شناسهٔ خبر: 79757335 - سرویس بین‌الملل
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

چه کسی قواعد نظم جدید در غرب آسیا را خواهد نوشت؟

پرسش مهم‌ این است که پس از توقف آتش، چه کسی خواهد توانست نتیجه میدان را به یک موقعیت سیاسی و امنیتی تبدیل کند.

صاحب‌خبر -

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، امیرحسین رجبی‌معمار، کارشناس بین الملل و مسائل غرب‌ آسیا در یادداشتی نوشت: از هرمز و پایگاه‌های آمریکا تا یمن، لبنان و سوریه؛ چرا پیروزی در میدان، تازه آغاز نبرد اصلی است؟

جنگ هنوز تمام نشده است. حملات و درگیری‌ها همچنان ادامه دارد و هنوز نمی‌توان از «پس از جنگ» به معنای پایان درگیری سخن گفت. اما درست در میانه همین جنگ، یک پرسش مهم‌تر از زمان پایان آن شکل گرفته است: اگر روزی صدای موشک‌ها فروکش کند، چه کسی خواهد توانست نتیجه میدان را به یک موقعیت سیاسی و امنیتی پایدار تبدیل کند؟

اینجاست که مفهوم «جنگ بعد از جنگ» معنا پیدا می‌کند.



آمریکا و رژیم صهیونیستی این جنگ را با اهدافی آغاز کردند که در طول ماه‌های گذشته دامنه آن تغییر کرده است؛ از تضعیف توان هسته‌ای و موشکی ایران تا فشار برای تغییر رفتار سیاسی تهران و در مقاطعی حتی سخن گفتن از تغییر ساختار سیاسی ایران. اما با طولانی شدن جنگ، مسئله اصلی برای واشنگتن نیز به‌تدریج تغییر کرده و اکنون حفظ دستاوردها، مدیریت هزینه‌ها و یافتن راهی برای خروج از یک درگیری فرسایشی، اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

ایران اما وارد جنگی شد که خود آغازگر آن نبود؛ در برابر حمله‌ای قرار گرفت که از سوی آمریکا و اسرائیل آغاز شد و ناچار شد منطق دفاع، پاسخ و بازدارندگی را به میدان عمل وارد کند.

از همین‌جا باید یک اشتباه تحلیلی را کنار گذاشت: این جنگ را نباید صرفاً با این معیار سنجید که کدام طرف قدرت تخریب بیشتری دارد. مسئله اصلی این است که کدام طرف می‌تواند قدرت نظامی را به نتیجه سیاسی تبدیل کند. این تفاوت بسیار مهم است.


قدرت واقعی در میدان چگونه سنجیده می‌شود؟

آمریکا از نظر حجم قدرت نظامی، شبکه پایگاه‌ها، ناوگان دریایی، نیروی هوایی و امکانات اطلاعاتی، با ایران قابل مقایسه نیست. این واقعیتی است که نیازی به انکار آن نیست. اما جنگ دقیقاً به همین دلیل یک سؤال مهم‌تر ایجاد کرده است: آیا برتری سخت‌افزاری الزاماً به معنای توان تحمیل اراده سیاسی است؟

ایران در شرایطی وارد این رویارویی شد که سال‌ها تحریم، فشار اقتصادی و محدودیت دسترسی به فناوری و منابع مالی خارجی را تجربه کرده بود. با این حال، طرف مقابل نتوانست صرفاً با اتکا به برتری نظامی، ایران را به پذیرش اراده خود وادار کند.

این همان جایی است که مفهوم بازدارندگی اهمیت پیدا می‌کند. بازدارندگی الزاماً به معنای جلوگیری کامل از حمله نیست. گاهی بازدارندگی زمانی خود را نشان می‌دهد که طرف مهاجم پس از آغاز جنگ متوجه شود هزینه رسیدن به هدفی که برای خود تعریف کرده، بسیار بیشتر از برآورد اولیه است.

گزارش‌های منتشرشده درباره آسیب به شماری از تأسیسات و پایگاه‌های آمریکا در منطقه، از جمله خسارت سنگین به تأسیسات نیروی دریایی این کشور در بحرین و آسیب به تجهیزات نظامی در اردن، نشان می‌دهد شبکه حضور نظامی آمریکا در منطقه نیز در برابر هزینه‌های جنگ مصون نیست. این به معنای شکست کامل نظامی آمریکا نیست؛ چنین ادعایی هم نه لازم است و نه تحلیل را قوی‌تر می‌کند.

نکته مهم‌تر این است که برتری نظامی آمریکا نتوانسته به همان اندازه به برتری سیاسی تبدیل شود. این شاید یکی از مهم‌ترین واقعیت‌های این جنگ باشد.

هرمز؛ آزمون تبدیل قدرت نظامی به قدرت سیاسی

تنگه هرمز را نیز نباید صرفاً یک جغرافیای نظامی دید. هرمز در این جنگ تبدیل به آزمونی برای سنجش فاصله میان «قدرت نظامی» و «قدرت سیاسی» شده است. پیش از جنگ، بخش بزرگی از انرژی جهان از این مسیر عبور می‌کرد. کاهش شدید تردد کشتی‌ها در ماه‌های اخیر، بازار انرژی را تحت تأثیر قرار داده و قیمت نفت را به بالای 100 دلار رسانده است.

آمریکا می‌تواند با قدرت نظامی خود برای باز نگه داشتن یک مسیر دریایی تلاش کند، اما نمی‌تواند با ناو هواپیمابر قیمت نفت، هزینه بیمه کشتی‌ها، هزینه حمل‌ونقل و تورم ناشی از انرژی را کنترل کند.

اینجا یک قاعده مهم آشکار می‌شود: قدرت فقط توانایی وارد کردن ضربه نیست؛ توانایی انتقال هزینه به طرف مقابل نیز بخشی از قدرت است.

هرمز از همین منظر اهمیت دارد. ایران لازم نیست برای اثرگذاری بر محاسبات آمریکا، از نظر نظامی با آمریکا برابر باشد. کافی است بتواند هزینه ادامه جنگ را به اندازه‌ای افزایش دهد که محاسبات واشنگتن را تغییر دهد. این همان تبدیل جغرافیا به اهرم سیاسی است.

یمن؛ وقتی جنگ از مرزهای خودش عبور می‌کند

یمن نیز باید در همین چارچوب دیده شود. اهمیت یمن فقط در آنچه در داخل این کشور رخ می‌دهد نیست. مسئله اصلی این است که یک بازیگر منطقه‌ای می‌تواند بدون برخورداری از قدرت متعارف یک ابرقدرت، هزینه جنگ را به مسیرهای تجارت و انرژی جهانی منتقل کند.

باب‌المندب در کنار هرمز، نشان می‌دهد که جغرافیای انرژی و تجارت دیگر از جغرافیای امنیت جدا نیستند.

فشارهای اخیر بر عربستان، تحولات ساحل غربی یمن و افزایش نگرانی درباره امنیت مسیرهای دریایی، نشان می‌دهد واشنگتن و بازیگران منطقه‌ای باید محاسبات خود را فراتر از مرزهای یک کشور انجام دهند. حتی احتیاط آمریکا در ورود مستقیم به جنگ گسترده‌تر با انصارالله، در کنار افزایش حمایت اطلاعاتی و عملیاتی از طرف‌های همسو با عربستان، نشانه‌ای از همین دشواری است. بنابراین یمن فقط یک جبهه فرعی نیست. یمن نشان می‌دهد توان انتقال هزینه به طرف مقابل، خودش یک شکل از قدرت است.

لبنان و سوریه؛ جایی که آثار جنگ ممکن است سال‌ها بماند

در لبنان و سوریه، مسئله از جنس دیگری است. جنگ‌ها ممکن است با آتش‌بس متوقف شوند، اما جغرافیای امنیتی ایجادشده در طول جنگ می‌تواند سال‌ها باقی بماند.

تحولات جنوب لبنان و ارتفاعات راهبردی مانند علی‌الطاهر، بخشی از تلاش اسرائیل برای ایجاد عمق امنیتی بیشتر در مرزهای شمالی خود را نشان می‌دهد. عملیات علیه زیرساخت‌های حزب‌الله و تلاش برای ایجاد مناطق حائل، اگر تثبیت شوند، می‌توانند پس از توقف جنگ نیز بر معادلات امنیتی لبنان اثر بگذارند.

در سوریه نیز تحولات جنوب این کشور را نمی‌توان جدا از همین روند تحلیل کرد. این به معنای آن نیست که اسرائیل الزاماً در پی تصرف سوریه است؛ اما تغییر وضعیت امنیتی جنوب سوریه می‌تواند بر لبنان، جولان و مسیرهای ارتباطی منطقه تأثیر بگذارد. به بیان دیگر، آنچه امروز در این جغرافیا رخ می‌دهد ممکن است از عمر خود جنگ طولانی‌تر باشد؛ و این دقیقاً همان معنای «جنگ بعد از جنگ» است.

چهار بازیگر، چهار آینده متفاوت

اگر از سطح جبهه‌ها فاصله بگیریم، چهار محاسبه متفاوت دیده می‌شود: ایران به دنبال آن است که جنگ به تحمیل یک نظم امنیتی جدید منجر نشود و توان دفاعی و بازدارندگی خود را به قدرت چانه‌زنی در آینده تبدیل کند. آمریکا می‌خواهد اعتبار شبکه امنیتی خود در منطقه را حفظ کند و نشان دهد که حضور نظامی این کشور همچنان برای امنیت متحدانش تعیین‌کننده است. رژیم اسرائیل تلاش می‌کند محیط امنیتی پیرامون خود را برای سال‌های آینده تغییر دهد و تهدیدها را هرچه بیشتر از مرزهای خود دور کند؛ و کشورهای عربی منطقه در وضعیتی متفاوت قرار دارند. آنها امنیت می‌خواهند، اما نمی‌خواهند هزینه دائمی جنگ قدرت‌های بزرگ را بپردازند. به همین دلیل، ممکن است مهم‌ترین تغییر پس از جنگ نه در میدان نظامی، بلکه در محاسبات امنیتی همین کشورها شکل بگیرد.

این چهار محاسبه الزاماً در یک جهت حرکت نمی‌کنند. پس مسئله اصلی این نیست که چه کسی «برنده جنگ» خواهد شد. مسئله این است که چه کسی می‌تواند نتیجه جنگ را به قواعد جدید تبدیل کند.

از پیروزی در میدان تا تعیین قواعد بازی

اینجاست که باید میان «پیروزی نظامی» و «پیروزی راهبردی» تفاوت گذاشت. ممکن است یک کشور در میدان ضربات سنگینی وارد کند، اما نتواند هدف سیاسی خود را محقق کند. ممکن است طرف دیگری بخش‌هایی از توان خود را از دست بدهد، اما مانع تحمیل خواسته اصلی دشمن شود. در این صورت، معیار پیروزی دیگر صرفاً میزان خسارت نیست؛ معیار این است که چه کسی توانسته اراده سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد.

ایران برای رسیدن به یک پیروزی مطلق نظامی در برابر آمریکا وارد این جنگ نشده است. چنین تعریفی اساساً با واقعیت توازن قدرت همخوانی ندارد. مسئله ایران چیز دیگری است: جلوگیری از تحمیل اراده سیاسی آمریکا و اسرائیل و حفظ امکان تصمیم‌گیری مستقل درباره آینده خود.

اگر ایران بتواند پس از جنگ، با وجود تمام هزینه‌های اقتصادی و انسانی، همچنان در تعیین ترتیبات امنیتی منطقه نقش تعیین‌کننده داشته باشد، آن‌گاه مفهوم قدرت در این جنگ صرفاً در تعداد موشک‌ها و هواپیماها خلاصه نخواهد شد. قدرت در اینجا یعنی توانایی باقی ماندن در معادله، پس از آنکه طرف مقابل تلاش کرده بود تو را از معادله خارج کند.و شاید همین واقعیت، یکی از مهم‌ترین وجوه این جنگ باشد.

کشوری که بیش از چهار دهه تحت تحریم و فشار قرار گرفته، اکنون در موقعیتی قرار گرفته که قدرت‌های بزرگ ناچارند محاسبات خود را با توان نظامی، جغرافیای راهبردی و ظرفیت اثرگذاری آن تنظیم کنند. این گزاره نیازی به شعار ندارد. خودِ تغییر محاسبات، بهترین شاهد آن است.

جنگ هر زمان متوقف شود، یک سؤال اساسی باقی خواهد ماند: آیا غرب آسیا دوباره به ترتیبات امنیتی پیش از جنگ بازخواهد گشت یا این جنگ نقطه آغاز قواعد تازه‌ای خواهد بود؟

اگر پاسخ مثبت باشد، جنگ با وجود همه هزینه‌هایش صرفاً یک بحران بزرگ بوده است. اما اگر پاسخ منفی باشد، آنچه امروز در هرمز، یمن، لبنان و سوریه رخ می‌دهد، مجموعه‌ای از جبهه‌های جداگانه نیست؛ بلکه اجزای یک فرآیند بزرگ‌تر است: انتقال قدرت از «کنترل میدان» به «تعیین قواعد بازی».

در آن صورت، برنده واقعی کسی نیست که آخرین موشک را شلیک می‌کند. برنده کسی است که پس از آخرین موشک، بتواند قواعدی را شکل دهد که دیگران ناچار باشند تصمیم‌های خود را در چارچوب آن تنظیم کنند. و شاید به همین دلیل است که «جنگ بعد از جنگ» از روز پایان جنگ آغاز نمی‌شود؛ از همین امروز، در میانه همین نبرد، در حال شکل گرفتن است.

انتهای پیام/