میراث آریا: صبح، اول صدای آب را شنیدم، بعد روستا را دیدم.
آب از جایی میان سنگها میآمد و آرام از کنار کوچه میگذشت. عجله نداشتم برای همین ایستادم. چند ثانیه فقط به آب نگاه کردم. آب راه خودش را میرفت و من برای اولین بار فکر کردم شاید این یکی از فرقهای بزرگ میان آدم و آب باشد؛ آدم همیشه دنبال راه تازهای میگردد، اما آب فقط راه خودش را میرود. اسکولدره را از روی نقشه پیدا کرده بودم. اسمش برایم عجیب بود و من آمده بودم ببینم پشت این اسم چه چیزی پنهان شده است. روستا در بخش چندار شهرستان ساوجبلاغ، در دامنههای البرز و در نزدیکی مسیر هشتگرد به طالقان قرار دارد؛ جایی در ارتفاعات که هوای آخر تابستانش هنوز خنکی کوه را با خودش دارد.
اما اینها را میشود در چند خط نوشت. چیزی که در کلمه نمی گنجد بوی خاک بعد از آبپاشی کوچه است. صبح که وارد شدم، زنی مشغول آب دادن به گلدانها بود. شلنگ را گرفته بود و آب روی خاک میریخت. گفتم: صبحبهخیر. سرش را بلند کرد و گفت: خوش اومدی. بعد دوباره مشغول کار خودش شد. همین. بعضی سلامها برای شروع گفتوگو نیستند. برای ایناند که بفهمی وارد جایی شدهای که آدمها هنوز همدیگر را میبینند. چند قدم جلوتر پیرمردی زیر چنار نشسته بود. پشتش به دیوار سنگی بود. پرسیدم: اسکولدره همینجاست؟ نگاهم کرد و گفت: همینه.
گفتم: اسمش از کجا اومده؟. کمی سکوت کرد. گفت: هرکی یه چیزی میگه. خندید. بعد گفت: ما میگیم اسکول یعنی دخمه. غار. گفتم: یعنی اون بالاست؟ سرش را بالا گرفت و به کوه نگاه کرد. گفت: یه جایی اون بالاست و تمام.
به نظرم رسید اگر اصرار میکردم، شاید قصه خراب میشد. بعدها درباره اسم روستا خواندم. روایتهای مختلفی وجود دارد. یک روایت محلی اسکول را به دخمه و غار نسبت میدهد و روایتهایی دیگر، ریشه نام را به قومها و زبانهای قدیمی منطقه پیوند میدهند. هیچکدام برای من آنقدر مهم نبود که بخواهم یکی را به جای دیگری بنشانم چون چیزی که بیشتر توجهم را جلب کرد، این بود که هنوز کسی درباره معنای اسم روستا حرف میزند. هنوز یک اسم، سؤال دارد.
خانهها از دور ساده به نظر میرسیدند. سنگ. چوب. کاهگل اما وقتی از کنارشان رد میشوی، میبینی هیچکدام تصادفی نیست. خانه خودش را با کوه، با سرما، شیب و باد سازگار کرده است. چنارها بلند بودند. آنقدر بلند که آدم احساس میکرد خانهها زیر سایه آنها زندگی میکنند. در شهر، ما درخت میکاریم تا خانه زیباتر شود اینجا گاهی به نظر میرسید خانه ساخته شده تا درخت بتواند زندگی کند.
ظهر، روستا خلوتتر شد. کسی در کوچه نبود. صدای باد بود و آب. نشستم کنار جوی. پاهایم را در آب گذاشتم. آب سرد بود. خیلی سرد. خندهام گرفت. یاد روزهایی افتادم که بچه بودم و تابستانها کنار آب مینشستم.
کسی که برای اولین بار به اسکولدره میآید، احتمالا دنبال یک جاذبه عجیب و غریب میگردد. یک قلعه. بنای تاریخی. آبشار معروف. یک چیزی که بشود جلویش ایستاد و گفت: این همان چیزی است که برای دیدنش آمدم. اما اسکولدره از این جنس نیست. اینجا باید راه بروی. باید به دیوارها نگاه کنی. به حیاط خانهها. به درختهایی که از پشت دیوارها سرک میکشند. به زنی که کوچه را آب میپاشد.
کمی دورتر، کوه جدیتر میشود. راهها بالا میروند و به ارتفاعات میرسند. قله اودل، با ارتفاع بیش از سه هزار متر در همین محدوده قرار دارد و برای کوهنوردان مقصدی جدی است. من اما آن روز قصد قله نداشتم. همیشه که آدم نباید به بلندترین نقطه برسد. گاهی باید همان پایین بماند. کنار آب. کنار یک خانه قدیمی. کنار آدمی که سالهاست یک کوچه را میشناسد. شاید بعضی چیزها از پایین بهتر دیده میشوند.
عصر دوباره پیرمرد را دیدم. همانجا بود. پرسیدم: شما همیشه اینجا میشینید؟. گفت: نه لبخندی زد و ادامه داد وقتی کار ندارم اینجام. گفتم: الان کاری ندارید؟. گفت: الان کارم همینه. گفتم: چه کاری؟ گفت: نشستن. خندیدم. او هم خندید. بعد گفت: آدم باید یه وقتایی بشینه. جمله سادهای بود اما نمیدانم چرا تا شب در ذهنم ماند. ما تقریبا همیشه در حال رفتنیم. از خانه به محل کار. از محل کار به خانه. از خانه به خرید. از خرید به قرار. از قرار به جای دیگر. حتی وقتی نشستهایم، ذهنمان جایی دیگر است.
پیرمرد اما واقعا نشسته بود. همین.
و بعد به گردشگری فکر کردم. به اینکه اگر اسکولدره روزی خیلی معروف شود چه اتفاقی میافتد. آدمهای بیشتری میآیند. ماشینهای بیشتری وارد روستا میشوند. شاید خانهای اقامتگاه شود. مغازهای باز شود. شاید عکسهای اسکولدره بیشتر در شبکههای اجتماعی بچرخد. همه اینها میتواند برای مردم روستا فرصت باشد. اما یک ترس هم وجود دارد. ترس از اینکه روستا آنقدر برای گردشگر زیبا شود که دیگر برای خودش جایی باقی نماند. این اتفاق را در خیلی از روستاها دیدهایم. خانههای قدیمی خراب میشوند. جایشان ویلا میآید. باغها کوچک، چشمهها آلوده و کوچهها شلوغ میشوند. و بعد گردشگر میپرسد: روستای قدیمی کجاست؟
شب که شد، چراغ خانهها یکییکی روشن شدند. پیرمرد هنوز زیر چنار بود. گفتم: خدانگهدار. گفت: به سلامت. بعد صدایم زد. برگشتم. گفت: زمستون نیا. گفتم: چرا؟. گفت: سرده. خندیدم. گفت: نه. راهش سرده. این بار چیزی نگفتم. در راه برگشت، چند بار به جملهاش فکر کردم. راهش سرده. آدم بعد از سالها زندگی در یک جا، برای هر چیزی یک جمله دارد که گاهی تازهواردها آن را نمیفهمد. من هم نفهمیدم.
اسکولدره را نمیتوانم با ارتفاع، فاصلهاش تا کرج، تعداد چشمهها و حتی قله اودل معرفی کنم. چون چیزی که مرا به یاد این روستا میاندازد، کوچههای خیس، گلدان روی نرده، یک چنار، خانهای از سنگ و چوب و همان پیرمرد است.
این روستا آرام است. مثل همان پیرمردی که زیر چنار نشسته و مثل خانهای که سالهاست در گوشهای از زمین خدا جا خوش کرده است. اگر روزی دوباره به اسکولدره برگردم، احتمالا پیرمرد دیگر زیر آن چنار نباشد. شاید خانهای خراب و کوچهای آسفالت شده باشد. شاید گردشگرها آمده باشند اما دلم میخواهد آب هنوز باشد چون تا وقتی آب از میان آن سنگها میگذرد، میشود امیدوار بود اسکولدره هنوز همان جایی است که باید باشد: روستایی پر از زندگی.
انتهای پیام/