شناسهٔ خبر: 79733905 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری

به گفته مترجم: «شگرد روتگر برگمن این است که بحران را دلیلی برای تسلیم شدن نمی‌بیند؛ آن را فرصتی برای دعوت ما به مسئولیت‌پذیری می‌داند. می‌خواهد بگوید هرچه بحران بزرگ‌تر باشد، ما نیز باید دقیق‌تر، جدی‌تر و بلندپروازتر باشیم.»

صاحب‌خبر -

سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رضا دستجردی: «بلندپروازی اخلاقی؛ استعدادت را هدر نده و تغییر ایجاد کن» نوشته روتگر برگمن با ترجمه رضا یعقوبی از تازه‌های انتشارات کرگدن است. اثر این مورخ و مولف هلندی، با نگاهی تازه مفهوم موفقیت و استفاده موثر از استعدادها برای ایجاد تغییرات مثبت در جهان را به چالش می‌کشد. برگمن در این کتاب نشان می‌دهد افراد باهوش و تحصیل‌کرده می‌توانند با انتخاب مسیرهایی هدفمند، نه‌صرفاً دنبال‌کردن مشاغل ظاهراً پرارزش، تأثیری واقعی و ماندگار در زندگی انسان‌ها و جامعه داشته باشند. وی که با ارائه نمونه‌های تاریخی، نشان می‌دهد چگونه افرادی با انگیزه‌های اخلاقی و پشتکار توانسته‌اند تحولات عمیق ایجاد کنند، توضیح می‌دهد که‌ چگونه افراد می‌توانند با تمرکز بر اهداف اخلاقی، زندگی خود را معنادار و تأثیرگذار سازند. ایبنا به مناسبت انتشار این کتاب، با رضا یعقوبی مترجم به گفت‌وگو نشسته است. یعقوبی مترجم آثاری چون «آزادی و فرهنگ»، «ایمانوئل کانت» و «مسائل اصلی فلسفه» نیز هست.

بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری

رضا یعقوبی

رویکرد برگمن به تاریخ را چگونه ارزیابی می‌کنید و آیا تصور می‌کنید در آن متوقف می‌ماند؟

روتگر برگمن از آن دست نویسندگان خاصی است که نمی‌توان او را صرفاً مورخ یا نویسنده‌ای عمومی دانست. او تاریخ را همچون یک آزمایشگاه می‌بیند؛ نوعی انبار از وقایع و تجربه‌های انسانی که باید درس‌های مشخصی به ما بیاموزد. به همین دلیل، کار او از تاریخ‌نگاری صرف فراتر می‌رود و از توصیف به تجویز می‌رسد. در این نقطه، با جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، سیاست و حوزه‌های دیگری نیز روبه‌رو می‌شویم. می‌توان گفت تاریخ برای برگمن نوعی آزمایشگاه امکان‌های انسانی است؛ یعنی می‌کوشد از دل گذشته نشان دهد که انسان‌ها پیش‌تر نیز توانسته‌اند دست به کارهایی بزنند که در زمان خود ناممکن، ساده‌لوحانه یا حتی خنده‌دار به نظر می‌رسیده است.

آشنایی من با برگمن از طریق کتاب‌های قبلی او بود؛ آثاری که بسیار پرفروش شدند و در آن‌ها نوعی نگاه خوش‌بینانه، اما غیررمانتیک به انسان دیده می‌شود. برای مثال، در «آرمان‌شهر واقع‌بین‌ها» و «تاریخ امیدبخش نوع بشر» دائماً تلاش می‌کند برخی تصورات تثبیت‌شده را به چالش بکشد؛ از جمله این تصور که فقر نتیجه تنبلی است، یا این‌که انسان‌ها ذاتاً خودخواه و درنده‌اند، یا این‌که جهان فقط با بدبینی و محافظه‌کاری اداره می‌شود. او در آن کتاب‌ها معمولاً چنین پیش‌فرض‌هایی را زیر سؤال می‌برد.

در «بلندپروازی اخلاقی» یک قدم جلوتر می‌رود و به این پرسش می‌رسد که حالا با استعدادها و امتیازهایی که داریم چه باید بکنیم. در این‌جا دیگر آشکارا وارد حوزه تجویز می‌شود. اگر در آثار قبلی شماری از پیش‌فرض‌ها را به چالش می‌کشید، در این کتاب می‌پرسد پس از این بازاندیشی، چگونه باید عمل کنیم.

فکر می‌کنید چه چیزی باعث شده آثار برگمن به سمت‌وسوی وجه روان‌شناختی میل کند؟

به نظر من علت این است که برگمن تاریخ را حاصل عملکرد نیروهای فراانسانی نمی‌بیند. تاریخ برای او صرفاً جنگِ ساختارهای کلان یا نیروهایی نیست که خارج از توانایی انسان‌ها باشند؛ بلکه نوعی میدان تصمیم‌های انسانی است. در همین کتاب، پشت هر جنبش و هر اصلاح اجتماعی نوعی روان‌شناسی پیدا می‌کند: ترس، امید، عادت، راحت‌طلبی، جاه‌طلبی، احساس گناه و میل به معنا. وقتی به جنبش‌های بزرگ نگاه می‌کنیم، می‌بینیم همین فرایندهای روان‌شناختی می‌توانند عامل برانگیزاننده باشند.

برگمن در این‌جا، همان‌طورکه گفتم، از آن مورخانی نیست که صرفاً به توصیف تاریخ یا ارائه شواهد به شکلی کاملاً غیرارزش‌گذارانه بسنده کنند. او وارد این پرسش می‌شود که چرا بعضی انسان‌ها در لحظات خاص توانستند از دایره عادت‌ها و هنجارهای تثبیت‌شده بیرون بزنند، درحالی‌که برخی دیگر نتوانستند. برای مثال، توماس کلارکسون توانست زندگی خود را وقف مبارزه با برده‌داری کند، اما میلیون‌ها انسان محترم و آگاه، با وجود اطلاع از این بی‌عدالتی‌ها، فقط تماشاگر باقی ماندند. چه اتفاقی افتاد که کلارکسون چنین کاری کرد؟ این دیگر صرفاً یک پرسش تاریخی نیست؛ وارد قلمرو روان‌شناسی اخلاقی می‌شود. وجه روان‌شناختی آثار برگمن نیز از همین نگاه بیرون می‌آید. او می‌خواهد بداند چه سازوکاری باعث می‌شود انسان‌ها به کنشگران اخلاقی تبدیل شوند. وقتی در تاریخ به این سطح وارد شویم، طبیعتاً جنبه‌های روان‌شناختی نیز برجسته می‌شوند.

بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری

روتگر برگمن

با این توصیف، مخاطبان اصلی کتاب چه کسانی هستند؟

مخاطب کتاب، در سطح کلی، عموم مردم‌اند و کتاب اثری تخصصی نیست. اما اگر دقیق‌تر بخواهیم بگوییم چه کسانی احتمالاً این کتاب را بیشتر دوست خواهند داشت، می‌توان گفت مخاطبان اصلی آن کسانی هستند که زندگی‌شان از بیرون موفق به نظر می‌رسد، اما خودشان احساس می‌کنند چیزی در آن کم است. منظور، افرادی است که تحصیل کرده‌اند، مهارت، امکانات و استعداد دارند، اما در مقطعی از خود می‌پرسند این توانایی‌ها دقیقاً صرف چه چیزی می‌شود: فقط درآمد، جایگاه یا امنیت فردی؟ یا می‌توان این مهارت‌ها و توانایی‌ها را در خدمت کاری قرار داد که واقعاً جهان را اندکی به جای بهتری تبدیل کند؟ برگمن در کتاب مثال جالبی می‌آورد و می‌گوید بخش بزرگی از استعدادهای برتر قرن ما صرف این می‌شود که چگونه کاری کنند فرد روی یک لینک یا یک تبلیغ کلیک کند. طبیعی است کسی که توان و تخصص زیادی دارد، ممکن است احساس کند همه آن تلاش‌ها و تخصص‌ها در چنین مسیری هدر می‌رود.

به هر حال، هر کسی که میان یک زندگی راحت‌طلبانه و یک زندگی معنادار گرفتار شده باشد، می‌تواند مخاطب این کتاب باشد. کتاب می‌کوشد او را به سمت یک زندگی معنادار سوق دهد؛ به‌ویژه آن بخش از طبقه تحصیل‌کرده و آرمان‌خواه که از جهان ناراضی است اما هنوز راهی پیدا نکرده تا نارضایتی خود را به کنش مؤثر تبدیل کند.

افراد زیادی بسیار تحلیل می‌کنند، بسیار نگران‌اند و دوست دارند کاری انجام دهند، اما همچنان در حوزه آگاهی مانده‌اند و به حوزه عمل نرسیده‌اند. از این نظر، کتاب نوعی تلنگر است: آگاهی کافی نیست، نیت خوب کافی نیست، و این‌که فکر کنیم حق با ماست نیز کافی نیست. پرسش اصلی این است که وقت و استعدادمان را چگونه مستقیماً در مسیری قرار دهیم که به عمل و اثرگذاری منجر شود.

مؤلف چگونه، با وجود مشکلات و موانع بسیاری که جهان امروز را تحت تأثیر قرار داده‌اند، مخاطب را به بلندپروازی دعوت می‌کند؟

برگمن بحران‌ها را انکار نمی‌کند تا از این راه انسان‌ها را امیدوار کند و بگوید بحران بزرگی وجود ندارد. اتفاقاً نقطه شروع او این است که جهان با مسائل عظیمی روبه‌رو است: تغییرات اقلیمی، فقر، بیماری‌های قابل پیشگیری که کمتر از حد لازم روی آن‌ها کار می‌شود، دخانیات، نابرابری‌ها و بحران‌های سیاسی و اخلاقی.

اما شگرد او این است که بحران را دلیلی برای تسلیم شدن نمی‌بیند؛ آن را فرصتی برای دعوت ما به مسئولیت‌پذیری می‌داند. می‌خواهد بگوید هرچه بحران بزرگ‌تر باشد، ما نیز باید دقیق‌تر، جدی‌تر و بلندپروازتر باشیم. همچنین تأکید می‌کند که بدبینی نباید در لباس واقع‌گرایی ظاهر شود؛ بدبینی و واقع‌گرایی یکی نیستند. می‌توان هم آرمان‌گرا بود و هم واقع‌بین. بسیاری از تغییرات بزرگ زمانی آغاز شدند که «واقع‌گرایی» زمانه آن‌ها را ناممکن می‌دانست، اما کسانی که دست به اقدام زدند و وارد کنش شدند، توانستند تغییر ایجاد کنند؛ نمونه‌هایی چون مبارزه با برده‌داری، گسترش حقوق زنان، اصلاحات بهداشت عمومی، مبارزه با مالاریا و نیز مبارزات اجتماعی و سیاسی برای حقوق سیاه‌پوستان. بسیاری از این موارد در نگاه نخست بیش از حد بلندپروازانه به نظر می‌رسیدند.

بنابراین، امیدی که برگمن در این کتاب مطرح می‌کند، شعار یا امری تزئینی نیست. امید نزد او بیشتر نوعی انضباط است: باید مسئله را درست انتخاب کرد، ائتلاف مناسب ساخت، دانش جمع کرد، سازمان ایجاد کرد، از شکست‌ها آموخت و دوام آورد. او برای نمونه از رالف نادر سخن می‌گوید که ائتلاف ساخت، دانش گرد آورد، سازمان ایجاد کرد، از شکست‌ها یاد گرفت و ادامه داد. پس منظور برگمن رؤیاپردازی بی‌هزینه نیست. می‌گوید اگر قرار است بلندپرواز باشیم، باید بلندپروازی را از موفقیت شخصی به سمت اثرگذاری ببریم.

بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری

برگمن در ابتدای کتاب چه جایگاهی برای متیو ریکارد، راهب بودایی، در نظر گرفته، از این مثال چه نتیجه‌ای می‌گیرد؟

برگمن در ابتدای کتاب متیو ریکارد را به نوعی نماد تبدیل می‌کند تا نشان دهد چه چیزی در جهان جدید به یک ارزش محوری تبدیل شده است: نوعی کمال‌گرایی درونی. این نگاه را در بسیاری از کتاب‌های خودیاری می‌بینیم؛ کتاب‌هایی که همه‌چیز را به آرامش درونی و آرامش ذهنی بازمی‌گردانند و انسان را دعوت می‌کنند به این تصور که اگر ذهن و درون خود را آرام کند، گویی دیگر مسئله‌ای وجود ندارد.

برگمن می‌گوید فرض کنیم نمونه اعلای این وضعیت متیو ریکارد باشد؛ کسی که سال‌ها مراقبه کرده، به آرامش رسیده و در رسانه‌ها از او به عنوان یکی از شادترین انسان‌ها یاد شده است. پرسش برگمن این است که آیا واقعاً شاد بودن و خوشبخت بودن کافی است؟ اگر آرامش درونی به کاهش رنج دیگران پیوند نخورد، آیا واقعاً می‌توان آن را نهایت و غایت زندگی اخلاقی دانست؟

سپس او این وضعیت را با توماس کلارکسون مقایسه می‌کند؛ کسی که نقشی بزرگ در تاریخ مبارزه با برده‌داری داشت. اگر ذهن کلارکسون را نیز زیر ابزارهای سنجش قرار می‌دادیم، احتمالاً با رنج و استرس فراوان روبه‌رو می‌شدیم، زیرا او به دلیل درگیری شدید ذهنی و روانی حتی دچار فروپاشی روانی شد.

برگمن در واقع می‌پرسد کدام وضعیت ارزشمندتر است: کسی که سی یا چهل سال فقط خود را به آرامش رسانده، یا کسی که ذهن، روح و روان خود را نیز درگیر کرده تا تأثیری مثبت در جهان بگذارد؟ مسئله این است که نباید به نام آرامش درونی، خودیاری و مفاهیمی از این دست از جهان عقب‌نشینی کنیم.

یکی از وسوسه‌های عصر جدید این است که تمام زندگی اخلاقی را به خودسازی، آرامش فردی، مراقبت از روان و نشاط شخصی تقلیل دهیم. برگمن می‌پرسد اگر جهان پر از رنج‌هایی است که می‌توان آن‌ها را کاهش داد، آیا کافی است فقط درون خودمان را آرام کنیم؟ این‌جا به نکته‌ای حیاتی می‌رسد: اخلاق فقط اخلاق درونی، نیت پاک یا احساس خوب نیست؛ اخلاق واقعی و اصول اخلاقی باید به اثرگذاری منتهی شوند.

بحران، فرصتی برای مسئولیت‌پذیری

مؤلف چگونه میان تمرکز اصلی کتاب، یعنی عمل‌گرایی اخلاقی، و ایده‌آلیسم ساده‌لوحانه تمایز قائل می‌شود؟

اگر بخواهم این تمایز را در یک کلمه خلاصه کنم، آن کلمه «اثرگذاری» است. اگر ایده‌آلیسم ساده‌لوحانه را به پاکی و خلوص نیت، احساس خوب، موضع‌گیری اخلاقی و اعلام همدلی محدود کنیم، چنین ایده‌آلیسمی به همین‌ها اکتفا می‌کند. اما عمل‌گرایی اخلاقی می‌پرسد نتیجه چیست؟ تأثیر چیست؟ چه چیزی تغییر می‌کند؟ از رنج چه کسی کاسته می‌شود؟ چه مسئله‌ای حل می‌شود؟ و چه جان‌هایی نجات پیدا می‌کنند؟ تمایز اصلی در همین‌جاست.

برگمن از آرمان‌خواهی و آرمان‌گرایی دفاع می‌کند، اما از نوعی آرمان‌گرایی واقع‌بینانه. او نه می‌خواهد مخاطب را به خیال‌پردازی دعوت کند و نه به اخلاق نمایشی. می‌خواهد بلندپروازی اخلاقی هم حساسیت اخلاقی داشته باشد و هم جاه‌طلبی عملی. یعنی فرد از یک سو باور داشته باشد که می‌تواند تغییری ایجاد کند و واقعیت‌ها را در نظر بگیرد، و از سوی دیگر تواضع معرفتی داشته باشد؛ بداند ممکن است اشتباه کند و باید از تجربه‌ها بیاموزد. در این‌جا برگمن به سنتی نزدیک می‌شود که می‌توان آن را اخلاق نتیجه‌گرا، پیامدگرا و عمل‌گرا دانست: نیت خوب فقط آغاز کار است، نه تمام آن. حتی اعتراض اخلاقی نیز اگر به سازمان‌دهی، برنامه‌ریزی و ائتلاف تبدیل نشود، در سطح هیجان باقی می‌ماند و نمی‌تواند اثرگذار باشد یا تغییری ایجاد کند. برگمن می‌خواهد مخاطب اخلاق را از حوزه احساسات بیرون بیاورد و به حوزه ساختن، سنجیدن، آزمودن و پیگیری کردن ببرد. همین‌جاست که کتاب از ایده‌آلیسم ساده‌لوحانه فاصله می‌گیرد.

این کتاب برای مخاطب ایرانی و در شرایط امروز ما چه معنایی دارد؟

ما در جامعه‌ای زندگی کرده‌ایم که درباره آرمان‌های بزرگ بسیار سخن گفته شده است؛ آرمان‌های انسانی بزرگی که قرار بوده جهان را متحول کنند. درعین‌حال، دیده‌ایم که همین آرمان‌های بزرگ گاهی بهانه‌ای برای سرکوب، فرقه‌گرایی یا توجیه قدرت شده‌اند، یا در حد شعار باقی مانده‌اند. همه این تجربه‌ها باعث شده‌اند مخاطب ایرانی نسبت به دعوت‌های اخلاقی بزرگی از جنس «تغییر جهان» یا ایجاد تحولی بزرگ در وضعیت انسان، بدبین شود.

اهمیت کتاب برگمن دقیقاً در همین‌جاست، زیرا از نوعی اخلاق سخن می‌گوید که قرار نیست به ایدئولوژی تبدیل شود. از نوعی بلندپروازی حرف می‌زند که قرار نیست فرد را در جمع حل کند یا به نام خیر جمعی آزادی‌های او را بگیرد. برگمن می‌خواهد هم بدبینی فلج‌کننده را از مخاطب دور کند و هم آرمان‌گرایی بی‌مسئولیتی را که در سطح شعار باقی می‌ماند.

به هر حال، ما ایرانی‌ها بسیار در سطح ایده و آرمان عمل کرده‌ایم. «بلندپروازی اخلاقی» از مخاطب ایرانی می‌پرسد با این همه تجربه، دانش، حافظه و استعداد چه کنیم؟ آیا باید بپذیریم که شکست خورده‌ایم و دیگر نمی‌توانیم کاری انجام دهیم، یا باید ببینیم چگونه می‌توان امکان‌های تازه ایجاد کرد؟

یکی از نکات بسیار خوب کتاب این است که می‌تواند اخلاق را از نصیحت جدا کند. وقتی برگمن از اخلاق سخن می‌گوید، منظورش موعظه یا صرفاً بحث درباره چیستی اخلاق و خوب و بد نیست؛ منظورش خودِ عمل است، یعنی اخلاقِ عمل. اخلاق در این‌جا به شکلی ترجمه می‌شود که آن را در قالب حل مسئله و کار عملی ببینیم؛ مثلاً ساختن.

حتی به تعبیر خود او، «فرقه بسازید یا عضو فرقه شوید». منظور این است که باید نیروهای جمعی ایجاد کرد، از شکست‌ها آموخت، از خودنمایی دوری کرد و در نهایت سنجید که تا چه اندازه اثر می‌گذاریم و تا چه اندازه دوام می‌آوریم.

جامعه ما اکنون در وضعیتی از فرسودگی قرار دارد و درعین‌حال واقعاً به معنا نیاز دارد؛ تشنه معناست. از همین‌جا کتاب می‌تواند این پیام را منتقل کند که لازم نیست میان واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی فقط یکی را انتخاب کنیم. می‌توان آرمان‌گرا بود و ساده‌لوح نبود؛ می‌توان واقع‌گرا بود اما تسلیم نشد و همچنان بلندپرواز ماند.

این بلندپروازی نه برای نام و قدرت، بلکه برای آن است که جامعه، ملت و کشور را به جایی تبدیل کنیم که برای همه ما بهتر باشد و بتوانیم نوعی خیر عمومی بسازیم.