است. اگرچه اسرائیل نشان داده که میتواند از نظر نظامی تسلط داشته باشد، اما برای تبدیل آن پیروزیها به محیط سیاسی منطقهای مطلوبتر، تقلا کرده است. روابطش با دولتهای اروپایی و سایر دولتهای خارجی بدتر شده و آن شکافها اکنون بحثهای بینالمللی درباره ترتیبات پس از جنگ در غزه را پیچیده میکند.
برای ایالات متحده، جنگهای فرسایشی دوراهی استراتژیک خاصی ایجاد میکنند. پنتاگون برای عملیات نظامی کوتاه و قاطع برنامهریزی کرده و رهبران سیاسی در واشنگتن اغلب آنها را وعده میدهند. با این حال، طرف های درگیر، امروز ابزار و انگیزههایی برای انکار آن نوع جنگ به ایالات متحده و طولانی کردن درگیریها به امید بازتولید ظرفیت، تحمیل هزینهها و دوام بیشتر از اراده سیاسی آمریکا دارند.
آمریکا ارتشش را بر پایه تعداد کمی سلاحهای پیشرفته و گران، صنعتی که نمیتواند سریع جایگزینشان کند و راهبردهایی ساخته که اغلب شرایط سیاسی لازم برای پیروزی را حلنشده میگذارد. تلاشهایی برای تغییر این وضع هست، اما زمانبر است. خطر اصلی این نیست که آمریکا نمیتواند جنگ فرسایشی را ببرد؛ خطر این است که هنوز بر این فرض سازمان یافته که مجبور به چنین جنگی نخواهد شد.
دولت ترامپ ممکن است در قبال ایران راهبرد «مانور رابطهای را در پیش گرفته باشد؛ یعنی هدف قرار دادن انسجام و کارکرد داخلی دشمن، نه فقط فرسایش نیروهایش. عملیات تازه «طرد اقتصادی» نیز به گفته وزیر خزانهداری آمریکا میخواهد «حمله اقتصادی» به ارتباطات مالی ایران در جهان راه بیندازد. این فشار میتواند ایران را تضعیف یا در نهایت فروپاشیده کند، اما فقط اگر آمریکا اراده سیاسی تداوم آن را داشته باشد؛ افزایش قیمت انرژی و هزینههای اقتصادی این اراده را میآزماید. بنابراین واقعبینانهترین نتیجه در ایران احتمالا بنبستی حلنشده است.
برای شکستن این الگو، واشنگتن باید طرز فکرش را عوض کند؛ فرماندهان نظامی باید بپذیرند جنگهای آینده احتمالا بهسرعت حل نمیشوند و سیاستمداران باید واقعبینانه بسنجند که اهداف تعیینشده با زور نظامی و در کوتاهمدت قابل تحققاند یا نه. این تعدیل آسان نیست. خطر بزرگتر این است که آمریکا به دلیل کمهزینه بودن، بهتدریج به جنگهای فرسایشی کشیده شود، هرچند هزینههای انسانی و اقتصادیاش بالا برود. آمریکاییها ممکن است «جنگهای ابدی» را نپذیرند، اما دشمنان آمریکا انگیزه دارند که جنگهای کوتاه و قاطع را از آن بگیرند و حتی جنگهایی که ادامهشان نسبتا آسان باشد، پایان قطعیشان میتواند بسیار دشوار باشد.
انتهای پیام